top of page
Asset 240.png

آخرین خبرها

بیشتر بخوانید

اعتراف یک اصلاح‌طلب که بوی پایان می‌دهد

  • Writer: Arena Website
    Arena Website
  • Oct 3, 2025
  • 4 min read


سعید شریعتی اذعان کرده است که پرسش مردم از چه خواهد شد؟ به چه وقت تمام می‌شود؟ تغییر یافته است. این تحول زبانی بازتاب دگرگونی بنیادین ذهنیت جمعی است؛ نشانه‌ای از افول توان تخیل آینده، مرگ سرمایه‌ی اصلاح‌طلبی و فرسایش مشروعیت سیاسی. جامعه در وضعیت برزخی معلق مانده و شمارش معکوس تاریخی آغاز گردیده است.


سعید شریعتی از چهره‌های اصلاح‌طلب در یک گفتگوی ویدئویی اعتراف کرد که پرسش اصلی مردم تغییر کرده است. در این گفتگو او اعلام نمود کە پیش‌تر مردم می‌پرسیدند چه خواهد شد اما امروز می‌پرسند چه وقت تمام می‌شود.


این جابه‌جایی ساده در کلمات معنای بزرگی دارد. مردم دیگر به آینده فکر نمی‌کنند بلکه به پایان می‌اندیشند. این تغییر نشان می‌دهد جامعه از حالت انتظار برای اصلاح و تغییر خارج شده و به انتظار پایان نشسته است. چنین تغییری نشانه‌ای از یک دگرگونی عمیق در ذهنیت عمومی و آغاز یک جابه‌جایی تاریخی است.

زمانی نه‌چندان دور مردم حتی در دل بحران‌های سخت و در برابر فشارهای اقتصادی و سیاسی هنوز از امکان اصلاح و تغییر سخن می‌گفتند و به دنبال یافتنی پاسخی برای فردا بودند و از سیاستمداران می‌خواستند که آینده را پیش‌بینی کنند و راهی برای عبور از بن‌بست‌ها ارائه دهند.

اما اکنون چنین پرسشی از میان رفته است و دیگر هیچ کس از اصلاح‌طلبان یا حاکمان نمی‌خواهد که نقشه‌ای برای آینده نشان دادە و تنها پرسش مسلط در ذهن بسیاری از مردم این است که این وضعیت چه زمانی پایان می‌یابد و این تغییر معنایی در پرسش‌ها از هر نظرسنجی و آماری گویاتر است.

این وضعیت معنایی روشن دارد و بیانگر آن است که جامعه دیگر توان تخیل آینده را از دست داده است و تنها زمان پایان را انتظار می‌کشد. چنین حالتی همان فرسودگی عمیق است که از دل وعده‌های بی‌پایان و بی‌سرانجام و از دل سرکوب‌های مداوم و بحران‌های پی‌درپی زاده می‌شود.

پرسش از آینده نیازمند امید است و امید زمانی زنده می‌ماند که مردم باور کنند راهی برای تغییر و روزنی برای اصلاح وجود دارد. زمانیکه امید می‌میرد تنها انتظار مرگ باقی می‌ماند و این وضعیتی است که با وضعیت بیماری لاعلاج شباهت پیدا می‌کند.


در کنار تخت بیماری که پزشکان از درمان او ناامید شده‌اند خانواده دیگر از دارو و امکان بهبود نمی‌پرسند و تنها لحظه پایان را انتظار می‌کشند و چنین تصویری امروز بر ذهن بسیاری از ایرانیان سایه انداخته است.

این دگرگونی برای اصلاح‌طلبان از بار معنایی سنگینی بەرخوردار است و در واقع مرگ سرمایه سیاسی آنان را به نمایش می‌گذارد. اصلاح‌طلبی بر این پیش‌فرض بنا شده بود که می‌توان آینده‌ای تازه در همان چارچوب موجود تصور کرد و تغییر را از درون سامان داد.

اما هنگامی که مردم صرفا از زمان پایان می‌پرسند دیگر آن چارچوب موضوعیتی ندارد و حاکی از وضعیتی است کە تمامی سازوکارهای آن فرو ریخته است.

اعتراف شریعتی مهر تأییدی بر این واقعیت است که اصلاح‌طلبی نه تنها به بن‌بست رسیده است بلکه حتی از زبان خود اصلاح‌طلبان نیز به پایان خود اعتراف شده است.

برای حاکمیت جمهوری اسلامی ایران نیز این وضعیت معنایی آشکار دارد و نشان‌دهنده سقوط مشروعیت است. مشروعیت سیاسی زمانی پایدار می‌ماند که مردم هنوز پرسش‌هایی در چارچوب آن مطرح کنند و هنوز بپرسند چه کسی می‌آید و چه سیاستی اجرا می‌شود و چه برنامه‌ای در پیش است.


اما زمانیکە پرسش به زمان مرگ و سقوط تغییر می‌کند بدین معناست کە مردم زمین بازی حکومت را ترک و دیگر هیچ روایت رسمی از مشروعیت جدی گرفتە نمی شود.


جامعه‌ای که پرسش‌هایش از سیاست به پرسش درباره پایان محدود می‌شود عملاً نشان می‌دهد که نظام در ذهن شهروندان خود به پایان رسیده است.

امروز جامعه ایران در وضعیتی برزخی گرفتار شده است و این برزخ نه نشانی از امید دارد و نه پایان قطعی را در دسترس می‌گذارد. مردم روزها را نه برای زیستن که برای شمارش معکوس می‌گذرانند و این تعلیق هم‌زمان به سرخوردگی و انفعال دامن می‌زند و در عین حال می‌تواند لحظه‌ای انفجاری را شکل دهد.

هنگامی که امید از میان برود تنها خشم و انتظار باقی می‌ماند و این خشم می‌تواند در لحظه‌ای که کسی آن را پیش‌بینی نمی‌کند خود را آشکار کند.


اهمیت اعتراف یک اصلاح‌طلب در این است که تصویری شفاف و بی‌پرده از این برزخ به دست می‌دهد. این اعتراف از زبان کسی بیرون آمده است که سال‌ها تلاش کرد بگوید آینده در همین چارچوب ساخته می‌شود و راهی جز اصلاح وجود ندارد و حالا همان فرد پذیرفته است که مردم دیگر چنین باوری ندارند.

پذیرش وضع موجود نشانه‌ای است از پایان یک دوره سیاسی و این پایان نه فقط برای اصلاح‌طلبان بلکه برای کل نظم سیاسی کنونی معنا دارد.

آنچه امروز در جامعه دیده می‌شود تنها یک بحران اقتصادی یا بن‌بست سیاسی نیست و بحران روانی است و این بحران روانی از همه بحران‌ها ویرانگرتر است.

مردم دیگر افق مشترک خود را با حکومت نمی‌بینند و در ذهن آنان آینده از حکومت جدا شده است و تنها چیزی که باقی مانده است انتظار پایان است.

جامعه‌ای که چنین پرسشی را به پرسش اصلی خود بدل کند شمارش معکوس را آغاز کرده است و این شمارش معکوس سرانجام خود را در صحنه‌ای بیرونی نشان خواهد داد و هیچ قدرتی نمی‌تواند آن را برای همیشه پنهان نگه دارد.


 
 
bottom of page