top of page
Asset 240.png

آخرین خبرها

بیشتر بخوانید

برابری جنسیتی: از رویکرد انطباقی تا بازآرایی منطقی

  • May 3
  • 9 min read

نصرالله لشنی


بحث برابری جنسیتی، در ادبیات معاصر علوم اجتماعی، به‌طور فزاینده‌ای از سطح نمایندگی و توزیع مناصب فراتر رفته و به سطحی عمیق‌تر، یعنی منطق سازمان‌دهی قدرت، منتقل شده است. پرسش محوری دیگر این نیست که چه تعداد زن در ساختارهای سیاسی و سازمانی حضور دارند، بلکه این است که این ساختارها بر اساس چه ارزش‌ها و هنجارهایی عمل می‌کنند.


این یادداشت استدلال می‌کند که نابرابری جنسیتی را باید نه صرفاً به‌مثابه حذف زنان از قدرت، بلکه به‌عنوان هژمونی یک فرهنگ مردانه در سازمان‌دهی قدرت تحلیل کرد. در این چارچوب، تحقق برابری مستلزم دگرگونی این فرهنگ است، نه صرفاً افزودن تعداد بیشتری از زنان در مناسب سازمانی.

 

ذات‌گرایی به‌مثابه رژیم حقیقت

 

نقطه عزیمت تحلیل برابرخواهی، نقد پارادایم «ذات‌گرایی» است که در آن تفاوت‌های اجتماعی و تاریخی میان زنان و مردان به ویژگی‌های زیستی و طبیعی فروکاسته می‌شود.


در این چارچوب، زن و مرد به‌مثابه دو ماهیت ثابت و از پیش‌داده‌شده تعریف می‌شوند؛ مثلاً زنان با انفعال، عاطفه‌محوری و حوزه خصوصی، و مردان با فاعلیت، عقلانیت ابزاری و حضور در عرصه عمومی.


این دوگانه، در ظاهر توصیفی از تفاوت است، اما در عمل به یک نظام طبقه‌بندی تبدیل می‌شود که نقش‌ها و دسترسی به قدرت را پیشاپیش تعیین می‌کند.


با الهام از میشل فوکو، این صورت‌بندی را می‌توان بخشی از یک رژیم حقیقت, نظمی گفتمانی قلمداد کرد که تعیین می‌کند چه چیزی طبیعی و بدیهی تلقی شود.

در اینجا، طبیعی جلوه‌دادن تفاوت‌ها، خود یک فرآیند قدرت است. نهادهایی مانند آموزش، دین، علم و رسانه، این تقسیم‌بندی‌ها را بازتولید می‌کنند و آن‌ها را از سطح یک تفسیر تاریخی به سطح یک واقعیت غیرقابل مناقشه ارتقا می‌دهند.

این بازتولید اما صرفاً در سطح گفتمان رسمی رخ نمی‌دهد، بلکه در دل کوچک‌ترین تعاملات روزمره نیز جاری است؛ مثل اینکه به پسربچه می‌آموزیم گریه‌کردن شرم‌آور است، یا از دختربچه انتظار داریم که نیازهای دیگران را پیش از نیاز خود ببیند.

این لحظات به‌ظاهر بی‌اهمیت، همان جایی‌اند که رژیم حقیقت خود را در بدن‌ها و عادت‌واره‌ها حک می‌کند.

در نتیجه، ذات‌گرایی کارکردی فراتر از یک خطای نظری دارد. این پارادایم، با تبدیل پدیده‌های اجتماعی به ذات و طبیعت، امکان پرسش‌گری و تغییر را محدود می‌کند. چه، اگر نابرابری به‌عنوان امری طبیعی فهم شود، دیگر نه مسئله‌ای سیاسی، بلکه ضرورتی اجتناب‌ناپذیر تلقی خواهد شد.


از این منظر، ذات‌گرایی را باید یک تکنولوژی قدرت دانست که سلطه را نه از طریق اجبار مستقیم، بلکه از طریق طبیعی‌سازی و بدیهی‌سازی اعمال می‌کند.


بدین‌ترتیب، افراد نیز موقعیت‌های نابرابر را به‌عنوان بخشی از نظم طبیعی می‌پذیرند، نه به‌عنوان برساخته‌ای تاریخی که قابل تغییر است.

 

 

جنسیت به‌مثابه برساخت فرهنگی و اجرایی

 

در برابر پارادایم ذات‌گرایی، رویکردهای برساخت‌گرا، به‌ویژه در آثار جودیت باتلر، جنسیت را نه یک ویژگی درونی و ثابت، بلکه محصول فرآیندهای «اجرا» (performativity) و تکرار هنجارهای اجتماعی می‌دانند.


در این چارچوب، «زن بودگی» یا «مرد بودگی» نتیجه کنش‌های مکرری است که در بستر انتظارات اجتماعی شکل گرفتە و در نحوه‌ی سخن گفتن، بدن‌مندی، انتخاب‌های رفتاری و الگوهای تعاملی به‌مرور درونی می‌شوند و به‌صورت اموری طبیعی تجربه می‌گردند.


نکته کلیدی در این تحلیل آن است که این اجراها آزاد و خنثی نیستند، بلکه در چارچوب هنجارهای تثبیت‌شده‌ای رخ می‌دهند که از طریق نهادهایی چون خانواده، نظام آموزشی، مذهب، رسانه و دولت تولید و بازتولید می‌شوند.

این نهادها با تعیین آنچه رفتار مناسب برای هر جنس تلقی می‌شود، دامنه کنش‌های ممکن را محدود کرده و الگوهای خاصی از زنانگی و مردانگی را تثبیت می‌کنند. در نتیجه، آنچه به‌عنوان «هویت جنسیتی» ادراک می‌شود، در واقع پیامد انباشت و تثبیت همین الگوهای تکرارشونده است.

این تحلیل نه به معنای انکار تفاوت‌های تجربه‌شده میان زنان و مردان، بلکه به معنای تاریخی‌کردن آنها، یعنی نشان دادن این نکتە است کە این تفاوت‌ها نه از طبیعت، بلکه از روابط قدرت سر برآورده‌اند.


بر همین اساس است که «گیرت هافستد» به تبیین مفهوم فرهنگ‌های مردانه و زنانه می‌پردازد و نشان می‌دهد هنجارهای جنسیتی صرفاً در سطح فردی عمل نمی‌کنند، بلکه در قالب الگوهای فرهنگی مسلط در سازمان‌ها و جوامع نهادینه می‌شوند.


تمایزگذاری او میان فرهنگ‌های مردانه، که بر رقابت، موفقیت فردی، قاطعیت و سلسله‌مراتب تأکید دارند، و فرهنگ‌های زنانه، که بر همکاری، مراقبت، کیفیت زندگی و حل تعارض از طریق گفت‌وگو تمرکز می‌کنند، ناظر بر شیوه‌های متفاوت سازمان‌دهی ارزش‌ها و قدرت است، نه تفاوت‌های زیستی و ذاتی میان افراد.


ازهمین‌رو، استفاده از این تمایز در همین متن نیز ابزاری تحلیلی است، نه هستی‌شناختی؛ یعنی ادعایی درباره‌ی ذات زنان و مردان نیست، بلکه ابزاری برای خوانش منطق‌های فرهنگی متفاوتی‌ست که در سازمان‌دهی قدرت حضور دارند.

لذا، در این چارچوب، جنسیت را باید در دو سطح هم‌زمان فهم کرد: در سطح خرد، به‌مثابه مجموعه‌ای از اجراهای روزمره که هویت را شکل می‌دهند؛ و در سطح کلان، به‌مثابه بازتاب یک نظم فرهنگی که این اجراها را هدایت و محدود می‌کند.

بر این اساس، زنانگی و مردانگی بیش از آنکه به بدن‌ها مربوط باشند، به منطق‌های فرهنگی مسلط در سازمان‌دهی قدرت مربوط‌اند.

 

 

فرهنگ مردانه به‌مثابه منطق هژمونیک قدرت

 

با عبور از سطح فردی و تمرکز بر سطح ساختاری، می‌توان نشان داد که آنچه به‌طور تاریخی به‌عنوان ویژگی‌های مردانه کدگذاری شده است، نفی نیاز، فداکاری مطلق، قطعیت در برابر تردید، و بی‌ارزش‌سازی مراقبت، در واقع بیانگر یک الگوی فرهنگی مسلط در سازمان‌دهی قدرت است، نه صفات ذاتی افراد.

این ویژگی‌ها زمانی اهمیت تحلیلی پیدا می‌کنند که به‌مثابه قواعد نانوشته‌ای فهم شوند که تعیین می‌کنند قدرت چگونه کسب، حفظ و اعمال می‌شود.

در این چارچوب است که با اتکا به گیرت هافستد می‌توان گفت فرهنگ‌های موسوم به مردانه به آن دسته از نظام‌های ارزشی اشاره دارند که موفقیت را در قالب انجام ماموریت، تحمل سختی، و اثبات مستمر شایستگی از طریق عملکرد تعریف می‌کنند.

در چنین فرهنگی، ارزش فرد مشروط به این است که چه می‌کند، چقدر تحمل می‌کند، و تا چه حد در کار خود قاطع و انعطاف‌پذیر است. کیفیت زندگی، استراحت، و توجه به نیازهای عاطفی نه ارزش‌هایی مستقل، بلکه تهدیدی برای بهره‌وری و تعهد فهمیده می‌شوند.

پیامد این منطق فرهنگی در سطح سیاسی و سازمانی، بازآرایی کل میدان کنش است. نخست، معیار مشروعیت از «چه می‌اندیشی» به «چقدر فداکاری کرده‌ای» جابجا می‌شود.


در همین راستا است کە تجربه رنج و از خودگذشتگی به سرمایه‌ای سیاسی بدل می‌شود که توزیع آن نابرابر است و اغلب علیه کسانی به‌کار می‌رود که از نیاز، خستگی یا تردید سخن می‌گویند.


دوم، قطعیت به هنجار معرفتی تبدیل می‌شود. تردید نشانه ضعف، تجدیدنظر نشانه انحراف، و پیچیدگی نشانه التقاط فهمیده می‌شود؛ در حالی که فرهنگ زنانه، بازاندیشی و توجه به زمینه را نه ضعف، بلکه شرط پختگی می‌داند.


سوم، ظرفیت‌هایی مانند مراقبت، آسیب‌پذیری، همبستگی عاطفی و توجه به نیازهای انسانی، که هافستد آن‌ها را مشخصه فرهنگ‌های زنانه می‌داند، به حاشیه رانده می‌شوند، زیرا با منطق عملکرد و اثبات مداوم سازگار نیستند.


از این‌روست که مسئله نابرابری جنسیتی را باید در سطحی عمیق‌تر بازتعریف کرد. مسئله صرفاً این نیست که زنان از ساختارهای قدرت حذف شده‌اند، بلکه این است که خودِ این ساختارها بر مبنای منطقی سازمان یافته‌اند که مراقبت را تحقیر، آسیب‌پذیری را منع، و قاطعیت و سخت‌گیری را فضیلت می‌داند.

بنابراین، حتی در صورت افزایش حضور زنان، اگر این منطق دگرگون نشود، الگوهای کنش و توزیع قدرت همچنان بازتولید خواهند شد.

در این معنا، نابرابری جنسیتی بیش از آنکه مسئله ترکیب بازیگران باشد، مسئله هژمونی یک منطق فرهنگی است که نه فقط زنان، بلکه هر کسی را که از مراقبت، تردید یا نیاز سخن می‌گوید، از میدان به حاشیه می‌راند، و درنتیجه زنان را هم مجبور به مردانه شدن می‌کند.

 

 

همگون‌سازی نهادی و بازتولید فرهنگ قدرت

 

در دهه‌های اخیر، بسیاری از نظام‌های سیاسی و سازمانی با اتخاذ سازوکارهایی مانند سهمیه‌بندی جنسیتی، رهبری مشترک و سیاست‌های برابری‌محور، به‌سوی نوعی برابری نهادی حرکت کرده‌اند.


این روند در برخی احزاب رادیکال و انقلابی حتی از این هم فراتر رفته است؛ کە در آن که برابری جنسیتی نه یک اصلاح تدریجی، بلکه بخشی از پروژه ایدئولوژیک خودِ سازمان بوده است.


با این حال، این اصلاحات در عمل غالباً به همگون‌سازی انجامیده‌اند، بدین معنا که اگرچه ترکیب بازیگران تغییر می‌کند، اما منطق عمل و معیارهای ارتباط اجتماعی ثابت می‌ماند.


در چارچوب نظری نانسی فریزر، این وضعیت ناشی از عدم توازن میان دو بُعد عدالت، توزیع و بازشناسی قرار می گیرد.

زنان از منظر توزیعی وارد ساختار قدرت می‌شوند، اما در سطح بازشناسی، الگوهای فرهنگی مسلط تغییر نمی‌کند. در نتیجه، پذیرش آن‌ها مشروط به انطباق با همان هنجارهایی است که پیش‌تر ساختار قدرت را تعریف کرده‌اند.

این الگو حتی در سازمان‌هایی که صادقانه‌ترین تعهدات برابری‌خواهانه را داشته‌اند نیز مشاهده می‌شود.


در احزاب رادیکالی که رهبری مشترک زن و مرد را به‌مثابه اصلی بنیادین پذیرفته‌اند، زنان در موقعیت رهبری اغلب ناچار بوده‌اند با همان زبان قطعیت سخن بگویند، همان فداکاری مطلق را نمایش دهند، و همان شیوه‌های حذفی حل تعارض را به‌کار برند.


به بیان دیگر، برابری نهادی بدون دگرگونی فرهنگی، به بازتولید نظم موجود در قالبی جدید منجر می‌شود.


در چنین شرایطی، سازمان‌ها به‌طور ضمنی نوع خاصی از کنشگری را به‌عنوان الگوی موفق تثبیت می‌کنند؛ کنشگریی مبتنی بر فرهنگ مردانه که ارزش‌ها و هنجارهای زنانه را تهدیدی برای تعهد فرد و موفقیت سازمان می‌داند.

پیامد این امر آن است که تمامی کنشگران، از جمله زنان، برای پیشرفت ناگزیر به انطباق با همین الگو می‌شوند. در نتیجه، به‌جای تکثر در شیوه‌های کنش، یکسان‌سازی رخ می‌دهد و تفاوت‌های بالقوه به حاشیه رانده می‌شوند.

این وضعیت را می‌توان در سطح هنجاری و اخلاقی نیز تحلیل کرد. تمایز کارول گیلیگان میان «اخلاق عدالت» و «اخلاق مراقبت» نشان می‌دهد که ساختارهای قدرت بر یک چارچوب ارزشی خاص استوارند.


اخلاق عدالت، که در سنت لیبرال و حقوقی مدرن تثبیت شده است، بر اصولی چون بی‌طرفی، قواعد عام و انتزاعی، داوری غیرشخصی و حل تعارض از طریق اعمال قواعد یکسان تأکید دارد.


در این چارچوب، کنشگر ایده‌آل کسی است که بتواند فاصله خود را از روابط و زمینه‌های خاص حفظ کند و بر اساس معیارهای کلی و انتزاعی تصمیم بگیرد.


جالب آنکه بسیاری از سازمان‌های رادیکال، با وجود نقد صریح‌شان به نظم لیبرال، همین اخلاق عدالت را در درون خود، منتها نه در قالب قانون و حقوق، بلکه در قالب ایدئولوژی و انضباط سازمانی بازتولید کردەاند.

در مقابل، اخلاق مراقبت بر این پیش‌فرض استوار است که کنش انسانی همواره در بستر روابط، وابستگی‌های متقابل و موقعیت‌های عینی شکل می‌گیرد.

در اینجا، تصمیم‌گیری نه صرفاً بر اساس قواعد انتزاعی، بلکه بر اساس توجه به زمینه، نیازهای مشخص و حفظ روابط انسانی صورت می‌گیرد.


از این منظر، ارزش‌هایی چون همدلی، مسئولیت‌پذیری متقابل، و گفت‌وگو به‌عنوان عناصر مرکزی کنش اخلاقی مطرح می‌شوند.


نکته تعیین‌کننده آن است که ساختارهای سیاسی و سازمانی مدرن، اعم از محافظه‌کار، لیبرال، یا رادیکال، عمدتاً در چارچوب اخلاق عدالت تثبیت شده‌اند.

بنابراین، حتی با افزایش حضور زنان، تا زمانی که این چارچوب اخلاقی تغییر نکند، منطق عمل نیز دگرگون نخواهد شد.

در چنین وضعیتی، آنچه رخ می‌دهد نه انتقال ارزش‌های بدیل، بلکه ادغام بازیگران جدید در یک نظم ارزشی از پیش‌تعریف‌شده است.


لذا، محدودیت اصلاحات نهادی را باید در همین نقطه جست‌وجو کرد. بدون مداخله در سطح فرهنگ و اخلاق قدرت، برابری به همگون‌سازی فروکاسته می‌شود؛ فرآیندی که در آن تفاوت‌ها به رسمیت شناخته نمی‌شوند، بلکه در دل منطق مردانه‌ی مسلط جذب و خنثی می‌گردند.


حضور زنان بیشتر می‌شود، اما زنانگی به‌عنوان یک فرهنگ و یک منطقِ مواجهه با واقعیت کمتر می‌شود.

 

 دو رویکرد رقیب به مسئله برابری جنسیتی

 

بر مبنای تحلیل فوق، می‌توان دو مسیر متمایز برای مواجهه با مسئله برابری جنسیتی ترسیم کرد. تمایز این دو مسیر نه در میزان اهمیت دادن به برابری، بلکه در این است که برابری در هر یک از این دو تحلیل ، به‌عنوان ورود به نظم موجود، یا به‌عنوان بازتعریف خودِ آن نظم، چگونە تحلیل می شود.

 

الف) رویکرد انطباق با نظم موجود


در این رویکرد، مسئله برابری عمدتاً به‌صورت مسئله دسترسی صورت‌بندی می‌شود. فرض اصلی آن است که نابرابری ناشی از حضور ناکافی زنان در ساختارهای قدرت است. بنابراین راه‌حل در افزایش مشارکت آنان در همین ساختارها جست‌وجو می‌شود.

اما این مشارکت، مشروط به انطباق با منطق‌های مسلط سازمانِ قدرت است. منطق‌هایی که عمدتاً بر قاطعیت، رقابت، کنترل، کارآمدی ابزاری و سلسله‌مراتب استوارند. در نتیجه، کنشگران، فارغ از جنسیت‌شان، برای اثرگذاری و پیشرفت، ناگزیر به درونی‌سازی همین الگوها هستند.

پیامد این وضعیت آن است که ساختارهای قدرت از نظر ترکیب افراد متنوع‌تر می‌شوند، اما از نظر منطق عمل، تغییر بنیادینی در آن‌ها رخ نمی‌دهد، و حتی با تلاش بیش‌ازپیش زنان برای مردانه شدن تثبیت هم می‌شود.

 

ب) رویکرد بازتعریف‌کننده‌ی منطق قدرت


در مقابل، رویکرد دوم مسئله برابری را نه صرفاً در سطح دسترسی، بلکه در سطح چگونگی سازمان‌دهی قدرت صورت‌بندی می‌کند.


در این نگاه، مسئله اصلی این است که قدرت بر چه ارزش‌ها و منطق‌هایی استوار است و چگونه این منطق‌ها الگوهای مشارکت و تصمیم‌گیری را شکل می‌دهند.


بر این اساس، تمرکز از صرف ورود افراد به ساختار، به سمت تغییر معیارهای عمل درون آن ساختار جابه‌جا می‌شود. ارزش‌هایی مانند همکاری، مراقبت، گفت‌وگو و توجه به زمینه‌های واقعی زندگی اجتماعی در این رویکرد نقش محوری پیدا می‌کنند و در برابر منطق صرفاً رقابتی و سلسله‌مراتبی قرار می‌گیرند.

در نتیجه، هدف نه جایگزینی افراد در ساختار موجود، بلکه تغییر نحوه تعریف شایستگی، تصمیم‌گیری و اعمال قدرت در همان ساختار است.

برای تحقق عملی این رویکرد، باید فراتر از انتزاع، به مکانیسم‌های گذار اندیشید تا بتوان صلبیتِ ارزش‌های مردانه در ساختارهای موجود را به چالش کشید.


یکی از مفهوم‌سازی‌های نظری که در این مسیر راهگشاست، «دموکراسی مراقبتی» (Caring Democracy) است که جوآن ترونتو، فیلسوف سیاسی، برای توصیف نظامی به‌کار می‌برد.

در این مفهوم سازی ارزش‌هایی چون مراقبت و مسئولیت‌پذیریِ متقابل، که فرهنگ مردانه آن‌ها را به‌عنوان ویژگی‌های زنانه به حاشیه رانده و از دایره سیاست و قدرت بیرون گذاشته است، به عنوان یک وظیفه‌ی سیاسی و حقوقی در قلب سازمان‌دهی‌ها بازتعریف می‌شوند.

بە نظر می رسد این تغییر پارادایم، تنها راه خروج از بن‌بستِ همگون‌سازی و رسیدن به برابری واقعی است.

 
 
bottom of page