از سنگ نبشتە بیستون تا تیشرتهای ساواک
- 1 hour ago
- 5 min read

فرهاد جهان بیگی
تاریخ سیاسی ایران همیشه میان در میانە دو جریان در نوسان بوده است: از یک سو تلاش برای حفظ تنوع و تکثر، و از سوی دیگر گرایش به قدرت مطلق و حکومتهای متمرکز. این یادداشت با نگاهی تحلیلی، روند شکلگیری اختناق، ابزارهای ترس و انحصار حقیقت را در چهار دوره تاریخی بررسی میکند: انگارەهایی از دوران داریوش هخامنشی، حکومت رضا شاه، دوران محمدرضا شاه و در نهایت، برخوردهای سیاسی جریان راست افراطی و رضا پهلوی در برابر جنبش تکثرخواه ژن ژیان آزادی.
نگاە اصلی متن بر این باور است که رفتارهایی مانند نمایش بیپرده خشونت، برچسبزدن به مخالفان و راهاندازی شبکههای جاسوسی، الگوهایی تکرارشونده در ۲۵۰۰ سال گذشته هستند. این روشها همواره به کار گرفته شدهاند تا تنوع فرهنگی و حق تعیین سرنوشت جوامع پیرامونی را فداییک ساختار صلب و متمرکز کنند.
داریوش هخامنشی: مهندسی ترس بر پیشانی صخره بیستون
ریشههای سیستماتیک حکومت متمرکز و ابزارهای ایجاد وحشت در ایران را میتوان در دوران داریوش اول هخامنشی (۵۲۲ تا ۴۸۶ پیش از میلاد) پیدا کرد.
داریوش که پس از یک کودتا علیه بردیا و در میانە بحران جدی مشروعیت روی کار آمد، با ۱۴ شورش بزرگ و منطقهای از سوی ملتهای تابعه، مانند ماد، بابل، ایلام، مصر و ارمنستان، روبهرو شد. پاسخ او به این چالش، ترکیبی از سرکوب فیزیکی شدید و جنگ روانی بود.
داریوش در کتیبه بیستون با شرح جزییات شکنجه رهبران مناطق مختلف، مانند فرورتیش مادی و چیترتخمه ساگارتی، اشاره میکند کە اقداماتی همچون بریدن گوش و بینی، درآوردن چشم و به زنجیر کشیدن مخالفان در دروازه کاخ برای عبرت عمومی بە اجرا گذاشتە است.
داریوش این کتیبه و نمایش شکنجه را تعمداً بر پیشانی صخرهای حجاری کرد که قلب قلمرو ماد بود، تا زهرچشم اصلی را از همان جوامع سرسخت کوهستان بگیرد و انحصار حقیقت را به آنها دیکته کند.
این نمایش خشونت با یک بازتعریف عقیدتی تحت عنوان مفهوم «دْروگَ»، بە معنای دروغ و آشوب، تکمیل میشد.
در این چارچوب، مخالفان سیاسی نه منتقدان ساختار قدرت، بلکه نیروهایی اهریمنی معرفی میشدند که علیه نظم اهورامزدایی شوریدهاند.
او برای تثبیت این وضعیت، نهاد گوشها و چشمان شاه را کە یک سرویس امنیت مخفی باستانی، با تکیه بر سرعت چاپارها در جاده شاهی بود، و حس حضور همیشگی حاکم را در ذهن جامعه زنده نگه میداشت، تاسیس نمود.
این اقدام باعث شکلگیری خودسانسوری و بیاعتمادی سیستماتیک در میان مردم شد و در نهایت، بسیاری از جوامع خودگردان را فلات ایران در خود حل کرد.
رضا شاه پهلوی: سرکوب زاگرس و راهاندازی راهآهن به مثابه جاده شاهی
با قدرت گرفتن رضا شاه، الگوهای قدیمی تمرکزگرایی در قالبی مدرن بازسازی شدند. او کشوری را تحویل گرفت که ساختاری ملوکالطوایفی داشت و با کمک ارتش نوین، به جنگ با پادشاهیها و کنفدراسیونهای ایجاد شدە در این فلات رفت.
سرکوب شدید جوامع ساکن در زاگرس، اسکان اجباری عشایر (تختهقاپو) و بمباران هوایی مناطق کوهستانی، نسخه بهروزشده همان روشهای باستانی بود.
در پیش گرفتن چنین اقداماتی، استقلال اقتصادی و سبک زیستِ چندهزارسالهی ساکنان زاگرس را که از عهد باستان پابرجا بود، به نفع مرکز متلاشی کرد.
در جنوب نیز با حذف شیخ خزعل در خوزستان، لایههای خودگردانی از بین رفت. در این میان، راهآهن سراسری نقشی شبیه به جاده شاهی را در دورە داریوش ایفا کرد.
راە آهن بە عنوان ابزاری که به دولت مرکزی اجازه میداد نیروهای نظامی خود را برای سرکوب اعتراضات محلی در گیلان، لرستان یا الاهواز ظرف چند ساعت اعزام کند.
در این دوره، نهاد جاسوسی باستان به اداره تامینات و شهربانی تحت مدیریت افرادی چون سرپاس مختاری و سرلشکر آیرم تبدیل شد.
ناسیونالیسم باستانگرای افراطی نیز به عنوان مرجع انحصار حقیقت، هر نوع هویت ملی متمایز یا فرهنگی متفاوت را مرتجع، وحشی یا خائن نامید.
این فضا، حذف فیزیکی روشنفکرانی مانند فرخی یزدی و میرزاده عشقی (از جمله با آمپول هوای پزشک احمدی) را در افکار عمومی توجیه میکرد.
محمدرضا پهلوی: ساواک، حزب رستاخیز و انجماد سیستم
محمدرضا شاه پهلوی پس از کودتای ۲۸ مرداد ۱۳۳۲، بوروکراسی ترس و تمرکزگرا را به اوج خود رساند. او با تاسیس ساواک در سال ۱۳۳۶ و فعال کردن اداره سوم (امنیت داخلی)، شبکهای گسترده از مخبران را در ادارات، مساجد، دانشگاهها و مطبوعات مستقر کرد که منجر به شکلگیری خودسانسوری شدید در جامعه شد.
در این دوران، شکنجههای علنی گذشته جای خود را به روشهای سیستماتیک در کمیته مشترک ضدخرابکاری داد.
اعدامهای نمایشی و بازتاب رسانهای آنها، مانند مورد خسرو گلسرخی، کارکردی مشابه به زنجیر کشیدن مخالفان در باستان داشت و پیام ترس را به جامعه روشنفکری منتقل میکرد.
شاه با تغییر تقویم رسمی به مبدا پادشاهی کوروش در سال ۱۳۵۴ و اجباری کردن عضویت در حزب رستاخیز، انحصار حقیقت را کامل کرد.
جمله معروف او مبنی بر اینکه هر کس به نظام شاهنشاهی باور ندارد، پاسپورتش را بگیرد و از کشور برود، شکل مدرن همان برخورد حذفی داریوش بود.
با این حال، سقوط ناگهانی او در سال ۱۳۵۷ نشان داد که زمانیکە سیستم سیاسی فاقد پایگاه مردمی باشد و تنها بر ترس و ارتش تکیه کند، با شکسته شدن سد روانی وحشت، ساختار آن یکشبه فرو میپاشد.
رضا پهلوی و راست افراطی: انحراف جنبش و رژه با نمادهای ترور
با آغاز جنبش ژن ژیان آزاد، ملتهای ساکن در جغرافیای ایران بار دیگر پویایی، پایایی تنوع و ساختار افقی خود را نشان داد.
این جنبش که خاستگاه اولیه آن کردستان بود، تداوم همان سنتهای تکثرگرا و انسانی بهشمار میرفت. اما مواجهه رضا پهلوی و جریان راست افراطی با این رویداد نشان داد که الگوهای استبداد متمرکز و انحصار حقیقت همچنان در تفکر این جریان فعال است.
رضا پهلوی و شبکههای رسانهای و سایبری حامی او تلاش کردند این جنبش تکثرگرا و بدون رهبر را به سازمانی عمودی، لیدر محور و وابسته به مرکز هدایت کنند.
آنها با اهریمنسازی از مطالبات ملتها و اقلیتها منتقدان را تحت عناوینی چون تجزیهطلب یا خائن منزوی کردند. این رفتار بازتولید همان مفهوم باستانی دْروگَ برای حذف دگراندیشان بود.
اقدامات شبهنظامی حامیان او در شهرهای اروپا و آمریکا با لباسهای گارد جاویدان و رژه رفتن با تیشرتهایی با آرم ساواک و تصاویر بازجویانی چون پرویز ثابتی، به نوعی ایجاد وحشت فرامرزی علیه مخالفان و سایر ملتهای ساکن در جغرافیای سیاسی ایران بە شمار می رود.
نمایش نمادهای دستگاهی که دههها عامل شکنجه و خفقان بوده است، این پیام را به جامعه القا می کند که در صورت به قدرت رسیدن این جریان، همان ماشین سرکوب و پلیس مخفی بازسازی خواهد شد.
تمرکزگرایی و بازتولید پایداری سیستم
بررسی مسیر تاریخ سیاسی ایران از کتیبه بیستون تا تیشرتهای ساواک نشان میدهد که تداوم اختناق در ایران یک اتفاق تصادفی نیست، بلکه ساختاری طراحیشده برای تحمیل تمرکزگرایی بر جامعهای متکثر است.
داریوش هخامنشی، رضا شاه، محمدرضا شاه و اکنون رضا پهلوی، همگی از ابزارهای مشترکی مثل انحصار حقیقت، برچسبزنی به مخالفان و نمایش ابزارهای ترس استفاده کردهاند.
نتیجه اقدامات رضا پهلوی و حامیانش در سالهای اخیر، اثری مخرب بر روند آزادیخواهی داشته است. این رویکردهای انحصارگرایانه در وهله اول اتحاد شکننده اپوزیسیون خارج از ایران را از میان برداشتە و دگراندیشان را در موضع دفاعی قرار دادە است.
در دومین گام، چنین اقداماتی پتانسیل اعتراضی داخل ایران را فرسوده کردە و به فروکش کردن عملی جنبش زن، زندگی، آزادی منجر شدە است.
این استراتژی در تحولات اخیر در سال ۱۴۰۵ نیز تکرار شدە است که طی آن، جریان پهلوی سوم با حملات سازمانیافته، برچسبزنی به دیگر طیفهای اپوزیسیون و مانور با نمادهای ساواک و گارد جاویدان، فضا را بە انسداد کشانید.
تاکنون، این رفتارها عملاً به سیاستهای بازدارنده جمهوری اسلامی کمک کردە است چرا که حاکمیت مستقر با تکیه بر ترس مردم از بازگشت ساواک و وحشت از بازسازی نهادهای ترور گذشته، قادر بودە است کە مشروعیت خود را بازسازی کند.
در نتیجه، این جریان با ایجاد هراس در میان دگراندیشان، تغییرات را به تاخیر انداخت و ساختار متمرکز را پایدارتر کرد.
تاریخ نشان میدهد سیستمهای مبتنی بر رعب شاید بتوانند مردم را برای مدتی ساکت کنند، اما به دلیل نداشتن ریشه در حق تعیین سرنوشت جوامع و تکثر فرهنگی موجود در جغرافیای ایران، از درون شکننده هستند و با اولین تندبادها فرو میپاشند.
آزادی و ثبات پایدار در ایران، نه در گرو تمرکزگرایی شدید و بازسازی نهادهای سرکوب، بلکه در پذیرش تنوع، تکثر و حقوق تمامی ملتها و جوامع ساکن در آن است.











