دولت قبیلهای، مدرنیتهی قبیلهساز
- Arena Website
- Nov 29, 2025
- 14 min read

شیلان سقزی
قبیلهگرایی مدرن در ایران با پوششی از هویت ملی و دولتسازی، همچنان به بازتولید ساختارهای تبعیض و سلطه ادامه میدهد. این پدیده نه تنها وفاداری کورکورانه را تکرار میکند، بلکه مشروعیت خود را از طریق سرکوب دیگری و تحمیل هویتهای یکسویه به اتنیک و ملیتها حفظ میکند. نقد این قبیلهگرایی مدرن ایرانی، کلید گشودن راهی به سوی عدالت ملیتی و سیاسی واقعی در ایران است. این یادداشت به بررسی و نقد قبیلهگرایی مدرن در ایران میپردازد و نشان میدهد که چگونه ساختار قدرت، با بهرهگیری از پوشش هویت ملی و پروژههای دولتسازی، تبعیض و وفاداری کورکورانه را بازتولید میکند و سرکوب ملیتها را ادامه میدهد. همچنین این یادداشت پیامدهای این روند را بر عدالت ملیتی و سیاسی در روژهلات (کردستان ایران) و دیگر مناطق کشور تحلیل میکند.
در بررسی انتقادی مفهوم «قبیله»، ابتدا لازم است بدانیم که قبیله چیست؟ قبیله مفهومی است که از منظر قدرت تعریف میشود، نه ضرورتاً از منظر ساختار سنتی یا مناسبات خویشاوندی.
در عصر مدرن، قبیله نه فقط یک شکل زندگی جمعی، بلکه غالبا برچسبی است که برای تحقیر، حذف یا بیاعتبارسازی دیگری به کار میرود. به عبارت دیگر، ویژگیهای قبیلهگرایی در معنای انتقادی، عبارتاند از وابستگی کور به هویت جمعی، سرکوب تفاوتها، وفاداری بیچونوچرا به رهبر یا سنت، دشمنسازی از غیرخودی و بازتولید قدرت از طریق طرد و حذف دیگری.
اما پرسش کلیدی اینجاست که چه کسی حق دارد دیگری را «قبیله» بنامد؟ در ساختارهای مسلط سیاسی، کسانی که خود در عمل منطق قبیلهای دارند، یعنی قدرت را موروثی میکنند، صدای مخالف را خاموش میکنند و ساختارهای سلسلهمراتبی را بازتولید میکنند، اغلب همانهایی هستند که به نام «مدرنیته» یا «نظم»، به دیگران برچسب «قبیله» میزنند.
این یک وارونگی سیاسی-ایدئولوژیک است که در آن قدرت قضاوت اخلاقی و اجتماعی از سوی کسانی مصادره میشود که خود عمیقاً در قبیلهگرایی سیاسی زیست میکنند.
در نتیجه، کسی که خود ساختارهای قبیلهای را بازتولید میکند، در قدرت، رسانه، ایدئولوژی یا اپوزیسیون، صلاحیت اخلاقی برای برچسبزدن به دیگران را ندارد.
هرگاه قبیله تبدیل به ابزاری برای تحقیر ملیت، اتنیک و اقلیتها، حذف جریانهای فکری متفاوت یا پاکسازی سیاسی میشود، لازم است پرسید که این برچسب، ابزار نقد است یا خشونت نمادین؟
کدام قبیلهگرایی؟
قبیلهگرایی نوین در ایران دیگر نه بقایای سنت، بلکه چهرهی نوساختهی سلطه او سازوکاری روانسیاسی است که در آن، مرکز با فرافکنی تمام ضعفهای تاریخی و بحرانهای اخلاقی خود بر پیرامون، «قبیله» را میسازد تا خود را مدرن بنمایاند.
این قبیلهگرایی از جنس قدرت است نه اتنیک؛ یعنی میل بیمارگونهی نظم مرکزی برای بازتولید خویش از خلال تحقیر دیگری. در سطح روانکاوانه، سوژهی ایرانیِ مرکزگرا از مواجهه با بیهویتی، ناکامی و فرسودگی تاریخی خویش میگریزد و با برچسبزدن به ملتها و فرهنگهای غیرمرکزی، وهمِ یکپارچگی و مدرنیته را جایگزین واقعیت فروپاشیدهی خویش میکند.

در این معنا قبیله نه خارج از مدرنیته، بلکه محصول درونی آن است؛ همان نقطهای که قدرت برای بقا باید همزمان دشمن و قربانی بسازد. نقد رادیکال این وضعیت، نقد «قبیله در لباس مدنیت» است؛ نقد همان سازوکار سیاسی-روانی که از ترس فروپاشی خود، دیگری را میبلعد تا مرگِ خود را به تعویق بیندازد.
ناسیونالیسم ایرانی و سیاست حذف دیگری
در بررسی انتقادی رفتار گفتمانی ناسیونالیسم ایرانی، بهویژه در قرائت مرکزگرای فارسمحور، یکی از سازوکارهای همیشگی، برچسبزنی به «دیگری» با واژهی قبیله است.
در فرهنگ سیاسی ناسیونالیسم ایرانی، این واژه نه صرفاً اشارهای به یک ساختار اجتماعی مشخص، بلکه ابزاری برای تحقیر، فرودستسازی و حذف سیاسی و فرهنگی ملیتها و اتنیک ها و گروههایی است که در نظم مرکزی حل نمیشوند.اما چرا این میل به برچسبزنی وجود دارد؟
زیرا ناسیونالیسم ایرانی بر پایهی ایدهی یک ملت، یک زبان، یک تاریخ بنا و هیچ تمایلی به پذیرش کثرت فرهنگی، زبانی و تاریخی ندارد.
در این نگرش، هر گونە صدای متکثر، هر روایت بدیل و هر نوع سازمانیافتگی خارج از مرکز نه بهمثابهی یک تنوع مشروع، بلکه بهمثابهی خطر قبیلهای معرفی میشود.
این گفتمان عملاً قبیلهگراتر از همان اقوامی است که آنها را قبیله مینامد؛ ساختاری بسته، سلسلهمراتبی، پدرسالار، انحصارطلب و بهشدت مخالف هرگونه گفتوگو و تعامل آزاد دارد.
به عبارت سادهتر، در اینجا برچسب «قبیله» نوعی خشونت نمادین است. قبیله خواندن ملیتهای کُرد، بلوچ، عرب و آذری یا ترکمن، یعنی نفی خودمختاری فکری، تقلیل مبارزهی سیاسی به تعصب ملیتی و پاککردن حافظهی تاریخی یک ملت به نفع روایت رسمی.
این گفتمان نه بر پایهی مدرنیته، بلکه بر پایهی اقتدارگرایی فرهنگی و تاریخزدایی عمدی بنا شده است؛ یعنی ناسیونالیسمی که هنوز در سودای آریاییسازی، یکدستسازی و خالصسازی هویتی است، نه دموکراسی و عدالت اجتماعی.در نهایت، میل به زدن برچسب قبیله چیزی نیست جز تلاش برای مشروعیتزدایی از هر صدای غیرمرکزی و حفظ نظم نابرابر به نام وحدت ملی.
بازخوانی سیاسی-اجتماعی واژهای تحقیرشده
در گفتمان رسمی و ناسیونالیسم مسلط، قبیله معمولاً با بار منفی، یعنی گروهی عقبمانده، فاقد تمدن، بیمنطق و احساساتی به کار میرود.
اما این تصور نه یک تعریف علمی بلکه ابزار سلطه و تحقیر سیاسی است که با هدف حذف ساختارهای اجتماعی غیردولتی و خودمختار ساخته شده است.
در واقع، قبیله یک شکل تاریخی و پیچیده از سازمان اجتماعی-سیاسی است که بر اساس شبکههای خویشاوندی، همبستگی جمعی، حافظهی تاریخی مشترک و توزیع مسئولیت شکل میگیرد.
قبایل نه صرفاً بازماندگان جوامع بدوی، بلکه در بسیاری از مناطق جهان، از آفریقا تا خاورمیانه و حتی آمریکای لاتین، واحدهای مقاومت، بقا و هویتسازی در برابر دولتهای مستبد و نظم استعماری بودهاند.
در ایران، دولت مدرن همواره تلاش کرده است با سرکوب یا تحقیر واژهی قبیله، مراکز قدرت غیرمتمرکز را، بهویژه در میان ملیتهایی چون کُرد، بلوچ، عرب و لُر، در هم بشکنند. «قبیلهای بودن» بهانهای شده برای نفی مشارکت سیاسی، محدود کردن توسعه و بستن فضاهای اجتماعی.
در واقع، آنچه عقبمانده است نه خود ساختار قبیله، بلکه گفتمانی است که مدرنبودن را با مرکزیت، تکزبانی و انکار تنوع تعریف میکند.
قبیله میتواند با بازتعریف، خوانشی مدرن و حذف سویههای ارتجاعی بستر دموکراسی مشارکتی، جایی برای بازتوزیع قدرت در سطح محلی و حفظ شبکههای عدالت غیررسمی باشد.
قبیلهی مدرن ساکن پایتخت
بهواقع گفتمان ناسیونالیسم ایرانی که ملیتهای غیرفارس را به قبیلهگرایی متهم میکند، بازتابی از ساختاری قبیلهای در خود مرکز قدرت است؛ ساختاری که نه با نام «قبیله» بلکه با نقاب «وحدت ملی» و «تمامیت ارضی» عمل میکند.

تبلیغ وفاداری کورکورانه به مرکز و فرهنگ مرکز، از سوی چهرههای سیاسی تا روشنفکران ناسیونالیست، یکی از ویژگیهای بارز این قبیله مدرن است. مشروعیت حکومت نه از طریق دموکراسی مشارکتی، بلکه با سرکوب زبان، تاریخ و موجودیت دیگران تولید میشود.
بدین ترتیب ملیتها، اتنیکها و تفاوتها تهدید تلقی و هرگونه مطالبهگری با برچسب قومگرایی یا تجزیهطلبی منکوب میشود.
در این ساختار، سلسلهمراتب قدرت به شکلی نژادپرستانه بازتولید میشود؛ فارس بودن معیار انسانیت، تمدن و «ملت ایران» تلقی میشود و سایر هویتها باید در آن ادغام یا حذف شوند.
هویت ملی نه توافقی داوطلبانه بلکه تحمیلی از بالا به پایین است؛ از کتاب درسی گرفته تا صداوسیما و قوانین رسمی تحمیلی.
در چنین شرایطی، فارسبودن به یک امتیاز طبقاتی، زبانی و هویتی تبدیل میشود و جامعهی مرکزگرا، بدون نقد خود، دیگری را مسئول بحرانها میداند.
این نوع از قبیلهگرایی مدرن خطرناکتر از مدل سنتی است، زیرا خود را «پیشرفته»، «ملی» و «مدرن» جا میزند.
پس سؤال اساسی این است: چه کسی واقعاً قبیلهای رفتار میکند؟ آنکه برای حق زیستن میجنگد یا آنکه برتری خود را بر اساس حذف دیگران میسازد؟
قبیلهگرایی مدرن برپایهی حذف تفاوت، تقلیل چندگانگی به وحدت جعلی و سرکوب هر چیزی که در قالب «ملت یکپارچه» نگنجد بنا شده است.
برتری زبانی، تمرکزگرایی سیاسی، پاکسازی تاریخی و تحمیل هویت رسمی، همگی عناصر یک قبیلهی سیاسی-فرهنگیاند که خود را «ملی» مینامد و دیگری را «عقبمانده».
در واقع، ناسیونالیسم مرکزگرا قبیلهایترین رفتارها را دارد که تنها ظاهرش مدرن و رسمی است. حال اگر قرار بر شرم از قبیلهگرایی باشد، قاعدتاً حاملین این رویکرد که ملت را در انحصار خود گرفته و دیگران را همزمان «بیریشه» و «تهدید» میخوانند، پیش و بیش از همه در معرض چنین شرمی هستند.
وقتی برچسبزنندگان، خود گرفتار قبیلهاند
قبیله، در معنا و کارکرد اصلیاش، شکلی از سازمان اجتماعی و سیاسی است که در نبود دولت یا در حاشیهی دولت، وظیفهی تأمین عدالت، حمایت و نظم را بر عهده میگیرد.
قبیله ابزار بقا در برابر انکار ساختاریست، نه نشانهی عقبماندگی. اما ناسیونالیسم مرکزگرای ایرانی که خود مبتنی بر اسطورهسازی، دشمنسازی، تبعیت کور از مرکز و سرکوب تفاوتهاست، در واقع میکوشد با برچسب «قبیله» سازوکارهای هویتیِ مستقل را بیاعتبار کند.
به عبارت دیگر و در تناقضی آشکار، کسانی که دیگری را به «قبیلهگرایی» متهم میکنند، خود در ساختارهای قبیلهگرای مدرن گرفتارند.
ساختارهایی که وفاداری را نه معطوف به حق و حقیقت، بلکه معطوف به مرکز قدرت میطلبند. آنان سلسلهمراتب نژادی و زبانی ایجاد میکنند و تاریخ، زبان و حافظه جمعی دیگران را حذف یا مصادره میکنند.
این شکل از قبیلهگرایی، برخلاف قبیله سنتی، با یونیفرم اداری، لهجه رسمی، رسانههای حکومتی و شبهروشنفکران دانشگاهی، خود را موجه نشان میدهد، اما همانقدر بسته، سلسلهمراتبی، ضد تفاوت و خشونتبار است.
پس نقد قبیله، نه با هدف تحقیر، بلکه لازم است با درک پیچیدگیهایش و افشای قبیلهگراییِ مدرن در دل ساختارهای قدرت همراه باشد؛ آنجا که قبیله دیگر چادری در کوه نیست، بلکه نهاد قدرتی است که در مرکز نشسته و خود را ملت مینامد.
قبیلهگرایی در مرکز قدرت بازتولید میشود
در تعریفهای رایج انسانشناسی، جامعهشناسی و علوم سیاسی، قبیله نه صرفاً بهمعنای یک واحد سنتی یا قومی، بلکه بهمثابه شکلی از نظم اجتماعی مبتنی بر پیوندهای خونی، وفاداری بیچونوچرا، سلسلهمراتب قدرت و مشروعیتبخشی بر اساس عضویت در درون یک گروه تعریف میشود.
چنین ساختاری معمولاً در برابر دیگری قرار میگیرد و برای بقای خود نیاز به طرد، طغیان علیه تفاوت و سرکوب دارد.اما آنچه در ادبیات انتقادی اهمیت دارد،
این است که قبیلهگرایی لزوماً در حاشیههای قومی یا جغرافیایی نیست، بلکه در مرکز نیز بازتولید میشود؛ در دولت-ملتهایی که وفاداری به ملت را نه با حقوق شهروندی، بلکه با یکسانسازی، حذف دیگری و اجبار به تبعیت میسنجند.
وفاداری کورکورانه به سران حکومتی، اطاعت ایدئولوژیک از ساختار قدرت، سکوت در برابر فساد و حذف مخالف، همه نشانگر قبیلهگرایی مدرن هستند. این همان چیزی است که قبیلهی مرکز با ابزارهای دولت، رسانه و دانشگاه بازتولید میکند.
در این تعریف، قبیلهگرایی یک «سازوکار سرکوب سیاسی» است، یعنی مشروعیت را از وابستگی میگیرد نه از کارایی یا عدالت، و همزمان با تمام ابزارهای ممکن، برای حذف دیگری تلاش میکند.
آنانی که بیرون از این قبیله مدرن بایستند، بهراحتی با برچسبهایی چون «قومگرا»، «تجزیهطلب» یا «عقبمانده» حذف میشوند. پس قبیله صرفاً چادری در بیابان نیست؛ گاهی کاخی در پایتخت است که از ترس فروپاشی، از عقلانیت و تفاوت میهراسد.
قبیلهای به نام ملت؛ صورتبندی مدرن یک سازوکار سنتی
در ادبیات سیاسی انتقادی، مفهوم «قبیله» دیگر صرفاً به گروههای سنتی با ساختار خونی، جغرافیایی یا مذهبی محدود نمیشود، بلکه بهعنوان الگویی از سازمان قدرت، در اشکال مدرن نیز بازتولید میشود. با این تفاوت که قبیله مدرن زیر نقابهایی چون «هویت ملی»، «دولتسازی» و «نخبهسالاری» عمل میکند.
قبیله سنتی، وفاداری اعضا را بر اساس خویشاوندی، تاریخ مشترک یا پیوندهای جغرافیایی سازمان میداد، اما قبیله مدرن، وفاداری را از طریق ایدئولوژی ملی، زبان رسمی، تاریخسازی دولتی و تمرکز قدرت در نخبگان حکومتی بهدست میآورد.
در این ساختار، هویت ملی نه یک فضای باز برای تنوع، بلکه ابزاری برای حذف دیگریها و تبدیل آنها به «بیگانه داخلی» است.قبیله مدرن، خود را «ملی» مینامد اما مکانیزمهایش همانند قبایل سنتی است، یعنی وفاداری کورکورانه، سلسلهمراتب قدرت، سرکوب تفاوت و بازتولید مرکز/حاشیه.
از سوی دیگر، آنچه قبیله مدرن را خطرناکتر میکند«پوشش مشروعیت دموکراتیک» آن است: دولت-ملتهایی که با ابزار قانون، رسانه و آموزش رسمی، یک صدای مسلط را هژمون میکنند و هر اعتراض یا تفاوتی را با برچسبهایی چون تجزیهطلبی، قومگرایی یا ضدیت با منافع ملی بیاعتبار میسازند.
در نتیجه، قبیله مدرن در کاست نخبگان، در دستگاههای امنیتی و در سیستم آموزشی بازتولید میشود. دیگر نیازی به سنگ و نیزه نیست، کافیست رسانه ملی و کتاب درسی برای حذف دیگری بسیج شوند. این همان «قبیلهگرایی پیشرفته» است که بهنام وحدت، تمامیتخواهی را میفروشد.
قبیلهگرایی؛ ساختار قدرت نه ویژگی اقلیت
در ادبیات سیاسی انتقادی، مفهوم «قبیله» نباید صرفاً به عنوان یک گروه قومی، مذهبی یا جغرافیایی تعریف شود. قبیله پیش از آنکه یک هویت اقلیتمحور باشد، یک ساختار رفتاری و سیاسی است که در هر سطح از جامعه، از دولت تا دانشگاه و رسانه، میتواند بازتولید شود.
قبیلهگرایی یک الگوی قدرت است مبتنی بر وفاداری کور، اطاعت از رهبر یا نخبگان دستنشانده، حذف صدای مخالف و مشروعیتبخشی به قدرت از طریق عضویت و نه شایستگی. این ساختار نه تنها در گروههای بهحاشیهراندهشده، بلکه در درون ساختارهای مرکزی دولت- ملت نیز وجود دارد.
وقتی که ناسیونالیسم دولتی زبان رسمی، تاریخ مسلط و رسانه دولتی را بهعنوان تنها منابع روایت مشروع معرفی میکند، همان منطق قبیلهای سنتی در لباس مدرن بازتولید میشود.
وفاداری به پرچم، رهبر، زبان و تاریخ مسلط، گاه همان اندازه غیرانتقادی و سرکوبگر است که وفاداری قبیلهای سنتی به رئیس یا شیخ.
بنابراین لازم است این برچسب را از سر اقلیتها برداشت و به رفتارهای قبیلهای در مرکز قدرت توجه کرد؛ جاییکه حذف دیگری، پرستش خودیها و اطاعت کورکورانه بهنام «وحدت ملی» توجیه میشود.
در نهایت، قبیلهگرایی یک سازوکار سیاسی برای حفظ انحصار قدرت است نه خصوصیت ذاتی ملیتها یا مذاهب.
ملتسازی از راه حذف دیگری
تاریخ سیاسی ایران معاصر را نمیتوان فهمید مگر با نگاهی انتقادی به پروژه ملتسازیای که بر پایهی تمرکز قدرت، حذف تفاوتها و سلطه فرهنگی فارسمحور شکل گرفته است.
در این فرآیند، ناسیونالیسم ایرانی-بهویژه از دوران پهلوی به بعد- نه ابزاری برای همزیستی بلکه پروژهای برای یکدستسازی اجباری و مهندسی هویت بوده است.
در این چارچوب، «ملت مدرن» نه بر پایه تنوع بلکه بر پایه زبان فارسی، تاریخ شاهمحور، دین رسمی و جغرافیای متمرکزشدهی تهرانمحور تعریف شده است.
هر مقولەای خارج از این چارچوب-از زبانهای غیرفارسی گرفته تا روایتهای بومی و تاریخی دیگر ملیتها-یا نادیده گرفته شده یا به عنوان «تهدید» امنیت ملی سرکوب شده است.
ناسیونالیسم ایرانی در خدمت سلطه مرکز عمل کرده و ملیتهایی چون کُردها، بلوچها، عربها، ترکها و... را از مشارکت برابر در قدرت، اقتصاد و فرهنگ محروم کرده است. این سیاست بهجای آنکه پُل بزند، دیوار کشیده و هویتهای غیرفارسی را به «دیگری داخلی» تبدیل کرده است.
از سوی دیگر تمرکزگرایی در ساختار سیاسی نیز ابزار تکمیل این پروژه بوده است: تمام مسیرها به مرکز ختم میشود، همه تصمیمها از بالا میآید و ملت بهجای آنکه یک فرایند اجتماعی باشد، تبدیل به یک فرمان از بالا شده است.
درنتیجه، ملتسازی در ایران به جای آنکه متکثر، مشارکتی و دموکراتیک باشد، به پروژهای تمامیتخواه و حذفگرا بدل شده است؛ پروژهای که هنوز نیز مقاومت در برابر تنوع را با برچسب «تجزیهطلبی» پاسخ میدهد و سیاست را در خدمت سرکوب تفاوت بهکار میگیرد.
قبیلهگرایی در لباس مدرنیتهی ایرانی
نقد قبیلهگرایی مدرن نشان میدهد که ویژگیهای بنیادین قبیلههای سنتی، مانند وفاداری کورکورانه، سرکوب مخالفان و بازتولید سلسلهمراتب قدرت، در چارچوب دولتهای مدرن و هویتهای ملی نه تنها برچیده نشدهاند، بلکه با پوششی مدرن و ایدئولوژیک بازتولید شدهاند.
دولتهای ملی به جای رهایی از سازوکارهای قبیلهای، آنها را در ساختارهای سیاسی و اداری نهادینه کردهاند؛ وفاداری به «ملت» و «دولت» جایگزین وفاداری به قبیله شده، اما همان منطق اختصاص منابع، مشروعیت بخشی به قدرت و سرکوب منتقدان ادامه یافته است.
نخبهسالاری و تمرکز قدرت که در قبیلهها به صورت مستقیم و آشکار بود، اکنون در لباس دولتسازی و ملتسازی پنهان میشود.
این قبیلهگرایی مدرن، مشروعیت قدرت را بر پایه انحصار هویت ملی و حذف دیگران استوار میکند و با توسل به ناسیونالیسم و ساختارهای امنیتی، فضای سرکوب و کنترل را گسترش میدهد. درنتیجه، ساختارهای سیاسی معاصر ما نه تنها با قبیلهگرایی سنتی قطع رابطه نکردهاند، بلکه آن را به شکلی پیچیدهتر و پنهانتر در قالب هویتهای ملی و دولت مدرن بازتولید کردهاند.
این بازتولید مانع تحقق دموکراسی، تنوعپذیری و عدالت اجتماعی است و به نوبه خود خودزنی سیستم سیاسی و فرهنگی محسوب میشود.
سیاستهای ناسیونالیستی و بازتولید قبیلهگرایی
سیاستهای آموزشی، زبان رسمی و حقوق نادیده گرفته شدهی ملیتها در ایران نمونههای عینی و روشن از نحوه بازتولید قبیلهگرایی مدرن هستند که به نام «ملتسازی» اجرا میشوند. این سیاستها عملاً به حذف و سرکوب هویت ملیتها منجر شدهاند.
از طریق نظام آموزشی یکزبانه و متمرکز، زبان و فرهنگ اکثریت فارس بهعنوان هویت ملی قالب شده و زبانها و فرهنگهای ملیتها به حاشیه رانده میشوند. این فشار نه تنها حق بنیادین فرهنگی را نادیده میگیرد، بلکه احساس بیگانگی و تبعیض را در میان ملیتها تقویت میکند.
در حوزه حقوق ملیتها نیز با قوانین و مقررات محدودکننده، امکان ابراز هویت و مشارکت سیاسی و فرهنگی آنها به شدت محدود شده است.
برچسبزنیهای سیاسی و امنیتی، به ویژه علیه کُردها، راه را برای سرکوب سیاسی و اجتماعی و ملیتاریزهکردن روژهلات باز کرده و از این طریق، بازتولید ساختارهای قبیلهگرایی مدرن را تسهیل میکند.
در این چارچوب، «قبیله» بهعنوان برچسبی تحقیرآمیز علیه ملیتها به کار میرود، در حالی که سازوکارهای مشابه قبیلهگرایی در سطح کلان و در دل ساختارهای دولت مرکزی وجود دارد و مشروعیت آن را تضمین میکند.
این سیاستها نشاندهنده ناتوانی و مقاومت دولت مرکزی در مواجهه با تنوع هویتی و فرهنگی است و به بازتولید بحرانهای اجتماعی و سیاسی دامن میزند.
نقابی برای سلطه و ابزار تبعیض قبیلهای
در بسیاری از نظامهای سیاسی، به ویژه در ایران، مکانیسم مشروعیتبخشی به قدرت از طریق ساختارهای مدرن و ملی شکل میگیرد؛ اما این پوششِ مدرن و ملی صرفاً نقابی است که سلطه تاریخی و ساختاری را پنهان میکند.
دولت مرکزی ایران با شعار ملت واحد و هویت ملی یکپارچه عمل میکند. در واقع منطق حکومت بر اساس قبیله است. وفاداری کورکورانه سرکوب دیگران و بازتولید سلسلهمراتب قدرت محور این سیاستها بودە و واژه قبیله به ابزاری برای تبعیض و حذف گروههای اتنیکی ای تبدیل شده است که هویتی متفاوت دارند و با برچسب قبیلە گرایی طرد میشوند.
این برچسبزنی، نه تنها تلاشی برای توجیه نابرابریهاست بلکه راهی برای مشروعیتبخشی به سرکوب و به حاشیهراندن آنهاست.
به این ترتیب، «ملیگرایی» و «دولت مدرن» به جای تحقق برابری و عدالت، تبدیل به مکانیسمی برای تداوم قبیلهگرایی مدرن شدهاند؛ قبیلهای که به بهانه مدرنیته و وطنپرستی، سلطه گروه خاصی را بر سایر گروهها تحمیل میکند و تضادهای اجتماعی را عمیقتر میسازد.
این پوشش ایدئولوژیک، مشروعیت خود را از بازتولید نابرابری و تبعیض میگیرد و مانع از تغییر واقعی ساختارهای قدرت میشود.
در انتها میتوان گفت قبیلهگرایی در ایران مدرن نه صرفاً یک پدیده سنتی بلکه سازوکاری سیاسی و ساختاری است که از طریق هویت ملی و دستگاه دولت مشروعیت مییابد.
اصلاح این وضعیت تنها از طریق خودکاوی سیاسی و پذیرش تنوع هویتی ممکن است، تا مسیر تازهای برای برقراری عدالت ملیتها و دموکراسی در ایران گشوده شود.
فرافکنی قبیلهگرایی مدرن
میتوان گفت برچسب «قبیلهای» علیه کُردها، انعکاسی از بحران هویت در میان مدعیان ملیگرایی ایرانی است. به عبارت دیگر، برچسبزنی «قبیلهای» علیه کُردها نمود آشکار فقدان خودآگاهی در میان قبیلهگرایی مدرن ایرانی است.
این عمل نمایانگر آن است که مدعیان ملیگرایی و تمدن مدرن، خود گرفتار همان مکانیزمهای واپسگرایانه وفاداری کورکورانه، سرکوب ملیتها و بازتولید سلسلهمراتب قدرتاند.
در واقع، این برچسبزنی باید به خودِ برچسبزنندگان بازگردد، چرا که آنها در دام یک قبیلهگرایی مدرن گرفتار شدهاند که برخلاف ادعاهایشان، تفاوتها را نمیپذیرد و با ابزارهای تبعیض و سرکوب بر حفظ سلطه خود اصرار میورزد. این رفتار نه تنها نشاندهنده ضعف در فهم تاریخ و سیاست واقعی ایران است، بلکه نشان میدهد که پروژه ملیگرایی غالب بر پایه انکار هویتهای متنوع و تقویت هژمونی گروهی بنا شده است.
بنابراین، فرافکنی برچسب «قبیلهای» به کُردها، در حقیقت بازتاب بحران هویتی است که در درون خود نظام سیاسی-اجتماعی حاکم وجود دارد؛ بحرانی که بدون مواجهه جدی با آن به هیچ وجه امکان تحول واقعی و دموکراتیزه شدن جامعه فراهم نخواهد شد.
قبیلهگرایی مدرن ایرانی بهمثابه مکانیسم تطهیر مرکز از توحش
در نظام روانسیاسی ایران و در نمونههای عینی مانند آسیبهای جهانشمول اجتماعی، قبیلهگرایی استراتژی تطهیر مرکز است؛ سازوکار دفاعی دولت و اپوزیسیون برای پاکسازی خویش از وحشیگری ذاتی قدرت.
هنگامی که پدیدههایی چون زنکشی، کودکهمسری، خودسوزی یا خشونت خانوادگی رخ میدهد، بهجای مواجهه با ریشههای ساختاری و تاریخی آن در اقتصاد سیاسی مردسالار و نظم پدرسالار-شیعی، این خشونت به پیرامون فرافکنی میشود؛ «اینها قبیلهاند، عقبماندهاند، دیگراناند».
در اینجا مرکز، در مقام سوژهی بیمار، از دیدن چهرهی واقعی خود میگریزد؛ چهرهای که سرکوب و مالکیت را نه در قبیله بلکه در پیکرهی مدرن خود پنهان کرده است.
از منظر روانکاوانه، این سازوکار همان «فرافکنی فرویدی» قدرت است؛ مرکز از ترس مواجهه با میل سرکوبگر و خشونتورز خود، آن را بر دیگری میافکند تا خود را اخلاقی و متمدن بنمایاند.
در سطح فلسفی، این همان منطق «استثنای دائمی» است که قدرت، قربانی را میسازد تا مرز انسان/غیرانسان، مدرن/قبیلهای را حفظ کند.
اما حقیقت این است که قبیلهگرایی مدرن ایرانی نه در حاشیه، بلکه در خود مرکز زاده میشود؛ جایی که سوژهی ایرانی، از طبقهی حاکم تا روشنفکر اپوزیسیون، سعی میکند با نفرت از دیگری زخم خود را بپوشاند.
آنچه بهظاهر نقد قبیله است، در واقع تکرار و تئوریزهکردن همان وحشیگری است که میخواهد از آن بگریزد.
شرم سیاسی و خودکاوی؛ پیششرط شکست قبیلهگرایی مدرن
قبیلهگرایی مدرن در ایران نه تنها یک بحران سیاسی بلکه بحرانی اخلاقی است که ریشه در ناتوانی گروههای مسلط در مواجهه با خود دارد.
تا زمانی که قدرتمداران و نخبگان سیاسی از شرم سیاسی و خودکاوی عمیق درباره سازوکارهای سلطه و بازتولید نابرابریها اجتناب کنند، اصلاح واقعی ممکن نخواهد بود.
این قبیلهگرایی مدرن که تحت لوای هویت ملی و دولتسازی پوشانده شده، همچنان وفاداری کورکورانه، سرکوب ملیتها و بازتولید سلسلهمراتب قدرت را مشروع میسازد و از پذیرش تفاوت و همبستگی سیاسی عاجز است.
بنابراین، گذر از این چرخه مخرب نیازمند بازنگری بنیادی در فهم هویت سیاسی است؛ هویتی که بر عدالت، برابری و همبستگی اجتماعی مبتنی باشد و نه بر انحصار قدرت و حذف دیگریها.
بدون این شرم سیاسی و خودکاوی، قبیلهگرایی مدرن همچنان ادامه خواهد یافت و مانع اصلی تحقق دموکراسی واقعی و عدالت اجتماعی در ایران باقی خواهد ماند. بازسازی هویت سیاسی جز با پذیرش این ضرورت اخلاقی و سیاسی امکانپذیر نیست.
از قبیلهگرایی مدرن تا عدالت ملیتی
نگاه الهامبخش به نقد قبیلهگرایی مدرن ایرانی، فراتر از صرف رد یک ساختار کهنه، فرصتی طلایی برای بازسازی عدالت ملیتی و سیاسی در ایران و به ویژه روژهلات فراهم میکند.
قبیلهگرایی مدرن، با ظاهری ملی و مدرن، همچنان به بازتولید تبعیض، انحصار قدرت و محرومیت ملیتها ادامه میدهد و ساختارهای سیاسی را به ابزار سرکوب دیگران بدل میکند.
نقد این رویکرد، تنها یک انتقاد نظری نیست بلکه مسیر عملی برای شکستن چرخه سرکوب و بازتولید هویتهای تحمیلی است؛ مسیری که میتواند فضا را برای گفتوگوی برابر، شناسایی حقوق ملیتها و تأمین عدالت واقعی باز کند.
بنابراین، نقد مذکور باید الهامبخش طرحهایی باشد که به جای تقویت نفرت و جداسازی، بر همبستگی و عدالت اجتماعی تأکید کنند؛ سیاستهایی که از انحصار قدرت رهایی یابند و هویتهای متنوع ایران را به رسمیت بشناسند و ارج نهند.
بدون این نگاه انتقادی و اصلاحی، هرگونه تلاشی برای عدالت ملیتی در روژهلات و ایران محکوم به شکست است و قبیلهگرایی مدرن همچنان به عنوان مانعی بزرگ بر سر راه تحقق حقوق سیاسی و انسانی باقی میماند.
در انتها میتوان گفت قبیلهگرایی در ایران مدرن نه صرفاً یک پدیده سنتی بلکه سازوکاری سیاسی و ساختاری است که از طریق هویت ملی و دستگاه دولت مشروعیت مییابد. اصلاح این وضعیت تنها از طریق خودکاوی سیاسی و پذیرش تنوع هویتی ممکن است، بلکه مسیر تازهای برای برقراری عدالت ملیتها و دموکراسی در ایران گشوده شود.










