top of page
Asset 240.png

نتایج جستجو

2370 results found with an empty search

  • نتانیاهو باید از ملونی بیاموزد

    در حالیکە تفاهمنامە میان ایران و آمریکا با انتقدات فراوانی از سوی محافل اسرائیلی مواجە شدە است، آویگدور لیبرمن، وزیر دفاع پیشین اسرائیل بار دیگر تأکید کرد تفاهم‌نامه‌ای که قرار است به توافق نهایی میان ایالات متحده و ایران منجر شود، به معنای بزرگ‌ترین فاجعه سیاسی برای اسرائیل از زمان تأسیس این کشور است. لیبرمن در گفت‌وگو با رادیوی رسمی عبری‌زبان اسرائیل گفت تفاهم با ایران سه نتیجه مشخص دارد. به گفته او: نخست ایران را به کشوری هسته‌ای تبدیل می‌کند، دوم به برنامه موشک‌های بالستیک آن مشروعیت می‌بخشد، و سوم نفوذ و سلطه ایران بر لبنان را به رسمیت می‌شناسد و موقعیت تهران را به‌عنوان حامی لبنان تثبیت می‌کند. او افزود میلیاردها دلاری که انتظار میرود در اختیار تهران قرار گیرد، قدرت تمامی نیروهای نیابتی ایران، از حزب‌الله تا حوثی‌ها در یمن را تقویت خواهد کرد. لیبرمن در پاسخ به پرسشی درباره وخامت روابط با آمریکا، نزدیک‌ترین متحد اسرائیل، گفت هیچ انتقادی متوجه دونالد ترامپ نیست. او افزود آمریکا طی سه سال گذشته تمامی حمایتها و امکانات ممکن خود را در اختیار اسرائیل قرار داد، اما اسرائیل نتوانست در هیچ‌یک از جنگ‌ها، خود تعیین تکلیف نماید. او در پاسخ به پرسشی درباره راه‌حل گفت نخست باید مذاکرات میان اسرائیل و دولت بیروت از واشنگتن به جنوب لبنان و الجلیل منتقل شود و در قالب گفت‌وگوهای مستقیم ادامه یابد. او همچنین خواستار کاهش وابستگی اسرائیل به آمریکا در همه حوزه‌ها، از جمله حوزه نظامی شد و گفت اسرائیل باید پروژه موشکی مستقل خود را ایجاد کند. به گفته او: جهان به سمت عصر پهپادها، موشک‌های دقیق و تسلیحات پیشرفته حرکت می‌کند. او یادآور شد کە در سال ۲۰۱۸ دو تصمیم در این زمینه اتخاذ شده بود که بعداً لغو شدند. نخست تقویت توان دفاعی الجلیل و دیگری ایجاد سامانه موشکی مستقل. او گفت اگر آن دو تصمیم اجرا شده بود، امروز وضعیت اسرائیل کاملاً متفاوت بود. سیاست مهار، شکست خورده است لیبرمن با اشاره به دیدگاه داوید بن‌گوریون، نخست‌وزیر نخست اسرائیل که معتقد بود اسرائیل همواره به حمایت یک قدرت بزرگ نیاز دارد، گفت روابط با واشنگتن بسیار مهم است، اما این روابط به‌درستی مدیریت نشده است. وضعیت اسرائیل در کنگره و افکار عمومی آمریکا دشوار شده و ترامپ نیز حملات خود به نتانیاهو را با اهداف انتخاباتی و در آستانه انتخابات میان‌دوره‌ای آمریکا انجام می‌دهد. به گفته لیبرمن، نتانیاهو اسرائیل را با سیاستی نادرست مبتنی بر جذب ضربه و مهار واکنش‌ها اداره می‌کند. او افزود نتانیاهو باید از جورجیا ملونی، نخست‌وزیر ایتالیا، بیاموزد که چگونه حمله ترامپ را با پاسخ متقابل جواب داد. از سوی دیگر، لیبرمن در این گفتگو معتقد بود کە جمهوری اسلامی ایران توانسته است کە کنترل تنگه هرمز را در دست بگیرد و آن را به ابزاری انفجاری و اهرم فشار برای تأمین منافع خود تبدیل کند. او همچنین گفت تهران در پیوند دادن جبهه‌های مختلف منطقه و به تأخیر انداختن پرونده هسته‌ای نیز موفق بوده است. پرونده لبنان فضای انتقاد و خشم در اسرائیل نسبت به پیامدهای گفت‌وگوهای آمریکا و ایران، به‌ویژه درباره لبنان، همچنان ادامه دارد. این نگرانی‌ها به‌ویژه پس از افشای تشکیل سازوکاری برای جلوگیری از درگیری‌ها با مشارکت آمریکا، ایران، قطر و پاکستان افزایش یافته است که در آن اسرائیل و حزب‌الله حضور ندارند. کانال ۱۲ اسرائیل به نقل از یک مقام ارشد گزارش دادە است کە نتانیاهو از موضع دولت آمریکا در قبال جبهه لبنان به‌شدت خشمگین است. این نگرانی با اظهارات پی‌درپی مقام‌های ایرانی تشدید شده است. آنها تأکید کرده‌اند به کمتر از توقف کامل جنگ رضایت نخواهند داد. قالیباف نیز گفته است مذاکرات درباره لبنان اکنون در اوج خود قرار دارد و هدف آن حفظ امنیت و تمامیت ارضی لبنان است. برخی ناظران، از جمله باراک راوید، خبرنگار کانال ۱۲ در واشنگتن یادآور شده‌اند کە توافقی که اکنون درباره لبنان در حال شکل‌گیری است، از نظر ماهوی با توافق پس از جنگ سهام شمال با حزب‌الله در نوامبر ۲۰۲۴ تفاوتی اساسی دارد. در توافق پیشین که در دوره جو بایدن امضا شد، اسرائیل در قالب توافقی جانبی حق واکنش نظامی برای خنثی کردن تهدیدهای فوری یا تهدیدهای در حال شکل‌گیری را حفظ کرده بود. راوید گفت این بار چنین حقی وجود ندارد. شماری از ناظران نیز همسو با لیبرمن، دولت اسرائیل به رهبری نتانیاهو را مسئول تضعیف روابط با ایالات متحده می‌دانند. در همین زمینه، بن درور یمینی، تحلیلگر سیاسی روزنامه یدیعوت آحرونوت، معتقد است بحران کنونی با واشنگتن با بحران‌های پیشین تفاوت دارد. به گفته او، این بار اسرائیل نه در کنگره آمریکا و نه در افکار عمومی آن کشور حامیانی ندارد، و این وضعیت تا حدی نتیجه اشتباهاتی است که دولت نتانیاهو مرتکب شده است. در مقابل، محافل رسمی و غیررسمی در اسرائیل، از جمله تریبون‌های نزدیک به نتانیاهو، همچنان به انتقاد از ترامپ و دولت او ادامه می‌دهند. در این میان، کوشنر و ویتکاف متهم می‌شوند که اسرائیل را در برابر پول فروخته‌اند. از سوی دیگر، اظهارات مقام‌های آمریکایی و ایرانی، همراه با گزارش‌ها و درزهای رسانه‌ای، به ایجاد وضعیت سردرگمی در اسرائیل و لبنان انجامیده است. این سردرگمی در اظهارات مقام‌های لبنانی نیز بازتاب یافته است. همزمان، مذاکرات میان دو طرف با میانجی‌گری آمریکا ادامه دارد و دور تازه آن امروز در واشنگتن از سر گرفته می‌شود، در حالی که پرسش‌های جدی درباره میزان جدیت و کارآمدی آن مطرح است. در چنین فضایی، نتانیاهو می‌کوشد تصویر ازهم‌گسیخته اسرائیل و چهره سیاسی خود را ترمیم کند و از شدت انتقادهای داخلی بکاهد. او با تشدید لحن و افزایش موضع‌گیری‌های رسانه‌ای تلاش دارد واقعیت آنچه در عمل جریان دارد را بپوشاند. نتانیاهو در اظهاراتی اعلام نمودە است کە با وزیر امنیت و نهادهای امنیتی رایزنی کرده است. او تأکید کرد هیچ محدودیتی برای ارتش وجود ندارد و مدعی شد ارتش اختیار کامل دارد برای حفاظت از شهروندان و نظامیان، تهدیدها را از میان بردارد. او افزود: حق آزادی عمل خود را حفظ می‌کنیم. با این وجود بە رغم وجود لحن تند نتانیاهو و کاتس، آمریکا موفق شده است توافق آتش‌بس در لبنان را تحمیل کند و نتانیاهو نیز امیدوار است تحولات میدانی اجرای تفاهمات با ایران را مختل کند. هاآرتص نیز نوشتە است نتانیاهو با سیاست‌هایش به تقویت حزب‌الله کمک کرده است، زیرا اسرائیل تحت رهبری او از اجرای تعهدات خود در توافق سال ۲۰۲۴ با میانجی‌گری آمریکا و فرانسه خودداری می‌کند. این روزنامه این وضعیت را نتیجه شکست دیپلماتیک کنونی دانست و نتانیاهو را متهم کرد که به دلایل سیاسی داخلی، جنگ‌هایی بی‌پایان را ادامه می‌دهد. میتوان انتظار داشت کە اگر تفاهم تهران و واشنگتن به توافق نهایی تبدیل شود، اسرائیل با یک دگرگونی راهبردی جدی روبه‌رو خواهد شد. چنین توافقی نه‌تنها می‌تواند آزادی عمل نظامی اسرائیل، به‌ویژه در لبنان و برابر ایران، را محدود کند، بلکه نشانه‌ای از کاهش نفوذ تل‌آویو بر تصمیم‌سازی‌های واشنگتن نیز خواهد بود. در صورت تداوم شکاف با آمریکا و فقدان بازتعریف راهبرد امنیتی، اسرائیل با خطر فرسایش بازدارندگی، انزوای دیپلماتیک و تقویت جایگاه منطقه‌ای ایران مواجه خواهد شد.

  • استعفای کی‌یر استارمر، شکست داخلی و سایه ترامپ بر سیاست بریتانیا

    استعفای کی‌یر استارمر پس از کمتر از دو سال نخست‌وزیری، عمق بحران در حزب کارگر را آشکار می کند. شکست سنگین در انتخابات محلی، سقوط محبوبیت به حدود ۱۹ درصد و مخالفت بیش از ۱۰۰ نماینده موقعیت او را متزلزل کرد. ناتوانی دولت در مهار بحران هزینه زندگی، تورم و فرسودگی خدمات عمومی، همراه با رسوایی‌های سیاسی، فشارها را تشدید کرد. همزمان، حملات لفظی دونالد ترامپ و تشدید رقابت راست‌گرایان، بر فشار خارجی افزود و در نهایت استارمر را به کناره‌گیری واداشت. کی‌یر استارمر، نخست‌وزیر بریتانیا از حزب کارگر، در ۲۲ ژوئن ۲۰۲۶ پس از کمتر از دو سال تصدی قدرت، استعفای خود را اعلام و خانه شماره ١٠ را ترک کرد. این استعفا یکی از کوتاه‌ترین دوره‌های نخست‌وزیری در تاریخ مدرن بریتانیا را رقم زد و نشان‌دهنده بحران عمیق در حزب کارگر پس از پیروزی قاطع انتخابات ۲۰۲۴ بود. استارمر که حزب را از وضعیت ورشکسته سیاسی، مالی و اخلاقی نجات داده بود، نتوانست وعده‌های اقتصادی و اجتماعی خود را محقق کند و با انباشت فشارهای داخلی و خارجی مواجه شد. شکست‌های انتخاباتی و سقوط محبوبیت یکی از دلایل اصلی استعفای استارمر، نتایج فاجعه‌بار انتخابات محلی ماه می ۲۰۲۶ بود کە در جریان آن، حزب کارگر حدود ۱۴۰۰ تا ۱۵۰۰ کرسی را از دست داد و کنترل چندین شورا را واگذار کرد. این شکست تاریخی، نارضایتی گسترده رای‌دهندگان از عملکرد دولت را آشکار کرد. نظرسنجی‌ها نشان می‌دادند که محبوبیت استارمر به حدود ۱۹ درصد رسیده و او بە یکی از غیرمحبوب‌ترین نخست‌وزیران تاریخ بریتانیا بدل شده بود. در این میان، پیروزی قاطع اندی برنهام، شهردار سابق منچستر، در انتخابات فرعی میکرفیلد، نقطه عطفی شد. برنهام با کسب بیش از ۵۴ درصد آرا، نه تنها به پارلمان بازگشت، بلکه به عنوان رقیب اصلی استارمر ظاهر شد. بسیاری از نمایندگان حزب کارگر او را جانشین مناسب می‌دانستند و فشار برای خروج استارمر را افزایش دادند. بحران اقتصادی و عدم تحقق وعده‌ها دولت استارمر با ادامه بحران هزینه زندگی، تورم بالا، رشد اقتصادی ضعیف و فرسودگی خدمات عمومی مانند سازمان ملی بهداشت و درمان دست‌وپنجه نرم می‌کرد. وعده‌های انتخاباتی برای بهبود استاندارد زندگی و اصلاحات رفاهی محقق نشد و چرخش‌های ناگهانی متعدد در سیاست‌ها، اعتبار دولت را خدشه‌دار کرد. منتقدان چپ بر موضع دولت در قبال جنگ غزه و عدم معرفی مالیات بر ثروت، و منتقدان راست بر سیاست‌های مهاجرت و انرژی انتقاد داشتند. رسوایی‌هایی مانند انتصاب پیتر مندلسون که با پرونده جفری اپستین مرتبط بود را به عنوان سفیر در آمریکا نیز خشم عمومی را برانگیخت و به انزوای استارمر افزود. بیش از ۱۰۰ نماینده که حدود یک‌چهارم فراکسیون را شامل می‌شد، علناً خواستار استعفا شدند و چندین وزیر کابینه مانند وس استریتینگ فشار آوردند. تاثیر ترامپ بر سیاست بریتانیا و استعفای استارمر عامل خارجی مهم در این بحران، دخالت و فشارهای دونالد ترامپ، رئیس‌جمهور آمریکا بود. ترامپ در روزهای پیش از استعفا، علنا در شبکه اجتماعی تروث سوشیال نوشت: استارمر استعفا خواهد داد. او در دو موضوع بسیار مهم یعنی مهاجرت و انرژی به شدت شکست خورده است. این اظهارات نه تنها پیش‌بینی استعفا را تسریع کرد، بلکه بر سیاست داخلی بریتانیا سایه افکند. ترامپ با تمرکز بر مهاجرت غیرقانونی و سیاست‌های انرژی سبز استارمر، که به اعتقاد او رشد اقتصادی را کند کرده، بر نارضایتی عمومی دامن زد. او حتی پیشنهاد بهره‌برداری بیشتر از نفت دریای شمال را داد که با سیاست‌های زیست‌محیطی حزب کارگر در تضاد بود. این دخالت ترامپ، که قبلا نیز روابط با استارمر را پرتنش کرده بود، به مخالفان داخلی استارمر مهمات و ابزار لازم را داد و نشان‌دهنده تاثیر عمیق سیاست خارجی آمریکا بر بریتانیای پسابرگزیت است. در سطح کلان نیز، بازگشت ترامپ به کاخ سفید در ۲۰۲۵، چالش‌هایی از فشار بر تجارت پسابرگزیت گرفته تا اختلافات در سیاست خارجی مانند ایران بر استارمر ایجاد کرد. استارمر تلاش کرد روابط را حفظ کند، اما منتقدان او را در برابر فشارهای راست‌گرایانه ترامپ ضعیف نشان دادند. این فشار خارجی با بحران داخلی ترکیب شد و استعفای استارمر را اجتناب‌ناپذیر کرد. زمینه انتقال قدرت و آینده حزب کارگر استارمر در سخنرانی استعفای خود گفت که «صدای حزب پارلمانی را شنیده» و با «خوش‌اخلاقی» می‌پذیرد که بهترین گزینه برای انتخابات بعدی نیست. انتقال قدرت به برنهام یا رقبایی مانند وس استریتینگ یا آنجلا رینر تا سپتامبر برنامه‌ریزی شده و احتمالا بدون انتخابات عمومی فوری خواهد بود. با این حال، مخالفان مانند نایجل فاراژ از حزب اصلاح بریتانیا خواستار انتخابات فوری هستند. برنهام، معروف به شاه شمال، با کارنامه موفق در مدیریت منچستر و جذابیت مردمی، شانس بالایی برای رهبری دارد. او می‌تواند حزب را به سمت چپ میانه یا تمرکز بیشتر بر مسائل شمالی ببرد، اما چالش‌های اقتصادی و رقابت با حزب اصلاح بریتانیا همچنان پابرجاست. درس‌های یک استعفا استعفای استارمر ترکیبی از ناکامی‌های داخلی شامل اقتصادی، رسوایی‌ها و شورش حزبی و فشارهای خارجی از جمله اظهارات ترامپ بە شمار می رود. او حزب کارگر را به قدرت رساند، اما مدیریت بحران‌های پسابرگزیت، همه‌گیری و انرژی را نتوانست به خوبی انجام دهد. این رویداد نشان می‌دهد که در دنیای امروز، سیاست بریتانیا بیش از پیش تحت تاثیر تحولات جهانی، به‌ویژه در آمریکا، قرار دارد. ترامپ با تمرکز بر مهاجرت و انرژی، نه تنها استارمر را هدف گرفت، بلکه الگویی برای پوپولیست‌های بریتانیایی فراهم کرد. آینده حزب کارگر و بریتانیا به این بستگی دارد که جانشین استارمر بتواند اعتماد ازدست‌رفته را بازگرداند و در برابر چالش‌های راست‌گرایانه ایستادگی کند. در نهایت می‌توان گفت که، استعفای کی‌یر استارمر، یادآوری این موضوع است که حتی پیروزی‌های قاطع انتخاباتی، بدون تحویل نتایج ملموس، دوام نخواهد آورد.

  • از حماسه تا اسطوره‌سازی مدرن در آثار سعید سلطان‌پور

    نصرالله لشنی سعید سلطان‌پور از آن دسته نویسندگان و شاعران ایرانی است که نامش بیش از آنکه با آثارش گره خورده باشد، با سرنوشت سیاسی‌اش پیوند خورده است. اعدام او در ۳۱ خرداد ۱۳۶۰، تنها چند ماه پس از ازدواجش، چنان تأثیر عاطفی و سیاسی عمیقی بر نسل روشنفکران ایران گذاشت که به تدریج خودِ زندگی او بر آثارش سایه افکند. از این رو بخش بزرگی از آنچه درباره‌ی سلطان‌پور نوشته شده، یا در قالب یادبودهای سیاسی و ستایش‌نامه‌های ایدئولوژیک باقی مانده یا در کلیشه‌ی آشنای شاعر انقلابی متوقف شده است. اما اگر از زندگی‌نامه و سرنوشت سیاسی او فاصله بگیریم و آثارش را موضوع مطالعه قرار دهیم، با مسئله‌ای پیچیده‌تر مواجه می‌شویم. سلطان‌پور صرفاً شاعر انقلاب یا سخنگوی یک جریان سیاسی نبود. مسئله‌ی محوری او نسبت میان رنج، خشونت، رهایی و حافظه‌ی تاریخی بود. او در شعر و نمایشنامه می‌کوشید تجربه‌ی فرودستان، زندانیان و مبارزان سیاسی را از سطح رویدادهای روزمره فراتر ببرد و به بخشی از روایتی بزرگ‌تر درباره‌ی تاریخ و عدالت تبدیل کند. به همین دلیل، آثار او را می‌توان تلاشی برای خلق نوعی حماسه‌ی مدرن دانست که در آن قهرمانان نه شاهان و پهلوانان، بلکه کارگران، روستاییان، زندانیان و کشته‌شدگان سیاسی‌اند. سلطان‌پور در سال ۱۳۱۹ در سبزوار زاده شد. پس از پایان تحصیلات متوسطه به تدریس در مدارس جنوب تهران پرداخت و از نزدیک با زندگی طبقات فرودست آشنا شد. سپس به هنرکده‌ی آناهیتا و بعد دانشکده‌ی هنرهای زیبای دانشگاه تهران راه یافت. تجربه‌ی تئاتر، شعر نو و فعالیت سیاسی بخشی مهم از جهان فکری او را شکل داد. یکی از روشن‌ترین نمونه‌های جهان‌بینی او را می‌توان در شعر «اگر از خواب برآید بیمار» مشاهده کرد. شعر با یک پرسش آغاز می‌شود: این مرد ژنده کیست؟ این مرد ژنده کیست؟ که دیری‌ست با نعره‌اش زمین و زمان را از هم نمی‌درد؟ شاعر در ابتدا تصویری از انسانی فرودست، خاموش و زخم‌خورده ارائه می‌دهد؛ انسانی که هنوز هویت تاریخی او آشکار نشده است. اما اندک‌اندک پاسخ را آشکار می‌کند: این مرد روستایی این مرد کارگر این مرد نعره‌بسته‌ی در خون نشسته کیست؟ تا اینجا شعر هنوز در قلمرو واقعیت اجتماعی حرکت می‌کند. اما ناگهان جهشی رخ می‌دهد: این قلب مزدک است این بازوان رستم دستان است در این لحظه، کارگر و روستایی دیگر صرفاً شخصیت‌های اجتماعی نیستند. آنان به وارثان حافظه‌ی تاریخی و حماسی تبدیل می‌شوند. سلطان‌پور نه فقط از رستم و مزدک یاد می‌کند، بلکه میان گذشته‌ی اسطوره‌ای و اکنونِ سیاسی پل می‌زند. فرودست معاصر حامل رسالتی تاریخی معرفی می‌شود که از اعماق تاریخ ایران سرچشمه گرفته است. همین منطق در نمایشنامه‌ی عباس‌آقا، کارگر ایران‌ناسیونال نیز ادامه می‌یابد. این نمایشنامه که در ماه‌های نخست پس از انقلاب ۱۳۵۷ روی صحنه رفت، از مشهورترین آثار نمایشی سلطان‌پور است. در ظاهر، موضوع نمایش ساده است؛ زندگی کارگری که با مسائل کارخانه و مناسبات قدرت درگیر است. اما در سطح عمیق‌تر، نمایشنامه درباره‌ی یک فرد نیست؛ درباره‌ی جایگاه تاریخی طبقه‌ی کارگر است. عباس‌آقا بیش از آنکه یک شخصیت منفرد باشد، نماد موقعیتی اجتماعی است. در اینجا تأثیر تئاتر حماسی برشت آشکار است. همانند برشت، سلطان‌پور می‌کوشد تماشاگر را از همدلی صرف با شخصیت‌ها فراتر ببرد و توجه او را متوجه ساختارهای اجتماعی کند. اما او یک گام دیگر نیز برمی‌دارد؛ زبان نمایش را به سوی حماسه سوق می‌دهد. از این رو کارگر نه صرفاً قربانی منفعل استثمار، بلکه حامل امکان دگرگونی تاریخ است. آثار سعید، هم شعر و هم نمایشنامه، در نهایت یک پروژه‌ی مشترک را دنبال می‌کنند: تبدیل فرودستان به سوژه‌های تاریخ. این گرایش را می‌توان «رمانتیسم انقلابی» نامید. همین ویژگی است که به آثار وی نیروی عاطفی و ماندگاری می‌بخشد. بسیاری از آثار سیاسی دهه‌های ۴۰ و ۵۰، امروز بیشتر به اسناد تاریخی شباهت دارند تا آثار ادبی. زبان آنها غالباً شعاری و مستقیم است. اما در شعر سلطان‌پور هنوز انرژی شاعرانه حضور دارد. او رنج را نه در قالب گزارش، بلکه در قالب تصویر و استعاره بیان می‌کند. در مجموعه‌ی «آوازهای بند»، زندان صرفاً مکانی برای سرکوب نیست، بلکە در آن، زندان به فضایی نمادین تبدیل می‌شود که در آن امید و رنج در هم تنیده‌اند. تصویرهایی چون خون، شقایق، سنگ، زنجیر و فریاد بارها تکرار می‌شوند و شبکه‌ای از نمادهای مقاومت را می‌سازند. اما همین رمانتیسم انقلابی محدودیت‌هایی نیز دارد. جهان آثار سلطان‌پور اغلب بر دوگانه‌هایی مانند ستمگر و ستمدیده، خلق و دشمن خلق، آزادی و استبداد استوار است. در چنین ساختاری، پیچیدگی‌های روانی و اخلاقی شخصیت‌ها گاه در سایه‌ی ضرورت‌های حماسی قرار می‌گیرند. شخصیت‌ها بیش از آنکه افراد یگانه باشند، نمایندگان نیروهای تاریخی‌اند. این ویژگی به آثار او قدرت بسیج‌کنندگی می‌دهد، اما گاه از پیچیدگی دراماتیک آنها می‌کاهد. این رمانتیسم انقلابی در نهایت به نوعی صورت‌بندی اسطوره‌ای از سیاست منتهی می‌شود که در آن کارگر، مبارز و زندانی سیاسی از سطح تجربه‌ی روزمره فراتر می‌روند و به حاملان معنای تاریخی تبدیل می‌شوند. در اینجا، مسئله صرفاً استفاده از زبان استعاری یا شاعرانه نیست، بلکه شکل‌گیری نوعی نظم روایی است که تاریخ را در قالب تقابل‌های بنیادین، شخصیت‌های قطبی و افق‌های قطعی معنا بازسازی می‌کند. در تحلیل این وضعیت، ارنست کاسیرر نقطه‌ی عزیمت مناسبی برای فهم جایگاه اسطوره در سیاست مدرن فراهم می‌کند. او در کتاب «اسطوره‌ی دولت» نشان می‌دهد که اسطوره نه پدیده‌ای مربوط به گذشته‌ی پیشاعقلانی، بلکه نیرویی است که در دل مدرنیته نیز فعال باقی می‌ماند. در جهان مدرن، اسطوره حذف نمی‌شود، بلکه در قالب‌های جدید سیاسی بازتولید می‌شود؛ مفاهیمی چون ملت، دولت، انقلاب یا طبقه می‌توانند واجد کارکردی اسطوره‌ای شوند، به‌ویژه زمانی که به ابزار بسیج جمعی و تولید قطعیت‌های عاطفی تبدیل می‌شوند. با این حال، اسطوره‌ی مدرن صرفاً یک ساخت آگاهانه یا محصول تبلیغ سیاسی نیست. اسطوره در سطحی عمیق‌تر، نوعی شکل خاص از آگاهی است که در آن تمایز میان امر نمادین و امر واقعی تضعیف می‌شود. به بیان دیگر، اسطوره نه فقط روایت می‌سازد، بلکه شیوه‌ی ادراک واقعیت را نیز دگرگون می‌کند و امکان داوری انتقادی را کاهش می‌دهد. از این رو، اسطوره در جهان مدرن بیش از آنکه باقی‌مانده‌ی گذشته باشد، یک سازوکار فعال در تولید معنا و هیجان سیاسی است. در پرتو این صورت‌بندی، آثار سلطان‌پور را می‌توان در سطح نخست به‌عنوان نمونه‌ای از اسطوره‌سازی سیاسی مدرن فهمید که کارگر، مبارز و زندانی سیاسی در مقام حاملان معنای تاریخی ظاهر می‌شوند و مفاهیمی چون رنج، رهایی و عدالت در قالب‌های عاطفی-حماسی صورت‌بندی می‌شوند. اما این سطح تنها بخشی از مسئله را توضیح می‌دهد. در سطحی عمیق‌تر، پروژه‌ی سلطان‌پور را می‌توان نه فقط به‌مثابه تولید اسطوره‌ی سیاسی، بلکه به‌عنوان تلاش برای بازسازی فرم کلاسیک اسطوره در جهان مدرن فهمید. او صرفاً از اسطوره‌های موجود استفاده نمی‌کند، بلکه می‌کوشد همان نقشی را که اسطوره و حماسه در سنت‌های کلاسیک ایفا می‌کردند، در بستر تاریخ معاصر بازآفرینی کند؛ خلق شخصیت‌های مرکزی، تثبیت تقابل خیر و شر، و تبدیل تاریخ به روایتی معنادار و جهت‌مند. در این معنا، آنچه در آثار او رخ می‌دهد صرفاً سیاسی شدن اسطوره نیست، بلکه نوعی بازگشت به منطق حماسه در شرایطی است که این منطق در سطح فرهنگی دچار تزلزل شده است. اگر در سنت کلاسیک، اسطوره بخشی از افق مشترک معنا بود و قهرمانان درون جهانی نسبتاً بدیهی و پذیرفته‌شده معنا می‌یافتند، در جهان مدرن این افق از هم گسیخته است و روایت‌های متکثر و متعارض جای آن را گرفته‌اند. از همین رو، تلاش برای ساختن اسطوره‌ی حماسی در جهان مدرن همواره با نوعی تنش درونی همراه است؛ تنش میان میل به وحدت معنایی و واقعیت تکثر تاریخی. در این چارچوب، اسطوره در مدرنیته نه از میان می‌رود و نه صرفاً ابزار فریب سیاسی (پوپولیسم راست) است، بلکه به شکلی پیچیده در سطح آگاهی جمعی عمل می‌کند و حتی می‌تواند در قالب‌های هنری و ادبی مترقی هم بازتولید شود. با این حال، آنچه در آثار سلطان‌پور برجسته می‌شود، نه صرفاً حضور اسطوره، بلکه تلاش برای بازگرداندن کارکرد کلاسیک آن در جهانی است که دیگر به سادگی تن به این کارکرد نمی‌دهد. اما شاید عمیق‌ترین لایه‌ی آثار سلطان‌پور را بتوان در این نقطه مشاهده کرد که او در پی نوعی صورت‌بندی سکولار از رستگاری است. در آثار او، نجات نه از طریق مداخله‌ی الهی، بلکه از دل کنش جمعی انسان‌ها تحقق می‌یابد. شهید سیاسی جای قدیس را نمی‌گیرد، اما نقشی مشابه در ساختار تخیل تاریخی پیدا می‌کند. انقلاب جای رستاخیز نمی‌نشیند، اما افق تحقق عدالت را نمایندگی می‌کند. به همین دلیل، حتی هنگامی که زبان او کاملاً مارکسیستی است، ساختار تخیلش شباهت‌هایی با روایت‌های رستگاری دارد؛ مثل رنج، قربانی، شهادت، وعده‌ی رهایی و تحقق عدالت در آینده. با این همه، جهان سلطان‌پور هرگز کاملاً یکدست نیست. در شعرهای متأخر، به‌ویژه آثار زندان، گاه شکاف‌هایی در این قطعیت حماسی ظاهر می‌شود. لحظاتی که در آنها زبان از یقین تاریخی فاصله می‌گیرد و به تجربه‌ی فردی، تنهایی، مرگ و فرسودگی نزدیک می‌شود. در چنین لحظاتی، شاعر دیگر فقط سخنگوی تاریخ نیست؛ انسانی است که با محدودیت‌های تاریخ نیز روبه‌رو شده است. همین امر سبب می‌شود آثار سلطان‌پور را نتوان به ادبیات تبلیغاتی فروکاست. اهمیت او نه فقط در شور انقلابی، بلکه در تنش حل‌نشده‌ای است که در سراسر آثارش جریان دارد: تنش میان حماسه و تراژدی، میان امید و شکست، میان اسطوره و واقعیت. شاید به همین دلیل است که آثار او هنوز قابل خواندن‌اند. نه به این سبب که پاسخ نهایی به مسائل تاریخ معاصر ایران را در اختیار ما می‌گذارند، بلکه به این دلیل که یکی از بلندپروازانه‌ترین کوشش‌های ادبی برای تبدیل رنج و مبارزه به معنا را نمایندگی می‌کنند که در آن فرودستان به قهرمانان تاریخ بدل می‌شوند، اما تاریخ هرگز به‌طور کامل تسلیم رؤیای حماسی آنان نمی‌شود.

  • تفاهمنامە آمریکا و ایران، سرنوشت نفوذ حوثی‌ها را محک می‌زند

    تفاهم‌نامە میان آمریکا و ایران پرسش‌هایی را درباره آینده نفوذ ایران در خاورمیانه ایجاد کرده است. در صدر این پرسش‌ها، گروه حوثی در یمن قرار دارد که پس از ضربه به متحدان تهران در منطقە و تشدید فشار بر آن‌ها در دیگر میدان‌ها، یکی از آخرین برگ‌های برنده ایران در جهان عرب محسوب می‌شود. گروه حوثی یمنی در سال‌های گذشته یکی از مهم‌ترین ابزارهای نفوذ ایران در منطقه بوده است. با این حال، تلاش تهران برای تثبیت تفاهم‌های بلندمدت با واشنگتن و کاهش فشارهای اقتصادی و نظامی ممکن است جمهوری اسلامی ایران را ناچار نماید تا بخشی از حمایت نظامی خود را متوقف کند یا رفتار این گروه را به‌ویژه در دریای سرخ، کنترل کند. حوثی‌ها دیگر صرفاً یک نیروی نیابتی سنتی ایران نیستند. این گروه به نیرویی تبدیل شده است که در داخل یمن نهادهای امنیتی، نظامی و اقتصادی خود را در اختیار دارد و بر بخش بزرگی از این کشور اعمال حاکمیت می کند. همین امر سطح بالایی از استقلال عمل به آن داده است. رشاد العلیمی، رئیس شورای رهبری ریاست‌جمهوری یمن، تفاهم‌های جاری میان واشنگتن و تهران را توافق‌هایی شکننده توصیف کرد که صرفاً بحران‌ها را مدیریت می‌کند و راه‌حلی پایدار را نمیتوانند ارائه دهند . او همچنین نسبت به نادیده گرفتن پرونده بازوهای فرامرزی ایران، به‌ویژه حوثی‌ها، هشدار داد. در این بارە، اسلام المنسی، پژوهشگر مصری در امور ایران بە پایگاە خبری الشرق الاوسط گفتە است کە تهران به‌سختی از حوزه‌های نفوذ خود یا نیروهای نیابتی‌اش چشم‌پوشی خواهد کرد. به گفته او، ایران همچنان ابزار بازتعریف رابطه با این نیروها و بازسازی نقش آن‌ها را از جمله تبدیل ظاهری آن‌ها به احزاب سیاسی در اختیار دارد. المنسی در این بارە افزودە است کە تفاهم میان آمریکا و ایران سرنوشت نفوذ منطقه‌ای تهران و بازوهای نظامی آن را شامل نمی‌شود، زیرا جمهوری اسلامی ایران، مذاکرات را بر تنگه هرمز متمرکز کرده و پرونده‌های هسته‌ای، موشکی و نیروهای نیابتی را به مهلت ۶۰ روزه دستیابی به توافق صلح موکول کرده است. بر این اساس میتوان انتظار داشت کە ایران در مذاکرات اخیر خود کە در سوئیس برگزار می شود، برای حفظ حداقلی از نفوذ بازوهای خود، بە ویژە در لبنان و یمن و عراق خواهد جنگید. از همین رو، تهران ترجیح می‌دهد تا نقش آن‌ها را موقتاً بە تعلیق درآورد، نه اینکه آن‌ها را منحل سازد. این رویکرد در محدود کردن فعالیت گروه‌های عراقی، سوق دادن حوثی‌ها به تنش‌زدایی و هم‌زمان حفظ حزب‌الله لبنان دیده می‌شود. با توجە بە بازیهای سیاسی میان ایران و یمنیها، میتوان اظهار داشت کە جمهوری اسلامی ایران از زاویه‌ای فراتر از پرونده هسته‌ای بە این مسالە می نگرد. حداقل تا برهە کنونی، بە نظر می رسد جمهوری اسلامی ایران به دستاوردهای مهمی رسیده باشد. این دستاورد در تعیین‌تکلیف نشدن پرونده نفوذ منطقه‌ای ایران و بازوهای آن خلاصه می‌شود. چنین وضعیتی به معنای ادامه حمایت تهران از این نیروها، به‌ویژه حوثی‌ها، است. تهران حوثی‌ها را بهترین ابزار برای جبران کاهش نفوذ خود در لبنان پس از هدف قرار گرفتن حزب‌الله و نیز تشدید فشار بر نیروهای نیابتی در عراق می‌داند. حوثی‌ها در مقایسه با دیگر بازوهای ایران از امتیازهای متعددی برخوردارند. گستره جغرافیایی وسیع تحت کنترل، تسلیحات پیشرفته، توان بالای مانور و خرید زمان، و قرار نداشتن زیر فشار شدید نظامی، از جمله این امتیازهاست. چنین عواملی باعث شده‌ است تا ایران از بحران حوثی‌ها برای تثبیت جایگاه خود در یمن استفاده می‌کند. میزان این استفادە به حدی است که تهران آن‌ها را به ایفای نقشی مشابه نقشی سوق داده است که حزب‌الله لبنان در گذشته ایفا می‌کرد. از همین رو، پیش‌بینی می‌شود حوثی‌ها بر این باور تکیه کنند که تفاهم‌های آمریکا و ایران برای آن‌ها سپری حفاظتی در برابر هرگونه هدف‌گیری سیاسی یا نظامی فراهم می‌کند. چنین برداشتی به‌تبع آن می‌تواند تمایل آن‌ها به سرسختی و خودداری از ارائه هرگونە امتیازی را افزایش دهد، از این رو بر این نکتە تاکید میشود کە حوثیها در جریان جنگ اخیر هدف حمله قرار نگرفتند. حوثی‌ها پیش‌تر نشانه‌هایی از آمادگی برای ورود به مذاکرات صلح بروز داده بودند. یکی از این نشانه‌ها دستیابی به توافق با دولت قانونی یمن در پرونده‌هایی مانند پرونده اسرا بود. اکنون اما این گروه فرصت آن را دارد که به نقطه پیشین بازگردد. بر اساس پیگری روندهای سیاسی، حوثی‌ها تاکنون هیچ نشانه‌ای را مبنی بر تمایل به پایان دادن به سلطه نظامی و امنیتی خود یا تحویل سلاح بروز ندادەاند. خواسته‌های آن‌ها بر به رسمیت شناخته شدن حاکمیتشان به‌عنوان واقعیتی موجود و پذیرفته شدنشان به‌عنوان شریک اصلی در حکومت متمرکز است. این امر هرگونه مذاکره صلح را با یک پرسش بنیادین روبه‌رو می‌کند: آیا دولت برای پذیرش حوثی‌ها به‌عنوان بخشی از خود امتیاز خواهد داد، یا ساختار دولت از نو بازتعریف خواهد شد؟ از سوی دیگر، پرونده یمن همچنان یکی از بخش‌های مبهم در تفاهم‌های آمریکا و ایران باقی مانده است. این در حالی است که به دلیل درهم‌تنیدگی ابعاد منطقه‌ای این پرونده با تناقض‌های بسیار پیچیده داخلی، این کشور یکی از حساس‌ترین و پیچیده‌ترین پرونده‌ها در خاورمیانە به شمار می‌رود. از یک سو، نمی‌توان آینده گروه حوثی را از تمایل بازیگران منطقه‌ای و بین‌المللی برای تثبیت یک روند سیاسی پایدار جدا کرد. شاید محتمل باشد که تحت تاثیر موازنە قوا، حوثی‌ها به سمت سازگاری سوق داده شوند و ناچار به پذیرش الزامات نظم جدید منطقه‌ای شوند. در همین چارچوب، روند سیاسی در یمن نیز با نظارت سازمان ملل فعال‌تر خواهد شد. اما از سوی دیگر، سیاست جمهوری اسلامی ایران کە بر پایه عمل‌گرایی شکل گرفته است، حوثی‌ها را برگ فشاری راهبردی با هزینه پایین و بازده سیاسی بالا می‌بیند. از همین رو، بعید بە نظر می رسد کە تهران از این اهرم نفوذ چشم‌پوشی کند. تنها در صورتی ممکن است کە سازگاری با سیاستهای جدید در منطقە آغاز شود که تفاهمنامە با جمهوری اسلامی ایران، این کشور را به توقف ارسال فناوری‌های پیشرفته نظامی برای حوثی‌ها و کاهش تنش در جبهه‌های دریای سرخ و باب‌المندب ملزم کند. اما از سوی دیگر باید در نظر داشت کە ماهیت گروه حوثیهای یمن، تفاوت چندانی با بسیاری از گروه‌های مسلح ندارد. این گروهها ممکن است بدون آنکە به‌طور کامل از توان نظامی خود دست بکشند، وارد روند سیاسی شوند. همین مسالە یمنی‌ها را نیز در وضعیت نگرانی و تردید قرار داده است، زیرا بیم آن دارند که این الگو در مورد حوثی‌ها نیز تکرار شود. بە رغم آنکە نمیتوان در رابطە با تفاهمنامە میان آمریکا و ایران بە طور قطعی نظر داد، اما گزینه‌های مرتبط بە آن را میتوان در چهار سناریوی اصلی قابل بررسی دانست. سناریوی نخست بر کاهش حمایت از شبه‌نظامیان استوار است تا این گروه‌ها به نیروهای سیاسی محلی تبدیل شوند. سناریوی دوم توقف حملات علیه منافع آمریکا و کشتیرانی بین‌المللی را مطرح می‌کند، اما هم‌زمان ساختار کنونی نفوذ ایران را حفظ می‌کند. سناریوی سوم، که پیچیده‌ترین گزینه ارزیابی می‌شود، بر تلاش تدریجی واشنگتن برای برچیدن شبکه نظامی ایران در برابر ارائه تضمین‌های اقتصادی استوار است. پیچیدگی این سناریو از آنجا ناشی می‌شود که سپاه پاسداران انقلاب اسلامی این بازوها را نخستین خط دفاعی خود می‌داند. سناریوی چهارم بر رد هرگونه توافق از سوی دولت‌های منطقه و واشنگتن استوار است، مشروط بر اینکه چنین توافقی به حفظ سلاح و بازوهای نیابتی ایران منجر شود. در این چارچوب، کاهش نفوذ ایران به شرطی اساسی برای موفقیت هر تفاهم بلندمدتی تبدیل می‌شود. در غیر این صورت، هر توافقی تنها آتش‌بسی موقت خواهد بود که در سطح منطقه‌ای قابلیت فروپاشی دارد. عبدالملک حوثی، رهبر این گروه، چند روز پیش اعلام کردە بود کە حوثی‌ها برای مواجهه با هر تحول یا تشدید تنش نظامی در منطقه آماده‌اند. او همچنین از آمادگی این گروه برای مقابله با هرگونه تلاش جهت هدف قرار دادن هر یک از میدان‌های آنچه کە آن را محور مقاومت به رهبری ایران خواند، سخن گفتە بود. از همینرو میتوان گفت کە مسالە نیابتی های ایران، از جملە در یمن و لبنان، میتواند بر آیندە تفاهم میان آمریکا و ایران، حداقل در ٦٠ روز آتی تاثیر جدی داشتە باشد.

  • قربانیان واقعی در خاورمیانه‌ کردها هستند، نە فلسطینها

    دیوید هریس از چهره‌های بانفوذ یهودی‌ـ‌آمریکایی در حوزه سیاست خارجی و دیپلماسی عمومی به شمار می‌رود و نزدیک به سه دهه یکی از مهم‌ترین نهادهای یهودی آمریکا را مدیریت کرده است. او سال‌ها در زمینه مبارزه با یهودستیزی، امنیت اسرائیل، روابط بین‌الملل و مقابله با افراط‌گرایی فعالیت داشته و کتابی با عنوان یهودستیزی، آنچه همه باید بدانند را نیز نوشته است. هریس در نوشته‌ها و مواضع عمومی خود معمولاً بر نقد استانداردهای دوگانه غرب در برخورد با بحران‌های جهانی تأکید دارد. او در این یادداشت استدلال می‌کند که با وجود دهه‌ها سرکوب، نسل‌کشی و محرومیت کردها از دستیابی بە حق تعیین سرنوشت، مسالە کرد هرگز به اندازه مسئله فلسطین توجه افکار عمومی، رسانه‌ها و جنبش‌های حقوق بشری غرب را به خود جلب نکرده است. چرا برخی آرمان‌ها چنان توجه و وفاداری همه‌جانبه‌ای را برمی‌انگیزند که عملاً همه چیز دیگر را تحت‌الشعاع قرار می‌دهند، در حالی که برخی دیگر تا حد زیادی نادیده گرفته می‌شوند یا عامدانه کم‌اهمیت جلوه داده می‌شوند؟ چرا کسانی که خود را مدافع عدالت، حقوق بشر و حق تعیین سرنوشت می‌دانند، در برخی موارد بی‌درنگ و با تعهدی کامل وارد میدان می‌شوند، اما در برابر موارد دیگر سکوتی کرکننده را اختیار می‌کنند؟ در خاورمیانه معاصر، مساله کردها نمونه‌ای گویا و تأمل‌برانگیز از این تناقض به شمار می‌رود، مردمی با جمعیتی بیش از ۴۰ میلیون نفر که با وجود برخورداری از هویت ملی متمایز، بیش از یک قرن است از داشتن کشوری مستقل محروم مانده‌اند. با این حال، رنج آنان، از سوی رسانه‌ها، کنشگران دانشگاهی بی‌اعتنا، معترضان غایب، سازمان مللِ ساکت و نیز مدافعان خشم گزینشی در کشورهای غربی که با وجود ادعای حمایت از قربانیان، در قبال این مساله سکوت کرده‌اند، هموارە مورد بی اعتنایی قرار گرفتە است. دیوید هریس با اشاره به این سکوت نسبت بە مسالە کرد و در مقابل، برجستەکردن مسالە فلسطین، یادداشت خود را با یک پرسش محوری آغاز می‌کند کە چرا برخی از بحران‌ها و آرمان‌ها به مسالەای جهانی تبدیل می‌شوند و موجی از حمایت، اعتراض و همبستگی برمی‌انگیزند، اما برخی دیگر تقریباً نادیده گرفته می‌شوند؟ وی با اشارە بە تقسیم کردستان در ابتدای سدە قبل می نویسد: پس از شکست امپراتوری عثمانی به دست نیروهای متفقین حدود یک قرن پیش، امکان تشکیل یک دولت کُردی وجود داشت. مسیر این امر در معاهده سور در سال ۱۹۲۰ ترسیم شده بود، معاهده‌ای که سرنوشت سرزمین‌های پیش‌تر تحت حاکمیت عثمانی را تعیین می‌کرد. هویت کُردی و آرمان‌های سیاسی کُردها در آن به رسمیت شناخته شد، اما این به‌رسمیت‌شناسی هرگز به واقعیت تبدیل نشد. سرزمین کردستان، میان کشورهایی تقسیم شد که بعدها به ایران، عراق، سوریه و ترکیه امروزی تبدیل شدند. در پی جنگ، دیپلمات‌ها و نقشه‌کشان در لندن و پاریس مرزها را از نو ترسیم کردند، دولت‌های تازه‌ای ساختند و حوزه‌های نفوذ خود را چنان تعیین کردند که گویی این منطقه ملک شخصی آنان است. به باور او، مسالە کرد نمونه‌ای روشن از تناقض در خاورمیانه است. کردها با جمعیتی بیش از ۴۰ میلیون نفر، بزرگ‌ترین ملت بدون دولت جهان به شمار می‌روند. این مردم بیش از یک قرن است کە از داشتن کشور مستقل محروم مانده‌اند. با وجود چنین تاریخ طولانی از سرکوب و محرومیت، در مقایسه با بسیاری از پرونده‌های دیگر توجه چندانی از سوی رسانه‌ها، فعالان غربی، سازمان ملل یا جنبش‌های حقوق بشری دریافت نکرده‌اند. در این بارە، هریس بر این باور است کە در واقع، شجاعت و دلاوری کُردها بارها باعث شده است ایالات متحده و دیگر کشورهای غربی در بزنگاه‌های حساس به آنان روی آورند. این حمایت در نبرد با رژیم صدام حسین و بعدها در روژآوا در جنگ با گروه دولت اسلامی عراق و شام (داعش) آشکار بود. با این حال، هر زمان نیاز به پشتیبانی کُردها پایان یافته است، این حمایت نیز قطع شده است. این تکرار تجربه از همراهی مقطعی دیگران، ضرب‌المثل مشهور کُردی را معنا می‌بخشد: کُردها هیچ دوستی جز کوهستان ندارند. با وجود این، سرکوب مداوم کُردها هرگز توجه جدی کسانی را در غرب جلب نکرده است که خود را مدافع ستمدیدگان معرفی می‌کنند. او این پرسش را مطرح می کند کە: چه کسی برپایی یک راهپیمایی گسترده‌ را برای حقوق و آزادی کُردها در مرکز لندن یا تورنتو به یاد دارد؟ چه کسی تجمع بزرگی را در میدان تایمز نیویورک یا مقابل اپرای سیدنی به خاطر می‌آورد؟ مسالە کُرد تمامی مؤلفه‌های لازم برای برانگیختن همدردی جهانی را در خود دارد. کُردها قربانی یک نسل‌کشی اثبات‌شده بوده‌اند. آنان هدف حملات شیمیایی قرار گرفته‌اند. برای تعیین سرنوشت خود مبارزه کرده‌اند و در پی رهایی بوده‌اند. با این همه، هیچ موج اعتراضی علیە سرکوب آنان شکل نگرفته است. هیچ کارزار همبستگی به راه نیفتاده است. هیچ نماد فراگیری از همدلی دیده نشده است. برای نمونه، چرا سرنوشت حدود پنج میلیون فلسطینی در کرانه باختری و غزه احساسات و تعهد بسیاری را برمی‌انگیزد، اما بیش از ۴۰ میلیون کُرد چنین توجهی را جلب نمی‌کنند؟ چرا فلسطینی‌ها همچنان از حمایت پرشور جریان‌هایی برخوردارند که برای تشکیل کشور فلسطین پافشاری می‌کنند، اما نزدیک به ۹۳ درصد کُردها در عراق که در همه‌پرسی غیرالزام‌آور سال ۲۰۱۷ به استقلال رأی دادند، هم با مخالفت دولت مرکزی عراقِ مورد حمایت ایران روبه‌رو شدند و هم تا حد زیادی از سوی غرب نادیده گرفته شدند؟ برخی می‌گویند خواسته‌های کُردها واقع‌بینانه نیست. استدلالشان این است که کُردها در چهار کشور تثبیت‌شده زندگی می‌کنند و در نتیجه تغییر مرزها ممکن نیست. اما آیا واقعاً چنین است؟ آیا مرزهایی که یک قرن پیش قدرت‌های استعماری از راه دور ترسیم کردند، باید برای همیشه ثابت بمانند، حتی اگر هنگام ترسیم آنها واقعیت‌های میدانی عملاً نادیده گرفته شده باشد و تنها ملاحظات ژئوپولیتیکی و منافع قدرت‌های بزرگ تعیین‌کننده بوده باشد؟ بە باور هریس، واقعیت این است که مرزها تغییرپذیرند و نمونه‌های معاصر آن کم نیست. اتحاد جماهیر شوروی فروپاشید و ۱۵ کشور مستقل از دل آن بیرون آمد. یوگسلاوی از هم پاشید و هفت کشور مستقل از درون آن شکل گرفت. چکسلواکی نیز، که مانند یوگسلاوی محصول نظم پس از جنگ جهانی اول بود، با جدایی مسالمت‌آمیز بخش‌های چک و اسلواک از هم جدا شد. سودان جنوبی از سودان استقلال یافت. اریتره از اتیوپی جدا شد و تیمور شرقی از اندونزی مستقل شد. سومالی‌لند نیز بیش از سه دهه است که جدا از سومالی، عملاً همچون یک دولت مستقل اداره می‌شود، هرچند هنوز از شناسایی گسترده بین‌المللی برخوردار نیست. بە باور هریس، امروز، حکومت اقلیم کُردستان قوی‌ترین نمونه برای دفاع از ایده استقلال کُردها به شمار می‌رود. این منطقه را می‌توان یکی از بهترین بخش‌های اداره‌شده در عراق دانست کە بازتر، کثرت‌گراتر و در بسیاری از جنبه‌ها پیشروتر از دیگر بخش‌های عراق است. اقلیم کُردستان همچنین در خاورمیانه، که نمونه‌های پیشرو در آن اندک است، الگویی کم‌نظیر از برخی ارزش‌های مترقی به شمار می‌آید. حقوق زنان، آزادی مذهبی و رویکرد باز نسبت به غرب از ویژگی‌های شاخص این منطقه با جمعیتی بیش از شش میلیون نفر است. دقیقاً به همین دلیل، دولت عراق در بغداد و ایرانِ همسایه مصمم‌اند اقلیم کُردستان را مهار کرده و زیر نفوذ خود نگه دارند. آنها هر زمان لازم بدانند، از خشونت و فشار اقتصادی نیز استفاده می‌کنند. با این حال، بار دیگر بخش بزرگی از غرب، از جمله کسانی که خود را داوران اخلاقی می‌دانند، در برابر این وضعیت سکوت کرده‌اند. در نهایت، شاید محتمل‌ترین توضیح برای این بی‌اعتنایی نسبت به رنج‌ها و ظرفیت‌های کُردها بسیار ساده باشد. آیا ممکن است دلیل آن این باشد که مساله فلسطین را می‌توان در چارچوب روایت دوگانه و بیش از حد ساده‌شده ستمگر و ستمدیده جای داد؟ در این روایت، اسرائیل، تنها کشوری در جهان با اکثریت یهودی، در نقش عامل شر ظاهر می‌شود، چارچوبی که بازتاب‌دهنده کلیشه‌های دیرینه است و برای برخی مخاطبان بار عاطفی نیرومندی دارد. در مقابل، روایت کُردها از بیرون پیچیده‌تر به نظر می‌رسد. طرف‌های درگیر شامل عرب‌ها، ایرانی‌ها و ترک‌ها هستند، نه یهودیان و اسرائیلی‌ها. همین امر جا دادن مسئله کُردها در چارچوب‌های ایدئولوژیک و روایت‌های مسلط را دشوارتر، و شاید آن را برای برخی ناخوشایندتر می‌کند. تا زمانی که این پرسش صادقانه مورد مواجهه قرار نگیرد، ادعاها درباره پایبندی به اصول جهان‌شمول، حمایت از حق تعیین سرنوشت و جنبش‌های رهایی‌بخش ملی، و نیز دفاع از حقوق بشر، همچنان توخالی و بی‌اعتبار به نظر خواهد رسید.

  • جنگ سایبری در منازعات نوین عاملیتی تعیین کنندە است

    شیلان سقزی اگر جنگهای کلاسیک با تانک و موشک شناختە میشدند، جنگهای جدید را باید با شبکەهای دیجیتال، دادەها و اعمال اختلال در شبکەهای دیجیتال درک کرد. در منازعه‌ی ایران، آمریکا و اسرائیل، جنگ سایبری دیگر یک ضمیمه‌ی تبلیغاتی یا یک نمایشِ کم‌هزینه نیست؛ بلکە بخشِ جدی معماری جنگ است. تا اواخر آوریل ۲۰۲۶، ایران هنوز در وضعیتِ خاموشیِ شدید اینترنتی قرار داشت و شبکه‌ی عمومی‌اش در یکی از طولانی‌ترین قطعی‌های سراسری ثبت‌شده گرفتار بود. هم‌زمان، حملات سایبری علیه بانک‌های ایرانی، نوبیتکس، سامانه‌های نظارتی، ایمیل‌های مقامات سیاسی و زیرساخت‌های حیاتیِ آمریکا و اسرائیل، نشان می‌دهد که نبرد از سطحِ حمله به تأسیسات عبور کرده و به سطحِ حمله به اعتماد رسیده است. این همان نقطه‌ای است که جنگ سایبری از ابزارِ پشتیبان به یکی از میدان‌های اصلیِ تصمیم‌سازی بدل می‌شود. نخستین واقعیتِ راهبردی در جنگهای امروزە بر این واقعیت متکی است کە تخریب فیزیکی بدون ضربه به جریان گردش مالی، داده‌ای و روانیِ طرف مقابل دیگر کافی نیست. حمله به چهار بانک طی روزهای اخیر و اختلال در دسترسی مشتریان، فقط یک هک نبودە است، بلکە هدفِ واقعی، ضربه زدن به ستونِ اعتمادِ عمومی به نظام مالیِ ایران بودە است. در رابطە با حملە سایبری بە بانک سپە، رویترز نوشت که گروه گنجشک درنده مدعی شد داده‌های بانک سپه را نابود کرده و حساب‌های مشتریان دچار مشکل شده‌اند. سپس همان گروه، یک روز بعد، به صرافی رمز ارزی نوبیتکس حمله کرد و نزدیک به ۹۰ میلیون دلار را عملاً سوزاند. در هر دو مورد، منطقِ عملیات فقط سرقت یا تخریب نبود، بلکە ارسال یک پیامِ ژئوپلیتیکی بود که شبکه‌ی مالیِ طرف مقابل می‌تواند در چند ساعت به صحنه‌ی بی‌اعتمادی و انسداد تبدیل شود. این نقطە دقیقاً همان جایی است که جنگ سایبری با جنگ اقتصادی و روانی یکی می‌شود. از سوی دیگر، در طرفِ مقابل هم الگوی مشابهی دیده می‌شود. هشدار مشترک FBI، CISA و DC3 تصریح می‌کند که بازیگرانِ وابسته به ایران از سال ۲۰۲۴ همچنان سازمان‌های آمریکایی و خارجی را هدف قرار داده‌اند. در هشدار ۷ آوریل ۲۰۲۶ نیز آمده است که گروه‌های ایرانی در پاسخ به تشدیدِ خصومت‌ها، تجهیزاتِ کنترل صنعتیِ قابل‌دسترسی در بخش‌های آب، فاضلاب، انرژی و خدمات دولتی آمریکا را هدف گرفته‌اند و در بعضی موارد داده‌های نمایشیِ سامانه‌ها را دستکاری کرده‌اند. این بدان معناست کە منطقِ جنگ سایبریِ ایران نیز عمدتاً بر اختلالِ عملیاتی، نمایشِ دستکاری، و هزینه‌تراشی برای حریف استوار است، نه صرفاً بر نفوذ خاموش. در همین چارچوب، حمله به ایمیل‌های اطرافیانِ ترامپ نیز فقط یک رخنه‌ی شخصی نمیتواند در نظر گرفتە شود. در رابطە نیز رویترز گزارش دادە بود کە هکرهای منتسب به ایران با نام رابرت تهدید کردند کە ایمیل‌های بیشتری از حلقه‌ی ترامپ را منتشر کنند و حتی رئیس اف بی آی کَش پَتِل و CISA آن را تهدیدی امنیتی و کارزار لکه‌دارسازیِ دیجیتال توصیف کردند. اما نقطه‌ی عمیق‌ترِ جنگ سایبری، نه بانک است و نه ایمیل؛ بلکە دیدنِ میدان است. در این‌جا دوربین‌های نظارتی، تلفن‌های متصل، و شبکه‌های تصویری به سلاح تبدیل می‌شوند. پژوهش چک پوینت نشان می‌دهد که از همان ساعات نخستِ جنگ چهل روزە، تلاش برای نفوذ به دوربین‌های IP در اسرائیل و کشورهای عربیِ خلیج فارس، از جمله امارات، قطر، بحرین، کویت، لبنان و قبرس افزایش یافته است. خبرگزاری فرانسە نیز در این بارە گزارش داد کە چگونه اسرائیل از شبکه‌ی دوربین‌های شهریِ ایران برای ردیابی و شکارِ هدف‌ها استفاده کرده و این موضوع را به یک «دژواره‌ی معکوس» بدل کرده است: زیرساختی که برای کنترلِ داخلی ساخته شده بود، به ابزارِ آشکارسازیِ خودِ حکومت تبدیل شد. اینجا جنگ سایبری دیگر پشتِ جبهه نیست، بخشی از ISR، یعنی شناسایی، مراقبت و هدف‌گیریِ عملیاتی است. زمانیکە هوشهای مصنوعی بتواند هزاران تصویر را در زمانِ نزدیک به واقعی بکاوند و دوربینهای ساده‌ی خیابان به حسگرِ جنگی تبدیل شووند، شیوەهای جنگ نیز بە تمامی دگرگون می شوند. همین منطق، علتِ اهمیتِ ویژه‌ی دوربین‌ها در خلیج فارس و اسرائیل است. زمانیکە شبکه‌های نظارتیِ ارزان، متصل و ضعیف‌حفاظت، روی انبوهی از ساختمان‌های دولتی و مالی نصب شذەباشند، حمله به آنها می‌تواند هم برای برآوردِ خسارت پس از حمله و هم برای ردیابیِ جابه‌جایی نیروها به‌کار رود. چک پوینت صریحاً اعلام نمی کند کە موجِ اخیرِ حملات به دوربین‌ها در خاورمیانه با هدفِ جمع‌آوریِ تصویر از خسارتِ حملات یا فراهم‌کردنِ چشمِ اضافی برای مهاجم رخ داده است. کارشناسان حوزە جنگهای سایبری یادآوری می‌کنند که حتی نظام‌های بسته‌ی نظارتی، اگر به دوربین‌های متصل یا نیروی انسانیِ ناهنجار تکیه کنند، در برابر نفوذ آسیب‌پذیرند. به همین دلیل است که جنگ سایبری در جنگ‌های جدید نه فقط هکِ اطلاعات، بلکه بخشی از جنگِ موقعیت، یعنی کنترلِ اینکه چه کسی می‌بیند، چه کسی دیر می‌بیند و چه کسی اصلاً نمی‌بیند، می باشند. در این بارە، واکنشِ ایران به این وضعیت، از یک سو تهاجمی و از سوی دیگر تدافعی-استبدادی است. از یک سو، هکرهای وابسته به جمهوری اسلامی ایران بر اهدافِ خارجی، از جمله زیرساخت‌های آمریکا، اصرار می‌ورزند و از سوی دیگر، خودِ حکومت برای مدیریتِ آسیب، به خاموشیِ اینترنت، فیلترینگ و شبکه‌ی داخلی تکیه می‌کند. این خاموشی‌ها صرفا یک اقدامِ فنی نیستند، بلکە نوعی خود-محاصره‌سازی هستند تا از شوکِ اطلاعاتی و از آشوبِ داخلی در امان بماند. اما همین راه‌حل، اقتصاد و جامعه را فلج می‌کند و نشان می‌دهد که جنگ سایبری چطور می‌تواند یک دولت را به سمتِ قطعِ اتصال خودش به جهان سوق دهد. در این میان، توان و امنیت سایبریِ احزاب و نیروهای کُردستان را فقط می‌توان بر پایه‌ی داده‌های علنی سنجید و همین داده‌های علنی تصویرِ نگران‌کننده‌ای می‌دهند. گزارشFilterwatch/Miaan نشان می دهد کە در نیمه‌ی دوم ۲۰۲۴، حملات هدفمند علیه فعالان، اقلیت‌ها و مخالفان در ایران شدت گرفت. روش‌ها شامل نفوذ به حساب‌ها، فیشینگ، بدافزار، جعل هویت و حتی فیشینگ با QR بود و حدود ۱۷.۵ درصدِ پرونده‌ها علیه فعالان کُرد، بلوچ و ترک ثبت شد. GOV.UK نیز تصریح می‌کند که حکومت ایران مخالفان آنلاین، از جمله کُردها در ایران را به‌شکل هدفمند زیر نظر می‌گیرد و در دوره‌های تنش، نظارت خود را افزایش می‌دهد. از طرف دیگر، بررسی‌ها نشان داد ۲۵ وب‌سایت کُردی در یک کارزار گسترده آلوده شدند، اسکریپت‌های آلوده کاربران را وادار می‌کردند دوربینِ وب را فعال کنند و موقعیت مکانی‌شان را نشان بدهند. این‌ موارد نسان دهندە یک ضعفِ ساختاری‌اند: محیطِ دیجیتالِ کُردی از یک سو زیر فشارِ دولتیِ دائمی است و از سوی دیگر به‌دلیل پراکندگیِ سازمانی، به‌سادگی به هدفِ شکارِ موقعیت و هویت تبدیل می‌شود. این وضعیت در حوزه‌ی کُردی فقط به کردستان محدود نیست. مایکروسافت نیز در مه ۲۰۲۵ اعلام کرد گروه «ماربلد داست»، که آن را به‌عنوان یک بازیگرِ وابسته به ترکیه ارزیابی می‌کند، از آوریل ۲۰۲۴ به بعد با سوءاستفاده از یک آسیب‌پذیریِ روز-صفر در اپلیکیشن Output Messenger به سراغِ حساب‌ها و داده‌های مرتبط با نیروهای کُرد در عراق رفته است. مایکروسافت با اطمینانِ بالا اعلام نمود کە هدف‌ها با شناسایی ساختارِ نظامیِ کُرد در عراق مرتبط‌ بودە و این گروه در گذشته نیز علیه نهادهای دولتی و ارتباطاتِ حساس در خاورمیانه فعال بوده است. این داده برای فهمِ امنیتِ کُردها حیاتی است، زیرا نشان می‌دهد تهدید فقط از سمتِ تهران نیست؛ آنکارا نیز از فضاهای سایبری برای نفوذ به ارتباطاتِ کُردی استفاده می‌کند. در این زمینە Freedom House بر این باور است کە در عراق و به‌ویژه اقلیم کردستان، قطع اینترنت، فشار بر فعالان، نظارتِ اپراتورها و روابطِ نزدیکِ شرکت‌های مخابراتی با احزاب و نیروهای امنیتی، بخشی از واقعیتِ جاری است. همچنین OSAC نیز می‌نویسد دو حزبِ اصلیِ کُرد در اقلیم کردستان، هر کدام دستگاهِ امنیتیِ مستقل، نیروهای پیشمرگه‌ی مستقل، و سرویس‌های اطلاعاتیِ جداگانه دارند. این استقلالِ امنیتی در سطحِ میدانی میتواند مفید باشد، اما در سطحِ سایبری الزاماً به معنیِ انسجام نیست، زیرا پراکندگی ساختاری اغلب به نشت اطلاعات، هم‌پوشانیِ سامانه‌ها و اختلافِ استانداردها منجر می‌شود. از این داده‌ها می‌توان چنین استنباط کرد که کُردها، چه در روژهلات و چه در شبکه‌های فرامرزی، هنوز بیش از آنکه سازمانِ امنیت دیجیتالِ یکپارچه داشته باشند، شبکه‌ای از نقاطِ مقاوم و نقاط آسیب‌پذیرند. نتیجه‌ی راهبردیِ تمامی این موارد روشن است: در جنگ‌های جدید، جنگ سایبری نه یک ضمیمه، بلکه بخشی از چرخ‌دنده‌ی اصلیِ جنگ است. برای ایران، آمریکا و اسرائیل، جنگ سایبری یک جبهه‌ی موازی نیست، بلکە جبهه‌ای است که زمان تصمیم را کوتاه می‌کند، هزینه‌ی خطا را بالا می‌برد و آستانه‌ی جنگِ مستقیم را پایین می‌آورد. برای نیروهای کُرد نیز درسِ اصلی همین است: در منطقه‌ای که هم تهران و هم آنکارا و هم بازیگران اسرائیلی، آمریکایی از داده، دوربین و پیام‌رسان به‌عنوان سلاح استفاده می‌کنند، بقا فقط به شجاعت سیاسی وابسته نیست، به لایه‌بندیِ ارتباطات، حداقل‌سازی ردپا، و ساختنِ زیرساختِ دیجیتال مقاوم هم وابسته است. در عصرِ جدید، کسی که میدانِ سایبر را جدی نگیرد، پیش از آنکه در زمین شکست بخورد، در صفحه‌ی نمایش شکست می‌خورد.

  • نتانیاهو همه تخم‌مرغ‌هایش را در سبد ترامپ گذاشت

    با انعقاد تفاهمنامە میان ایران وآمریکا، نیروهای تندرو در ایران و اسرائیل، ضمن انتقاد شدید از آن، بە گونەای تلویحی خواهان بازگشت بە سیاستهای جنگی هستند. اما در اسرائیل، بە دلیل انتخابات پیش رو و نیز پروندەهای وی در دادگاە، بنیامین نتانیاهو با این اتهام کە طی یک دهه، تمام راهبرد اسرائیل در قبال ایران را بر محور شخص دونالد ترامپ بنا کردە است، در معرض شدیدترین انتقادات قرار گرفتە است. جناح مخالف وی معتقد است کە تفاهم رئیس‌جمهوری آمریکا با تهران، اسرائیل را در وضعیتی از انزوا، تحقیر و تلاش برای مهار پیامد خسارت‌های وارد آمدە قرار داده است. بە نظر میرسد بعد از امضای تفاهمنامە میان آمریکا و ایران، جایگاه راهبردی اسرائیل شاید هرگز تا برهە کنونی متزلزل نبودە است، تا جاییکی نمی توان این جایگاە را نه با موقعیت جنگ استقلال و نه حتی در نخستین روزهای هولناک جنگ یوم‌کیپور مقایسە کرد. تحلیلگران اسرائیلی بر این باورند کە اسرائیل در ژوئن ۲۰۲۶ با دشمنانی قدرتمند، منسجم و مصمم در بیرون از مرزهای خود روبه‌رو است و در شکست دادن آن‌ها ناکام مانده است. هم‌زمان، مهم‌ترین ستون حمایتی آن نیز کە ایالات متحده، امریکاست، در حال فرسایش است. در درون بازیهای سیاسی احزاب اسرائیل، منتقدان وی بر این باورند کە طی یک دهه، بنیامین نتانیاهو، نخست‌وزیر اسرائیل، همه مهره‌های خود را روی دونالد ترامپ گذاشتە است. او با این تصور بە این قمار دست زد که ترامپ می‌تواند رژیم آیت‌الله‌ها در ایران را به زیر بکشد. نتانیاهو در این مسیر، به‌ویژه پیش از انتقال قدرت در ژانویه ۲۰۲۵، با حزب دموکرات درگیر شد و حمایت بخش بزرگی از جهان غرب را از دست داد. برنار-آنری لوی، فیلسوف و نویسنده یهودی فرانسوی، اخیراً در نشریه لو پوئن مقاله‌ای را علیه ترامپ منتشر کرد. عنوان مقاله او خیانت و تحقیر، دکترین واقعی ترامپیسم بود. لوی معتقد است سیاست خارجی ترامپ فقط بر رها کردن متحدان آمریکا استوار نیست. به باور او، این سیاست عنصر دیگری هم دارد: تحقیر عامدانه و علنی متحدان. او این رویکرد را الگویی تکرارشونده قلمداد کردە و در این بارە چند نمونه را مثال می زند: رها کردن اوکراین در برابر روسیه، نحوه برخورد با تایوان، گفت‌وگو با طالبان، کنار گذاشتن کردها در عراق و سوریه، و در نهایت پشت کردن به اسرائیل در پرونده ایران. لوی هشدار میدهد کە ابرقدرتی که دوستان خود را تحقیر می‌کند و منطق زور را بر وفاداری و ائتلاف‌های راهبردی ترجیح می‌دهد، ممکن است در نهایت جایگاه و نفوذ جهانی خود را از دست بدهد. او استدلال می کند تاریخ نشان داده است امپراتوری‌هایی که متحدان خود را رها کردند، قدرت خود را برای مدت طولانی حفظ نکردند. در مورد اسرائیل، ترامپ با وجود دوستی کم‌نظیر میان دو رهبر و همکاری نظامی تاریخی، ترجیح داده تفاهمی را با ایران امضا کند که در عمل به توافقی شبیه تسلیم می‌ماند. منتقدان اسرائیلی نتانیاهو بر این باورند کە با این تفاهمنامە، صدها میلیارد دلار از داراییهای ایران میتواند آزاد شود و جمهوری اسلامی از جایگاهی تقویت‌شده به‌عنوان قدرتی منطقه‌ای که شکست نخورده است، برخوردار شود. این منتقدان بر این باورند کە اما مشخص نیست ایران در برابر آن چه چیزی واگذار می‌کند، آیا جز بازگشایی تنگه هرمز که پیش از جنگ نیز باز بود، امتیاز دیگری را میدهد یا نە؟ کوته‌نگری ترامپ در این پرونده هراس‌انگیز است. هراس‌انگیزتر از آن، ناتوانی اسرائیل و نتانیاهو در پیش‌بینی این وضعیت است. منتقدان نتانیاهو همچنین بر این باورند کە بدتر از تمامی موارد، تفاهمنامە با ایران بندی را در خود جای داده است که بر پایان جنگ در لبنان تأکید می‌کند، آن هم در حالی که حزب‌الله همچنان پابرجاست، هر روز نیروهای ارتش اسرائیل را در جنوب لبنان تحت فشار قرار می‌دهد و هنوز موشک‌ها و پهپادهایی در اختیار دارد که می‌توانند ساکنان شمال اسرائیل را تقریباً برای مدتی نامحدود در وضعیت فرسایش و اضطراب نگه دارند. زمانی که اسرائیل نسبت بە این امر اعتراض کرد، پاسخ آن یک نشست خبری تحقیرآمیز از سوی جی‌دی ونس، معاون رئیس‌جمهوری آمریکا، بود. ونس در آن نشست، به حملات لفظی ادعایی اعضای کابینه اسرائیل علیه ترامپ به‌شدت تاخت. در واقع، هیچ‌یک از وزیران کابینه نتانیاهو شخصاً به ترامپ حمله نکرده بودند. انتقاد آنان متوجه محتوای تفاهم بود. کسانی که شخصاً ترامپ را هدف قرار دادند، مجریان کانال ۱۴، به‌ویژه یینون ماگال که ترامپ را بازنده خواند، ونس را آشغال نامید و درباره ستیو ویتکوف و جرد کوشنر نیز الفاظی تحقیرآمیز به کار برد. ونس در نشست خبری خود ضربه‌ای دیگر را نیز بە اسرائیل وارد آورد و که تأکید کرد مالیات‌دهندگان آمریکایی هزینه دو سوم رهگیرهای اسرائیل را پرداخت کرده‌اند. منتقدان اسرائیلی ترامپ و نتانیاهو براین باورند کە نباید اینگونە با متحد سخن گفت، اما ظاهراً دولت کنونی واشنگتن دقیقاً همین‌گونه عمل می‌کند. ونس با ولودیمیر زلنسکی نیز همین رفتار را داشت. با این همه، شاید در سخنان معاون رئیس‌جمهوری نکته‌ای باشد که اسرائیل را وادار به بازاندیشی عمیق کند. شاید نتانیاهو واقعاً اسرائیل را برای نجات خود از بحران‌های حقوقی، سیاسی و شخصی‌اش به جنگی بی‌پایان سوق داده باشد. در هر دو سو، نیروهایی هستند که جنگ دائمی می‌خواهند. در یک سو ایران، حزب‌الله و حماس قرار دارند که می‌خواهند اسرائیل را فرسوده کنند. در سوی دیگر، نتانیاهو و شرکای راست افراطی‌اش ایستاده‌اند که رؤیای اسرائیلی شبه‌اسپارتایی و تماماً نظامی را در سر دارند. در هر صورت، پرسش از اینکه اسرائیل چگونه به این نقطه رسید، حیاتی است و اگر روزی کمیسیون حقیقت‌یاب دولتی تشکیل شود، باید با دقت بررسی شود. اما اکنون زمان آن نیست. اگرچە تا کنون برایندهای سیاسی این تفاهمنامە مشخص نشدە است، اما در اسرائیل منتقدان بر این باور هستند کە این کشور به یک پیمان اجتماعی فراگیر نیاز دارد که بتواند بر شکاف‌ها و نفرت غلبه کند و به همه اسرائیلی‌ها ــ یهودی و عرب، مذهبی و سکولار، راست‌گرا و چپ‌گرا، و هر کسی در میان این طیف‌ها ــ امکان دهد در صلح زندگی کنند و احساس کنند این خانه به همه آنان تعلق دارد. تشکیل یک کمیسیون تحقیق دولتی برای بررسی رویداد هفتم اکتبر، در کنار تصویب قانونی عادلانه و برابر برای خدمت سربازی همگانی، می‌تواند نخستین گام‌ها در مسیر التیام شکاف‌های داخلی باشد. در قبال ایالات متحده نیز منتقدان بر این باور هستند کە که اسرائیل توان ورود به تقابل با دولت ترامپ را ندارد. با این حال، باید واشنگتن را قانع کند که اسرائیل دارای منافع بنیادینی است که امکان مصالحه بر سر آنها وجود ندارد. روشن‌ترین نمونه، پیوند دادن لبنان به ایران است. آزادی عمل اسرائیل در مقابله با حزب‌الله، که برای دفاع از کشور و شهروندان آن حیاتی است، نمی‌تواند با وتوی ایران محدود شود. در روزهای آینده، اسرائیل باید خود را برای فشار فزاینده دولت آمریکا جهت خروج از لبنان آماده کند. هر حمله ارتش اسرائیل با تهدیدهایی از سوی تهران همراه می‌شود کە میتواند از بستن تنگه هرمز گرفته تا ازسرگیری حملات موشکی بالستیک امتداد پیدا کند. آمریکایی‌ها این پیام را دریافت کرده‌اند و می‌دانند ادامه حضور نیروهای اسرائیلی در جنوب لبنان می‌تواند زمینه‌ساز انفجاری در تقابل با ایران شود. به همین دلیل، نتانیاهو باید به واشنگتن سفر کند و درباره ادامه کارزار علیه ایران و در لبنان، با ترامپ به تفاهماتی بی‌سروصدا دست یابد. او این فرصت را ندارد که با آخرین متحد بزرگ باقی‌مانده اسرائیل وارد نزاع شود، حتی اگر همان متحد تلخ‌ترین ناامیدی را برای اسرائیل رقم زده باشد. در اورشلیم، مقام‌های اسرائیلی امیدوارند پس از انتخابات میان‌دوره‌ای آمریکا و کاهش قیمت سوخت، فرصت دیگری برای مواجهه با ایران فراهم شود. اگر نتانیاهو بتواند درباره این موضوع با ترامپ به تفاهم برسد، شاید تحمل تحقیرهای روزهای اخیر اندکی آسان‌تر شود. در همین حال، هیچ‌یک از اینها مانع نشده است که وزیران افراطی کابینه نتانیاهو همچنان اظهارات خطرناک مطرح کنند. ایتامار بن‌گویر گفته است: به ازای هر اشک یک مادر اسرائیلی، هزار مادر لبنانی باید گریه کنند. تمام لبنان باید بسوزد. در نهایت، تفاهم آمریکا و ایران بیش از آنکه شکست اسرائیل باشد، شکست راهبرد شخصی بنیامین نتانیاهو را آشکار کرد. او طی یک دهه امنیت اسرائیل را به اتحاد با ترامپ گره زد، با این امید که ایران مهار یا تضعیف شود. اما امروز نه ایران شکست خورده، نه حزب‌الله حذف شده و نه حمایت آمریکا بی‌قیدوشرط باقی مانده است. از نگاه منتقدان، بازنده اصلی این قمار راهبردی، خود نتانیاهو است.

  • نابرابری رانتی و جامعه قطبی‌شده

    شیلان سقزی در ایران امروز، مسئله صرفا فاصله‌ی فقیر و غنی نیست، بلکە شکل خود نابرابری است. آنچه در سطح خیابان دیده می‌شود، دیگر یک هرم کلاسیک طبقاتی نیست که در آن ثروت از بالا به پایین سرازیر شود و در میانه، طبقه‌ای پایدار و قابل‌تشخیص بایستد. ایران طی سالهای اخیر بیشتر شبیه جامعه‌ای است که در یک سوی آن اقلیتی کوچک، اما بسیار مصون از بازخواست، با دسترسی به رانت، دارایی، ارز، املاک و شبکه‌های قدرت ایستاده‌اند و در سوی دیگر، اکثریتی که زیر فشار تورم، بی‌ثباتی شغلی، حذف تدریجی از بازار کار و فرسایش حمایت اجتماعی، هر روز بیشتر به مرز بقا رانده می‌شوند. ساختار کنونی جامعە ایران در مقطع کنونی بە نحوی شکل گرفتە است که اقتصاد آن را از نمونه‌های متعارف نابرابری جدا می‌کند. نابرابری در این‌جا فقط نابرابری درآمد نیست، بلکه نابرابری در دسترسی به دولت، مصونیت از بازخواست، آینده و حتی امکان حفظ دارایی است. اگر بخواهیم این وضعیت را با عدد و سند بخوانیم، داده‌ها از بحرانی عمیق‌تر از یک «شکاف طبقاتی» معمولی خبر می‌دهند. بر اساس برآورد بانک جهانی در اکتبر ۲۰۲۴، ضریب جینی ایران ۳۴.۸ بوده، نرخ فقر با خط ۶.۸۵ دلار در روز به ۲۱.۹ درصد رسیده و در عین حال ۴۰ درصد جمعیت در برابر یک شوک اقلیمی یا رکود اقتصادی، در آستانه سقوط به فقر قرار دارند. بانک جهانی در گزارش دیگر خود برای سال ۲۰۲۵ پیش‌بینی کردە بود که ترکیب انقباض تولید ناخالص داخلی و افزایش قیمت‌ها می‌تواند ۲.۵ میلیون نفر دیگر را به فقر بکشاند. صندوق بین‌المللی پول نیز برای ۲۰۲۶ تورم ۶۸.۹ درصدی و رشد واقعی منفی ۶.۱ درصدی برای ایران پیش‌بینی کرده است. این‌ آمارها، صرفا شاخص‌های اقتصاد کلان نیستند، بلکە زبان عددی فرسایش رفاه، فروریختن قدرت خرید و تبدیل شدن فقر به تجربه‌ای توده‌ای و پایدارند. اما باید دقت کرد که نابرابری در ایران را نمی‌توان فقط با واژه‌هایی مثل «فقر» یا «توزیع ناعادلانه درآمد» توضیح داد. آنچه کە در ایران رخ داده است، بیشتر نوعی انباشت رانتی مصون از رقابت است؛ یعنی ثروت نه فقط از کار و سرمایه‌گذاری مولد، بلکه از دسترسی به ارز، مجوز، قرارداد، واردات، اطلاعات، مجاری بانکی و نزدیکی به شبکه‌های قدرت تولید می‌شود. پژوهش‌های مربوط به بنگاه‌های دارای پیوند سیاسی در ایران نشان داده‌اند که این شرکت‌ها اهرم بدهی بالاتری دارند، در تصمیم‌های سرمایه‌گذاری کارایی پایین‌تری نشان می‌دهند و تحت تحریم‌ها بیش از دیگران دچار جابه‌جایی ساختاری می‌شوند. به بیان دیگر، ثروتمند شدن در این نظام لزوماً نشانه‌ی موفقیت اقتصادی نیست، اغلب نشانه‌ی نزدیک بودن به مرکز قدرت است.همین سازوکار است که ایران را به اقتصاد رانتیر خالص هم تقلیل نمی‌دهد. در سنت نظری دولت رانتیر، گفته می‌شود دولت‌هایی که از درآمدهای غیرمالیاتی تغذیه می‌شوند، برای گرفتن رضایت شهروندان، به جای قرارداد اجتماعی، به توزیع رانت و امتیاز متوسل می‌شوند. اما پژوهش‌های جدیدتر درباره ایران نشان داده‌اند که این توضیح، گرچه مهم است، اما کافی نیست. در ایران، از یک‌سو درآمد نفت از دهه ۱۹۶۰ بخش بزرگی از برنامه‌های رفاهی را تامین کرده، اما از سوی دیگر، نظام رفاهی کشور فقط یک «رشوه‌ی اقتدارگرایانه» نیست؛ بلکه میدان کشاکش میان طبقات، گروه‌های منزلتی و بازیگران درون و بیرون دولت است. این گزارە بدین معناست کە رفاه در ایران نه صرفاً ابزار کنترل، بلکه هم‌زمان میدان توزیع قدرت و بازتولید نابرابری است. از همین‌رو، آنچه امروز می‌بینیم بیشتر شبیه یک اقتصاد دوچهره است. از یک سو، نظامی از حمایت‌های نقدی، یارانه‌ها و انتقال‌های رفاهی که هنوز برای بقا ضروری‌اند؛ و از سوی دیگر، شبکه‌ای از مصونیت‌های طبقاتی که زندگی را به امتیاز دسترسی تبدیل می‌کند. بانک جهانی در گزارشی دربارە فقر در ایران می‌نویسد که انتقال‌های نقدی تا حدی از رفاه فقرا حمایت کرده‌اند، اما این حمایت‌ها بسیار شکننده بودە و در برابر شوک‌های قیمتی، ارزی و اقلیمی دوام کمی دارد. به‌عبارت دیگر، دولت هنوز می‌تواند اندکی از سقوط کامل جلوگیری کند، اما دیگر قادر نیست تعادل اجتماعی بسازد. این همان نقطه‌ای است که نابرابری از سطح اختلاف در درآمد عبور می‌کند و به سطح «اختلاف در امکان زیستن» می‌رسد. یک لایه‌ی مهم دیگر نیز در این میان با عنوان سقط طبقە متوسط وجود دارد. پژوهشی که در ۲۰۲۵ درباره اثر تحریم‌ها بر اندازه‌ی طبقه‌ی متوسط ایران منتشر و در گزارش‌های تحلیلی بعدی خلاصه شد، نشان می‌دهد تحریم‌های بین‌المللی از ۲۰۱۲ به بعد اندازه‌ی طبقه‌ی متوسط ایران را به‌طور جدی کوچک کرده‌اند. این نکته مهم است، زیرا در بسیاری از کشورها، طبقه‌ی متوسط نقش ضربه‌گیر دارد؛ هم موتور مصرف است و هم حامل برخی هنجارهای ثبات اجتماعی. اما در ایران، تحریم و تورم و سوءمدیریت، این طبقه را نه فقط کوچک، بلکه به لحاظ اجتماعی ازهم‌گسستە است. بخشی به پایین رانده شده است، بخشی به اقتصاد غیررسمی و بخشی دیگر به مدار دارایی‌های امن و مهاجرت حرکت دادە شدە است. نتیجه آن است که جامعه از حالت سه‌لایه به سمت دو قطب اقلیت با ثروت بادآورده و اکثریت فرسوده تقسیم شدە است. تفاوت ایران با بسیاری از حکومت‌های رانتیر یا سرمایه‌داری رفاقتی در این است که در ایران، رانت فقط از نفت نمی‌آید، بلکه از تحریم، کمیابی، و عدم اطمینان نیز تغذیه می‌کند. در بسیاری از اقتصادهای رانتی کلاسیک، دولت از وفور منابع قدرت می‌گیرد؛ در ایران، بخش مهمی از طبقه‌ی برخوردار از اقتصاد کمبود سود می‌برد. از اختلاف نرخ ارز، از زنجیره‌های واردات، از رانت مجوز، از خرید دارایی در زمان بحران، از بازارهایی که با نااطمینانی تغذیه می‌شوند. به همین دلیل، بحران برای همه بحران نیست، برای برخی، بحران خود مدل کسب ثروت است. این همان جایی است که نابرابری ایرانی از نمونه‌های متعارف رفاقتی هم جلوتر می‌رود. دولت و بازار فقط در هم تنیده نیستند، بلکه از بی‌ثباتی به‌عنوان منبع انباشت استفاده می‌کنند. این نابرابری را می‌توان در سیمای شهرها هم دید. تهران ثروتمند، با آپارتمان‌های شیشه‌ای و برج‌های لوکس، فقط یک تصویر شهری نیست، نشانه‌ ظهور لایه‌ای از ثروت است که در دل یک اقتصاد بحران‌زده رشد کرده و از شکاف میان نرخ‌های رسمی، دارایی‌های امن و ارزش‌های دلاری تغذیه می‌شود. گزارش‌های رسانه‌ای اخیر از آپارتمان‌های لوکس شیشه‌ای در تهران و از فرزندان برخوردار نخبگان حکومتی که در رفاه و مصرف لوکس زندگی می‌کنند، در حالی که بخش بزرگی از جامعه با سقوط قدرت خرید دست‌وپنجه نرم می‌کند، همین شکاف را به‌خوبی نمایش می‌دهند. این فقط اختلاف سبک زندگی نیست، شکل عینی یک نظم اقتصادی است که در آن دارایی، امنیت و دسترسی سیاسی هم‌پوشانی پیدا کرده‌اند. در این میان، سیاست رفاهی ایران نیز خود بخشی از مسئله است. پژوهش ۲۰۲۵ درباره نظام رفاه ایران تأکید می‌کند که این نظام نه‌تنها ابعاد اقتصادی، بلکه ابعاد جنسیتی و مذهبی هم دارد. یعنی رفاه در ایران به‌صورت بی‌طرف و همگن توزیع نمی‌شود، بلکە از کانال‌های مختلف، به گروه‌های متفاوت می‌رسد و در عمل بازتابی از روابط قدرت است. این نکته برای فهم نابرابری ایران مهم است، زیرا نشان می‌دهد مسئله صرفا «کم بودن پول» نیست، بلکه طرز توزیع حمایت هم مسئله‌ساز است؛ چه کسی تحت پوشش قرار می‌گیرد، چه کسی جا می‌ماند و چه کسی در لحظه بحران سریع‌تر از نظام رفاه بیرون می‌افتد. در جامعه‌ای با این مختصات، رفاه به‌جای آن‌که حق عمومی باشد، به نقشه‌ای از تمایزها تبدیل می‌شود. از منظر مطالعات نابرابری، مسئله‌ی ایران فقط در توزیع درآمد خلاصه نمی‌شود؛ در توزیع ریسک هم این مسالە بە جشم میخورد. طبقات بالا در برابر تورم و تلاطم ارزی، با دارایی‌های دلاری، املاک، شبکه‌های تجاری و مصونیت سیاسی بهتر محافظت می‌شوند. طبقات پایین اما عمدتاً با درآمدهای ریالی، اشتغال ناپایدار و وابستگی به حمایت‌های حداقلی زندگی می‌کنند. بنابراین تورم در ایران فقط یک متغیر اقتصادی نیست، بلکە یک ماشین بازتوزیع معکوس است که ثروت را از مزدبگیران و مصرف‌کنندگان به سوی صاحبان دارایی و دسترسی منتقل می‌کند. وقتی بانک جهانی می‌گوید ۴۰ درصد جمعیت در برابر شوک آسیب‌پذیرند و IMF تورم ۶۸.۹ درصدی را پیش‌بینی می‌کند، در واقع از همین مکانیسم سخن می‌گوید: نابرابری در ایران فقط بین بالا و پایین نیست، بلکه در ظرفیت تاب‌آوری اجتماعی هم رسوب کرده است. از این‌رو، اگر بخواهیم ایران را با زبان دقیق‌تری توصیف کنیم، شاید بهتر باشد بگوییم با جامعه‌ای مواجهیم که در آن حق زندگی باکرامت، به دارایی، پیوند و مصونیت از بازخواست گره خورده است. در چنین نظمی، فقیر بودن صرفا نداشتن پول نیست؛ یعنی نداشتن سپر در برابر تورم، نداشتن دسترسی به بیمه‌ی واقعی، نداشتن امکان مهاجرت در لحظه بحران و نداشتن دسترسی به نهادهایی که برای دیگران نردبان‌اند. برعکس، برخورداران نه فقط پول دارند، بلکه زمان می‌خرند، ریسک را می‌خرند و آینده را به شکل ملموس‌تری تصاحب می‌کنند. این همان تفاوت بنیادین ایران با نابرابری کلاسیک است: در این‌جا نابرابری فقط در آنچه مردم دارند نیست، در آنچه از آن محروم‌اند هم هست؛ یعنی از امنیت، از قابلیت پیش‌بینی، از احترام نهادی و از امکان ساده‌ی برنامه‌ریزی برای زندگی. ایران امروز جامعه‌ای است که در آن نابرابری دیگر فقط شکاف طبقاتی نیست، بلکه ساختار رانت، مصونیت، تورم و فروپاشی رفاه است. اقتصاد این کشور در سال‌های اخیر نه به سمت یک بازار رقابتی سالم، بلکه به سمت نظامی از امتیازها، دارایی‌های امن، بنگاه‌های متصل به قدرت و اکثریتی رانده‌شده از آینده حرکت کرده است. این همان چیزی است که آن را از نمونه‌های متعارف رانتیر یا سرمایه‌داری رفاقتی متمایز می‌کند. در ایران، نابرابری نه در حاشیه اقتصاد، بلکه در مرکز سازوکار بقای سیاسی تولید می‌شود. و تا وقتی این منطق تغییر نکند، تورم فقط عددی در گزارش‌های رسمی نخواهد بود؛ فرم روزمره‌ی یک بی‌عدالتی عمیق خواهد ماند.

  • سی خرداد ۱۳۶۰، تثبیت انحصارطلبی روحانیت و پیامدهای آن

    نصرالله لشنی در فرایند تحول تاریخی جمهوری اسلامی، برخی رخدادها صرفاً وقایع تقویمی نیستند، بلکه نقاط عطف یا لحظات بنیادینی‌اند که مسیر حرکت نظام سیاسی را برای دهه‌ها ترسیم می‌کنند. ۳۰ خرداد ۱۳۶۰ دقیقاً چنین جایگاهی دارد. اهمیت این روز فراتر از تظاهرات خیابانی، درگیری‌های خشونت‌آمیز در معابر یا آغاز رویارویی مسلحانه میان حکومت و سازمان مجاهدین خلق است. اهمیت بنیادین آن در این است که این تاریخ، نقطه‌ی پایانی بر مرحله‌ی گذار انقلابی و سرآغاز مرحله‌ی تثبیت اقتدارگرایی بود. سی خرداد لحظه‌ای بود که در آن تکثر سیاسیِ برآمده از انقلاب، در تقابلی اجتناب‌ناپذیر، جای خود را به روند فزاینده و سیستماتیک انحصار قدرت در دست روحانیت حاکم داد. این انحصارطلبی، نه یک حادثه‌ی دفعی یا ناشی از یک ضرورت آنی، بلکه فرآیندی تدریجی بود که از نخستین ماه‌های پس از پیروزی انقلاب آغاز و در بازه‌ی زمانی ۱۳۵۸ تا ۱۳۶۰ به بلوغ خود رسید و ۳۰ خرداد، نقطه‌ی اوج و تثبیت قطعی آن بود. ائتلاف نامتجانس و بحران مهندسی قدرت انقلاب ۱۳۵۷ محصول یک ائتلاف نامتجانس از نیروهای سیاسی، از روحانیت و ملی‌گرایان گرفته تا نیروهای چپ، اسلام‌گرایان غیرروحانی، روشنفکران سکولار و جنبش‌های ملت‌های غیرفارس بود. همگی این گروهها در نفی استبداد پهلوی هم‌سو بودند، اما در ایجاب پس از آن، فاقد هرگونه توافق حداقلی بر سر صورت‌بندی ساختار سیاسی بودند. بحران اصلی در سال‌های نخست، نه صرفاً در ایدئولوژی، بلکه در مهندسی نهادی قدرت نهفته بود. مسئله بر سر این بود که جایگاه نهادهای انتخابی در برابر نهادهای انتصابی کجاست، حدود اختیارات ولایت فقیه و نهادهای مذهبی تا کجا پیش می‌رود، آزادی احزاب و پلورالیسم رسانه‌ای چه تعریفی دارد و نسبت تمرکزگرایی مرکز با حقوق مناطق پیرامونی و دیگر ملیت‌ها چگونه تنظیم می‌شود. در این میان، رقابت‌های سیاسی به جای آنکه در بسترهای دموکراتیک حل‌وفصل شوند، به عرصه‌ی تلاقی منافع متعارض و نبرد بر سر بقای سیاسی تبدیل شدند. نهادهای انقلابی و انحصارطلبی روحانیت نخستین نشانه‌های هوشیارانه نسبت به تمرکز قدرت، در بیانیه‌ی ۲۷ خرداد ۱۳۵۸ نهضت آزادی ایران (با انشای عزت‌الله سحابی) نمایان شد که با درک خطر تمرکز هم‌زمان قدرت در نهادهای نظامی، قضایی و رسانه‌ای، زنگ هشدار را به صدا درآورد. در فرازی از این بیانیه تصریح شده بود: نكته‌ی ديگری كه مورد سوال و انتقاد روشنفکران مذهبی و ملی است اينكه ما يک حركت آرام را شاهديم كه طی آن مواضع قدرت جامعه، مواضع سياسی، تبليغاتی و حتی اجتماعی در دست روحانيت متمركز می‌شود. شورای انقلاب كه بلافاصله پس از مقام رهبری قرار دارد با اينكه تركيب آن اعلام نشده است، ولی به نظر می‌رسد كه از يک تركيب غالباً روحانی برخوردار است... پاسداران انقلاب يعنی يد نظامی و بانفوذ و اعتباری كه روحانيت دارد شايد به زودی به قدرت بزرگی تبديل شود. اين سپاه امروز بار حفاظت و پاسداری از انقلاب را بر عهده دارد ولی نظر به اينكه صفوف آن از گروه‌های ديگر خالی است برای شورا و روحانيت يک قدرت نظامی انحصاری تدارک می‌كنند. بنياد مستضعفان زير نظارت شورا است. طبيعی است كه اين بنياد يک منبع اقتصادی برای روحانيت نخواهد بود ولی داشتن آن نفوذ و قدرت سياسی و اجتماعی ايجاد می‌كند. نکته‌ی کلیدی این بود که نهادهای دوران گذار، به جای واگذاری قدرت به نهادهای مدنیِ برآمده از قانون، به مراکز دائمی و موازی قدرت تبدیل شدند. در این گذار، شورای انقلاب فراتر از یک نهاد موقت به قانون‌گذار کلیدی بدل شد، سپاه پاسداران انقلاب اسلامی به عنوان نیروی نظامی ایدئولوژیک در عرض و موازی با ارتش تعریف شد، دادگاه‌های انقلاب با نادیده گرفتن استانداردهای قضایی، بازوی سرکوب سیاسی شدند و رسانه‌ی ملی به تریبون انحصاری جریان مسلط روحانیت تغییر ماهیت داد. این شبکه‌ی موازی، نخستین لایه‌های انحصارطلبی روحانیت را تشکیل داد که به تدریج حیات هرگونه کنشگریِ مستقل سیاسی را ناممکن ساخت و موازنه‌ی قوا را به نفع نهادهای غیرپاسخگو تغییر داد. حدود یک ماه بعد از انتشار بیانیه‌ی نهضت آزادی، در تاریخ ۲۴ تیرماه ۵۸، ابوالحسن بنی‌صدر با انتشار سرمقاله‌ای در روزنامه‌ی انقلاب اسلامی، با عنوان انحصارطلبی روحانیت، به نقد این بیانیه و دفاع از روحانیت پرداخت. یک سال بعد اما، وقتی که بنی‌صدر رئیس‌جمهور بود و چندتن از دوستان و هم‌فکرانش،‌ مثل احمد سلامتیان و احمد غضنفرپور، نماینده‌ی مجلس بودند، ناگزیر از مواجهه‌ی مستقیم با روحانیت انحصارطلب و پذیرفتن صحت پیش‌بینی بیانیه نهضت شدند. احمد غنضنفرپور با انتشار مقاله‌ای در روزنامه‌ی انقلاب اسلامی، با عنوان سازوکارهای انحصارطلبی به تحلیل تئوریک فرایند انحصارطلبی روحانیت پرداخت و بیانیه‌ی هشدارآمیز یک سال پیش نهضت آزادی را تایید کرد. اما دیگر دیر شده و مکانیسم حذف تثبیت و مقتدر شده بود. کردستان و ترکمن‌صحرا: آزمایشگاه‌های حذف تکثر مناطق پیرامونی همچون کردستان و ترکمن‌صحرا، نخستین آزمایشگاه‌های منطق حذف بودند. در کردستان، احزاب کردی که خواهان مشارکت در تعیین سرنوشت منطقه‌ای بودند، با رویکرد امنیتی‌سازی از سوی حاکمیت مرکزی مواجه شدند. چنین رویکردی مطالبات آن‌ها را به تهدیدِ تمامیت ارضی تقلیل داده و راهکار نظامی را جایگزین گفتگو کرد. این سرکوب پیامی صریح به سراسر کشور بود که مرکز، هیچ‌گونه قدرت موازی را حتی در مقیاس محلی برنمی‌تابد. در ترکمن‌صحرا نیز تلاش برای تشکیل شوراها و پیگیری حقوق اقتصادی، در تضاد با الگوی حاکمیت سلسله‌مراتبی قرار گرفت و سرکوب این حرکت‌ها، نشان‌دهنده‌ی تولد یک دولت متمرکز مذهبی بود که هیچ جایی برای حاکمیت شورایی و خودگردانی مدنی باقی نمی‌گذاشت. این رویدادها نشان داد که هدف، صرفاً سرکوب یک شورش یا جنبش نیست، بلکه یکسان‌سازی سیاسی سراسر جغرافیای ایران تحت اراده‌ی حکومت مرکزیِ اقتدارگرایی به رهبری فقهای شیعه است. حذف نیروهای سیاسی و انسداد انتخاباتی با استعفای دولت موقت پس از بحران سفارت آمریکا و گروگانگیری، آخرین سد حضور نیروهای میانه‌رو در بدنه‌ی حاکمیت فروریخت. پس از آن، روند حذف سرعت خیره‌کننده‌ای گرفت. با آغاز انقلاب فرهنگی و تعطیلی دانشگاه‌ها، هرگونه نقد ساختاری از سوی روشنفکران عقیم ماند. انسداد انتخاباتی نیز با حذف مسعود رجوی از نخستین انتخابات ریاست‌جمهوری به بهانه‌ی عدم شرکت در رفراندوم قانون اساسی، بدعتی بود که نشان داد مشارکت سیاسی صرفاً برای کسانی مجاز است که قرائت رسمی از قدرت را پذیرفته باشند. این رویه، عملاً سیاست را از عرصه‌ی رقابت‌های آزاد، به عرصه‌ی تایید صلاحیت‌های ایدئولوژیک تقلیل داد. اختلاف میان ابوالحسن بنی‌صدر و نهادهای انقلابی، مرحله‌ی نهایی این گذار در آن دوره‌ی تاریخی بود؛ تقابلی که فراتر از یک خصومت شخصی، نماد برخورد دو روش و منطق حکمرانی بود. منطق جمهوریت که بر رای مردم و نهادهای انتخابی تکیه داشت، در برابر منطق ولایی که متکی بر نهادهای انقلابی و مشروعیت قدسی بود. با تنگ‌تر شدن دایره‌ی مشروعیت، رقابت سیاسی از سطح اختلاف نظر، به سطح اتهام به خیانت ارتقا یافت. ۳۰ خرداد ۱۳۶۰ نقطه‌ اوج این قطبی‌شدنِ نهایی بود. با حذف بنی‌صدر، نه تنها یک فرد، بلکه منطق جمهوریت در برابر منطق انحصار شکست خورد و سیاست از عرصه‌ی رقابت‌های مدنی به میدان مدیریت‌های امنیتی تغییر ماهیت داد. پیامدهای انحصارطلبی؛ میراثی که تا امروز باقی است تثبیت انحصار در ۳۰ خرداد ۱۳۶۰، رقیب‌کشی سیاسی را از یک حادثه‌ی مقطعی به یک قاعده‌ی مستمر در حکمرانی بدل کرد. این دگردیسی باعث شد تا مکانیسم حذف، به راهبرد اصلی نظام برای حفظ قدرت تبدیل شود و تمامی ساختارهای سیاسی حول محور حذف غیرخودی‌ها شکل بگیرد. عادت‌واره‌ی حاکمیت به خشونت، به عنوان یکی دیگر از پیامدهای این دوران، در نهادهای امنیتی نهادینه شد. این وضعیت باعث گردید تا نخستین و اصلی‌ترین پاسخ به هرگونه مطالبه‌ی مدنی یا اعتراض صنفی، نه در بسترهای گفت‌وگو، بلکه در سرکوب قهرآمیز و ضرب‌وشتم جست‌وجو شود. نفی سیستماتیک روش‌های دموکراتیک، خروجی دیگر این انحصارطلبی بود که مسیرهای اصلاح درونی و رقابت‌های سیاسیِ مدنی را مسدود کرد. این انسداد، نه تنها در ساختار حاکمیت، بلکه در بخشی از کنش‌های اپوزیسیون نیز بازتولید شد و راه را برای رادیکالیسم و بن‌بست سیاسی هموار ساخت. ایدئولوژیک‌شدن تام حکمرانی، پیامد عمیق دیگری بود که سیاست را از هنر مدیریت جامعه به پروژه‌ای ایدئولوژیک تقلیل داد. در این فضا، تخصص، تجربه و کارشناسی، همواره قربانی تعهدات ایدئولوژیک شده و نخبگان متخصص جای خود را به وفاداران ایدئولوژیک دادند. الگوبرداری مستمر از مدل دهه‌ی ۶۰» به عنوان سنت مقدس حاکمیت تثبیت شد. این رویکرد که تکرار سرکوب و کشتار را نه یک خطا، بلکه یک ضرورتِ بقا می‌داند، با ادبیاتی نظیر اینکه «خدای امروز همان خدای دهه ۶۰ است»، همچنان مبنای مدیریت بحران‌های معاصر قرار می‌گیرد. قربانی شدن حداقل سه نسل از ایرانیان، از تلخ‌ترین هزینه‌های این انحصارطلبی بود. سرکوب و کشتار، و نیز تحمیل فشارهای سیاسی، اجتماعی و روانی بر این نسل‌ها باعث شد تا بخش بزرگی از سرمایه‌های انسانی کشور، فرصت‌های زیست در یک جامعه‌ی دموکراتیک و توسعه‌یافته را از دست بدهند. حاشیه‌نشینی اقتصاد و رفاه در برابر اولویت‌های ایدئولوژیک، منجر به عقب‌ماندگی در شاخص‌های توسعه گردید. در این ساختار، بی‌توجهی به توسعه‌ی پایدار و رفاه عمومیِ شهروندان، اولویت را به بقای سیاسی ایدئولوژی داد که نتیجه‌ی آن فقرِ فزاینده و توسعه‌نیافتگی بوده است. رشد و توسعه‌ی سرطانی نظامی‌گری، باعث شد تا نهادهای نظامی و امنیتی به بازیگران اصلی تمام شئون کشور بدل شوند. این نفوذ گسترده در اقتصاد، سیاست و فرهنگ، به بهانه‌ی حراست از نظام، مانع شکل‌گیری نهادهای مدنی مستقل شد و پاسخگویی را به حداقل رساند. نابودی عامدانه‌ی محیط زیست، از دیگر پیامدهایِ مخرب این مدل حکمرانی است. نادیده گرفتن استانداردهای زیست‌محیطی در پروژه‌های عمرانیِ نهادهای انحصاری و نظامی (مثل سدسازی ها)، منجر به وقوع بحران‌های اکولوژیک گسترده‌ای شده است که حیات و آینده‌ی سرزمین را تهدید می‌کند. سرکوب و به حاشیه راندن زنان، با استفاده از ابزارهای خشن امنیتی دنبال شد. اخبار هولناک تجاوز به زنان فعال سیاسی در زندان‌ها، به عنوان ابزاری برای ایجاد رعب در خانواده‌ها به کار گرفته شد تا با تحمیل نگرانی‌های امنیتی، نیمی از جامعه از فعالیت‌های سیاسی و اجتماعی باز داشته شوند. ایدئولوژیک و غیرعلمی شدن آموزش و پرورش، آسیب دیگری بود که نظام آموزشی را به ابزاری برای تربیت نسل‌های مطیع بدل کرد. جایگزینی آموزش‌های علمی و مهارت‌محور با آموزه‌های ایدئولوژیک، عملاً ظرفیت خلاقیت و آزاداندیشی را در نسل‌های جدید هدف قرار داد. جایگزینی نهادهای مدنیِ مستقل با نهادهای دست‌نشانده‌ی حکومتی، مانند خانه‌ی کارگر، اعتراضات صنفی را تا سال‌ها از درون خنثی کرد. این روند با هدف کنترل بدنه‌ی اجتماعی و جلوگیری از شکل‌گیریِ اتحادیه‌های مستقل، صدای کارگران و اقشار مختلف را در نطفه خاموش کرد. در نهایت، تمام این پیامدها منجر به گسستتی تاریخی میان دولت و ملت شد. انباشت این بحران‌ها و شکاف عمیق میان خواست‌های متکثر جامعه و ساختار انحصارطلب قدرت، امروز نظام حکمرانی را در بن‌بستی تاریخی و بحران مشروعیت فراگیر گرفتار کرده است. ازاین‌رو، ۳۰ خرداد ۶۰ نه تنها لحظه‌ی نمادین تثبیت انحصارطلبی روحانیت، که آغاز نمادین ضرورت گذار از حکومت انحصارطلب دینی هم محسوب می‌شود.

  • چت‌بات گروک در خدمت عملیات نظامی آمریکا علیه ایران

    وزارت جنگ آمریکا برای نخستین بار به‌طور رسمی تأیید کرده است که نسخه دولتی چت‌بات «گروک» متعلق به شرکت ایکس‌ای‌آی، در عملیات نظامی اخیر این کشور علیه ایران نقش عملیاتی داشته است. این موضوع به گفته کارشناسان، نقطه عطفی در ورود هوش مصنوعی به میدان نبرد و آغاز مرحله‌ای تازه در جنگ‌های مدرن به شمار می‌رود. وزارت جنگ ایالات متحده آمریکا، پنتاگون، برای نخستین‌بار به‌طور رسمی تایید کرد که نسخه دولتی چت‌بات گروک متعلق به شرکت ایکس‌ای‌آی ایلان ماسک، در عملیات نظامی گسترده این کشور علیه ایران نقشی کلیدی ایفا کرده است. کامرون استنلی، مدیر ارشد دیجیتال و هوش مصنوعی وزارت جنگ آمریکا، در بیانیه‌ای رسمی اعلام کرده است که مدل گروک دولتی در عملیات موسوم به خشم حماسی، به نیروهای آمریکایی کمک کرده تا بیش از ۲۰۰۰ مهمات را به دو هزار هدف متمایز در کمتر از ۹۶ ساعت هدایت کنند. این اظهارات مدیر ارشد دیجیتال و هوش مصنوعی وزارت دفاع آمریکا، بخشی از تلاش دولت این کشور برای حفظ داده‌مرکز عظیم ایکس‌ای‌آی در شهر ممفیس در ایالت تنسی بوده است. این تحول، نمونه‌ای برجسته از ادغام سریع هوش مصنوعی در عملیات نظامی واقعی به شمار می‌رود و بحث‌های گسترده‌ای درباره مزایا، ریسک‌ها و ضرورت نظارت انسانی بر فناوری‌های نوین ایجاد کرده است. بر اساس سند دادگاهی که مدیر ارشد دیجیتال و هوش مصنوعی وزارت جنگ آمریکا ارائه کرده است، مدل گروک دولتی ضمن ادغام با سیستم هوشمند ماون پنتاگون، در برنامه‌ریزی عملیاتی، هدف‌گیری دقیق، تحلیل موقعیت دشمن و هماهنگی لجستیکی مؤثر بوده است. این مدل قابلیت‌هایی مانند ترکیب گزارش‌ها، تحلیل پیش‌بینی لجستیک، شبیه‌سازی سناریوهای دشمن و مدیریت زنجیره تامین پزشکی و نیروی انسانی را ارائه داده است. کامرون استنلی تاکید کرده است که ویژگی‌های منحصربه‌فرد گروک دولتی در هیچ مدل هوش مصنوعی دیگری یافت نمی‌شود و این فناوری کارایی عملیاتی نیروهای آمریکایی را به‌طور قابل توجهی افزایش داده است. عملیات خشم حماسی در چارچوب تنش‌های نظامی با ایران انجام شد و نشان‌دهنده گذار هوش مصنوعی از مرحله آزمایشی به کاربرد عملیاتی در مقیاس بزرگ است. ارتباط با پرونده قضایی مرکز داده کولوسوس ۲ اظهارات استنلی در چارچوب دفاع از مرکز داده کولوسوس ۲ شرکت ایکس‌ای‌آی در نزدیکی ممفیس مطرح شده است. پیش از این انجمن ملی پیشرفت رنگین‌پوستان این مرکز را به دلیل آلودگی هوا و عدم رعایت مجوزهای زیست‌محیطی به دادگاه کشاندە بود. در مقابل، وزارت دادگستری آمریکا با رد درخواست پرونده انجمن ملی پیشرفت رنگین‌پوستان، تاکید کرده است که دسترسی به این زیرساخت برای ماموریت‌های امنیتی ملی حیاتی است. مرکز داده کولوسوس ۲ نه تنها میزبان مدل‌های گروک است، بلکه در هدف‌گیری، جمع‌آوری اطلاعات، آمادگی رزمی و حتی جذب نیرو نیز نقش دارد. این موضوع نشان می‌دهد که مسائل زیست‌محیطی محلی با اولویت‌های امنیت ملی در تقابل قرار گرفته‌اند. نگرانی‌های قانون‌گذاران درباره استفاده از هوش مصنوعی در جنگ استفاده از گروک در عملیات جنگی، نگرانی‌هایی را در میان برخی قانون‌گذاران دموکرات برانگیخته است. سناتور کریستن گیلبرند نماینده حزب دموکرات از نیویورک، لایحه‌ای ارائه کرده است که استفاده از مدل‌های زبانی بزرگ را بدون نظارت انسانی در تصمیمات مربوط به نیروی کشنده، بازداشت یا اقدامات پرخطر محدود کند. گیلبرند هشدار داده است که تصمیمات حیاتی مربوط به امنیت ملی و جان سربازان، باید همیشه توسط انسان‌ها گرفته شود، نه ماشین‌های بدون پاسخگو. او تاکید نمودە است که پنتاگون باید با گاردریل‌های مناسب عمل کند تا از عواقب احتمالی فاجعه‌بار جلوگیری شود. این نگرانی‌ها عمدتا حول محور حفظ کنترل انسانی بر حلقه تصمیم‌گیری و جلوگیری از توسعه سیستم‌های خودکار کشنده متمرکز است. جنبه‌های فنی و تمایز گروک گروک دولتی نسخه‌ سفارشی، امن و طبقه‌بندی‌شده از مدل اصلی گروک است که برای کاربردهای دولتی و نظامی طراحی شدە است. این مدل قابلیت ادغام عمیق با سیستم‌های موجود پنتاگون را دارد و در تحلیل داده‌های حجیم، تولید گزارش‌های سریع و پشتیبانی از جریان‌های کاری نظامی عملکرد مطلوبی نشان داده است. ایلان ماسک و تیم ایکس‌ای‌آی همواره بر رویکرد جستجوی حقیقت و حداکثر سودمندی تاکید کرده‌اند، اما کاربرد نظامی این فناوری، بحث درباره مرز میان استفاده‌های غیرنظامی و نظامی را داغ‌تر کرده است. پیامدهای استراتژیک و اخلاقی موفقیت این عملیات می‌تواند رقابت تسلیحاتی هوش مصنوعی را در سطح جهانی تشدید کند. کشورهای دیگری همچون چین و روسیه احتمالا تلاش خواهند کرد مدل‌های مشابهی توسعه دهند یا راهکارهای مقابله‌ای بیابند. از منظر اخلاقی، سوال‌های مهمی مطرح است، مسئولیت‌پذیری در صورت بروز خطا توسط هوش مصنوعی، شفافیت تصمیم‌گیری مدل‌های جعبه سیاه، رعایت قوانین بین‌المللی جنگ و حقوق بشر، و خطر تشدید تنش‌ها به دلیل سرعت بالای عملیات. سازمان‌های بین‌المللی در حال پیگیری تدوین مقررات جدید برای سلاح‌های هوشمند هستند، هرچند سرعت پیشرفت فناوری چالش بزرگی برای قانون‌گذاری ایجاد کرده است. جنگ‌های آینده و الگوریتم استفاده از گروک در عملیات موسوم به خشم حماسی، نقطه عطفی در تاریخ کاربرد هوش مصنوعی در حوزه نظامی به شمار می‌رود. این فناوری کارایی و دقت عملیات را افزایش داده است، اما همزمان ضرورت تقویت نظارت انسانی، شفافیت و چارچوب‌های اخلاقی را برجسته کرده است. اگر تا امروز نگران تصمیم‌گیری هوش‌مصنوعی برای برخی کارهای روزمره بودیم و الگوریتم‌ها ما را وادار به گرفتن برخی‌تصمیمات و خریدها می‌گردند، اما اکنون بشریت باید نگران جنگ‌هایی باشد که بیش از هر زمان دیگری به الگوریتم‌ها و سامانه‌های هوشمند متکی هستند و در آن‌ها برخی جنگ‌افزارها می‌توانند بدون دخالت مستقیم انسان، درباره شلیک تصمیم بگیرند. شاید برخی کشورها از جمله ایالات متحده آمریکا و حتی چین و روسیه، با بهره‌گیری از ظرفیت‌های هوش‌مصنوعی بتوانند برتری خود را در سطح جهانی حفظ کند، اما موفقیت بلندمدت نیازمند تعادل هوشمندانه میان نوآوری تکنولوژی و اصول اخلاقی و حقوقی خواهد بود.

  • توافق احتمالی ایران و آمریکا می‌تواند سپاه پاسداران را به یکی از بزرگ‌ترین برندگان اقتصادی تبدیل کند

    بر اساس یک گزارش تحلیلی رویترز، مشوق‌های اقتصادی پیش‌بینی‌شده در توافق احتمالی ایران و آمریکا، ممکن است برخلاف هدف اولیه، بیش از همه به سود سپاه پاسداران انقلاب اسلامی تمام شود و بیش از پیش به تقویت جایگاه اقتصادی این نهاد نظامی امنیتی منجر شود. این گزارش از این‌رو استدلال می‌کند که همین امر می‌تواند اجرای توافق را با چالش‌های تازه‌ای روبه‌رو کند. خبرگزاری رویترز در گزارشی تحلیلی نوشته است که چارچوب‌های اولیه یک توافق احتمالی میان واشنگتن و تهران برای پایان دادن به تنش‌ها، دارای یک تناقض مهم است و آن این است که مشوق‌های اقتصادی طراحی‌شده برای واداشتن ایران به پایبندی به توافق، ممکن است در عمل به تقویت یکی از نهادهای قدرتمند و مورد مناقشه در ایران یعنی سپاه پاسداران منجر شود. رویترز در این گزارش می‌نویسد چارچوب‌های اولیه توافق احتمالی میان تهران و واشنگتن برای کاهش تنش‌ها، با یک تناقض اساسی روبه‌رو است، زیرا مشوق‌های اقتصادی طراحی‌شده برای ترغیب ایران به پایبندی به توافق، ممکن است در عمل به تقویت یکی از قدرتمندترین بازیگران اقتصادی کشور، یعنی سپاه پاسداران، بینجامد. به نوشته رویترز، سپاه طی سال‌های تحریم، حضور خود را در بخش‌های مختلف اقتصاد ایران گسترش داده و اکنون در حوزه‌هایی مانند نفت و گاز، ساخت‌وساز، حمل‌ونقل دریایی، بنادر، مخابرات و پروژه‌های زیربنایی نقش قابل توجهی ایفا می‌کند. این شبکه گسترده اقتصادی، به گفته رویترز، سپاه را در موقعیتی قرار داده است که بتواند از هرگونه گشایش اقتصادی ناشی از کاهش تحریم‌ها بیشترین بهره را ببرد. بنا بر این گزارش، همین ساختار گسترده باعث شده است این نهاد در موقعیتی قرار گیرد که بتواند از هرگونه گشایش اقتصادی ناشی از کاهش تحریم‌ها بیشترین بهره را ببرد. خبرگزاری رویترز به نقل از چهار منبع ارشد ایرانی گزارش داده است که در صورت اجرای توافق، افزایش صادرات نفت، ورود سرمایه‌گذاری خارجی و ایجاد یک صندوق بازسازی چندصد میلیارد دلاری، بخش قابل توجهی از منابع مالی جدید ممکن است به سمت شرکت‌ها و شبکه‌های اقتصادی مرتبط با سپاه هدایت شود. در این گزارش همچنین آمده است که گستردگی حضور سپاه در اقتصاد ایران می‌تواند اجرای توافق را با پیچیدگی‌های تازه‌ای روبه‌رو کند. به نوشته رویترز، بسیاری از شرکت‌های خارجی که پس از کاهش تحریم‌ها وارد بازار ایران شوند، ممکن است ناگزیر به همکاری مستقیم یا غیرمستقیم با شرکت‌ها و نهادهای وابسته به سپاه باشند؛ موضوعی که با توجه به تداوم بخشی از تحریم‌ها، می‌تواند برای این شرکت‌ها پیامدهای حقوقی و مالی به همراه داشته باشد. رویترز در ادامه به روند گسترش نفوذ اقتصادی سپاه طی دهه‌های گذشته اشاره کرده و نوشته است که این سازمان نظامی امنیتی، به‌ویژه در سال‌های تشدید تحریم‌های بین‌المللی، شبکه‌های تجاری، نفتی و لجستیکی خود را توسعه داده و به یکی از بازیگران اصلی اقتصاد ایران تبدیل شده است. به نوشته این خبرگزاری، حتی اگر توافق اولیه تنها بخشی از محدودیت‌های صادرات نفت ایران را کاهش دهد، ساختار کنونی اقتصاد ایران همچنان به سپاه امکان می‌دهد سهم قابل توجهی از منافع اقتصادی حاصل از این گشایش را به دست آورد. برخی کارشناسان حقوقی نیز به رویترز گفته‌اند که حضور گسترده شرکت‌های وابسته به سپاه در زنجیره اقتصادی ایران، ریسک‌های حقوقی برای سرمایه‌گذاران خارجی را افزایش می‌دهد و می‌تواند تصمیم‌گیری برای ورود به بازار ایران را پیچیده‌تر کند. به گفته آنان، حتی در صورت کاهش بخشی از تحریم‌ها، شرکت‌های بین‌المللی همچنان باید اطمینان حاصل کنند که همکاری آن‌ها به‌طور مستقیم یا غیرمستقیم با نهادهای تحریم‌شده مرتبط نیست. در همین حال، جایگاه حقوقی سپاه در کشورهای غربی نیز یکی دیگر از عوامل مؤثر بر اجرای هر توافق احتمالی به شمار می‌رود. ایالات متحده آمریکا از سال ۲۰۱۹ سپاه پاسداران را در فهرست سازمان‌های تروریستی خارجی قرار داده است و اتحادیه اروپا نیز در ژانویه ۲۰۲۶ با قرار دادن این نهاد در فهرست سازمان‌های تروریستی موافقت کرد که از فوریه همان سال به‌طور رسمی اجرایی شد. در نتیجه، هرگونه تعامل اقتصادی با شرکت‌ها و نهادهای وابسته به سپاه، حتی در صورت کاهش بخشی از تحریم‌های مرتبط با برنامه هسته‌ای ایران، ممکن است همچنان با محدودیت‌ها و مخاطرات حقوقی در آمریکا و اروپا روبه‌رو باشد. رویترز می‌نویسد همین وضعیت می‌تواند یکی از پیچیده‌ترین جنبه‌های اجرای توافق احتمالی باشد، زیرا حتی در صورت کاهش بخشی از تحریم‌ها، حضور گسترده شرکت‌ها و شبکه‌های اقتصادی مرتبط با سپاه در اقتصاد ایران ممکن است شرکت‌های خارجی را در معرض مخاطرات حقوقی ناشی از تحریم‌های باقی‌مانده و مقررات مبارزه با تأمین مالی تروریسم قرار دهد. یکی از مهم‌ترین مجموعه‌های اقتصادی وابسته به سپاه، قرارگاه سازندگی خاتم‌الانبیا است که طی دو دهه گذشته اجرای صدها پروژه بزرگ در حوزه‌های نفت، گاز، پتروشیمی، راه‌سازی، بنادر، سدسازی و زیرساخت‌های انرژی را بر عهده داشته است. به باور بسیاری از تحلیلگران، هرگونه افزایش سرمایه‌گذاری در پروژه‌های زیربنایی یا توسعه صنعت انرژی، با توجه به نقش گسترده این مجموعه، می‌تواند به‌طور مستقیم یا غیرمستقیم به افزایش سهم نهادهای وابسته به سپاه از این پروژه‌ها منجر شود. در مقابل، برخی اقتصاددانان معتقدند کاهش تحریم‌ها می‌تواند فرصت بیشتری برای حضور بخش خصوصی و سرمایه‌گذاران خارجی در اقتصاد ایران فراهم کند و در بلندمدت به متنوع‌تر شدن ساختار اقتصادی کشور بینجامد. با این حال، رویترز تأکید می‌کند که تحقق چنین سناریویی تا حد زیادی به جزئیات توافق، نحوه اجرای آن و دامنه تحریم‌هایی بستگی خواهد داشت که پس از توافق همچنان علیه نهادها و شرکت‌های وابسته به سپاه پابرجا می‌مانند. این گزارش در نهایت نتیجه می‌گیرد که هرگونه توافق احتمالی میان ایران و آمریکا، در کنار فرصت‌های اقتصادی ناشی از کاهش تحریم‌ها، ممکن است به‌طور ناخواسته جایگاه اقتصادی سپاه پاسداران را نیز تقویت کند و همین موضوع به نوشته رویترز، یکی از مهم‌ترین تناقض‌ها و چالش‌های پیش روی اجرای هر توافق پایدار میان تهران و واشنگتن خواهد بود.

  • چرا موفقیت توافق تهران و واشنگتن همچنان محل تردید است؟

    عمار گلی در حالی که دولت دونالد ترامپ توافق اولیه با ایران را پایان جنگ و آغاز مرحله‌ای تازه معرفی می‌کند، نشانه‌ها از شکنندگی عمیق این تفاهم حکایت دارد. توافقی که قرار است طی ۶۰ روز به قراردادی جامع تبدیل شود، با مخالفت‌های جدی در واشنگتن، تهران و تل‌آویو روبه‌رو است. جمهوری‌خواهان آن را امتیازدهی پرهزینه به ایران می‌دانند، تندروهای ایرانی از عقب‌نشینی سخن می‌گویند و اسرائیل نیز با بدبینی به آن می‌نگرد. در چنین شرایطی، این تفاهم بیش از آنکه صلحی پایدار باشد، آتش‌بسی شکننده است. در حالی که دولت دونالد ترامپ توافق اولیه با ایران را به عنوان نقطه پایان جنگ و آغاز مرحله‌ای تازه در روابط دو کشور معرفی می‌کند، نه در واشنگتن و نه در تهران خوش‌بینی چندانی نسبت به موفقیت نهایی ان دیده نمی‌شود. توافقی که قرار است در ۶۰ روز اینده به یک قرارداد جامع تبدیل شود، با مخالفت‌ها و تردیدهای جدی در هر دو سوی ماجرا روبه‌رو شده است. از یک سو بخشی از جمهوری‌خواهان معتقدند کاخ سفید بدون دستیابی به اهداف اعلامی جنگ، امتیازهای بزرگی را به ایران داده و از سوی دیگر در ایران نیز تندروها توافق را تسلیم و تکرار تجربه برجام می‌دانند. چنین وضعیتی باعث شده است کە بسیاری از تحلیلگران، از توافق فعلی نه به عنوان یک مصالحه تاریخی، بلکه به عنوان اتش‌بسی شکننده یاد کنند که در ماه‌های اتی با سرنوشتی مشابه دیگر توافقات میان تهران و واشنگتن مواجهه شود. شکاف در واشنگتن: جمهوری‌خواهان نگران‌اند سرعت دولت ترامپ در پیشبرد مذاکرات بدون مشارکت دادن اعضای کلیدی حزب جمهوری‌خواه، اعضای این حزب و بعضا متحدان رئیس جمهور را مایوس و نگران کرده است. شماری از سناتورهای جمهوری خواه به شرط فاش نشدن هویتشان به رسانه های داخلی ایالات متحده گفته‌اند که فضای حاکم بر نشست‌های داخلی سناتورهای جمهوری‌خواه پس از انتشار مفاد تفاهم‌نامه با ایران، غمگین‌کننده و شوک‌ آور بوده است. نگرانی اصلی مخالفان به امتیازهای اقتصادی داده شده به تهران بازمی‌گرد. این امتیازها، از رفع تحریم‌های نفتی گرفته تا ازادسازی دارایی‌ها و صندوق بازسازی ۳۰۰ میلیارد دلاری را بدون چشم انداز روشنی در رابطه با برنامه موشکی تهران در بر میگیرد. راجر ویکر، رئیس کمیته نیروهای مسلح سنا، توافق را کاملا خارج از اهدافی دانسته است که ترامپ در اغاز جنگ مطرح کرده بود. او هشدار داده است کە: صندوق ۳۰۰ میلیارد دلاری بازسازی ایران، توافق سال ۲۰۱۵ اوباما را در مقایسه با خود ناچیز جلوه می‌دهد. تام کاتن، رئیس کمیته اطلاعات سنا، نیز با اشاره به رفع تحریم‌ها گفت: «این پول صرف بیمارستان و مهدکودک نمی‌شود. انها از ان برای بازسازی موشک‌ها و حمایت از حماس و حزب‌الله استفاده خواهند کرد.» بیل کسیدی از دیگر سناتورهای جمهوری‌خواه، پا را فراتر گذاشته و توافق را بدترین اشتباه سیاست خارجی چند دهه اخیر توصیف کرده و در این بارە افزود: قبل از جنگ، تنگه هرمز باز بود و تحریم‌ها ایران را به زانو دراورده بود. حالا ۱۳ امریکایی کشته شده‌اند، تحریم‌ها در حال کاهش است و میلیاردها دلار در اختیار ایران قرار می‌گیرد. تد کروز سناتور صاحب نفوذ و نزدیک به ترامپ نیز نگرانی خود را اشکارا اعلام کرده و گفتە است کە نباید ناگهان سطل‌های عظیم پول را در اختیار اسلام‌گرایانی قرار دهیم که می‌خواهند ما را بکشند. حتی برخی چهره‌های نزدیک به ترامپ، از جمله نیکی هیلی و استیو بنن، نسبت به رفع تحریم‌های نفتی هشدار داده‌اند. بنن در پادکست خود گفت: «اگر قرار است توافقی هم نباشد، حداقل پول‌هایشان را ازاد نکنید.» دفاع کاخ سفید و پاسخ ترامپ به منتقدان با وجود انتقادات، دولت ترامپ همچنان از توافق دفاع می‌کند. سخنگوی کاخ سفید توافق را نتیجه پیروزی نظامی و دیپلماتیک توصیف کرده و گفته است بازگشایی تنگه هرمز و کاهش قیمت انرژی، منافع امریکا را تضمین خواهد کرد. شدت واکنش‌ها در اردوگاه جمهوریخواهان به حدی بود که ترامپ اعلام کرد که: اگر از توافق خوشم نیاید، دوباره به سمتشان شلیک می‌کنیم و بمب روی سرشان می‌ریزیم. با این حال او با احمق نامیدن منتقدانش تاکید کرده است که امریکا هیچ پولی را برای صندوق بازسازی پرداخت نخواهد کرد. برخی چهره‌های جمهوری‌خواه نزدیک به ترامپ، از جمله لیندزی گراهام و برنی مورنو، خواستار دادن فرصت به دیپلماسی شده‌اند. گراهام گفته است: من تردید دارم ایران واقعا برنامه هسته‌ای خود را کنار بگذارد، اما چرا امتحان نکنیم؟ با این حال شکاف تنها در میان جمهوری‌خواهان نیست و دولت اسرائیل و گرو.ه‌های لابی این کشور در واشنگتن نیز به شدت مخالف توافق یاد شده هستند. با این حال کمپین رسانه‌ای این کشور پیکان حملات خود را متوجه معاون اول رئیس جمهور جی دی ونس کرده است. بنظر می‌رسد که مخالفان توافق نمی‌خواهند مستقیما ترامپ را هدف قرار دهند و به همین دلیل ونس را به عنوان “نماینده قابل حمله” انتخاب کرده‌ و او را معمار اصلی این توافق معرفی می‌کنند. تهران: توافقی برای بقا یا مصالحه‌ای واقعی؟ در تهران نیز خوش‌بینی چندانی نسبت به توافق وجود ندارد. بنظر می‌رسد که رهبران جمهوری اسلامی بیش از انکه به یک مصالحه تاریخی فکر کنند، به دنبال کاهش فشار اقتصادی، جلوگیری از بازگشت جنگ و خریدن زمان هستند. تجربه خروج ترامپ از برجام در سال ۲۰۱۸ و مذاکرات سال گذشته و امسال که خروجی آن به دو جنگ منهی شد، همچنان سایه سنگینی بر محاسبات تهران انداخته است. بسیاری از مقام‌های جمهوری اسلامی معتقدند هیچ تضمینی وجود ندارد که دولت فعلی امریکا یا دولت بعدی به تعهدات خود پایبند بماند. به همین دلیل، تهران تمایل دارد مسائل حساس مانند غنی‌سازی، برنامه موشکی و سیاست منطقه‌ای را تا حد امکان به مراحل بعدی مذاکرات موکول کند. بنابر شواهد و قرائن، جمهوری اسلامی ایران بیش از آنکه به توافق نهایی فکر کند، به دنبال یک اتش‌بس اقتصادی و امنیتی است.اما همین رویکر محطاطانه در تهران نیز در میان بخشی از حامیان رژیم خریدار ندارد. گروه‌ها و جریان‌های نزدیک به جبهه پایداری، به شدیدترین منتقدان توافق تبدیل شده‌ و با الفاظی چون فتنه مسئولان، خسارت محض، ترکمانچای جدید و تسلیم در برابر دشمن به آن تاخته‌اند. محمود نبویان و نمایندگان نزدیک به پایداری، توافق را فاقد تضمین‌های کافی می‌دانند و معتقدند ایران بدون دریافت غرامت جنگ، رفع کامل تحریم‌ها، خروج امریکا از منطقه و تثبیت حاکمیت کامل بر تنگه هرمز، امتیازهای بزرگی داده است. این جریان مدعی است خطوط قرمز جبهه مقاومت رعایت نشده و سازش با امریکا به معنای خیانت به ارمان‌های جمهوری اسلامی ایران و رهبران کشته شده آن است. اعتراض‌ها به حدی شدت یافت که تجمع‌های شبانه هواداران جمهوری اسلامی ایران نیز به صحنه درگیری و ضد و خورد و سر دادن شعار علیه مذاکره کنندگان تبدیل شد. اگرچه حامیان توافق در پی کم‌اهمیت جلوه دادن این اعتراض‌ها بوده‌اند، پیام منتسب به مجتبی خامنه‌ای خود نشانه‌ای از عمق نگرانی‌هاست. او در این پیام، ضمن سلب مسئولیت از روند مذاکرات و توافق‌های اولیه، تأکید می‌کند که تنها پس از تعهد پزشکیان و قبول کامل مسئولیت از سوی او، اجازه توافق را صادر کرده است. دولت در مقابل توافق را پیروزی دیپلماسی از موضع قدرت می‌خواند و تاکید می‌کند که هیچ‌یک از اصول بنیادین جمهوری اسلامی کنار گذاشته نشده است. به گفته حامیان دولت، این توافق یک فرصت ۶۰ روزه برای کاهش فشار اقتصادی، بازگشایی تنگه هرمز و جلوگیری از گسترش جنگ است. همچنین گفته می‌شود اکثریت شورای عالی امنیت ملی، از جمله فرماندهان نظامی، از روند فعلی حمایت می‌کنند و اعتراض‌های خیابانی مخالفان نیز محدود و قابل کنترل بوده است. سایه انتخابات امریکا بر سر توافق اما حتی اگر مخالفت‌های داخلی در ایران و امریکا کنترل شود، مسالە اصلی به آینده سیاسی ایالات متحده مربوط می‌شود. از آنجائی که رقابت‌های انتخاباتی میان دوره‌ای مجلس نمایندگان و سنا در پاییز برگزار می‌شود، این توافق و تاثیرات آن میتواند فضای سیاست را در واشنگتن دستخوش تغییر کند. اگر جمهوری‌خواهان اکثریت شکننده خود را در کنگره از دست بدهند، دولت ترامپ با فشار بیشتری از سوی مخالفان داخلی روبه‌رو خواهد شد و توافق با ایران می‌تواند به موضوعی مناقشه‌برانگیز در سیاست داخلی آمریکا تبدیل شود. در مقابل، اگر ترامپ و حزب جمهوری‌خواه از این انتخابات با دست بالا خارج شوند و با توجه به اینکه این دوره به احتمال زیاد آخرین دوره ریاست‌جمهوری ترامپ خواهد بود، رئیس‌جمهور و تیم او دیگر دغدغه‌ای برای انتخابات بعدی نخواهند داشت و ممکن است با قاطعیت بیشتری به سراغ حل پرونده ایران بروند. در چنین شرایطی، اگر تهران در موضوعاتی چون غنی‌سازی، برنامه موشکی یا نفوذ منطقه‌ای حاضر به امتیازدهی بیشتر نشود، دولت ترامپ پس از انتخابات می‌تواند با آزادی عمل بیشتری به سیاست فشار حداکثری بازگردد. همین مسئله باعث شده است که توافق کنونی نه یک مصالحه پایدار، بلکه فرصتی محدود برای مدیریت بحران در نظر گرفته شود و از همین طریق هشدار دهند که شکست مذاکرات نهایی یا تشدید اختلافات پس از انتخابات، می‌تواند خطر بازگشت تنش‌ها و حتی آغاز دور تازه‌ای از رویارویی نظامی را افزایش دهد. در تهران نیز این نگرانی وجود دارد که هرگونه تغییر در ترکیب قدرت در واشنگتن یا حتی تغییر موازنه در کنگره، توافق را با سرنوشت برجام روبه‌رو کند. مقامات جمهوری اسلامی ایران بر این باور هستند که اگر ترامپ توانست از توافق سال ۲۰۱۵ خارج شود، هیچ تضمینی وجود ندارد که توافق جدید نیز قربانی تحولات سیاسی امریکا نشود. توافقی که همه به ان نیاز دارند، اما هیچ‌کس به ان اعتماد ندارد در مقطع کنونی، علیرغم برخی خوشبینی‌ها، شکاف بزرگی میان مفاد اولیه تفاهم‌نامه و توافق نهایی وجود دارد. نیت سوانسون، مدیر پروژه ایران در آتلانتیک کانسل هشدار داده است که مخالفت‌های داخلی در امریکا، ایران و اسرائیل می‌تواند مرحله دوم توافق را با دشواری‌های جدی روبه‌رو کند. واقعیت این است که ترامپ برای کاهش قیمت نفت و خروج از جنگ به توافق نیاز دارد و جمهوری اسلامی نیز برای کاهش فشار اقتصادی و جلوگیری از یک رویارویی فرسایشی به ان احتیاج دارد. اما مشکل اساسی اینجاست که هیچ‌یک از دو طرف باور ندارند طرف مقابل به تعهدات خود پایبند خواهد ماند. شاید به همین دلیل باشد که بسیاری از تحلیلگران، توافق کنونی را نه یک مصالحه تاریخی، بلکه نوعی اتش‌بس طولانی توصیف می‌کنند که سرنوشت آن بیش از هر چیز به تحولات سیاسی امریکا، توازن قدرت در تهران و توانایی دو طرف در مدیریت بحران‌های اینده بستگی دارد. اگر برجام محصول خوش‌بینی بیش از حد بود، توافق کنونی محصول بی‌اعتمادی متقابل است، و توافق‌هایی که بر پایه بی‌اعتمادی شکل می‌گیرند، معمولا بیش از انکه به صلح پایدار منجر شوند، تنها بحران را به تعویق می‌اندازند.

bottom of page