top of page
Asset 240.png

آخرین خبرها

بیشتر بخوانید

تمیر هایمن: خوش‌بینی سیاسی اهداف جنگ علیه ایران را ناکام گذاشت

  • 5 hours ago
  • 7 min read


تنظیم: رامیار حسینی


چهار ماه پس از آغاز عملیات مشترک ایالات متحده و اسرائیل علیه ایران، یکی از مهم‌ترین ارزیابی‌های درون‌سیستمی از نتایج این جنگ از سوی تمیر هایمن (Tamir Hayman)، رئیس پیشین اداره اطلاعات نظامی اسرائیل، آمان (Aman)، و مدیر اجرایی کنونی مؤسسه مطالعات امنیت ملی اسرائیل (Institute for National Security Studies - INSS)، ارائه شده است. هایمن در گفت‌وگویی مفصل با برنامه فایرینگ لاین (Firing Line) شبکه پی‌بی‌اس (PBS)، تصویری از جنگ را ترسیم می‌کند که با بسیاری از انتظارات و اهدافی که در آغاز عملیات مطرح شده بود فاصله قابل توجهی دارد.


اهمیت سخنان تمیر هایمن تنها در جایگاه وی به‌عنوان یکی از مهم‌ترین مقام‌های سابق اطلاعاتی اسرائیل نیست. اهمیت این گفت‌وگو در آن است که برای نخستین بار یکی از چهره‌های نزدیک به ساختار امنیتی اسرائیل به‌صراحت درباره شکاف میان اهداف اعلام‌شده جنگ و نتایج واقعی آن سخن می‌گوید.

در روایت هایمن، مسئله اصلی نه ضعف نظامی آمریکا و اسرائیل و نه توانایی‌های غیرمنتظره ایران، بلکه مجموعه‌ای از برآوردهای خوش‌بینانه و تصمیمات سیاسی است که در نهایت مسیر جنگ را از اهداف اولیه خود دور کرد.

شاید مهم‌ترین جمله‌ای که در سراسر این مصاحبه تکرار می‌شود و می‌توان آن را عصاره نگاه هایمن به جنگ دانست این باشد که امید جایگزین تفکر عقلانی شد.

از نگاه او، آنچه در ماه‌های منتهی به آغاز عملیات و سپس در طول جنگ رخ داد، بیش از آنکه محصول یک محاسبه سرد و واقع‌گرایانه باشد، تحت تاثیر مجموعه‌ای از امیدها و انتظارات قرار داشت که بعداً با واقعیت‌های میدانی سازگار از آب درنیامد.

عملیات مشترک آمریکا و اسرائیل در ۲۸ فوریه ۲۰۲۶ آغاز شد. هدف رسمی این ائتلاف، که پنتاگون آن را عملیات خشم حماسی Operation Epic Fury نام‌گذاری کرد، وارد کردن ضربات سنگین به برنامه هسته‌ای ایران و کاهش توانایی‌های راهبردی جمهوری اسلامی اعلام شد.

اما چهار ماه بعد، هایمن معتقد است دو هدف اصلی جنگ یعنی سقوط ساختار سیاسی جمهوری اسلامی و نابودی برنامه هسته‌ای  بەطور کامل محقق نشدەاند.

او در این مصاحبه تاکید می‌کند که حکومت ایران از شدیدترین تهدید خارجی تاریخ معاصر خود عبور کرده و همچنان به حیات خود ادامه می‌دهد.

از نگاه هایمن، این مسئله صرفاً به معنای بقای نظام سیاسی ایران نیست، بلکه نشانه‌ای از توانایی آن برای سازگاری و بازسازی در شرایط بحران است. او معتقد است حکومت ایران پس از عبور از این مرحله حتی ممکن است در کوتاه‌مدت منسجم‌تر از گذشته نیز شده باشد.

در کنار این مسئله، برنامه هسته‌ای ایران نیز برخلاف انتظارات اولیه به‌طور کامل نابود نشده است. هایمن به باقی ماندن دانش فنی، تاسیسات زیرزمینی، سانتریفیوژهای پیشرفته و مواد غنی‌شده اشاره می‌کند و هشدار می‌دهد:

ترکیب بقای حکومت و بقای ظرفیت‌های هسته‌ای می‌تواند شرایطی خطرناک‌تر از گذشته ایجاد کند.

با این حال، یکی از جالب‌ترین بخش‌های گفت‌وگو زمانی است که مجری برنامه از او درباره برخی گزارش‌های رسانه‌ای سواال می‌کند، گزارش‌هایی که مدعی بودند اسرائیل و آمریکا بر این باور هستند که ایران در آستانه فروپاشی قرار دارد، توانایی بستن تنگه هرمز را ندارد و قادر به وارد کردن ضربات موثر به منافع آمریکا و اسرائیل نخواهد بود.


پاسخ هایمن در این بخش قابل توجه است. او این ادعاها را تایید نمی‌کند و می‌گوید هرگز چنین ارزیابی‌هایی را از منابع دست اول نشنیده است. به گفته او:

احتمال بسته شدن یا اختلال تردد در تنگه هرمز از مدت‌ها قبل در ارزیابی‌های اطلاعاتی اسرائیل وجود داشت و توانایی ایران برای حملات موشکی نیز موضوع ناشناخته‌ای نبود.

او حتی تاکید می‌کند که جمهوری اسلامی بارها درباره استفاده از این ابزارها هشدار داده بود و تجربه برخوردهای قبلی نیز نشان می‌داد که این تهدیدها نباید نادیده گرفته شوند.


این بخش از مصاحبه اهمیت زیادی دارد، زیرا نشان می‌دهد هایمن مشکل اصلی را در خطای اطلاعاتی نمی‌بیند. از نگاه او:

مسالە بیشتر به حوزه تصمیم‌گیری سیاسی مربوط می‌شود تا ارزیابی‌های اطلاعاتی. به عبارت دیگر، آنچه دچار اشکال شد نه لزوماً کیفیت اطلاعات، بلکه نحوه تفسیر آن اطلاعات و تبدیل آنها به سیاست عملی در میدان بود.

در همین نقطه است که مفهوم امید جایگزین استراتژی شد معنا پیدا می‌کند. هایمن توضیح می‌دهد که در فضای پیش از جنگ، مجموعه‌ای از عوامل باعث شکل‌گیری نوعی خوش‌بینی در میان تصمیم‌گیران شده بود.

وضعیت دشوار اقتصادی ایران، اعتراضات داخلی، کاهش مشروعیت حکومت در نگاه بخشی از جامعه و شرایط جسمانی رهبر جمهوری اسلامی همگی این تصور را تقویت می‌کردند که ساختار سیاسی ایران در موقعیتی شکننده قرار دارد.

اما میان مشاهده ضعف‌های یک نظام سیاسی و نتیجه‌گیری درباره فروپاشی قریب‌الوقوع آن فاصله زیادی وجود دارد. به نظر می‌رسد بخشی از تصمیم‌گیران این فاصله را نادیده گرفتند و همین مسئله در شکل‌گیری انتظارات غیرواقع‌بینانه نقش داشت.


در این میان، هایمن به موضوع دیگری اشاره می‌کند که شاید مهم‌ترین بخش تحلیلی مصاحبه او باشد. از نگاه وی، موفقیت آمریکا در ونزوئلا نقش مهمی در شکل‌گیری این خوش‌بینی ایفا کرده است.


او معتقد است تجربه ونزوئلا این تصور را به وجود آورد که می‌توان با ترکیبی از فشار خارجی، عملیات ویژه، فشار سیاسی و ایجاد یک آلترناتیو سیاسی، ساختار قدرت در ایران را نیز متحول کرد.


این نکته شاید مهم‌ترین جایی باشد که می‌توان از روایت هایمن فراتر رفت و پرسش‌های گسترده‌تری مطرح کرد.

زیرا مقایسه ایران و ونزوئلا از همان ابتدا با محدودیت‌های جدی روبه‌رو بود. ونزوئلا با وجود بحران اقتصادی و سیاسی عمیق، نه یک قدرت منطقه‌ای هم‌سنگ ایران محسوب می‌شد، نه شبکه‌ای از بازیگران همسو در منطقه در اختیار داشت و نه در یکی از حساس‌ترین نقاط ژئوپلیتیکی جهان قرار گرفته بود.

علاوه بر این، ساختار سیاسی جمهوری اسلامی تفاوت‌های بنیادینی با نظام سیاسی ونزوئلا دارد. در ایران، قدرت تنها بر نهادهای رسمی دولتی استوار نیست، بلکه مجموعه‌ای از نهادهای ایدئولوژیک، امنیتی و مذهبی در حفظ انسجام ساختار سیاسی نظام نقش ایفا می‌کنند.


فارغ از قضاوت ارزشی درباره این ساختار، واقعیت آن است که چنین نظامی با الگویی که در ونزوئلا وجود داشت تفاوت‌های اساسی دارد. به همین دلیل انتقال تجربه کاراکاس به تهران ممکن است از ابتدا با نوعی خطای مقایسه‌ای همراه بوده باشد.


هایمن در بخش دیگری از گفت‌وگو به وجود مجموعه‌ای از عملیات‌های ویژه اشاره می‌کند که برای مراحل بعدی جنگ طراحی شده بودند.


او تایید می‌کند که محمود احمدی‌نژاد بخشی از این سناریوها بوده است. هرچند جزئیات کامل این طرح‌ها هنوز منتشر نشدەاند، اما او می‌گوید که مجموعه‌ای از اقدامات سیاسی و امنیتی برای دوران پس از حمله در نظر گرفته شده بود.

در همین چارچوب، هایمن به طرحی اشاره می‌کند که قرار بود با مشارکت احزاب کردستانی آغاز شود. به گفته او، این طرح هرگز اجرا نشد و یکی از دلایل اصلی آن مخالفت رجب طیب اردوغان، رئیس‌جمهور ترکیه، بود.

اردوغان که سال‌هاست هرگونه تقویت ساختارهای سیاسی و نظامی کردستانی در منطقه را تهدیدی علیه امنیت ملی ترکیه می‌داند، به دونالد ترامپ هشدار دادە بود که حمایت از طرح دولت کردی با منافع آنکارا بە شدت در تضاد است.


آنچه در این بخش اهمیت دارد وابستگی بخشی از طراحی سیاسی جنگ به احزاب کردستان است که در واقع خارج از کنترل مستقیم طراحان آن قرار داشتند.

روایت هایمن نشان می‌دهد که بخشی از سناریوی پس از جنگ بر همکاری بازیگران و متغیرهایی استوار بود که تحقق آنها تضمین‌شده نبود. همین مسئله نشان می‌دهد که فاصله میان اهداف سیاسی و ابزارهای موجود از همان ابتدا قابل توجه بوده است.

اما اگر خوش‌بینی اولیه یکی از عوامل اصلی ناکامی بود، از نگاه هایمن عامل دوم به تصمیم دونالد ترامپ برای توقف عملیات بازمی‌گردد.


او معتقد است در حالی که عملیات نظامی هنوز ادامه داشت، ترامپ به این نتیجه رسید که می‌تواند از طریق مذاکرات دیپلماتیک به همان اهدافی دست یابد که قرار بود از طریق جنگ محقق شوند و اینگونە قبل از پایان کار، تغییر مسیر داد. هایمن این تصمیم را اشتباه می‌داند. او می‌گوید:

هر روزی که از توقف عملیات می‌گذشت فرصت بازسازی را در اختیار ایران قرار میداد و میتوانست فشارها را کاهش دادە و موقعیت مذاکره‌کنندگان ایرانی را تقویت می‌کند.

از نگاه او، آتش‌بس و حرکت به سمت مذاکره موجب از دست رفتن ابتکار عمل و کاهش فشار راهبردی بر تهران شده است.


با این حال، در همین نقطه می‌توان پرسشی را مطرح کرد که فراتر از روایت خود هایمن قرار می‌گیرد. آیا مشکل صرفاً توقف عملیات بود یا اینکه اختلافات سیاسی میان اعضای ائتلاف از همان ابتدا مانع دستیابی به یک نتیجه روشن شده بود؟


در واقع، روایت هایمن ناخواسته به وجود سه منطق متفاوت در میان بازیگران اصلی اشاره می‌کند. بخشی از نخبگان اسرائیلی جنگ را فرصتی برای ایجاد تغییرات عمیق در ساختار قدرت ایران می‌دیدند.


دولت آمریکا بیش از هر چیز بر مهار برنامه هسته‌ای و جلوگیری از گسترش بحران انرژی و بازار نفت متمرکز بود.

در همین حال، ترکیه بیش از آنکه به آینده حکومت ایران توجه داشته باشد، نگران پیامدهای منطقه‌ای جنگ و احتمال قدرت گیری نیروهای سیاسی کرد در ایران بود.

این تفاوت در اهداف اهمیت زیادی دارد. تاریخ نشان می‌دهد موفقیت نظامی زمانی به موفقیت سیاسی تبدیل می‌شود که بازیگران اصلی درباره وضعیت مطلوب پس از جنگ توافق نسبی داشته باشند. در غیر این صورت، حتی دستاوردهای نظامی نیز نمی‌توانند به نتیجه‌ای پایدار منجر شوند.


از این منظر، شاید مهم‌ترین ضعف عملیات در سطح تعریف اهداف سیاسی قرار داشت. اگر یک بازیگر تغییر رژیم را در ذهن داشته باشد، بازیگر دیگر تنها به دنبال محدود کردن برنامه هسته‌ای باشد و بازیگر سوم دغدغه‌های ژئوپلیتیک و مسئلە کرد را دنبال کند، رسیدن به یک راهبرد مشترک دشوار خواهد بود.


همین مسئله احتمالاً توضیح می‌دهد که چرا روایت هایمن در نهایت از یک نقد صرفاً نظامی فراتر می‌رود و به نقدی سیاسی تبدیل می‌شود.


او در ظاهر درباره توقف جنگ سخن می‌گوید، اما در لایه‌ای عمیق‌تر از شکاف میان انتظارات اولیه و واقعیت‌های موجود سخن می‌گوید، شکافی که نه با قدرت نظامی و نه با افزایش فشارها به‌تنهایی قابل حل نیست. اهمیت این مصاحبه دقیقاً در همین نقطه نهفته است.

سخنان هایمن را نمی‌توان به‌سادگی در چارچوب رقابت‌های سیاسی روزمره اسرائیل یا آمریکا قرار داد. او یکی از چهره‌های باسابقه جامعه امنیتی اسرائیل است و ارزیابی او بازتاب بخشی از بحث‌های درونی در نهادهای امنیتی این کشور محسوب می‌شود.

به همین دلیل، ارزش اصلی این گفت‌وگو نه در افشای جزئیات یک عملیات خاص، بلکه در آشکار کردن نوعی بازاندیشی درباره مفروضات اولیه جنگ است. این بازاندیشی نشان می‌دهد که حتی در میان حامیان عملیات نیز پرسش‌هایی جدی درباره مبانی سیاسی و راهبردی آن شکل گرفته است.


روایت هایمن در نهایت پرسشی بزرگ‌تر را پیش روی ناظران قرار می‌دهد: آیا جنگ علیه ایران در میدان متوقف شد یا پیش از آن در سطح اهداف سیاسی دچار بحران بود؟

هنگامی که واشنگتن، تل‌آویو و آنکارا آینده مطلوب یکسانی را برای روز پس از جنگ تصور نمی‌کنند، موفقیت نظامی نیز نمی‌تواند به‌تنهایی ضامن موفقیت سیاسی باشد.

شاید به همین دلیل است که چهار ماه پس از آغاز جنگ، آنچه بیش از هر چیز به چشم می‌آید نه تغییر موازنه منطقه‌ای، بلکه شکاف میان انتظارات اولیه و واقعیت‌های موجود استشکافی که تمیر هایمن آن را در یک جمله خلاصه می‌کند: امید جایگزین استراتژی شد.

 
 
bottom of page