آیندهپژوهی بر مبنای کهنالگوهای یونگ: بررسی رهبری علی خامنهای و مسیرهای آینده جمهوری اسلامی ایران
- Arena Website
- Jan 12
- 4 min read

امیر خنجی
تحلیل کهنالگوهای یونگی رهبری علی خامنهای نشان میدهد سبک حکمرانی او تلفیقی از پدرسالار محافظ، فرمانروا و حافظ روایت است. این الگوها بر تمرکز قدرت، کنترل افراطی و تثبیت ایدئولوژیک تأکید دارند و رفتارهای حکومت در واکنش به اعتراضات، بحران جانشینی و تحولات اجتماعی را تبیین میکنند. در این چارچوب، امنیت، وفاداری و انسجام روایت بر اصلاحات و توسعه اولویت یافته و همان الگوها میتوانند منبع اصلی شکنندگی و بحران آینده نظام باشند.
تحلیل رفتار و سبک رهبری علی خامنهای در چارچوب نظریه کهنالگوهای یونگی، امکان فهم لایههایی از سیاست در جمهوری اسلامی را فراهم میکند که در رویکردهای کلاسیک علوم سیاسی کمتر دیده میشوند.
در حالی که تحلیلهای نهادی و ساختاری بر سازوکارهای رسمی قدرت، قانون و تصمیمگیری تمرکز دارند، روانتحلیل سیاسی میکوشد الگوهای پایدار ناخودآگاه را شناسایی کند که در طول زمان، جهتگیری کنش سیاسی را تثبیت و بازتولید میکنند.
از این منظر، رهبری خامنهای را میتوان نه صرفاً بهمثابه مجموعهای از تصمیمها، بلکه بهعنوان تجسد یک الگوی روانی-سیاسی منسجم فهم کرد.
در میان کهنالگوهای مختلفی که میتوان در شخصیت سیاسی او ردگیری کرد، یک الگو نقش مرکزی و هژمونیک دارد و سایر الگوها حول آن سامان مییابند: کهنالگوی پدرسالار محافظ.
این الگو در سنت یونگی نمایانگر نظمی عمودی، سلسلهمراتبی و مبتنی بر رابطه تربیتی است که در آن جامعه نه مجموعهای از شهروندان خودمختار، بلکه کلیتی از فرزندان سیاسی تلقی میشود که نیازمند هدایت، مراقبت و گاه تنبیهاند.
در گفتار و کنش سیاسی خامنهای، این نگاه پدرانه بهوضوح قابل مشاهده است. شیوه خطاب او به مردم، نخبگان و حتی مقامات رسمی، عموماً از موضع بالا به پایین و مبتنی بر تمایز میان «آگاه و ناآگاه»، «بصیر و فریبخورده» و «خودی و غیرخودی» صورت میگیرد.
تکرار مفاهیمی چون دشمن، سادهلوحی، بیداری، نفوذ و لزوم مواظبت دائمی، نشانههای زبانی یک الگوی تربیتی-حفاظتی هستند که در آن رهبر خود را مسئول صیانت از جامعه در برابر خطراتی میداند که جامعه توان تشخیص مستقل آنها را ندارد.
این کهنالگو در سطح ساختاری نیز بازتاب یافته است. تمرکز شدید قدرت در جایگاه رهبری، کنترل مستمر نهادهای امنیتی، نظامی، فرهنگی و رسانهای، و تعریف نقش رهبر بهعنوان «محافظ تمامیت نظام»، همگی جلوههای نهادیشده همین الگوی پدرسالارانهاند.
از منظر یونگی، هر کهنالگو دارای سایه است؛ بخشی سرکوبشده یا نادیدهگرفتهشده که در شرایط بحرانی خود را بهصورت رفتارهای افراطی نشان میدهد.
سایه پدرسالار محافظ در اینجا به شکل بیاعتمادی مزمن، کنترلگری گسترده و ناتوانی ساختاری در پذیرش تغییر بروز مییابد.
واکنشهای تکرارشونده حکومت به اعتراضات اجتماعی، تحولات فرهنگی یا مطالبات نسلی را میتوان در همین چارچوب فهم کرد: هر نافرمانی، نه بهعنوان کنش سیاسی مشروع، بلکه بهمثابه نشانهای از «انحراف فرزندان» تعبیر میشود.
در کنار این الگوی مرکزی، خامنهای واجد ویژگیهای برجسته کهنالگوی فرمانروا نیز هست. فرمانروا در نظریه یونگی، بر ساخت و حفظ نظم، مدیریت تهدید و تثبیت اقتدار تمرکز دارد.
با این حال، تفاوت اساسی رهبری خامنهای با فرمانروایان مدرن یا تکنوکرات در آن است که اقتدار او نه بر کارآمدی بوروکراتیک، بلکه بر مشروعیت ایدئولوژیک استوار است.
امنیت در این الگو نه بر پایه قانون، توسعه یا رضایت عمومی، بلکه بر مبنای میزان وفاداری به روایت رسمی تعریف میشود. شبکههای وفادارسازی سیاسی، اولویت انسجام ایدئولوژیک بر اصلاحات اقتصادی و بیاعتمادی به نهادهای مستقل، جلوههایی از این وجه فرمانروایانهاند.
سایه این الگو نیز در تمرکز افراطی قدرت، فساد ساختاری و مقاومت در برابر اصلاحات نهادی خود را نشان میدهد؛ پدیدهای که بهویژه از دهه ۱۳۸۰ به بعد تشدید شده است.

الگوی سوم، که میتوان آن را حافظ روایت نامید، نقش مکمل اما تعیینکنندهای در سبک رهبری خامنهای ایفا میکند.
اگرچه او در قامت بنیانگذار یا پیامبر سیاسی ظاهر نمیشود، اما خود را نگهبان معنای انقلاب و حافظ روایت مسلط آن میداند. در این چارچوب، رهبری نه فقط مدیریت قدرت، بلکه پاسداری از یک جهانبینی تاریخی-ایدئولوژیک است.
تکرار روایتهای ثابت درباره ماهیت انقلاب، دشمنی غرب، هویت اسلامی-ایرانی و رسالت تاریخی نظام، نشان میدهد که نقش خامنهای بیش از آنکه معطوف به تولید معناهای جدید باشد، بر تثبیت و بازتولید معناهای پیشین استوار است.
سایه این نقش، فاصلهگیری فزاینده از تجربه زیسته جامعه، تقلیل بحرانهای پیچیده به توطئه و ناتوانی در انطباق گفتمانی با تحولات عمیق اجتماعی است.
ترکیب این سه کهنالگو ـ پدرسالار محافظ، فرمانروا و حافظ روایت ـ ساختاری خاص از رهبری را پدید آورده که سیاست را نه عرصه رقابت و چانهزنی، بلکه میدان هدایت اخلاقی میبیند.
در این ساختار، حفظ نظام اولویتی فراتر از اصلاح، توسعه یا حتی کارآمدی مییابد، زیرا نظام تجسد یک روایت مقدس تلقی میشود.
نتیجه این نگاه، ترس ساختاری از تغییر است؛ تغییری که نه بهعنوان فرصت، بلکه بهمثابه تهدیدی علیه بنیان معنایی قدرت فهم میشود. بیاعتمادی فراگیر نسبت به جامعه، نخبگان، رسانهها و حتی نیروهای درونحاکمیت، به بخشی از منطق درونی این نظم تبدیل شده است.
اما اهمیت این تحلیل تنها به فهم گذشته و حال محدود نمیشود. از منظر آیندهپژوهی، کهنالگوی مسلط بر رهبری خامنهای پیامدهای جدی برای مسیر پیشروی نظام سیاسی ایران دارد.
کهنالگوی پدرسالار محافظ، بهطور ذاتی با مسئله جانشینی و انتقال قدرت دچار بحران میشود، زیرا اقتدار خود را نه از نهاد، بلکه از رابطه شخصی و نمادین با «فرزندان سیاسی» میگیرد.
در غیاب این پدر، نظم پدرسالار یا ناچار به فروپاشی است یا به بازتولید خشنتر خود از طریق نهادهای امنیتی و نظامی.
از سوی دیگر، تداوم نقش حافظ روایت در شرایطی که شکاف میان روایت رسمی و تجربه زیسته جامعه عمیقتر میشود، احتمال انسداد گفتمانی را افزایش میدهد. هرچه نظام کمتر قادر به بازتعریف معنای خود باشد، وابستگی آن به ابزارهای امنیتی بیشتر خواهد شد.
در افق میانمدت، این ترکیب کهنالگویی چشمانداز اصلاح تدریجی را تضعیف و سناریوهای بحرانمحور را تقویت میکند. ترس ساختاری از تغییر، امکان انطباق نرم با تحولات اجتماعی و نسلی را محدود میسازد و انتقال قدرت را به فرآیندی پرتنش و بالقوه بیثبات بدل میکند.
در افق بلندمدت، تداوم این الگوی روانی-سیاسی میتواند به فرسایش مشروعیت نمادین نظام بینجامد که در آن، پدر دیگر توان اقناع ندارد، فرمانروا با ابزار اجبار تنها میماند و روایت دیگر قادر به تولید معنا نیست.

جمعبندی آنکه، بر مبنای نظریه یونگی، خامنهای عمدتاً در جایگاه کهنالگوی پدرسالار محافظ قرار میگیرد و این جایگاه با دو الگوی فرعی فرمانروا و حافظ روایت درهمتنیده شده است.
این ترکیب نهتنها سبک رهبری فردی او، بلکه منطق درونی و مسیرهای محتمل آینده جمهوری اسلامی را نیز توضیح میدهد. ثبات، کنترل و وفاداری ایدئولوژیک سه رکن اصلی این نظم بودهاند؛ اما همان الگوی روانی که این نظم را تثبیت کرده، در آینده میتواند به مهمترین منبع شکنندگی آن تبدیل شود.











