تلاقی نظام بینالملل و رئالیسم استراتژیک در بحران روژآوا
- Arena Website
- 4 hours ago
- 7 min read

شیلان سقزی
در عصر حاضر، نظم جهانی نه بر اساس آرمانها و ایدئولوژیهای زیباشناسانه که بر اساس محاسبات قدرت، منافع ژئوپلیتیک و هزینه-فایدههای استراتژیک شکل میگیرد. این الگو که در نظریههای واقعگرای روابط بینالملل (Realpolitik) ملموس است، مدعیان رهاییبخش و جنبشهای ملّی را در برابر ماشینهای هژمونیک جهانی قرار میدهد که هر یک با ساختار داخلی پیچیده، اولویتهای اقتصادی و امنیتی متضادی دارند. از یک سو آمریکا بهعنوان ابرقدرت تاریخی برای حفظ سلطه در نظام تکقطبی و سپس چندقطبی نرم، استراتژی حضور خود را بر پایه بازدارندگی چین و مدیریت بحرانهای منطقهای بنا نهاده است؛ و از سوی دیگر چین در گسترش ناظر بر قدرت اقتصادی و موقعیت ژئوپلیتیک خاورمیانه و اوراسیا، نوع دیگری از رقابت را شکل میدهد که برخلاف آمریکا، اولویت آن نه ایدئولوژی که ثبات و دسترسی به منابع، مسیرها و عرصههایبازار است.
ذیل سیستم جهانی کە بر اساس خطوط مبتنی بر رئالیسم و نظم ملت٠دولت تعریف شدە است، دولتهای منطقهای، سازمانهای فرودولتی و جنبشهای بدون دولت، از جمله کُردها در چهار کشور مختلف، خواه ناخواه در چارچوب بازیهای هژمونیک بزرگتر قرار میگیرند.
قدرتهای بزرگ و قدرتهای منطقهای، نه بر اساس ملاحظات اخلاقی یا ایدئولوژیک که بر اساس محاسبات منافع ملموس، قدرت سخت و نرم و تسهیل یا مهار رقبا عمل میکنند.
از این رو، انتظار آنکه یک جنبش ملّییا ایدئولوژیک مانند کُردها بتواند مستقل از ساختارهای بینالمللی و ارزشهای ژئوپلیتیک موجود، جایگاه و نفوذ پایداری بیابد، در معنای واقعی کلمه ناممکن یا احتمال آن خیلی کم است.
این واقعیت سخت و تلخ است؛ هیچ جنبش ملّی در جهان معاصر، صرفاً بهواسطهی آرمانهای اخلاقی خود موفق نشده است ساختار نظم بینالملل را دگرگون کند، مگر آنکه منافع بنیادی قدرتهای هژمونیک و بازیگران منطقهای بزرگ را بازتعریف کند.
سایهی رئالیسم بر ایدئولوژی
برای فهم تحولات مرتبط با مسالە کُرد در خاورمیانه، ناگزیر باید به منطق منافع قدرتهای جهانی و منطقهای بازگشت. این قدرتها عموماً بر پایه دو دسته انگیزه بنیادین عمل میکنند:
نخست، حفظ وضع موجود و دوم، گسترش یا تضمین منافع استراتژیک. این منافع غالباً در چارچوب اهداف کلان راهبردی، دسترسی و کنترل منابع انرژی، مسیرهای ترانزیتی و تأمین ثبات منطقهای تعریف میشوند که بهطور مستقیم با منافع داخلی و ساختارهای اقتصادی این بازیگران در پیوند هستند.
در مورد ایالات متحده آمریکا، حضور و مداخله آن در خاورمیانه بیش از آنکه مبتنی بر ترویج ارزشهای لیبرال ـ دموکراتیک باشد، بر محور کنترل منابع انرژی، مهار نفوذ رقبای راهبردی، بهویژه چین و روسیه، و حفظ و تحکیم روابط با متحدان منطقهای استوار است.
در مقابل، چین با اتخاذ رویکردی عمدتاً اقتصادی و توسعهمحور، در پی دستیابی پایدار به منابع انرژی و گسترش پروژههای کلان راهبردی نظیر ابتکار یک کمربند، یک جاده است که در چارچوب تعمیق عمق استراتژیک اوراسیا معنا مییابد.
این منطق حتی در تعاملات چین با ایران، بهعنوان یکی از بازیگران کلیدی منطقه، نیز بهروشنی قابل مشاهده است؛ جایی که همکاریهای مرتبط با مبادلات انرژی و توسعه زیرساختها، الزامات قدرتهای منطقهای را با ضرورتهای امنیت انرژی چین همسو میسازد.
قدرتهای منطقهای همچون ترکیه و عربستان سعودی نیز عمدتاً از منظر رئالیستی به تحولات منطقه مینگرند. ترکیه، با تکیه بر عضویت در ناتو و موقعیت ژئوپلیتیکی خاص خود در نقطه اتصال اروپا و خاورمیانه، میکوشد جایگاه خویش را بهعنوان یک گرهگاه راهبردی میان دو قاره بیش از پیش تثبیت و تقویت کند.
به همین دلیل از هر تغییری در مرزبندیهای اقلیمی و سیاسی منطقه هراس دارد؛ تغییراتی که میتواند مشروعیت دولت مرکزی آنکارا را زیر سؤال ببرد.
عربستان سعودی نیز که عمدتاً برای تقویت نقش رهبری جهان عربی و مهار نفوذ ایران در تلاش است، از هر گونه تغییری در نظم منطقهای که بتواند تعادل قدرت موجود را مختل کند-بهویژه از منظر انرژی و ائتلافهای امنیتی-پرهیز دارد.
این منظومه پیچیده بهروشنی نشان میدهد که در ساختار نظام بینالملل، منافع عینی و ملموس قدرت بر ملاحظات و ادعاهای ایدئولوژیکِ گروهی تقدم دارد.
هرچند در سطح آرمانی ممکن است مفاهیمی چون «ایدئولوژی چپ»، «برادری خلقها» یا «همزیستی دموکراتیک» بهعنوان بنیانهای سیاستگذاری مطرح شوند، اما در عرصه واقعیت، قدرتهای جهانی و منطقهای در مواجهه با چنین گزارههایی، اولویت را به تحکیم موقعیت ژئوپلیتیکی، کنترل منابع و مدیریت مؤلفههای قدرت سخت و نرم اختصاص میدهند.
بر همین اساس، در جهان واقعی، ایدئولوژی تنها زمانی میتواند واجد کارکرد و اثرگذاری باشد که در خدمت تقویت منافع قدرتهای بزرگ یا بلوکهای ائتلافی منطقهای قرار گیرد.
بدیهی است که این اولویتبندی ماهیتی دوسویه دارد و تمامی بازیگران، اعم از بزرگ و کوچک، از پوششها و گفتمانهای ایدئولوژیک بهعنوان ابزاری برای پیشبرد اهداف راهبردی خود بهره میگیرند.
وضعیت کُردها در موقعیت فرودولتی و وابسته
در این میان، وضعیت کُردها در چهار دولت مجزای منطقە، واجد تفاوتهای ساختاری است، با این حال، یک مؤلفه ثابت در تمامی این بسترها مشاهده میشود: کُردها همواره در موقعیتی فرودولتی و وابسته قرار داشتهاند و نه در جایگاه یک بازیگر مستقل و اثرگذار در عرصه نظام بینالملل.
در عراق، کُردهای اقلیم کُردستان عراق (باشور) در قالب یک واحد فدرال توانستهاند به سطحی از مشروعیت رسمی دست یابند، با اینهمه، این موقعیت ذاتاً متزلزل باقی مانده است.
هرچند اقلیم کردستان از حمایت ایالات متحده برخوردار بوده است، اما همچنان به روابط خود با بغداد و به ملاحظات و منافع بازیگران عمده منطقهای وابسته است و بهطور مستمر با فشارها و تهدیدهای دولت مرکزی مواجه بوده است.
در سوریه (روژآوا)، وضعیت از پیچیدگی بیشتری برخوردار است. پس از تضعیف نسبی حکومت بشار اسد و شکلگیری جنگ داخلی طولانیمدت، کُردها طی دهه گذشته موفق شدند نوعی ساختار خودمختار ایجاد کنند که با عنوان روژآوا شناخته میشد.
با این حال، در سالهای اخیر و بهویژه تا ژانویه ۲۰۲۶، تحولات ژئوپلیتیکی گستردهای در حال وقوع بوده است. بر اساس گزارشهای معتبر بینالمللی، کُردها با دولت دمشق بر سر ادغام نیروها و ساختارهای حکمرانی به توافق رسیدهاند که عملاً به پایان خودمختاری اجرایی انجامیده و روژآوا را به بخشی از دولت مرکزی تبدیل میکند.
این روند، برای نخستینبار پس از سالها بحران، ساختار کنفدرال دموکراتیک روژآوا را بهصورت رسمی به نظام سیاسی واحد دمشق نزدیک ساخته است.
این جنگ و توافق میان کُردها و دولت مرکزی موقت جولانی در سوریه را میتوان نوعی پیشدرآمد تحولات آتی این کشور تلقی کرد؛ چرا که اساساً دولت مرکزی، حتی با وجود حمایتهای بینالمللی و نقشآفرینی محوری ترکیه، هنوز بهطور کامل تثبیت نشده است و مسیر تحولات آینده و جهتگیری متغیر آنها همچنان محل انتظار و ابهام باقی میماند.
این تحول نشان میدهد که حتی تجربه نسبتاً موفق کُردها در ایجاد ساختارهای غیرمتمرکز نیز در نهایت به سمت وحدت سیاسی با دولت مرکزی سوق یافته است؛ چرا که نیروهای فرودولتی در برابر تشدید منافع بازیگران منطقهای و جهانی، توان ایستادگی پایدار ندارند.
در ایران و ترکیه نیز کُردها عمدتاً در حاشیه مرزهای سیاسی این کشورها حضور داشتهاند، اما وضعیت آنان غالباً در قالب جنبشهای سرکوبشده، ممنوع یا محدودشده تعریف شده و هیچگاه نتوانستهاند جایگاهی رسمی و اثرگذار در ساختار قدرت سیاسی بهدست آورند.
تحلیل واقعگرایانهای که از این وضعیت حاصل میشود آن است که ایدئولوژیهای چپ یا آرمانهایی چون برادری خلقها، هنگامی که در سیستمی اجرا میشوند که قدرتهای بزرگ و منطقهای اولویت را به ملاحظات ژئوپلیتیکی و منافع ملموس خود میدهند، عملاً به حاشیه رانده میشوند.
حتی در مواردی که کُردها در نقش متحدان نظامی ایالات متحده آمریکا ظاهر شدهاند، چنانکه در جریان مقابله با داعش در سالهای گذشته مشاهده شد، با تغییر معادلات کلان سیاست جهانی، این اتحاد نیز میتواند بهسادگی کنار گذاشته شود و کُردها را در وضعیتی ناپایدار و فروکاهیده قرار دهد.
در نهایت، قدرتهای جهانی و منطقهای در مواجهه با بازیگران محلیای چون کُردها، مستقل از آرمانها و گفتمانهای هویتی عمل میکنند؛ چرا که در منطق رئالیستی قدرت، توافق با دولتهای بزرگتر و حفظ ثبات کلی نظام سیاسی منطقه بر هرگونه پروژه ایدئولوژیک اولویت دارد.
پایان خودمختاری و شکست روایت ایدئولوژیک
تحولات ژانویه ۲۰۲۶ در روژآوا، پیش از هر امری، بازتابدهنده این واقعیت است که حتی ادعاهای پرقدرتی مبنی بر امکان دگرگونی ساختار سیاسی منطقه از طریق «کنفدرالیسم دموکراتیک اوجالان» یا «ایده برادری و همزیستی خلقها»، در مواجهه با سیاست قدرت و منافع هژمونیک ناگزیر دچار بازتفسیر شده و گاه بهکلی کنار گذاشته میشوند.
این گزارهها، اگرچه در سطح آرمانی واجد ظرفیتهای تاریخساز تلقی میشدند، در نهایت در چارچوب سیاستهای قدرتِ بازیگران بزرگتر محلی و جهانی رنگ باختند؛ چرا که منافع رئالیستی دولت دمشق، ملاحظات حمایتی ایالات متحده و منطق موازنه قدرت منطقهای را نمیتوان صرفاً با ایدئولوژیهای آرمانی به چالش کشید.
بر این اساس، تقلیل وضعیت کُردها، از جمله در روژآوا، به ایدئولوژی سیاسی آنان و تلقی آن بهعنوان مبنای پیروزی یا شکست، رویکردی سادهانگارانه، عاطفی و ناسازگار با منطق سخت قدرت، ژئوپلیتیک و ماهیت سیاست راهبردی است.
افزون بر این، در بخش قابل توجهی از این تحلیلها، عنصر توازن قوا بهکلی نادیده گرفته میشود و آرزوها و حسرتهای کُردها بهمثابه واقعیت میدانی به افکار عمومی کُردی عرضه میگردد؛ امری که خود موجب اختلال در فهم واقعبینانه تحولات میشود.
توافق ادغام مورخ ۳۰ ژانویه ۲۰۲۶ میان دولت سوریه و نیروهای دموکراتیک کُرد، و تعریف نقشی رسمی برای کُردها در ساختار نظامی و سیاسی دولت، بهروشنی تجلی همین منطق است.
در نتیجه این توافق، کُردها به بخشی از دولت مرکزی تبدیل شدهاند، اما ساختار مستقل پیشین خود را از دست دادهاند؛ تحولی که نه ناشی از ضعف نظری ایدئولوژی آنان، بلکه محصول عدم انطباق منافع راهبردیشان با منافع بازیگران کلان منطقهای و جهانی است.
از منظر قدرتهای بزرگ نیز، ایالات متحده آمریکا عملاً نقش راهبردی کُردها را بازتعریف کرده است؛ بهگونهای که آنان از متحدان کلیدی در نبرد با داعش، به عاملی تبدیل شدهاند که نظام بینالملل ترجیح میدهد برای حفظ ثبات کلی شمال سوریه، در چارچوب ساختار دولت دمشق ادغام شود.
این وضعیت نه بیانگر شکست نظری یک ایدئولوژی، بلکه بازتاب منطق رئالیستی و بیامان قدرت در نظام بینالملل است.
بنبست استراتژیک و راههای ممکن رهایی
پرسش محوری آن است که چرا ایدئولوژیهای کُردی، اعم از گفتمانهای چپ، ناسیونالیستی، برادری خلقها یا همزیستی دموکراتیک، نتوانستهاند نقشی تعیینکننده در صورتبندی، هدایت یا حلوفصل بحرانهای سیاسی کُردها ایفا کنند.
پاسخ این مسئله را باید در منطق ساختاری و رئالیستی قدرت جستوجو کرد. در نظام بینالملل، سیاست نه بر مبنای ارزشهای هنجاری یا آرمانهای ایدئولوژیک، بلکه بر اساس توزیع منابع، موقعیت ژئوپلیتیکی، ظرفیتهای قدرت سخت و نرم و الزامات کلان ثبات سیستمیک شکل میگیرد؛ ازاینرو، رفتار دولتها و بازیگران مسلط نیز تابع همین منطق است.
در چنین چارچوبی، وضعیت کُردها در عراق، سوریه، ایران و ترکیه قابل توضیح میشود: وابستگی ساختاری در عراق، فروکاست خودمختاری در سوریه، و حاشیهنشینی سیاسی در ایران و ترکیه، نه پیامد شکست گفتمانهای هویتی، بلکه نتیجه مستقیم ترجیح دولتهای مرکزی و قدرتهای بینالمللی به حفظ توازن نظامی، کنترل منابع حیاتی و تضمین امنیت راهبردی است که اساساً جایی برای تحقق پروژههای بازیگران غیر دولتی یا ایدئولوژیک فرودولتی باقی نمیگذارد.
بااینحال، این بنبست تحلیلی بههیچوجه به معنای محکومیت تاریخی کُردها نیست. مسئله اصلی، ضرورت بازتعریف عقلانی و نتیجهمحور استراتژی سیاسی کُردهاست.
پروژههای کُردی ناگزیرند از سطح بازنمایی صرف هویتی یا ایدئولوژیک عبور کرده و در قالب منافع ملموس و قابل ادغام در معادلات ژئوپلیتیکی منطقهای و فرامنطقهای صورتبندی شوند.
اتحاد و انسجام درونی جریانهای کُرد—از عراق تا سوریه و ایران—چنانچه بر مبنای الزامات واقعی قدرت، ظرفیت دفاعی و توان چانهزنی استراتژیک شکل نگیرد، به وحدتی نمادین و فاقد کارکرد سیاسی فروکاسته خواهد شد.
در همین راستا، اثرگذاری در سیاست بینالملل نه از مسیر تبعیت مکانیکی از قدرتهای بزرگ، بلکه از رهگذر خلق همپوشانیهای هوشمندانه منافع با بازیگران منطقهای و جهانی امکانپذیر است.
در نهایت، وضعیت کُردها مصداقی روشن از این قاعده بنیادین است که در نظم بینالمللی معاصر، قدرت، منافع و محاسبات رئالیستی عناصر تعیینکننده شکلگیری نظم سیاسیاند.
ایدئولوژی، اگرچه میتواند نقش بسیجکننده و مشروعیتبخش ایفا کند، تنها زمانی به نیرویی مؤثر بدل میشود که در چارچوب منافع قدرتهای مسلط یا ائتلافهای کارآمد منطقهای قابل جذب و بازتولید باشد. این واقعیت، هرچند ناخوشایند، اما از پایدارترین قواعد حاکم بر روابط بینالملل و ژئوپلیتیک معاصر است.








