اُدیپ در تهران: خامنهای و ازدواج شوم با مادرش
- Arena Website
- Sep 27, 2025
- 4 min read

علی خامنهای در واپسین سالهای رهبریاش بیش از هر زمان دیگر به شخصیت اُدیپ در تراژدی سوفوکلس شباهت یافته است؛ پادشاهی که برای فرار از تقدیر شوم جنگید، اما درست در همان مسیر، گرفتار حقیقتی ویرانگر شد: اسرائیلی که قرار بود نابود شود، امروز در قلب ساختار امنیتی جمهوری اسلامی لانه کرده است.
تراژدی اُدیپ، نوشته سوفوکلس، یکی از کهنترین روایتهای بشر از سرنوشت محتوم، کورشدن در برابر حقیقت و انکار واقعیت است.
اُدیپ، مردی بود که برای فرار از پیشگویی شوم، تمام عمرش را صرف گریز کرد، اما درست همانجا که خیال میکرد اختیار دارد، به همان دام افتاد. او پدرش را کشت و با مادرش ازدواج کرد. هنگامی که حقیقت برملا شد، اُدیپ چشمانش را کور کرد و در انزوای تلخ فرو رفت.
امروز در تهران، علی خامنهای بهعنوان رهبر جمهوری اسلامی ایران، سرنوشتی تراژیک شبیه اُدیپ را تجربه میکند. او هشتادوشش ساله است، پیر و فرسوده، در حالیکه تمام آرزوها و برنامههایش یا ناکام مانده یا به ضد خود بدل شده است.
بیش از چهار دهه جنگید تا نظامش را «دژ مقاومت در برابر اسرائیل» بنامد، اما در واپسین سالهای عمر، با حقیقتی مواجه شده است که از آن گریزی نیست، یعنی نفوذ اسرائیل به قلب همان نظامی که با هزاران محاسبه و ابزار امنیتی ساخته بود.
خامنهای در تمام دوران رهبریاش، خود را رهبر «امت اسلامی» در نبرد با اسرائیل معرفی کرد. شعار نابودی اسرائیل به یکی از ستونهای ایدئولوژی نظام فکری و اجرایی او بدل شد.
او گمان میکرد با حمایت از گروههای نیابتی، با صدور انقلاب و با «سیاست مقاومت»، میتواند اسرائیل را در محاصره بگذارد. این همان جایی است که او همچون اُدیپ، سرنوشت خویش را رقم زد: همه مسیرها را بر اساس یک پیشگویی سیاسی چید، غافل از اینکه همان مسیر به پایان محتوم او منتهی خواهد شد.
ازدواج اُدیپ با مادرش، نه تنها یک گناه فردی، که تمثیلی از بازگشت سرنوشت به خانه بود؛ فاجعهای که از درون بنیاد خانواده را فروپاشید. خامنهای نیز، در پایان کار، با اسرائیلی مواجه است که نه بیرون از مرزها، بلکه درون خانه، در بطن ساختار امنیتی ایران لانه کرده است.
ترور فرماندهان ارشد سپاه در قلب تهران، انفجارهای پیاپی در مراکز حساس، سرقت اسناد محرمانه هستهای از انبارهای اطلاعاتی و نفوذ تا سطح تصمیمسازیهای کلیدی، نشان میدهد دشمنی که او وعده داده بود «در چند سال آینده محو خواهد شد»، حالا در درون نظام آشیان کرده است. این همان ازدواج شوم اُدیپ با مادر است: پیوندی ناخواسته، اما گریزناپذیر؛ فاجعهای که خامنهای همه عمر برای پرهیز از آن جنگید، ولی درست به همان گرفتار شد.
وقتی اُدیپ حقیقت را فهمید، چشمان خود را کور کرد؛ نه برای اینکه نبیند، بلکه چون دیگر توانایی دیدن نداشت. خامنهای نیز امروز در وضعیتی مشابه است. او در خطبهها و سخنرانیهایش همچنان از «پیروزی مقاومت» میگوید، اما واقعیت چیزی جز کورشدن سیاسی نیست.
او نمیتواند ببیند که نظامش نه به دژ مقاومت، بلکه به صحنه نفوذ اسرائیل بدل شده است. انکارهای مکرر، درست همان کاری است که اُدیپ پیش از کشف حقیقت میکرد؛ تلاش برای فرار از چیزی که پیشاپیش رخ داده بود.
خامنهای در ۸۶ سالگی، در حالیکه باید میراثی از قدرت بر جای میگذاشت، با کشوری ویران روبهرو است: اقتصادی فروپاشیده، جامعهای ناراضی، نسلی سرخورده و ساختاری که روزبهروز بیشتر از درون تهی میشود. او میخواست تاریخ ایران را به نام خود ثبت کند، اما آنچه از او باقی مانده، سایهای از ناکامی و هراس است.
اینجاست که تحلیل ماکس وبر معنای تازهای پیدا میکند. وبر بر این باور بود که کاریزمای رهبر نمیتواند ابدی بماند؛ هر کاریزمایی، اگرچه در آغاز سرچشمه مشروعیت و اقتدار است، سرانجام در روند زمان به «روزمرگی» و «فرسودگی» بدل میشود.
کاریزمای خامنهای نیز که زمانی بر محور «مقاومت» و «دشمنی با اسرائیل» شکل گرفت، اکنون به شعاری تکراری و بیرمق تقلیل یافته است. همان نهادی که قرار بود سنگر ابدی مقاومت باشد، به دیوانسالاریای بیجان بدل شده که خود نشانه فرسودگی رهبر است. به تعبیر وبر، جادوی کاریزما همیشه در پایان به واقعیت خشک و بیروحِ قدرت تقلیل مییابد؛ و خامنهای امروز، مصداق روشن این فرایند است.
در تراژدی سوفوکلس، اُدیپ نه میخواست پدر را بکشد، نه میخواست با مادر ازدواج کند. اما تقدیر، حتی از طریق انتخابهای آزاد او، به همان نقطه ختم شد. خامنهای هم تمام عمر کوشید تا اسرائیل را دشمنی بیرونی نگه دارد. اما تقدیر سیاسی او چنین بود که اسرائیل درون ساختار امنیتیاش رخنه کند و همانجا خانه کند که او میخواست سنگر مقاومت باشد.
این سرنوشت محتوم، یادآور یک حقیقت است. رهبران هرقدر بکوشند، نمیتوانند تقدیر تاریخی را تغییر دهند. همانطور که اُدیپ برای پرهیز از پیشگویی به سوی همان پیشگویی رانده شد، خامنهای نیز با همه برنامههایش، در پایان به همان چیزی بدل شد که نفیاش میکرد؛ نماد شکست در برابر اسرائیل.
خامنهای امروز اُدیپِ تهران است؛ پادشاهی که در اوج قدرت میپنداشت میتواند تاریخ را مهار کند، اما در پایان با حقیقتی ویرانگر روبهرو شد. او، همچون اُدیپ کور، در واپسین سالهای عمر، میان انکار و تسلیم سرگردان است.
سرنوشت او از هماکنون تراژیک است: یا با مرگی طبیعی فروخواهد ریخت، یا با مرگی سیاسی، در حالیکه همه آرزوهایش به ضد خود بدل شدهاند. همانگونه که سوفوکلس نوشت: «هیچ انسانی را خوشبخت مپندار، مگر آنگاه که به گور میرود.»











