جنگ چهل روزە و معمای نظم آینده در خاورمیانە
- 44 minutes ago
- 6 min read

جهان امروز شاهد یک گذار تاریخی در خاورمیانه است. جنگ جاری میان ایران و ائتلاف ایالات متحده - اسرائیل را نمیتوان صرفاً یک بحران دیگر در تاریخ پرتنش خاورمیانه دانست. این جنگ، بهجای آنکه در چارچوب الگوهای آشنا قرار گیرد، نشانهای از یک گسست ساختاری عمیق در نظم منطقهای است و نشان میدهد که ابزارهای صلح و میانجیگری سنتی ناکارآمد شدهاند و احتمالاً یکی از طرفین باید دیگری را به طور کامل حذف کند.
پیش از آغاز جنگ میان ایران و ائتلاف اسرائیل-آمریکا، طرحهایی برای ایران با هدف ادغام در نظام جهانی و هم برای اسرائیل بە منظور ادغام در جهان عرب با هدف تشکیل یک نظم جدید پیشنهاد شدە بود. اما جنگی کە از ٢٨ فوریە شروع شد، بە طور رسمی حاکی از اعلام شکست این طرحها نیز بود.
اما آنچه کە در خلال جنگ چهل روزە و نیز متعاقب شکست گفتگوهای اسلام آبادشکل گرفت، نه مدیریت یک بحران، بلکه حاکی از نشانەهایی برای تعیین تکلیف یک نظم جدید است.
جنگ بهعنوان باز تنظیم کنندەی موقعیت ژئوپولتیک
در ادبیات روابط بینالملل، چنین لحظاتی اغلب بهعنوان لحظات سیستمی (systemic moments) تعریف می شوند که در آنها، نظمها و سیستمها نه بهصورت تدریجی، بلکه از طریق شوک، جنگ و بازآرایی قدرت دگرگون میشوند. جنگ جاری را میتوان در همین چارچوب تحلیل کرد.
برای دههها، خاورمیانه تحت سیطره نوعی ثبات بیثبات قرار داشت که در آن، بازیگران منطقهای و فرامنطقهای تلاش میکردند از طریق توازن قوا، جنگهای نیابتی و مداخلات محدود، از فروپاشی کامل سیستم جلوگیری کردە و بحران بالقوە را مدیریت کنند.
این الگو، که ریشه در منطق واقعگرایی کلاسیک دارد، بر این فرض استوار بود که هیچ بازیگری قادر یا مایل به حذف کامل دیگری نیست.
به همین دلیل، حتی شدیدترین بحرانها نیز در نهایت به نوعی آتشبس یا بازگشت به وضعیت پیشین منتهی میشدند.
بە عنوان مثال می توان بە تنشهای طولانی مدت میان اسرائیل و حماس – حزب اللە اشارە کرد.
اما تداوم جنگ کنونی در ابعاد مختلف، نشان میدهد که این منطق در حال تغییر است. حملات مستقیم به زیرساختهای حیاتی، هدف قرار دادن رهبران سیاسی، چهرەهای کلیدی و گسترش دامنه درگیری به کل منطقه، همگی نشاندهنده عبور از منطق مهار به سمت منطق تعیین تکلیف هستند.
برای درک عمق این تحول، باید به تلاشهای پیشین برای تثبیت نظم منطقهای بازگشت. توافق هستهای ۲۰۱۵ (برجام) تلاشی برای ادغام محدود ایران در نظم بینالمللی و کاهش تنشها بود.
در مقابل، توافق ابراهیم نیز نمایانگر تلاش ایالات متحده برای بازطراحی منطقه از طریق ادغام اسرائیل در ساختار اقتصادی و امنیتی جهان عرب بە شمار می رفت.
این دو پروژه، اگرچه متفاوت، اما در یک نکته بنیادی مشترک بودند: هر دو تلاش میکردند بدون حل ریشهای تعارضات، نوعی ثبات عملی ایجاد کردە و بحران بالقوە را مدیریت بکنند.
اما این جنگ کە پا بە دومین ماه خود گذاشتە و در مقطع کنونی وارد عرصە جنگ اقتصادی شدە است، نشان میدهد که مدلهای ادغام و عادیسازی روابط، به نقطه شکست رسیدهاند.
نه ایران در نظم طراحیشده توسط غرب ادغام شد و نه پروژه عادیسازی نسبی روابط اسرائیل – عرب توانست یک معماری امنیتی پایدار و همیشگی ایجاد کند.
در برخی نظریەها و تحلیلهای معاصر، از جنگها بهعنوان بازتنظیم کنندە ژئوپلیتیک یاد میشود. همانگونه که جنگهای جهانی در قرن بیستم به بازتعریف نظم بینالمللی انجامیدند، جنگ ایران نیز میتواند به بازآرایی نظم خاورمیانه منجر شود.
یکی از مهمترین نشانههای این بازتنظیمی، ، تبدیل انرژی از یک کالای اقتصادی به یک ابزار ژئوپلیتیک است.
تنگه هرمز، که سالها بهعنوان یک مسیر حیاتی اما نسبتاً باثبات شناخته میشد، اکنون به یکی از اصلیترین ابزارهای فشار و تعیینکننده موازنه قدرت تبدیل شده است.
در این چارچوب، آنچه اهمیت دارد، نه صرفاً کمبود منابع، بلکه عدم قطعیت است که میتواند بازارها، دولتها و حتی ائتلافها را به سرعت دچار بیثباتی و تغییر رویکرد کند.
در نظریههای روابط بینالملل، بهویژه در آثار واقعگرایان ساختاری مانند کنت والتز، تأکید میشود که نظمهای بینالمللی زمانی تغییر میکنند که توزیع قدرت بهطور بنیادین دگرگون شود. چنین تغییراتی اغلب از طریق جنگهای بزرگ رخ میدهند.
در این نوع جنگها، سه ویژگی برجسته دیده میشوند کە شامل ابهام در اهداف نهایی، گستردگی جغرافیایی و درهمتنیدگی ابعاد نظامی با ابعاد سیاسی – اقتصادی است. هر سه ویژگی در جنگ کنونی بهوضوح قابل مشاهده است.
پس شاید بتوان جنگ ایران را یک جنگ سیستمی منطقهای دانست. جنگی که هدف آن نه صرفاً تغییر رفتار یک دولت، بلکه بازتعریف جایگاه بازیگران اصلی در سیستم و نظم منطقەای است.
بر اساس روندهای موجود، آینده خاورمیانه را میتوان در قالب چند سناریوی کلان تحلیل کرد:
نظم آمریکایی–اسرائیلی
در این سناریو، تضعیف یا فروپاشی ایران به ایجاد نظمی منجر میشود که در آن، ایالات متحده بهعنوان تضمینکننده امنیت و اسرائیل بهعنوان بازیگر ادغامشده در منطقه عمل میکنند. کشورهای خلیج فارس نیز در این چارچوب، نقش شرکای اقتصادی و امنیتی را ایفا خواهند کرد.
این سناریو، ادامه منطقی پروژه توافق ابراهیم است کە بعضی از کشورهای عربی مانند امارات بە هر قیمتی با آن موافق هستند و حتی با وجود نسل کشی در غزە (عرببودن) از سوی اسرائیل، لطمەای جدی بە آن وارد نشد.
نظم مبتنی بر مقاومت ایران
در صورتی که ایران یا با تدقیق بیشتر، سپاه پاسداران انقلاب اسلامی بتواند از جنگ عبور کند، حتی در شرایط تضعیف، ممکن است به یک قدرت منطقهای تثبیتشدهتر تبدیل شود.
در این حالت، استراتژیهای نامتقارن و کنترل گلوگاههای انرژی به ابزارهای اصلی قدرت سپاه تبدیل خواهند شد.
چنین نظمی میتواند به کاهش نفوذ ایالات متحده و تغییر موازنه به نفع بازیگران غیرغربی منجر شود. این سناریو در صورت تغییرات سیاسی و اجتماعی در داخل اسرائیل و آمریکا نیز می تواند بە نفع جمهوری اسلامی ایران و نظم جدید پیشنهادیش محتمل تر شود.
نظم چندقطبی و بیثبات
سناریوی سوم، عدم پیروزی قاطع هیچیک از طرفین و شکلگیری یک نظم چندقطبی و بیثبات است. در این وضعیت، بازیگرانی مانند چین و روسیه نقش پررنگتری ایفا خواهند کرد، اما نە لزوما برای آنکه یک نظم پایدار ایجاد کنند، زیرا حداقل روسیە از بحران تنگە هرمز می تواند در هر دو صورت، بستە یا باز بودن آن، نفع ببرد.
این سناریو، یادآور دورههایی از تاریخ اروپا پیش از جنگ جهانی اول است که در آن، اروپا بە عرصە رقابت قدرتها بدون وجود یک نظم تثبیتشده تبدیل شدە بود و در نهایت تبعات آن به بیثباتی مزمن انجامید تا اینکە در پایان جنگ جهانی دوم بە اثبات کامل رسید.
در این میان، کشورهای حاشیە خلیج فارس شاید بیش از هر بازیگر دیگری تحت تأثیر این تحولات قرار داشتە باشند.
در حالیکە پیش از این، استراتژی سنتی آنها، بر ایجاد موازنه میان ایران و ایالات متحده استوار بود، بە نظر می رسد در شرایطی که زیرساختهای حیاتی آنها هدف قرار گرفتەاند، تاکید بر چنین رویکردی چندان قابل تداوم نخواهد بود.
از همین رو، آنها اکنون با یک انتخاب استراتژیک مواجهاند. یا اینکە همگرایی کامل با نظم آمریکایی را اعلام کنند کە همانطور اخیرا دیدە می شود عربستان سعودی و امارات تا حد زیادی آمادگی نشان دادەاند یا اینکە بە فکر راەحلی مستقل از رابطە ایالات متحدە، بین خود و جمهوری اسلامی باشند.
در هر صورت، هر یک از این گزینهها پیامدهای بلندمدتی برای جایگاه آنها در نظم آینده خواهد داشت.
در کل، می توان جنگ چهل روزە ایران را بهعنوان نقطه پایان یک دوره و آغاز دورهای جدید در خاورمیانه در نظر گرفت که در آن، دیگر نمیتوان به سادگی از مفاهیمی مانند ثبات نسبی یا مدیریت بحران سخن گفت.
این جنگ نشان داده است که منطق تعارض در منطقه در حال تغییر است کە میتواند از مهار به حذف، از توازن به تعیین تکلیف، و از نظمهای شکننده به تلاش برای ایجاد یک نظم جدید ،حتی اگر بە قیمت بیثباتی گسترده در منطقەو جهان، همراه باشد.
در نهایت، شاید مهمترین پرسش این نیست که چه کسی در این جنگ پیروز می شود، بلکه این باشد که چه نوع نظمی از دل آن بیرون خواهد آمد که از توان بازتعریف نظم جدید خاورمیانه دهههای آینده برخوردار باشد.
شاید بهترین چارچوب برای فهم این وضعیت این روزها، نه در پیشبینی نتیجه، بلکه در درک ماهیت این گذار نهفته باشد.
در کنار تحلیلهای مبتنی بر توازن قوا، میتوان از منظر اندیشههای آنتونیو گرامشی نیز به این تحولات نگریست. گرامشی از مفهومی با عنوان وضعیت بینابینی (interregnum) که در آن نظم قدیم در حال فروپاشی است، اما نظم جدید هنوز تثبیت نشده است، اشارە دارد.
این روزها دقیقا خاورمیانە چنین لحظاتی را تجربە می کند و در چنین شرایطی، نهتنها بیثباتی افزایش مییابد، بلکه اشکال متنوعی از تعارض، بحران و رقابت برای تعریف نظم آینده پدیدار میشوند.
جنگ چهل روزە با ایران را میتوان دقیقاً در همین چارچوب فهم کرد. این جنگ تنها نبردی برای پیروزی فوری نیست بلکه بهعنوان صحنهای است که در آن بازیگران مختلف در تلاشاند نظم مشروع منطقە را بر یکدیگر و جامعەتحمیل کنند.











