سه هدیه گرانبها از صدام، بنلادن و جورج بوش به تهران
- Jun 10
- 14 min read

بیشتر مردم خاورمیانه پس از آن تاریخ مهمی به دنیا آمدهاند. کمتر کسی به یاد میآورد که آن سال چه اثرات پرهزینهای بر کشورهای منطقه، ثبات آنها و زندگی روزمره مردمشان بر جا گذاشت. آن سال طوفانها، جنگها و رهبرانی را به دنیا آورد که آرزوها و مخاطراتشان از مرزهایی که در آن ظهور کردند فراتر رفت. برخی نیز معتقدند میان آن تاریخ و آنچه امروز پس از جنگ آمریکا و اسرائیل علیه ایران و زرادخانههایش در تنگه هرمز جریان دارد، پیوندی واقعی وجود دارد.
سخن از سال ۱۹۷۹ است، سالی که به دشواری میتوان همتای دیگری را برای آن برهە تاریخی یافت که از نظر اهمیت یا عواقب آتی با آن رقابت کند.
در آن سال، هواپیمای آیتالله خمینی از پاریس در تهران به زمین نشست. کوره انقلاب ایران دیری نپایید که با اخگرهای خود، بهویژه پس از تثبیت اصل ولایت فقیه، منطقە را بە آتش کشید.
در همان سال، کاخ ریاستجمهوری عراق به دست مرد نیرومند آن دوران، صدام حسین افتاد. احمد حسن البکر زیر فشار سالخوردگی و شاید حسرت، به بازنشستگی رانده شد.
در همان سال انور سادات، رئیسجمهور مصر، توافق کمپ دیوید را با مناخیم بگین، نخستوزیر اسرائیل، در واشنگتن و با حمایت جیمی کارتر امضا کرد.
این تحولات با یک رویداد بزرگ بینالمللی درهم آمیخت. لئونید برژنف، رهبر اتحاد شوروی، مرتکب خطای حمله به افغانستان شد. تا جائیکە میتوان گفت کە او در دام افتاد.
از میان صفوف جنگجویان آن نبرد نیز اسامه بنلادن سر برآورد که بعدها قرن جدید را با حملاتش بە نیویورک و واشنگتن آغاز کرد و بیآنکه قصدش را داشته باشد، راه را برای برچیده شدن حکومت صدام حسین هموار ساخت.
در ۱۶ ژانویه ۱۹۷۹، صحنهای معنادار شکل گرفت. محمدرضا پهلوی در میان غرش اعتراضات و تظاهرات، ایران را ترک کرد و این کشور را به دولت شاپور بختیار سپرد.
اطرافیان شاه کوشیدند این خروج را در قالب یک مرخصی موقت معرفی کنند. اما واقعیت چیز دیگری بود. این سفر، بلیتی یکسرە بود و آمریکا از متحد خود دست کشیده بود.
همزمان با آن، چرخش بزرگ چندان به تأخیر نیفتاد. در نخستین روز فوریه، هواپیمایی از پاریس در فرودگاه مهرآباد به زمین نشست.
مسافر آن، روحالله خمینی بود که پس از چهارده سال تبعید به ایران بازمیگشت. استقبال گسترده از او پیام روشنی داشت. نظام شاهنشاهی سقوط کرده بود و انقلاب به پیروزی رسیده بود.
تصمیمگیران منطقه و جهان این صحنه را زیر نظر داشتند. نگرانترین آنها معاون رئیسجمهور در عراق بعثی بود کە با نام صدام حسین شناختە میشد.
تحولات تهران با اعلام جمهوری اسلامی، تثبیت اصل ولایت فقیه و گنجاندن اصل صدور انقلاب کە در مبنای خود یک تز تروتسکیستی بود، در قانون اساسی با این استدلال که باید از مستضعفان حمایت کرد، شتاب بیشتری گرفت.
صدام با ترور خمینی مخالفت کرد
امکان داشت تمامی این اتفاقات رخ ندهند یا به شکلی دیگر بە وقوع بپیوندند. خمینی در دوران اقامت خود در نجف از شخصیتی غامض برخوردار بود و همواره میکوشید از محدودیتهای ناشی از شرایط میزبانی عبور کند.
در ششم مارس ۱۹۷۵، محمدرضا پهلوی و صدام حسین با میانجیگری هواری بومدین، رئیسجمهور الجزایر، توافق الجزایر را امضا کردند. بر اساس این توافق، بە هزینە کردها، هر یک از دو طرف متعهد میشد از مخالفان طرف مقابل حمایت نکند.
در همان زمان، نهادهای امنیتی عراق با خمینی گفتوگو کردند. او در عمل از پذیرش تعهد به توقف هرگونه فعالیت علیه حکومت شاه سر باز میزد.
در همان برهە، دستگاههای امنیتی عراق به صدام پیشنهاد کردند عملیات ترور خمینی را طراحی کنند و مسئولیت آن را به گردن دستگاههای امنیتی شاه بیندازند.
پاسخ صدام غیرمنتظره بود. او با تعجب گفت: آیا پیشنهاددهندگان نمیدانند عراق به مهمانان خود خیانت نمیکند؟ خمینی به این ترتیب زنده ماند.
بمبی در بالش رهبر
با آغاز جنگ ایران و عراق، شرایط تغییر کرد. ترور خمینی به دغدغهای دائمی برای برزان تکریتی، رئیس دستگاه اطلاعات عراق، تبدیل شد.

دسترسی به خمینی آسان نبود. ایران نیز در سال ۱۹۸۱ هنوز ساختارهای امنیتی خود را بهطور کامل مستحکم نکرده بود. دستگاه اطلاعات عراق با سازمان مجاهدین خلق ارتباط برقرار کرد.
حاصل این همکاری، هماهنگی برای انفجار بزرگی در مجلس شورای اسلامی ایران بود. این انفجار دهها تن از مقامهای ارشد را کشت. پس از آن، علی خامنهای نیز با بمبی که در یک دستگاه ضبط صوت جاسازی شده بود هدف قرار گرفت و از ناحیه دست زخمی شد.
اما برزان تکریتی همچنان بر هدف قرار دادن خمینی اصرار داشت. دستگاههای اطلاعاتی عراق توانستند به یک روحانی نزدیک به او دسترسی پیدا کنند.
آنها یک ماده منفجره کوچک را در بالش پشمی متعلق به خمینی کار گذاشتند. انفجار زمانی رخ داد که او از بالش فاصله داشت.
این روایت را سالم الجمیلی، رئیس بخش آمریکا در دستگاه اطلاعات عراق در دوران حکومت صدام حسین، برای نویسنده نقل کرده است.
چرا خمینی بە سوریە نرفتە بود؟
عبدالحلیم خدام، معاون پیشین رئیسجمهور سوریه، پس از جدایی از حکومت بشار اسد، در پاریس روایت کردە است که شماری از نزدیکان خمینی در پی آن بودند که نظر او را درباره رفتن به سوریه جویا شوند.
خدام توضیح داد که حافظ اسد هرگز آماده پذیرش چنین میهمانی نبود. اقامت خمینی در سوریه میتوانست نه تنها به بحرانی میان عراق و سوریه منجر شود، بلکه احتمال بروز جنگ میان دو کشور را نیز در پی داشت.
خدام گفت به اطرافیان خمینی توصیه کرده بود امکان پذیرش او از سوی الجزایر را بررسی کنند. فرد مورد نظر از این پیشنهاد استقبال نکرد. او معتقد بود الجزایر دور است و محدودیتهای اعمالشده در آنجا احتمالاً شدید خواهد بود.
خدام افزود که پذیرش خمینی از سوی فرانسه او را غافلگیر کرد. فرانسه برای خمینی یک تریبون بینالمللی فراهم ساخت. در دوران اقامت او در نوفللوشاتو، افراد بسیاری برای دیدار با وی راهی آنجا شدند.
در برهە اقامت وی در فرانسە، مقامهای عراقی کوشیدند نیتهای مردی را محک بزنند که توانسته بود از طریق نوارهای صوتی، که هوادارانش مخفیانه در ایران توزیع میکردند، خیابانهای ایران را به حرکت درآورد.
علی باوه، مسئول پرونده ارتباط با خمینی در دستگاه اطلاعات عراق، در دوران اقامت او در عراق، مسئول ارائه تسهیلات به وی بود. از همین جا ایده اعزام علی باوه به پاریس شکل گرفت.
افسران اطلاعاتی دوران صدام میگویند علی باوه فرد دیگری را نیز با خود همراه کرده بود. آن فرد ساعتی بر دست داشت که قابلیت ضبط گفتوگوها را داشت. خمینی از دو میهمان استقبال کرد، اما هیچ نشانهای از نرمش بروز نداد.
از او درباره برنامهاش برای مرحله بعدی پرسیده شد. پاسخ او همچون انفجار یک بمب بود. گفت: پس از سرنگونی شاه، هدف بعدی سرنگونی نظام بعث کافر خواهد بود.
دغدغه صدام: ولایت فقیه
زمانی که خمینی در تهران و در میان جمعیتی بیسابقه ظاهر شد، «آقای معاون» در عراق بعثی دریافت که وزیدن طوفان به سوی عراق چندان به تأخیر نخواهد افتاد.
یکی از افرادی که در کاخ ریاستجمهوری عراق کار میکرد، بعدها گفت موضوعی که بیش از هر چیز صدام را متوقف کرد و مایه نگرانی او شد، نظریه ولایت فقیه بود که خمینی آن را صورتبندی کرده بود.
صدام معتقد بود نظریه ولایت فقیه به این معناست که فردی غیرعراقی میتواند از یک شهروند شیعه عراقی مطالبه وفاداری کند. او این مسئله را رخنهای میدانست که وحدت عراق را تهدید میکند.
صدام دفترچهای کوچک درباره ولی فقیه و اختیارات او، آنگونه که خمینی تفسیر میکرد را در دفتر کار خود نگهداری میکرد. در سپتامبر ۱۹۸۰، حامد الجبوری، وزیر مشاور در امور خارجه عراق، را به حضور پذیرفت. گفتوگو به ایران کشیده شد و صدام آن دفترچه را در اختیار او گذاشت.
صدام به این نتیجه رسیده بود که جنگ در راه است و خمینی میخواهد با فرو ریختن دیوار عراق، مسیر نفوذ به جهان عرب را بگشاید.
او بر این باور بود که اگر منتظر بماند، ناچار خواهد شد به جای جنگیدن با نظام جدید ایران در مرزها و آن سوی مرزها، در خیابانهای بغداد با آن بجنگد.
برخی نیز معتقدند احساس نزدیک بودن جنگ، صدام را بیش از پیش متقاعد کرد که عراق در کاخ ریاستجمهوری به یک تصمیمگیرنده اصلی نیاز دارد و کنار رفتن احمد حسن البکر از قدرت به ضرورتی اجتنابناپذیر تبدیل شده است.
پس از بازگشت حزب بعث به قدرت در سال ۱۹۶۸، صدام بە جایگاه دوم مرد قدرتمند در عراق دست یافتە بود.
او میخواست از مشروعیت احمد حسن البکر در ارتش و حزب بهره ببرد و همزمان بازسازی و بازآرایی نهادهای نظامی و مدنی را زیر چتر رهبری جدید خود در آیندە تکمیل کند.
در ۱۶ ژوئیه ۱۹۷۹، احمد حسن البکر همچون میوهای رسیده از درخت قدرت فرو افتاد. او سالها پیش از آن به رئیسجمهوری تبدیل شده بود که در عمل اختیار چندانی نداشت. با کنار رفتن البکر، دوران صدام آغاز شد.
حامد الجبوری روایت میکند که در سال ۱۹۷۴ میان او و صدام اختلافی پیش آمد. او به کاخ ریاستجمهوری رفت و احمد حسن البکر از وی استقبال کرد. الجبوری به رئیسجمهور گفت که برای ارائه استعفا آمده است.
او روایت میکند کە البکر از جای خود برخاست، به صندلی ریاستجمهوری اشاره کرد و گفت: بر صندلی ریاستجمهوریای که حتی قادر به حفظ کرامت رئیسجمهور نیست، می شاشم. سپس به جای خود بازگشت.
اشک در چشمانش حلقه زده بود. او گفت: فکر استعفا را از سرت بیرون کن. من توان پذیرش استعفای تو را ندارم. چه کسی استعفای مرا میپذیرد؟ ما زندانی هستیم و حق استعفا نداریم.
سر ایرانیها را خواهیم شکست
صدام حسین پیش از آنکه رسماً رئیسجمهور شود، تصمیم خود را برای جنگ با ایران گرفته بود. صلاح عمر العلی در سال ۱۹۶۸، زمانی که رهبران حزب بعث کاخ عبدالرحمن عارف، رئیسجمهور وقت عراق، را محاصره کردند و او را وادار به ترک قدرت ساختند، در کنار صدام حضور داشت.
او بعدها به عضویت شورای فرماندهی انقلاب و رهبری منطقهای حزب بعث درآمد و مسئولیتهای وزارتی متعددی بر عهده گرفت.
در سپتامبر ۱۹۷۹، صلاح عمر العلی به همراه صدام در نشست جنبش عدم تعهد که در هاوانا، پایتخت کوبا، برگزار شد، شرکت کرد.
رئیسجمهور عراق در جریان این اجلاس با ابراهیم یزدی، وزیر امور خارجه ایران پس از انقلاب، دیدار کرد. فضای گفتوگو سازنده و مثبت توصیف شد، هرچند در آن زمان نیز تنشها و اختلافهای مکرر در مرزهای دو کشور ادامه داشت.
صلاح عمر العلی میگوید در ذهنش این فکر شکل گرفت که فضای مثبت حاکم بر گفتوگوها را عمیقتر کند. او با صدام حسین که پس از پایان جلسه به باغ رفته بود، به گفتوگو نشست.
العلی بر اهمیت راهحلهای مسالمتآمیز برای حل اختلافات و ضرورت تمرکز بر توسعه تأکید کرد. صدام با دقت به سخنان او گوش داد و سپس گفت:
صلاح، حواست را جمع کن. چنین فرصتی شاید فقط یک بار در هر صد سال فراهم شود. این فرصت امروز در اختیار ماست. سر ایرانیها را خواهیم شکست. هر وجب از سرزمینی را که اشغال کردهاند بازپس خواهیم گرفت. شطالعرب را نیز بازخواهیم گرداند.
صدام با لحنی قاطع ادامه داد:
نمیخواهم این حرفها درباره راهحل مسالمتآمیز، راهحل انسانی و حل مشکلات با ایران، دیگر هرگز از زبان تو تکرار شود. خودت را برای سازمان ملل آماده کن. به حرفی که به تو میگویم گوش بده. سر ایرانیها را خواهم شکست و هر وجب از محمره تا شطالعرب را بازپس خواهم گرفت.
یک سال پس از دیدار هاوانا، صدام جنگ خود علیه ایران را آغاز کرد
صدام حسین از نظریه ولایت فقیه و بازتابی که این نظریه میتوانست در میان شیعیان عراق بر جای بگذارد، نگران بود.
انقلاب اسلامی خمینی، آمریکا را در جایگاه دشمن قرار داده بود. گسترش نفوذ انقلاب ایران به برخی جمهوریهای مسلماننشین اتحاد شوروی، نگرانی مسکو را نیز برانگیخته بود.
کشورهای خلیج نیز خود را در معرض اهداف انقلاب خمینی میدیدند. صدام جنگ با ایران را یک مأموریت عربی میدانست. این مأموریت، از نگاه او، باید از حمایت جهان عرب و جامعه بینالمللی برخوردار میبود. او معتقد بود تنها عراق توانایی در هم شکستن موجی را دارد که منطقه و ثبات آن را تهدید میکند.
فرد دیگری که باور داشت انقلاب خمینی منطقه و نقشههای آن را به لرزه خواهد انداخت، ملک حسین بود.
صدام گمان میکرد فروپاشی ارتش ایران فرصت دستیابی به یک پیروزی سریع را فراهم کرده است. ایران در آن زمان دورهای از آشفتگی و گذار را پشت سر میگذاشت.
صدام واکنش شهروندان عادی ایرانی را نسبت به ورود ارتش عراق به خاک ایران به درستی محاسبه نکردە بود. او تأثیر درهمآمیختن احساسات ملی و احساسات دینی را نیز دستکم گرفتە بود.
در نخستین ماههای جنگ، وزارت اطلاعرسانی عراق از رسانهها دعوت نمود تا تحولات جنگ را از نزدیک دنبال کنند.

.
با این وجود، جنگی که صدام حسین علیه ایران به راه انداخت، رؤیاهای او را محقق نکرد. نه نظام سقوط کرد و نه کشور از هم پاشید.
خمینی هم نظام ولایت فقیه را بیهیچ ملاحظهای تثبیت کرد. هیچ سهمی نیز برای مجموعه نیروهایی که در سرنگونی حکومت شاه نقش داشتند، قائل نشد.
بهترین دستاورد صدام از آن جنگ، دستیابی به توافق آتشبس بود. او خوشحال بود که زنده مانده تا خمینی را در حال سخن گفتن از نوشیدن جام زهر بشنود.
اما زمانی کە خبر مرگ خمینی به او رسید، دستور داد هیچ نشانهای از شادی بروز داده نشود. او گفت شماتت از عادتهای ما نیست.
وزیر دفاع و رئیس ستاد؛ آخرین کسانی که مطلع شدند
ایران در سالهای بعد نیز مجموعهای از هدایا را دریافت کرد. برخی از این روایتها چنان شگفتانگیزند که روزنامهنگار به دشواری میتواند آنها را باور کند.
نزار الخزرجی، رئیس ستاد ارتش عراق، بخشی از ماجرای حمله عراق به کویت در تابستان ۱۹۹۰ را چنین روایت میکند:
شب وقوع حادثە در خانه خوابیده بودم. بامداد زود، علاء الجنابی، دبیرکل فرماندهی کل نیروهای مسلح، با من تماس گرفت و خواست به فرماندهی کل بروم. وارد دفتر او شدم. گفت: اشغال کویت را کامل کردهایم. پرسیدم چگونه؟ پاسخ داد: گارد جمهوری، نیروی هوایی و هوانوردی ارتش، اشغال کویت را به پایان رساندهاند.
حدود پانزده دقیقه بعد، عبدالجبار شنشل، وزیر دفاع، رسید. او نیز به همان شیوه از ماجرا مطلع شد. تصور کنید ارتش وارد چنین ماجراجوییای شود، بیآنکه وزیر دفاع و رئیس ستاد ارتش از آن آگاه باشند.
سه یا چهار روز بعد، صدام شنشل و الخزرجی را فراخواند. او گفت برای حفظ عنصر غافلگیری، آنها را در جریان عملیات قرار نداده بود. سپس افزود:
من کویت را با یگانهایی که مستقیماً زیر فرمان خودم بودند آزاد کردم، نه با یگانهای شما.
الخزرجی اقدام صدام را رفتاری شتابزده و ناشی از غروری میدانست که از این باور سرچشمه میگرفت که او از جنگ با ایران پیروز بیرون آمده است. ارتشی بزرگ خود را پیروز میدان میدید.
صدام این توهم را داشت که غرب با قرار گرفتن بخش بزرگی از نفت منطقه در اختیار رهبری که توانایی ایجاد ثبات و تضمین جریان نفت را دارد، مخالفتی نخواهد داشت.
الخزرجی میگوید صدام که شیفته صلاحالدین و استالین بود، شاید به این باور رسیده بود که آمریکا نیز ممکن است او را بهعنوان شریکی در مدیریت امور منطقه بپذیرد.
این هدیهای بزرگ برای وارثان خمینی بود. جهان، همراه با کشورهای منطقه، سرگرم خطر عراق شد و توجه به خطر ایرانی به حاشیه رفت.
عملیات «طوفان صحرا» صدام را از کویت بیرون راند. او زخمی و در محاصره باقی ماند. ایران در همین حال نفسی تازه کرد و خود را برای از سرگیری پروژه بزرگش در منطقه آماده ساخت.
هدیه اسامه بنلادن و جورج بوش
در سال ۱۹۷۹، داستانهای بسیاری آغاز شدند و در ادامه به یکدیگر گره خوردند. ارتش سرخ افغانستان را به بهانه نجات حکومت همسو با خود اشغال کرد.
این نخستین بار بود که اتحاد شوروی ارتش خود را برای مداخلهای خارج از حوزه بلوک سوسیالیستی به کار میگرفت. زنگ خطر در پایتختهای بزرگ غربی به صدا درآمد. آمریکا تصمیمی قاطع را اتخاذ کرد: اتحاد شوروی میبایست بهای اقدام خود را پرداخت می کرد.
مجاهدان از گوشهوکنار جهان عرب و اسلام راهی افغانستان شدند. آمریکا که مجاهدان را تشویق میکرد و بخشی از آنان را مسلح ساخته بود، خشم موجود در جهان اسلام را در مسیر هدف قرار دادن سرزمین استالین به کار گرفت.
در میان کسانی که راهی افغانستان شدند، جوانی به نام اسامه بنلادن نیز حضور داشت، فرزند یک خانواده ثروتمند سعودی. بر خاک افغانستان بود که سازمان القاعده متولد شد.
در ۱۱ سپتامبر ۲۰۰۱، جهان به لرزه درآمد. بنلادن جنگ خود را به خاک آمریکا کشاند و دو یورش بە واشنگتن و نیویورک را رقم زد. از هواپیماهای مسافربری برای نابودی برجهای مرکز تجارت جهانی استفاده شد. هزاران نفر کشته و زخمی شدند. آن صحنه بهمراتب خطرناکتر از طوفان یحیی السنوار بود و پیامدهایی بهمراتب سنگینتر بر جای گذاشت.
آمریکا در قلب نمادهای قدرت و کامیابی خود ضربه خورد. جهان در انتظار واکنش این ابرقدرت زخمی ماند.
جورج بوش پسر، با توصیه نهادهای نظامی و امنیتی و با حمایت جریان نومحافظهکاران، پاسخی را طراحی کرد که با سرنگونی حکومت طالبان در افغانستان آغاز شد و سپس به اشغال عراق و سقوط حکومت صدام حسین انجامید.
فرماندهان سپاه پاسداران با صحنهای روبهرو شدند که باور آن دشوار بود. حکومت افغانستان، که با ایران خصومت داشت، به دست آمریکاییها سرنگون شد.
حکومت صدام نیز به همان سرنوشت دچار شد. ایران در تسهیل سقوط این دو حکومت تردید نکرد یا دستکم مانعی بر سر راه این روند ایجاد نکرد.حکومت ایران از سقوط دشمنان خود در پیرامونش خرسند بود، اما همزمان نیروهای شیطان بزرگ را میدید که از دو سو در مرزهایش مستقر شدهاند.
از همین نقطه، مرحلهای تازه در روابط ایران و آمریکا آغاز شد. افسران نیروی قدس، بهویژه قاسم سلیمانی، مأموریت یافتند حضور نظامی آمریکا را، بهخصوص در عراق، فرسوده کنند، بیآنکه کار به رویارویی مستقیم با آمریکا کشیده شود.
اسامه بنلادن نیز، بیآنکه قصدی داشته باشد، هدیهای ارزشمند را به ایران تقدیم کرد. پس از حملات واشنگتن و نیویورک، توجه جهان به خطر القاعده معطوف شد. پس از آن، نگاهها متوجه خطر صدام شد و دستگاه تبلیغاتی غرب نیز آن را بزرگنمایی کردە و درباره میزان تهدید آن برای منطقه و جهان اغراق ورزیدند.
بنلادن ناخواسته در فراهم شدن زمینه سرنگونی حکومت صدام نیز نقش داشت.
دولت جورج بوش پسر برای توجیه اقدام نظامی قاطع علیه حکومت صدام حسین، مجموعهای از اتهامها را مطرح کرد. واشنگتن بغداد را به ادامه نگهداری سلاحهای کشتار جمعی و مانعتراشی در برابر بازرسان بینالمللی متهم کرد.
دولت آمریکا همچنین مدعی بود که صدام از رؤیای دستیابی به توانمندی هستهای دست نکشیده است. به نظر میرسید حسین کامل، داماد صدام، در دوره جدایی خود از حکومت، این تصور را تقویت کرده بود که رژیم عراق در این دو پرونده تغییری در سیاستهای خود نداده است.
با این حال، مهمترین تحول، تلاش برای ایجاد پیوند میان حکومت عراق و سازمان القاعده بود که بهطور مشخص بر وجود رابطه میان صدام حسین و اسامه بنلادن متمرکز بود.
بە رغم آنکە هیچگونە همکاریای میان حکومت صدام و القاعده شکل نگرفتە بود، اما رئیسجمهور عراق با بررسی امکان همکاری مرتکب اشتباه شد.
در دورهای که اسامه بنلادن در خارطوم حضور داشت، فاروق حجازی، از مقامهای سازمان اطلاعات عراق، با میانجیگری حسن الترابی، رهبر اسلامگرای سودان، با او دیدار کردە بود. گفتوگوها طولانی و دشوار بود. حجازی پس از بازگشت، به صدام توصیه کرد این پرونده بسته شود و تماسها متوقف شد.
این روایت را سالم الجمیلی، رئیس بخش آمریکا در سازمان اطلاعات عراق برای نویسندە روایت کردە است. او پشت نخستین تلاش برای برقراری ارتباط با بنلادن از طریق یک میانجی سوری قرار داشت، اما آن تلاش به نتیجه نرسید.
سفر اسدِ نگران
رویداد دیگری نیز بر مرحله بعدی تأثیر گذاشت و ردپای خود را بر تحولات سالهای بعد بر جای گذاشت.
چند روز پیش از حمله آمریکا به عراق، هواپیمای بشار اسد، رئیسجمهور سوریه، در تهران به زمین نشست.
نگرانی از جنگی که در آستانه وقوع بود، تنها محور گفتوگوهای او با محمد خاتمی، رئیسجمهور ایران، و دیدارش با علی خامنهای، رهبر جمهوری اسلامی بود.
دو طرف به این جمعبندی رسیدند که هرگونه تثبیت حضور نیروهای آمریکایی در عراق، ممکن است واشنگتن را به انتقال همان تجربه به سوریه یا ایران تشویق کند. بر همین اساس، توافق شد فرسایش حضور آمریکا از طریق مقاومت، در سریعترین زمان ممکن آغاز شود.
قاسم سلیمانی، افسر ایرانی، در بخشی از این دیدارها حضور داشت.
در پی این توافق، سوریه مسیر عبور مجاهدان و نیروهای مقاومت به عراق را تسهیل کرد و سلیمانی با مهارت به ساختن شبکههای مقاومت پرداخت.
ایران روی متغیر حیاتی جغرافیا حساب کرد و برنده شد. متحدان عراقی ایران به شورای حکومتی و دولتهای پیاپی عراق راه یافتند. انتقال اختیارات به مقام نخستوزیری، این روند را تقویت کرد. مقام نخستوزیری نیز به حکم عرف سیاسی به شیعیان واگذار شد.
در دسامبر ۲۰۱۱، آخرین سرباز آمریکایی عراق را ترک کرد. ایران پس از آن به شریکی اجتنابناپذیر در پرونده عراق تبدیل شد. دولتهای عراق در سالهای بعد، اثر انگشت قاسم سلیمانی را با خود حمل کردند. پس از او نیز اثر انگشت اسماعیل قاآنی بر این دولتها نقش بست.
البغدادی، فتوا و حشدالشعبی
رخداد دیگری نیز نقش ایران را در سرنوشت عراق و سپس منطقە تثبیت کرد.
ابوبکر البغدادی، رهبر داعش، در ژوئیه ۲۰۱۴ از موصل ظاهر شد. چند هفته پیش از آن، یگانهای ارتش عراق در این شهر فروپاشیده بودند.
قاسم سلیمانی فرصت را شکار کرد. او بیدرنگ دو محموله سلاح را بە عراق ارسال کرد. یک محموله راهی بغداد شد ومحموله دیگر به هولیر فرستاده شد.
مرجعیت دینی عراق، به نمایندگی از آیتالله سیستانی، فتوای جهاد کفایی را صادر کرد. ایران بعدها این فتوا را به توجیهی برای تولد حشد الشعبی تبدیل کرد.
گام بعدی، تبدیل حشد الشعبی به یک نهاد رسمی بود. این نهاد تحت فرمان نخستوزیر فعالیت میکند. نخستوزیر نیز به عنوان فرمانده کل نیروهای مسلح شناخته میشود. به این ترتیب، نفوذ ایران به پارلمان، دولت، ارتش و حشد الشعبی تکمیل شد.
چند هفته پیش، گروههای ولاییِ نزدیک به حشد الشعبی، به بهانه قرار گرفتن ایران در معرض حمله آمریکا و اسرائیل، موشکها و پهپادهای خود را به سوی کشورهای عربی خلیج فارس شلیک کردند.
ایران پس از سقوط حکومت بشار اسد، پل ارتباطی خود در سوریه را از دست داد. همین تحول، وابستگی تهران به همسایه عراقیاش و نیز به حزبالله لبنان را افزایش داد. حزبالله برای ایران حضوری در مرزهای اسرائیل و روزنهای به دریای مدیترانه فراهم میکند.
ایران چهره عراق را تغییر داد.
ایران چهره لبنان را نیز تغییر داد.
ایران صحنه فلسطین را دگرگون کرد.
ایران در یمن نیز تغییراتی عمیق بر جای گذاشت.











