top of page
Asset 240.png

آخرین خبرها

بیشتر بخوانید

بلوچستان سرزمین تقسیم‌شده در میانە توسعه، امنیت و فراموشی سیاسی

  • 2 days ago
  • 7 min read

رامیار حسینی


بلوچستان صرفاً یک استان مرزی یا منطقه‌ای توسعه‌نیافته نیست، بلکه بخشی از یک حوزه تاریخی و اجتماعی پیوسته در جنوب‌غرب آسیاست که با ترسیم مرزهای مدرن میان ایران، پاکستان و افغانستان تقسیم شد. با وجود این مرزبندی‌ها، پیوندهای زبانی، اقتصادی و فرهنگی بلوچ‌ها همچنان تداوم یافته است. مسئله اصلی نیز تنها فقر یا عقب‌ماندگی نیست، بلکه شکاف میان منطق دولت‌های متمرکز و واقعیت اجتماعی یک جامعه فرامرزی است. در چنین شرایطی، توسعه، امنیت و ژئوپلیتیک، به‌جای حل مسئله، اغلب به بازتولید همان بحران تاریخی منجر می‌شوند.


بلوچستان تا اواخر قرن نوزدهم به‌عنوان یک واحد جغرافیایی پیوسته در جنوب‌غرب آسیا شناخته می‌شد، اما با ورود قدرت‌های استعماری و تثبیت مرزهای مدرن دولت‌های مرکزی، روند تقسیم آن آغاز شد.


نقطه عطف این فرایند، توافق مرزی سال ۱۸۷۱ میان امپراطوری قاجار و بریتانیا بود که تحت عنوان خط گلدسمید (Goldsmid Line) شناخته می‌شود.

این خط که توسط سر فردریک گلدسمید ترسیم شد برای نخستین‌بار مرز رسمی میان بخش‌های شرقی ایران و حوزه تحت نفوذ بریتانیا در هند را  مشخص کرد کە در نتیجە آن، خاک بلوچستان برای اولین بار تقسیم شد.

این روند بعدها در سال ۱۸۷۲ و سپس با اصلاحات مرزی اوایل قرن بیستم تکمیل شد و با تشکیل کشور پاکستان در ۱۹۴۷، بخش بزرگی از سرزمین بلوچ در قالب مرزهای ایران، پاکستان و افغانستان تثبیت گردید.


در نتیجه، جمعیتی که از نظر زبانی (بلوچی و براهویی)، خویشاوندی و ساختار اتنیکی - فرهنگی پیوسته بود، در سه واحد سیاسی جدا قرار گرفت، در حالی که شبکه‌های اجتماعی - فرهنگی و اقتصادی فرامرزی آن تا امروز نیز ادامه یافته است.


بر همین اساس، در نقشه‌های رسمی، بلوچستان یک استان در ایران و یک ایالت در پاکستان محسوب می شود.


در اسناد امنیتی دولت‌های مرکزی یک منطقه حساس و مناقشەبرانگیز بە حساب می آید و همزمان در ادبیات توسعه اقتصاد بین المللی یک کریدور ژئوپلیتیک میان چابهار و گوادر تلقی می شود.

با این همە، در زندگی روزمره، بلوچستان برای مردمانش چیز دیگری است. برای ملت بلوچ این خاک یک فضای اجتماعی پیوسته است که مرزهای ایران و پاکستان آن را قطع کرده‌اند، بی‌آنکه بتوانند آن را کامل در خود ادغام کردە باشند.

با این رویکرد، مسالە دیگر صرفا نە دیگر فقر یا توسعه‌نیافتگی، بلکە یک جامعه تاریخی، با پیوندهای زبانی، ملی و اقتصادی فرامرزی است کە در قالب دو ملت -دولت مدرن تقسیم شده است.


البتە نباید از یاد برد کە بخش کوچکی از آن نیز در افغانستان واقع شدە است.


در داخل هر بخش آن، بلوچستان به‌طور جداگانه در منطق امنیت، توسعه و کنترل بازتعریف شده است. نتیجه این وضعیت، یک تناقض پایدار است بە صورتی کە جامعه‌ای واحد وجود دارد اما با مد نظر داشتن نگاە از بالا و تمرکزگرایانە، به یک مسئله امنیتی – سیاسی – اقتصادی تبدیل شده است.

این وضعیت البتە محدود به بلوچستان نیست. در کردستان نیز، در چهار سوی مرزهای ایران، عراق، ترکیه و سوریه، شکل دیگری از همین مسئله قابل مشاهدە است.

برای اینکە نوشتار تمرکز اصلی بر بلوچستان را از دست ندهد تنها بە این استدلال کفایت می شود کە با مراجعە بە کردستان نیز می توان دریافت کە الگویی تکراری در میان است، یعنی ملت‌هایی که در چارچوب دولت‌های موجود به رسمیت سیاسی کامل نرسیده‌اند، اما همچنان در سطح اجتماعی و فرهنگی به‌عنوان یک پیوستار زنده باقی مانده‌اند.


بە عبارتی دیگر حقیقت طبیعی در جغرافیا نهفتە است نە در منطق مرزها و گفتمان دولت (های) مرکزی.


در واقع، این یادداشت در تلاش است بە این موضوع بپردازد که چگونه توسعه، امنیت، مرز و ژئوپلیتیک، در عمل به جای حل مسئله در بلوچستان، آن را بازتولید می‌کنند.


مرزهایی که جامعه را نمی‌فهمند


در سطح رسمی، مرز ایران و پاکستان یک خط کنترل‌شده با ایستگاه‌های گمرکی، پاسگاه‌ها و سازوکارهای نظارتی است اما در سطح اجتماعی، این مرز هرگز به‌طور کامل به جدایی منجر نشده است.


مطالعات ژئو-فرهنگی درباره بلوچستان نشان می‌دهند که دو سوی مرز، در واقع یک حوزه اجتماعی پیوسته را شکل می‌دهند.

اشتراک زبان (بلوچی و براهویی)، ساختارهای خویشاوندی، نظام‌های محلی، الگوهای رفت‌وآمد سنتی، ازدواج‌های فرامرزی، مراسم مذهبی و آیینی مشترک، و شبکه‌های تجاری محلی، بخشی از این پیوستار تاریخی- جغرافیای‌ محسوب می شوند.

در چنین فضایی، مفهوم خارجی بودن همیشه نسبی است. عبور از مرز برای بسیاری از ساکنان منطقه، نه ورود به یک کشور دیگر یا خارج تلقی میشود، بلکه ورود به سوی دیگر است. همانطور کە در کردستان ایران نیز برای رفتن بە اقلیم کردستان عراق می گویند : ئەچمە ئەودیو/ئەوبەرۆ.

سازوکارهایی مانند راهداری نیز دقیقاً بر همین واقعیت بنا شده‌اند کە مرزها از نظر دولت‌ مرکزی همیشە سخت و امنیتی بودەاند، اما در سطح اجتماعی همچنان نیمه‌نفوذپذیر باقی مانده است.

در واقع نکته کلیدی اینجاست کە در بلوچستان، دولت‌ها مرز را می‌بینند و بە رسمیت میشناسند، اما ملت بلوچ آن را زندگی می‌کند بدون اینکەهمیشەقوانین مرز را رعایت کند.


توسعە در جایی کە مردم و سیاست غایب هستند


در دو سوی دریای عمان، دو پروژه بزرگ در حال بازتعریف نقشه منطقه‌اند. یکی بندر چابهار در بلوچستان ایران و دیگری بندر گوادر در بلوچستان پاکستان است.

اولی با مشارکت هند افتتاح شدە و دومی با سرمایه‌گذاری چین کلید خوردە است. هردو پروژە نیز خود بخشی از رقابت بزرگ‌تر ژئوپلیتیک در جنوب آسیا بە شمار می روند.

در سطح رسمی، این پروژه‌ها قرار است دروازه توسعه باشند بدین صورت کە اتصال به افغانستان، آسیای مرکزی و مسیرهای تجارت جهانی را تسهیل کنند اما برای ملت بلوچ این تصویر پیچیده‌تر است.


در چابهار، با وجود سرمایه‌گذاری خارجی و توسعه زیرساختی، روایت‌های محلی از چیز دیگری حکایت دارند.


جابه‌جایی زمین‌ها، محدود شدن دسترسی به منابع اقتصادی و شکل‌گیری مناطق آزاد، بیشتر از آنکه بە خلق فرصتهای جدید منجر شوند، ساختارهای مالکیت و دسترسی را تغییر می‌دهند.


بسیاری از مشاغل جدید نیز، بنا به روایت‌های میدانی، به نیروهای غیرمحلی اختصاص می‌یابند.

در گوادر نیز وضعیت مشابهی دیده شدە بود. این بندر که به‌عنوان قلب کریدور اقتصادی چین–پاکستان (CPEC) معرفی شده است، هم‌زمان با رشد سرمایه‌گذاری، با فقر ساختاری، بیکاری و نارضایتی محلی روبه‌روست.

در واقع مسئله اصلی  و مشابهە در در هر دو پروژه آن است کە توسعه به‌عنوان پروژه‌ای از بالا به پایین صورت می گیرد.


در این مدل، زیرساخت‌ها جهانی می‌شوند، اما جامعه محلی در حاشیه باقی می‌ماند. بندرها مدرن می‌شوند، اما زندگی روزمره نە. در نتیجه، توسعه نه به ادغام اجتماعی، بلکه به نوعی حضور بدون مشارکتتبدیل می‌شود.


در بسیاری از مناطق بلوچستان، تصویر توسعه با تجربه روزمره مردم هم‌پوشانی ندارد. در کنار پروژه‌های کلان بندری و ژئوپلیتیک، واقعیت زندگی برای بخش بزرگی از جامعه همچنان با فقر، کمبود آب، بیکاری و ضعف زیرساخت‌های آموزشی تعریف می‌شود.


اما علاوە بر بعد اقتصادی، مسالە دیگری کە -دست کم بە زعم این یادداشت- واجد اهمیت بیشتری است مسئلە تاریخی- گفتمانی است یعنی  اینکه مردم چگونه دیده می‌شوند، یا اساساچگونه دیده نمی‌شوند.


دومین مسالە نیز حاکی از اشارە بە وجود یک اقتدار مرکزی و سیستماتیک است کە چگونە ملت بلوچ را در روایت‌هایش موقعیت یابی می کند؟

در روایت‌های رسمی، بلوچستان اغلب از دو زاویه بازنمایی می‌شود. یا بە عنوان یک منطقه توسعه‌نیافته تلقی می شود یا به‌عنوان یک منطقه امنیتی بە شمار می رود. در هر دو حالت، جامعه محلی به‌عنوان سوژه سیاسی مستقل دیده نمی‌شود بلکه به‌عنوان مسالە یا معضلی برای مدیریت بە حساب می آید.

این همان نقطه‌ محل تلاقی توسعه و امنیت هستند هر پروژه بزرگ، حضور امنیتی را افزایش می‌دهد و این حضور، به نوبه خود، فضای اجتماعی را محدودتر می‌کند. نتیجه، چرخه‌ای است که در آن توسعه، به‌جای کاهش تنش، آن را بازتولید می‌کند.

در کردستان نیز الگوی مشابهی دیده می‌شود. بدین معنا کە هرچه پروژه‌های اقتصادی و زیرساختی گسترده‌تر می‌شوند، هم‌زمان سطح امنیتی‌سازی زندگی روزمره مردم نیز افزایش می‌یابد.

این هم‌زمانی، یک تناقض ساختاری ایجاد می‌کند، بە صورتی کە رشد اقتصادی امنیتی بدون آنکە توسعە قادر باشد یا بتواند گسترش فضای سیاسی را بە ارمغان بیاورد، صورت بندی می شود. اینجاست کە فقر و حذف شوندگی نظامند از سیاست با هم گرە می خورند.

در مرکز تمام این بحث‌ها، یک پرسش بنیادی قرار دارد و آن این است کە این جوامع چگونه تعریف می‌شوند؟

در چارچوب ملت دولتهای کنونی، بلوچ‌ها و کردها اغلب به‌عنوان "اقلیت قومی" تعریف می‌شوند. اما این تعریف، بخشی از واقعیت را حذف می‌کند.


وجود ساختارهای تاریخی، زبانی و فرهنگی پیوسته که در چارچوب مرزهای دولتی تقسیم شده‌اند، در این روایت از توسعە عملا حذف می شوند.

اقلیت‌سازی، صرفاً یک توصیف جمعیتی نیست بلکەآن را بایستی شیوەای از حکمرانی دانست. در این چارچوب، مسئله سیاسی به مسئله فرهنگی یا امنیتی تقلیل داده می‌شود. نتیجه این فرایند، حذف تدریجی سیاست از خود جامعە و مردمی است کە قرار بود توسعە یابد.

در حالی که در واقعیت، این جوامع نه فقط گروه‌های فرهنگی، بلکه فضاهای اجتماعی-سیاسی زنده هستند که در طول زمان اشکال مختلفی از سازمان‌یابی را تجربه کرده‌اند.

کردستان نمونه روشنی از این روند است کە در طول یک قرن گذشتە، باوجود اشکال مختلفی از سازمان سیاسی، نظامی و مدنی کە شکل گرفتەاند، معضل اصلی آن همچنان حل‌نشده باقی مانده است.

در بلوچستان نیز، اگرچه اشکال متفاوتی از کنش سیاسی و حتی نظامی وجود داشته، اما مسئله اصلی همچنان پابرجاست، و آن نیز فقدان یک چارچوب سیاسی پایدار برای به‌رسمیت‌شناختن این جامعه به‌عنوان یک سوژه سیاسی کە بتواند پروژهای توسعە اقتصادی خود را مدیریت کند.


بە عبارتی دیگر مسئله بنیادین در بلوچستان، نه کمبود منابع است و نه صرفاً ضعف توسعه بلکە مسالە آن فقدان یک چارچوب سیاسی است که بتواند این جامعه را به‌عنوان یک کل متکثر اما منسجم به رسمیت بشناسد.


تجربه چند دهه گذشته در منطقه نشان داده است که راه‌حل‌های صرفاً امنیتی، نه تنها مسئله را حل نکرده‌اند، بلکه پیچدگی بیشتری بە آن بخشیدەاند، در واقع، هر طرح توسعه بدون مشارکت سیاسی مستقیم مردم بلوچ، به بازتولید همان شکاف‌ها منجر خواهد شد.

در این میان، یک گزاره کلیدی قابل طرح است: اگر مردم بلوچ به‌عنوان یک سوژه سیاسی به رسمیت شناخته نشود، دوبارە یا به حاشیه رانده خواهد یا به شکل‌های غیررسمی سازمان می‌یابد.

راه‌حل پایدار، نه در حذف یا کنترل این جوامع، بلکه در به‌رسمیت شناختن آن‌ها به‌عنوان واحدهای سیاسی-اجتماعی متکثر، یعنی جوامعی است که در درون خود متکثر بودە و حتی اختلاف دارند، اما در بیرون به‌عنوان یک کل منسجم با آن‌ها برخورد می‌شود.


قابل ذکر است کە در اینجا تجربه کردستان نیز اهمیت پیدا می‌کند. بدین وجە کە نشان می‌دهد بدون سیاست، هیچ راه‌حل پایداری برای مسائل ملی و مرزی وجود ندارد و بر اساس تجربە یک قرن اخیر می توان ادعا کرد کە بدون مشارکت واقعی و مستقیم مردم بلوچ، توسعه تحمیل شدە از بالا، تنها بە بازتولید قدرت مرکزی و رانتخواری منجر شدە است.

بلوچستان نیز مانند کردستان، صرفاً یک جغرافیایی نیست. بلکە یک مسالە سیاسی حل‌نشده است کە در این مناطق، توسعه، امنیت و مرز نه ابزار حل مسالە، بلکه بە بخشی از خود مسئله تبدیل شدەاند.

شاید بتوان ایدە اصلی و نهایی این نوشتار را در جملە آخر بدین شیوە بازنویسی کرد: هیچ پروژه توسعه‌ای در غیاب سیاست مستقیم مردم پایدار نمی ماند و هیچ سیاست امنیتی- کنترلی در غیاب به‌رسمیت‌شناختن خود آن جامعه، نتیجه‌ای جز بازتولید بحران در نقاب جدید بە همراە نخواهد داشت.


 

 
 
bottom of page