اوکراین هنوز برای حقِ مستقل بودن میجنگد
- 14 hours ago
- 7 min read

رامیار حسینی
جنگ روسیه و اوکراین که با تهاجم گسترده مسکو در ۲۴ فوریه ۲۰۲۲ وارد مرحلهای تازه شد، معمولاً با تصاویر شهرهای ویرانشده، جبهههای نبرد و کشمکشهای ژئوپلیتیک میان روسیه و غرب روایت میشود. اما بە نظر میرسد محدود کردن این جنگ به یک منازعه نظامی یا رقابت میان قدرتهای بزرگ امپریالیستی و ضد امپریالیستی، بخش مهمی از واقعیت را پنهان میکند.
آنچه امروز در اوکراین جریان دارد، ادامه کشمکشی تاریخی بر سر حق یک ملت برای تعریف مستقل هویت، تاریخ و سرنوشت سیاسی خود است.
ولادیمیر پوتین در سالهای اخیر بارها استدلال کرده است که روسها و اوکراینیها یک ملت واحد هستند و استقلال اوکراین نتیجه روندهای تاریخی اشتباه پس از فروپاشی اتحاد شوروی است.
او در مقاله مفصل خوددر ژوئیه ۲۰۲۱ با عنوان درباره وحدت تاریخی روسها و اوکراینیها همین روایت را به شکلی منسجم صورتبندی کرد و موجودیت اوکراین مدرن را تا حد زیادی محصول تصمیمات سیاسی اشتباه در دوران شوروی دانست. این نگاه بعدها به یکی از پایههای ایدئولوژیک حمله نظامی روسیه بە اوکراین تبدیل گشت.
اما برای فهم ریشههای این جنگ باید بسیار عقبتر از سال ۲۰۲۲ و حتی فروپاشی اتحاد شوروی در سال ۱۹۹۱ رفت.
مسالە اصلی از جایی آغاز میشود که دولت روسیه، چه در قالب امپراتوری تزاری، چه در قالب اتحاد جماهیر شوروی و چه در شکل فدراسیون روسیه کنونی، همواره در پذیرش کامل استقلال سیاسی اوکراین با دشواری مواجه بوده است.
از این منظر، جنگ کنونی را میتوان آخرین فصل یک منازعه چندصدساله دانست که در آن اوکراینیها تلاش کردهاند خود را به عنوان یک ملت مستقل تعریف کنند و قدرتهای مستقر در مسکو کوشیدهاند آنها را بخشی از یک کل بزرگتر روسی قلمداد کنند.
میراث کییف روس در مرکز این اختلاف تاریخی قرار دارد. کییف روس کە پایتخت آن در شهر کییف کنونی بود از سده نهم میلادی تا میانه سده سیزدهم یکی از مهمترین واحدهای سیاسی اروپای شرقی بود و در حافظه تاریخی هر دو ملت روس و اوکراینی جایگاهی بنیادین دارد.
بسیاری از مورخان اوکراینی، از جمله میخایلو هروشفسکی، این حکومت قرون وسطایی را نقطه آغاز تاریخ سیاسی اوکراین میدانند. در مقابل، روایت رسمی روسیه نیز روس کی یف را خاستگاه دولت روسی معرفی میکند.اختلاف از همین نقطه آغاز میشود.
در حالی که تاریخنگاری مدرن اوکراین، کییف روس را بخشی از روند شکلگیری هویت مستقل اوکراینی میداند، کرملین این میراث را به ابزاری برای نفی تمایز میان دو ملت تبدیل کرده است.
در این روایت، اوکراین نه یک ملت مستقل با تاریخی ویژه، بلکه شاخهای جداشده از یک موجودیت تاریخی بزرگتر تلقی میشود که مرکز آن در مسکو قرار دارد.
این نگاه در عمل، بە پیامدهای سیاسی مشخصی منجر شده است. هنگامی که موجودیت یک ملت به عنوان خطایی تاریخی یا نتیجه تصمیمات سیاسی اشتباه گذشته معرفی شود، دفاع از استقلال آن نیز مشروعیت خود را از دست میدهد.
به همین دلیل، جنگ اوکراین صرفاً محصول تصمیمهای شخصی ولادیمیر پوتین نیست، این جنگ در بستری شکل گرفته است که در آن بخش مهمی از نخبگان سیاسی روسیه هنوز با ایده اوکراین به عنوان یک ملت کاملاً مستقل کنار نیامدهاند.
برای فهم این مسئله باید به دوره فروپاشی امپراتوری روسیه بازگشت. یکی از مهمترین افسانههایی که هنوز نیز در ادبیات رسمی روسیه تکرار میشود این است که اوکراین محصول فروپاشی اتحاد شوروی یا نتیجه سیاستهای غرب در دهههای اخیر است.
اما نگاهی به رویدادهای سالهای ۱۹۱۷ تا ۱۹۲۱ نشان میدهد که مسئله استقلال اوکراین دههها پیش از تشکیل اتحاد شوروی مطرح شده بود.
پس از فروپاشی امپراتوری تزاری روسیه در جریان انقلاب ۱۹۱۷، نیروهای سیاسی اوکراینی در کییف شورای مرکزی (رادا) را تشکیل دادند و به تدریج خواهان خودمختاری و سپس استقلال شدند و در نهایت در ژانویه ۱۹۱۸ جمهوری خلق اوکراین استقلال خود را اعلام کرد.
با توجە بە چنین زمینەای، یعنی بیش از هفتاد سال قبل از فروپاشی اتحاد شوروی در سال ۱۹۹۱ ایدە اکراین مستقل وجود داشتە و تا حدی هم عملی شدە بود.
رهبران اوکراینی در آن دوره تلاش داشتند ساختاری سیاسی مبتنی بر نمایندگی ملی ایجاد کنند، اما این پروژه تقریباً از همان آغاز با مخالفت همه بازیگران قدرتمند اطراف خود مواجه شد.
بلشویکها در مسکو حاضر نبودند اوکراین را به عنوان یک بازیگر مستقل بپذیرند و آن را بخشی از قلمرو انقلاب روسیه میدانستند.
در سوی دیگر، نیروهای ارتش سفید (White Army) موسوم به روسهای سفید که علیه بلشویکها میجنگیدند نیز با استقلال اوکراین مخالف بودند و همچنان بر ایده روسیه واحد و تجزیهناپذیر اصرار داشتند.
این وضعیت شباهت قابل توجهی به برخی منازعات ملی در خاورمیانه معاصر دارد. برای مثال در ایران، با وجود اختلافات عمیق میان جریانهای سلطنتطلب و بخشهایی از چپ سنتی و ایرانشهری، طرح مسئله استقلال کردستان یا حتی بحث درباره حق تعیین سرنوشت کرد غالباً با مخالفت مشترک هر دو اردوگاه مواجه میشود.
گویی نزاعهای ایدئولوژیک در برابر مسئله تمامیت ارضی رنگ میبازند و نیروهایی که در بسیاری از موضوعات رقیب یکدیگرند، در برابر مطالبات ملی ملتهای بدون دولت به موضعی مشابه میرسند.
این وضعیت یک واقعیت مهم را آشکار میکند، در حالی که بلشویکها و روسهای سفید در تقریباً همه مسائل با یکدیگر در جنگ بودند، هر دو جریان در مخالفت با استقلال کامل اوکراین اشتراک نظر داشتند. اختلاف میان آنان بر سر شکل حکومت بود، نه بر سر حق اوکراینیها برای تعیین سرنوشت خود.
در نهایت پروژه دولت مستقل اوکراین شکست خورد و بخش عمده سرزمینهای اوکراینی در ساختار اتحاد شوروی ادغام شدند. اما شکست آن تجربه به معنای از میان رفتن آرمان استقلال نبود.
حافظه آن سالها در میان نسلهای بعدی باقی ماند و زمانی که اتحاد شوروی در سال ۱۹۹۱ فروپاشید، بسیاری از اوکراینیها استقلال جدید را نه تولد یک کشور تازه، بلکه احیای پروژهای میدانستند که هفت دهه پیش سرکوب شده بود.
این نکته برای فهم جنگ امروز اهمیت بنیادین دارد. از نگاه بخش بزرگی از جامعه اوکراین، استقلال ۱۹۹۱ یک حادثه اتفاقی نبود بلکه ادامه مسیری بود که از انقلاب ۱۹۱۷ آغاز شده بود. در مقابل، بخشهایی از نخبگان سیاسی روسیه همچنان فروپاشی اتحاد شوروی را از دست رفتن قلمروی تاریخی خود تلقی میکردند.
از همین جا دو روایت کاملاً متفاوت شکل گرفت، برای اوکراینیها، ۱۹۹۱ سال بازیابی استقلال و برای بسیاری از امپراتوریگرایان روس، سال از دست رفتن اوکراین بود.
اگر روایت رسمی کرملین امروز بر میراث شوروی تکیه میکند، باید پرسید این میراث از نگاه اوکراینیها چگونه دیده میشود.
در بسیاری از بحثهای سیاسی در غرب و حتی در میان بخشی از چپ جهانی، اتحاد شوروی همچنان با تصاویری از صنعتیسازی، پیروزی بر آلمان نازی یا رقابت با غرب به یاد آورده میشود. اما در حافظه تاریخی بخش بزرگی از جامعه اوکراین، تجربه شوروی معنایی کاملاً متفاوت دارد.
برای بسیاری از اوکراینیها، قرن بیستم نه با خاطره پیشرفت، بلکه با خاطره قحطی، تبعید، سرکوب سیاسی و تلاش برای از میان بردن هویت ملی گره خورده است. نمادینترین رویداد در این حافظه جمعی، هولودومور یا قحطی بزرگ سالهای ۱۹۳۲ تا ۱۹۳۳ است.

در فاصلهای کمتر از دو سال، میلیونها نفر در جمهوری سوسیالیستی اوکراین جان خود را از دست دادند. بسیاری از پژوهشگران تعداد قربانیان را بین سه تا پنج میلیون نفر برآورد میکنند.
این قحطی در شرایطی رخ داد که حکومت استالین برنامه اشتراکیسازی اجباری کشاورزی را پیش میبرد. نیروهای دولتی محصولات کشاورزی را مصادره میکردند، روستاها را تحت کنترل شدید قرار میدادند و حتی مانع خروج مردم گرسنه از مناطق آسیبدیده میشدند.
در بسیاری از مناطق اوکراین، خانوادهها در حالی از گرسنگی میمردند که غلات جمعآوریشده همچنان برای اهداف دولتی به خارج از منطقه منتقل میشد.
اختلاف نظر درباره تعریف حقوقی این فاجعه همچنان ادامه دارد، اما در حافظه ملی اوکراین، هولودومور صرفاً یک بحران اقتصادی یا یک اشتباه مدیریتی نیست. بسیاری از اوکراینیها آن را بخشی از سیاست آگاهانه سرکوب ملت اوکراین میدانند.
در دهه ۱۹۳۰ تنها دهقانان هدف قرار نگرفتند. موج گستردهای از بازداشتها، اعدامها و تبعیدها علیه نویسندگان، دانشگاهیان و فعالان فرهنگی اکراینی نیز به راه افتاد.
نسلی که بعدها در تاریخ اوکراین با عنوان نسل اعدامشدهها شناخته شد، در همین دوران از میان رفت. بسیاری از چهرههایی که در دهه ۱۹۲۰ در حال شکل دادن به فرهنگ مدرن اوکراینی بودند، یا تیرباران شدند یا در اردوگاههای کار اجباری جان باختند.
به همین دلیل است که نگاه اوکراینیها به نمادهای شوروی با نگاه بسیاری از ناظران خارجی کە آن دوران را رومانتیزە کردەاند بسیات تفاوت دارد.
وقتی مجسمه لنین یا پرچمهای شوروی در مناطق اشغالی دوباره برافراشته میشوند، بخش بزرگی از جامعه اوکراین آن را بازگشت به گذشتهای دردناک میبیند که نه تنها استقلال سیاسی، بلکه موجودیت فرهنگی و حتی بقای فیزیکی ملت اوکراین بارها زیر سوال رفت.
در این نقطه، یکی از تناقضهای مهم گفتمان کرملین نیز آشکار میشود. دولت روسیه خود را وارث پیروزی شوروی بر فاشیسم معرفی میکند، اما همزمان از مواجهه انتقادی با جنایتها و سرکوبهای دوران استالین پرهیز دارد.
انحلال سازمان مموریال در سال ۲۰۲۱ نمونهای از همین روند بود. این سازمان دههها برای ثبت و مستندسازی قربانیان سرکوبهای شوروی فعالیت میکرد و به یکی از مهمترین مراکز حافظه تاریخی در روسیه تبدیل شده بود.
این روند تنها مربوط به گذشته نیست. هرچه فضای عمومی روسیه بیشتر از روایتهای انتقادی درباره شوروی پاک میشود، امکان بازتولید همان منطق امپراتوری نیز افزایش مییابد. امپراتوریها پیش از آنکه با تانک و ارتش بازگردند، معمولاً در حافظه تاریخی و روایتهای رسمی بازسازی میشوند.
یکی از مهمترین نقاط ضعف بسیاری از تحلیلهای رایج درباره روسیه امروز آن است که امپریالیسم را فقط در قالب قدرتهای غربی میبینند.
در این نگاه، چون اتحاد شوروی با استعمار کلاسیک اروپایی تفاوت داشت و خود را ضد امپریالیست معرفی میکرد، پس نمیتوان آن را یک قدرت امپراتوری دانست.
اما تجربه اوکراین، کشورهای بالتیک، گرجستان و بسیاری از ملتهای دیگر روایت متفاوتی ارائه میدهد. واقعیت این است که امپراتوری فقط با اشغال سرزمینهای دوردست تعریف نمیشود. هر ساختاری که حق تعیین سرنوشت ملتهای دیگر را محدود کند و آنان را تابع یک مرکز سیاسی واحد بداند، میتواند در قالبی امپراتوری عمل کند حتی اگر خود را ضد امپریالیست بنامد.
در همین نقطه است که پیوند میان شوروی و روسیه امروز آشکارتر میشود. پوتین نه خواهان بازگشت کمونیسم است و نه مدافع اندیشههای لنین.
آنچه کرملین امروز از شوروی به ارث برده است، یک اقتصاد برنامهریزیشده یا ایدئولوژی مارکسیستی نیست، بلکه تصور تاریخی از حق مسکو برای هدایت و کنترل سرزمینهایی است که زمانی بخشی از امپراتوری روسیه یا اتحاد شوروی بودند.
روایت و پروپاگاندای مسکو می گوید کە این جنگ واکنشی است به تحولات سال ۲۰۱۴و گسترش ناتو اما در واقع این جنگ در لایهای عمیقتر به نزاعی بر سر تعریف تاریخ، ملت و حق حاکمیت اکراین بازمیگردد.











