در معماری سیاسی خامنهای، قدرت، ایدئولوژی و زبان به هم میرسند
- 1 day ago
- 6 min read

رامیار حسینی
مرگ علی خامنهای پایان زندگی طولانیترین رهبر جمهوری اسلامی بود، اما پایان پروژه سیاسی او نیست. آنچه امروز بیش از هر چیز اهمیت دارد، فهم معماری قدرتی است که طی سە دهە توانست دین، ایدئولوژی، نهادهای امنیتی، دستگاه بوروکراتیک و سیاست منطقهای را در قالب یک روایت واحد از حکومت به هم پیوند بزند.
علی خامنهای در دوران سی وهفت سالە زمامداری خود کوشید جمهوری اسلامی ایران را بر اساس الگویی از حکمرانی بازسازی کند که در آن بقای نظام بر هر ملاحظه دیگری اولویت داشتە باشد.
اما علی خامنەای نه مارکسیست بود و نه وارث سنت کمونیستی و پروژەاش کاملا ریشه در نظریه ولایت فقیه داشت، اما در زبان سیاسی خود از مفاهیمی مانند استکبار، مستضعفان، عدالت اجتماعی، سلطه جهانی و مقاومت بهره میبرد که برای پژوهشگران تاریخ اندیشه، یادآور ادبیات عدالتخواهانه و ضدامپریالیستی قرن بیستم است.
نظام او از منظر تمرکز قدرت، نقش نهادهای امنیتی، بازتولید ایدئولوژی و تقدم بقای نظام بر سایر ملاحظات، شباهتهایی با برخی نظامهای ایدئولوژیک قرن بیستم دارد.
این یادداشت تلاشی است برای بررسی این دو وجه کمتر کنار هم دیدهشده، یعنی اینکە چگونه خامنهای زبان عدالتخواهی و ضدامپریالیسم را با نظریه ولایت فقیه درآمیخت و چگونه این ترکیب، به شکلگیری معماری سیاسی ویژهای انجامید که میراث اصلی او در جمهوری اسلامی به شمار میرود.
در تاریخ سیاسی، همه رهبران قدرتمند با کاریزمای از پیش داشتە به قدرت نمیرسند. برخی، مانند ژوزف استالین، پس از مرگ بنیانگذار نظام، با این چالش روبهرو میشوند که چگونه بدون برخورداری از جایگاه نمادین رهبر پیشین، اقتدار خود را تثبیت کنند.
علی خامنهای نیز پس از درگذشت روحالله خمینی با مسالەای مشابه مواجه شد. او نه از جایگاه مذهبی خمینی برخوردار بود و نه از همان نفوذ اجتماعی کە خمینی داشت، بنابراین ناچار بود مشروعیت رهبری خود را نه بر پایه کاریزما، بلکه بر پایه نهادسازی و بازآرایی ساختار قدرت بنا کند.
از منظر ماکس وبر، اقتدار سیاسی معمولاً بر یکی از سه سرچشمه سنت، قانون یا کاریزما استوار است.
انتقال قدرت پس از مرگ رهبران کاریزماتیک، همواره یکی از دشوارترین لحظات برای نظامهای سیاسی است زیرا اقتدار شخصی بنیانگذار بهسادگی قابل انتقال نیست. رهبری خامنهای را میتوان تلاشی برای حل همین مسئله دانست.
در دوران رهبری خامنهای، سپاه پاسداران از یک نیروی صرفاً نظامی به بازیگری تعیینکننده در امنیت، اقتصاد، سیاست داخلی و سیاست منطقهای تبدیل شد.
همزمان، نهادهایی مانند شورای نگهبان، قوه قضائیه، مجلس خبرگان و مجموعهای از بنیادهای اقتصادی، بیش از پیش در چارچوب ساختاری عمل کردند که مرکز ثقل آن نهاد رهبری بود.روند نهادی شدن این الگو را میتوان در بزنگاههای مهم سه دهه گذشته مشاهده کرد.
از اعتراضات دانشجویی ۱۳۷۸ و عدم انتخاب موسوی در۱۳۸۸ بە ریاست جمهوری تا اعتراضات آبان ۱۳۹۸ و جنبش ژن ژیان ئازادی، نقش نهادهای امنیتی و نظامی در مدیریت بحرانهای داخلی پررنگتر شد.
این تحولات، فارغ از داوریهای ارزشی درباره آنها، نشان میدهد که معماری قدرت در جمهوری اسلامی بیش از پیش بر نهادهایی استوار شد که مستقیماً با نهاد رهبری پیوند داشتند.
این تمرکز قدرت، به تدریج مفهوم حفظ نظام را از یک شعار سیاسی به دکترین اصلی حکمرانی جمهوری اسلامی تبدیل کرد، همان اصلی که بر اساس آن، مشروعیت تصمیمهای سیاسی بیش از هر چیز با نسبت آنها با بقای نظام سنجیده میشد.
هانا آرنت در تحلیل حکومتهای ایدئولوژیک نشان میدهد که دوام این نظامها تنها به ابزارهای اجبار وابسته نیست، بلکه به توانایی آنها در ساختن روایتی فراگیر از جهان نیز بستگی دارد.
در این روایت تاریخ، سیاست، دشمن و حتی بحرانهای روزمره در چارچوب یک منطق ایدئولوژیک واحد تفسیر میشوند.
از این منظر، گفتمان رسمی جمهوری اسلامی در دوران خامنهای نیز بە دستگاهی مفهومی برای تفسیر رخدادهای داخلی و بینالمللی تبدیل شد که مفاهیمی چون استکبار، نفوذ، مقاومت و حفظ نظام را به عناصر ثابت روایت رسمی بدل کرد.با این همه، تفاوت میان خامنهای و استالین به همان اندازه مهم است که شباهتهایشان.
استالین اقتدار خود را از حزب کمونیست و ایدئولوژی مارکسیسم - لنینیسم میگرفت، در حالی که خامنهای مشروعیت سیاسی را در نظریه ولایت فقیه جستوجو میکرد.
اگر حزب برای استالین محور وحدت نظام بود، برای خامنهای این نقش را نهاد رهبری ایفا میکرد که بر نیروهای مسلح، سیاست خارجی، نهادهای انتصابی و بخش مهمی از ساختار سیاسی نظارت دارد.
شباهت این دو نه در آن چیزی بود که به آن باور داشتند، بلکه بیشتر در روشی بود که برای تثبیت و بازتولید قدرت برگزیدند، روشی که طی آن، دوام نظام بر دوام فرد ترجیح داده میشود و شبکهای از نهادهای وفادار، ضامن استمرار نظم سیاسی به شمار میآیند.
مفاهیمی مانند استکبار جهانی، مستضعفان، سلطه، عدالت اجتماعی، استقلال، مقاومت و دفاع از محرومان پیش از آنکه در ادبیات رسمی جمهوری اسلامی تثبیت شوند، در فضای روشنفکری دهههای ۱۳۴۰ و ۱۳۵۰ ایران و نیز در گفتمان ضد امپریالیستی جهان حضوری پررنگ داشتند.
اسلامگرایان انقلابی، از جمله نویسندگانی که بر نسل انقلاب ٥٧ تاثیر گذاشتند، این واژگان را از نو تفسیر کردند و آنها را در منظومهای دینی قرار دادند کە محور اصلی مبارزه نه طبقه کارگر، بلکه امت اسلامی و رهبری دینی بود.
آنتونیو گرامشی، نظریهپرداز مارکسیست ایتالیایی، سلطه سیاسی را وابسته به توانایی یک حکومت در ساختن هژمونی، یعنی لحظهای که زبان، ارزشها و مفاهیم یک نظام سیاسی چنان در جامعه رسوخ میکنند که به بخشی از فهم بدیهی جهان بدل میشوند، منوط می دانست.
از این منظر، جمهوری اسلامی در دوران خامنهای تنها به کنترل نهادهای سیاسی اکتفا نکرد، بلکه کوشید واژگانی چون عدالت، مقاومت، استقلال، مردم، مستضعفان و حتی آزادی را در چارچوب روایت ایدئولوژیک خود بازتعریف کند.
در واقع نزاع اصلی نە فقط درباب قدرت بلکە بر سر معنای واژهها نیز بود.این دگرگونی زبانی البته در دوران رهبری خامنهای تقویت شد اما آغاز نشد.
از دهههای ۱۳۴۰ و ۱۳۵۰، بخشی از روشنفکری دینی ایران، تحت تاثیر فضای ضداستعماری جهان سوم، ادبیات عدالتخواهانه و ضدسرمایهداری را با خوانشی اسلامی درآمیخت.
اندیشەهای کسانی مانند علی شریعتی و همچنین تاثیر اندیشههای اسلامگرایانی چون سید قطب، در شکلگیری این واژگان نقش داشتند.
خامنهای که خود با این ادبیات آشنا بود و در سالهای پیش از انقلاب ٥٧ نیز یکی از آثار سید قطب را بە زبان فارسی ترجمه کرده بود، پس از رسیدن به رهبری این زبان را برای تثبیت و استمرار یک حکومت خودکامە و تئوکراتیک به کار گرفت.
در این چارچوب، مستضعف دیگر معادل پرولتاریای مارکسیستی نبود و استکبار نیز جایگزین مفهوم امپریالیسم نشد، بلکه هر دو در یک چارچوبی الهیاتی معنا یافتند.
خامنهای از عدالت سخن میگفت، اما عدالت را نه در نفی مالکیت خصوصی یا مبارزه طبقاتی، بلکه در تحقق جامعه اسلامی و اجرای شریعت جستوجو میکرد.
از همین رو، هرچند زبان او برای بسیاری یادآور ادبیات چپ بود اما مقصد سیاسی این گفتمان تفاوتی بنیادین با پروژه مارکسیستی داشت. همین ویژگی، یکی از دلایل سوءبرداشتهایی است که در دهههای اخیر درباره جمهوری اسلامی شکل گرفته است.
بخشی از جریانهای ضد امپریالیست در غرب، به دلیل تمرکز بر تقابل جمهوری اسلامی با ایالات متحده و اسرائیل، گاه این همپوشانی زبانی را با همسویی ایدئولوژیک اشتباه گرفتهاند. در حالی که مخالفت با هژمونی آمریکا، لزوماً به معنای اشتراک در مبانی فکری نیست.
خامنهای هموارە از بسیاری از واژگان عدالتخواهانه بهره می برد و کاملا ضد مارکسیسم بود اما بخش مهمی از زبان سیاسی آن را تصرف و از نو معنا کرد و در خدمت پروژهای قرار داد که محور آن نه مبارزه طبقاتی، بلکه ولایت فقیه، هویت دینی و حفظ نظام سیاسی بود.
از این منظر، خامنهای توانست واژگان آشنای چپ ضدامپریالیست را از بستر اولیهشان جدا کند و در خدمت ساختن یک نظم ایدئولوژیک مبتنی بر اسلام سیاسی به کار بگیرد.
شاید همین امر توضیح دهد که چرا جمهوری اسلامی، با وجود دشمنی تاریخی با مارکسیسم، در بخشی از ادبیات سیاسی جهانی همچنان به عنوان نیرویی ضد امپریالیست خوانده میشود.
این همپوشانی در زبان سیاسی، گاه به این تصور انجامیده است که اشتراک در دشمن، به معنای اشتراک در اندیشه نیز هست حال آنکه زبان مشترک، الزاماً به معنای پروژه سیاسی مشترک نیست.
به همین دلیل است که بخشی از جریانهای ضد امپریالیست در غرب، جمهوری اسلامی را بیش از آنکه بر اساس ساختار قدرت داخلی آن تحلیل کنند، از دریچه تقابلش با ایالات متحده و نظم بینالمللی مینگرند.
بە هر حال مهمترین میراث سیاسی علی خامنەای، معماری سیاسیای است که در آن سه عنصر تمرکز قدرت در نهاد رهبری، بازتولید مداوم یک جهانبینی ایدئولوژیک و بهرهگیری از زبان عدالتخواهی و ضدامپریالیسم برای مشروعیتبخشی به این نظم سیاسیبه شکلی کمسابقه در هم تنیده شدند.
از این منظر، خامنهای نه استالین بود و نه وارث مارکسیسم. همانگونه که جمهوری اسلامی را نیز نمیتوان نسخهای از اتحاد جماهیر شوروی یا دیگر حکومتهای ایدئولوژیک قرن بیستم دانست.
اما مطالعه تطبیقی نشان میدهد که با وجود تفاوتهای بنیادین در مبانی فکری، میان این تجربهها شباهتهایی در شیوه سازماندهی قدرت، نقش ایدئولوژی، جایگاه نهادهای امنیتی و تلاش برای تولید یک روایت فراگیر از تاریخ و سیاست وجود دارد.











