از سرکوب فرساینده تا اعتراض رهاییبخش
- Arena Website
- Jan 10
- 7 min read

شیلان سقزی
در چهار دهه گذشته، جامعه ایران بارها در واکنش به سرکوب، فساد، ناکارآمدی و بیعدالتی، هر بار با شجاعت و هزینههای انسانی بالا به خیابانها آمده است، اما وجه مشترک تمام این خیزشها، تکرار یک چرخهی دردناک اعتراض، سرکوب، سکوت موقت و بازگشت دوباره به نقطهی شروع بوده است.این چرخه، نهفقط پرسشهایی بنیادین را در مورد کارآمدی نیروهای داخلی و استراتژیهای مقاومت، بلکه پرسشی عمیقتر را مطرح میکند که در غیبت مداخله یا حمایت قدرتهای خارجی، آیا مردم ایران تنها با اتکا به خود، توان شکستن این چرخه تکرارشونده اعتراض-سرکوب-اعتراض را دارند؟ یا آنکه این تکرار بیپایان، نشانهای از فرسایش تدریجی توان تغییر و بنبست ساختاری است که بدون حمایت بیرونی نمیتوان از آن عبور کرد؟
این مقدمه، زمینهای است برای تأملی ریشهایتر در باب نسبت میان قدرت، تغییر و تنهایی یک ملت در مواجهه با استبداد. استبدادی که مجهز به مهندسی معکوس تمام نسخههای حکومتها استبدادی و توتالیتر پیش از خود با انعطاف بیمرز در انطباق خود با روشها و تکنولوژیهای جدید بقا.
به نظر میرسدبروژهلات کُردستان (کُردستان ایران) در چرخهای فرسایشی از خیزش و کشتار، اعتراض و سرکوب، سوگواری و بازخیزش، گرفتار آمده است که نه پایان و نه امکان خروجی روشن در چارچوب نظم موجود دارد.
هر موج از اعتراضات مردمی در این منطقه با خشونت افسارگسیخته حاکمیت مواجه میشود، گلوله پاسخ فریاد میشود، تدفین سیاسی و یورش شبانه جای عدالت را میگیرد.
این تکرار خشونت نه تصادفی است و نه استثنایی، بلکه ناشی از ساختارهای قدرتی است که مطالبهگری در پیرامون را تهدیدی امنیتی میبیند و هیچ تمایزی میان سوژه سیاسی، شهروند معترض و دشمن قائل نیست.
کُردها در گفتمان رسمی، همواره در مظان «دیگری خطرناک» قرار دارند، این برچسبزنی تاریخی، ابزار مشروعسازی سرکوب شده است که نتیجه آن بازتولید دائمی شکاف مرکز و پیرامون و تشدید حس طردشدگی ساختاری است که فراتر رفته و در گفتمان ناسیونالیسم ایرانی گاهی توام با انسانزدایی از انسان کُرد همراه بوده اس. این رویکرد سرکوب خونین آن را وظیفه و عامل دوام ساخت استعماری قدرت میداند.
در چنین بستری، خیابان با دستان خالی و خاکسپاریهای خشمگینانه اعتراضی بدل به آخرین سنگر سیاست میشود و بدنهای معترض بار دیگر روی خاک میافتند، اما این خشونتِ دوری، نه به کنترل منجر شده است و نه به تسلیم.
برعکس، حافظه جمعی، با هر خیزشی زخمیتر اما رادیکالتر گشتە است. این چرخه، نه ناشی از ناآرامیِ مردم، بلکه از ناتوانی نظام در بازتولید رضایت است و تا زمانی که سیاست جای خود را به سرکوب داده باشد، این دایره بسته ادامه خواهد داشت.

حداقل در مناطق جنوب کُردستان، که روزهای اخیر ب مرکز اعتراضات تبدیل شدەاند، این مسئله پررنگ شده استکه این خیزشهای خونین سرکوبشده در سالهای اخیر در دل سرکوب در حال ساخت حافظهای جمعی و بیواسطه در مواجهه و فهم نظم موجود بوده و به آن ابعادی ساختارمند و تاریخمند میدهد.
از فریاد تا فرسایش: آیا اعتراض بهخودیِخود رهاییبخش است؟
در میان سنتهای رهاییبخش، اعتراض اغلب بهمثابه کُنشی انقلابی، آگاهانه و شجاعانه تصویر شده است؛ اما در تجربه زیستهی جامعهای که دهههاست در چرخهی سرکوب و تکرار به سر میبرد، پرسش از آیا اعتراض بهخودیِخود رهاییبخش است؟ اهمیتی حیاتی مییابد.
زیرا رهایی تنها محصول فوران خشم نیست؛ بلکه مستلزم پیوند سیاست، سازمانیافتگی، تداوم، بازنمایی و پروژهای ایجابی برای ساخت نظم جایگزین است.
اعتراضات بدون افق سیاسی، حتی اگر گسترده، جانفزا و صادقانه باشند، در شرایط غیردموکراتیک میتوانند بدل به مصرف نمادین خشونت شوند؛ یعنی بازتولید رنج بدون نتیجه.در چنین وضعیتی، خیابان بدل به صحنهی موقتِ طغیان میشود که سریعاً توسط ابزارهای سرکوب بلعیده شده و به حافظه جمعی دیگری از شکست، سوگ و تروما میپیوندد.
در مورد خاص کُردستان این تهدید هم وجود دارد که این سرمایه مبارزاتی توسط جریانهای دیگر مصرف یا مصادره شود. این مسالە در جریان خیزش انقلابی ژن، ژیان، آزادی مشاهدە گشتە و تاثیرات مخرب خود را به جای گذاشته است.
آنچه از این منظر لازم است به نقد کشیده شود، رمانتیزهکردنِ اعتراض است؛ تصور اینکه صرفِ حضور در خیابان، الزاماً به گسست ساختاری یا توانمندسازی سیاسی منجر میشود. بدون سازمانیافتگی، بدون افق روشن، بدون پیوند میان سوژههای معترض و زبانِ مطالبهمحور، اعتراض میتواند به کاتارسیس فردی تقلیل یابد؛ تخلیهای رهایینما که حتی ممکن است نظم موجود را در بلندمدت تثبیت کند، نه تهدید.
در واقع، سرکوب فقط با باتوم و گلوله عمل نمیکند؛ بلکه با مدیریت اعتراض نیز کار میکند، با اجازه دادن به طغیانهای بدون رهبری، با بلعیدن شور و رادیکالیسم در غیاب استراتژی.
نظامهای اقتدارگرا میدانند که اعتراض بیبرنامه، حتی اگر خونین، پایان خواهد گرفت. آنها فقط منتظرند تا خیابان خالی شود و بعد «بازسازی نظم» را کلید بزنند.
اعتراض ضروری است، اما نه کافی نیست، رهایی زمانی ممکن است که اعتراض از حالت واکنشی به کُنشی سیاسی، از شورش به پروژه، از فریاد به ساخت بدل شود و این یعنی عبور از خود اعتراض به سیاست.
پناه بردن یا تکیه بر عقل سرد، خاصیت سیاست در تمام لحظات است، اما این امر به معنای تعیین تکلیف برای یک جامعه نیست. جامعهای که جانش به لب رسیده و به ستوه آمده است، سازوکارهای خاص خود را برای واکنش به تحولات دارد.
با این حال، تراژدی آنجاست که بیشتر جنبشهای اعتراضی سالهای اخیر در کُردستان و ایران با دیوار سختی به نام جمهوری اسلامی ایران برخورد کردهاند که اگرچه این دیوار ترک برداشته است، اما فروپاشی کامل آن به مؤلفههای منطقهای و جهانی گره خورده است که افق زمانی تحقق آنها همچنان مبهم و ناروشن باقی مانده است.
تغییر از پایین یا فرسایش از پایین؟ بازاندیشی در کارآمدی تئوریهای کُنشگری پس از چهار دهه سرکوب
تجربه چهار دهه اعتراضات در جمهوری اسلامی، از دهه ٦٠ تا خیزشهای ١٣٨٨، ١٣٩٦ ، ١٣٩٨، ١٤٠١ و اکنون در ١٤٠٤ نشان میدهد که روایت رمانتیک «تغییر از پایین» در ایران با چالشی جدی مواجه شده است.

آنچه در ابتدا بهمثابه پیریزی فرآیندی تدریجی، آگاهانه و انباشتی از قدرت اجتماعی تصور میشد، اکنون بیش از آنکه به دگرگونی ساختاری بینجامد، بدل به چرخهای فرساینده از خیزش، سرکوب، سوگواری و بازگشت به نقطه صفر شده است.
این تکرار، بیش از آنکه نشاندهنده پیشروی کُنشگری اجتماعی باشد، به نشانهای از بحران نظری و استراتژیک بدل شده است.
تئوریهای تغییر از پایین بر این فرض استوار بودند که انباشت تدریجی نارضایتی، توان کُنش مستقل و پیوند میان اقشار مختلف اجتماعی، در نهایت نظم سیاسی را به عقب خواهد راند یا وادار به اصلاحات ساختاری خواهد کرد.
اما در نظامهایی چون جمهوری اسلامی، که از همپوشانی سرکوب سخت و نرم، انحصار رسانهای، سرکوب قضایی و امنیتی، انکار نمایندگی سیاسی و قطع مسیرهای نهادی استفاده میکند، آنچه انباشته میشود نه قدرت اجتماعی، بلکه زخم، ترس، تروما و فروپاشی افقهای مشارکت است.
سرکوب در ایران نه تنها فیزیکی، بلکه روانی، نمادین و ساختاری است. در فقدان نهادهای میانجی (احزاب مستقل، رسانه آزاد، اتحادیهها و شوراها)، خیزشها نه به آگاهی تاریخی بلکه به انفجارهای مقطعی بدل شدهاند و بدون روایت جمعی، بازنمایی ساختاری و پیوند استراتژیک میان طبقات، اعتراضات علیرغم شجاعت و گستردگی نمیتوانند بر مرزهای خود چیره شوند.
مسئله صرفاً سرکوب نیست، بلکه ناتوانی تئوریهای تغییر از پایین در تطبیق با وضعیتِ بیسیاستی تحمیلی و از همه مهمتر فقدان سوژههای جمعی تغییر است.
در جایی که سیاست حذف شده است، انتخابات نمایشی است و امر عمومی در حصر قرار گرفته، چگونه میتوان تنها با خشم خیابانی انتظار دگرگونی داشت درحالیکه اعتراض، در غیاب افق سیاسی، به کاتارسیس جمعی بدل میشود؛ نه نیروی تغییر.
از این منظر، ضروریست به بازنگری تئوریک و استراتژیک دست زد. نه برای انکار اهمیت مقاومت از پایین، بلکه برای عبور از خوشخیالیهای لیبرالی و کلیشههای انقلابگرایانه.
بهواقع جنبشهای اجتماعی در ایران به پیوند با پروژههای سیاسی به سازماندهی، به بازتعریف سوژه معترض، به بازسازی اعتماد، به ابزارهایی فراتر از خیابان نیاز دارند.
تغییر از پایین، در وضعیت کنونی، اگر به بازسازی سیاست در سطح بالا و میانی منجر نشود، صرفاً به فرسایش از پایین میانجامد؛ فرسایش پیکر جامعه، حافظه جمعی، امید به دگرگونی، و مهمتر از همه، زبانِ اعتراض.
تکرار خیزشها بدون دگرگونی، خود بدل به بحران میشود. اکنون پرسش اساسی این است اگر نظریههای ما بارها در برابر واقعیت شکست میخورند، آیا زمان بازنگری آنها نرسیده است؟
تأملی انتقادی بر چرخه بیپایان اعتراض و سرکوب در ایران
چهار دهه پس از استقرار جمهوری اسلامی، جامعه ایران در چرخهای فرساینده از اعتراض و سرکوب گرفتار مانده است که در هر دور، خشونت عریانتر، مطالبات سیاسیتر و افقهای تغییر مبهمتر میشوند.
با وجود صدها کشته، هزاران زخمی و زندانی و موجهای پرشمار خیزشهای اجتماعی، سؤال بنیادینی که همچنان بیپاسخ مانده این است، آیا بدون حمایت مستقیمیا غیرمستقیم قدرتهای خارجی، این چرخه قرار است تا ابد ادامه یابد؟ و اگر چنین است، ظرفیت جامعه برای تداوم این وضعیت تا کجاست؟
واقعیت عینی این است که جمهوری اسلامی، برخلاف بسیاری از رژیمهای استبدادی، نهتنها سرکوب را ابزار، بلکه ساختار بقا میداند. به همین دلیل، پاسخ به اعتراض هر بار نه اصلاح، بلکه مشت آهنین، کشتار، قطع اینترنت، سانسور، بازداشت گسترده و جنگ روانی بوده است.
این پاسخها اگرچه هزینههای عظیم انسانی، سیاسی و اقتصادی برای حکومت داشتهاند، اما هنوز به تغییر ساختار منجر نشدهاند. یکی از دلایل اصلی، نبود یک حمایت راهبردی و هماهنگ از سوی بازیگران بینالمللی است که در بسیاری از تحولات دموکراتیک در دیگر کشورها نقش کلیدی ایفاکردهاند.
تحولات سیاسی در اروپای شرقی، آمریکای لاتین، آفریقای جنوبی و حتی کشورهای عربی، نشان دادهاند که گذار از حکومتهای سرکوبگر، اغلب بدون فشار خارجی، تحریم هدفمند، انزوای سیاسی و حمایت رسانهای ممکن نبوده است.
در ایران، اما، جامعه مدنی با دستهای خالی در برابر ماشین امنیتی- قضایی بیرحم ایستاده است. در فقدان هرگونه اهرم بینالمللی قوی، این جامعه بار همه چیز را از تولید روایت تا ایستادگی در خیابان، از بازماندن در خاک تا تبعید اجباری به دوش کشیده است.
ادعای استقلال و مبارزه بدون دخالت خارجی، هرچند از نظر اخلاقی جذاب، اما در میدان سیاست عملیاتی نیست.
در جهانی که قدرت، بازیگر تعیینکننده ساختارهاست، انتظار تحول بنیادین تنها با کُنش داخلی، آن هم در شرایط انسداد سیاسی مطلق، نوعی رمانتیسیسم سیاسی بیکارکرد است.
این مسئله را باید بزرگترین گره کور و بیپاسخ جنبشهای اعتراضی مدعی تغییر از پایین به حساب آورد. گویی جنبشهای در دوگانهای مرگبار گرفتار آمدهاند یا ساختار قدرت این دوگانه را به جامعه و جنبشها تحمیل کرده است. دوگانهای که راه گریز عافیتطلبانه از آن متصور نیست.
زمانیکە حکومت با خیال آسوده از واکنش جهانی، معترضان را به گلوله میبندد و زندان را به ابزار تربیت سیاسی بدل میکند، سکوت و بیعملی جامعه جهانی، عملاً به بازتولید سرکوب مشروعیت میبخشد.
سؤال اساسی این است که تا چه زمانی قرار است مردم ایران بهای مقاومت را بهتنهایی بپردازند؟ تاریخ نشان داده است که بدون دخالت خارجی، حکومتهایی از این دست سقوط نمیکنند؛ بلکه به مرور، جامعه فرسودهتر، نابرابریها ریشهدارتر و خشونت نهادینهتر میشود.
این تأخیر در فروپاشی، نه به نفع مردم، بلکه به سود ساختار سرکوب و به زیان ملتهای ایران است.
در نهایت، چرخه اعتراض-سرکوب، بدون حمایت قدرتهای خارجی، نه پایان مییابد، نه به تحول میانجامد، بلکه به تکرار و فرسایش بدل میشود. هرچه زمان میگذرد، هزینهها انسانیتر و چشماندازها تیرهتر میشوند.
پرسش این نیست که آیا دخالت خارجی مطلوب است یا نه، بلکه این است که در غیبت آن، آیا تغییری واقعاً ممکن است؟
پاسخ، هرچقدر تلخ، به بازاندیشی جدی در ادبیات مقاومت بدون پشتوانهی قدرت نیاز دارد. پاسخی تلخ که به پرسشی تلختر منجر میشود که جامعه فرصت نیمقرنی برای همبستگی دموکراتیک و برابر و سازماندهی واقعی را به چه دلایلی برای همیشه از دست داد؟











