دگرگونی پرسشهای بنیادین سیاست و دگردیسی منطق وحدت سیاسی
- Arena Website
- 8 hours ago
- 7 min read

نصرالله لشنی
لئو اشتراوس در تبیین جوهر فلسفه سیاسی تأکید میکند که جهتگیری اندیشه نه با پاسخها، بلکه با ماهیت پرسشها تعین مییابد، زیرا این پرسشها هستند که افق امکان اندیشیدن و عمل سیاسی را تعیین میکنند. از این منظر، سیاست را نمیتوان صرفاً مجموعهای از کنشها یا تعارضهای مقطعی دانست، بلکه باید آن را نظمی مفهومی فهم کرد که بر پرسشهای بنیادین استوار است؛ پرسشهایی که تعیین میکنند منازعه حول چه چیزی سازمان مییابد، قدرت چگونه مشروعیت مییابد و وحدت سیاسی چگونه ممکن میشود.
در پارادایم کلاسیک و پیشامدرن، سیاست عمدتاً حول دو پرسش صورتبندی شده است: «با چه کسی مبارزه میکنم؟»، و «چه کسی باید حکومت کند؟ اما سیاست مدرن، در پرتو تجربه تاریخی خشونت، انقلاب، شکست الگوهای شخصمحور و بازتولید اقتدارگرایی، این دو پرسش را ناکافی یافته و آنها را با دو پرسش غایتشناختی و روششناختی جایگزین کرده است: «برای چه چیزی مبارزه میکنم؟»، و «چگونه باید حکومت کرد؟»
این جابهجایی، بیانگر گذار از سیاستی هویتی–وجودی به سیاستی نهادی–رویهای است که پیامد مستقیم آن، دگرگونی بنیادین در مفهوم وحدت سیاسی است.
سیاست کلاسیک: منطق تقابل وجودی و فاعلیت قدرت
در اندیشهی کلاسیک، سیاست مستقیماً با تمایزگذاری میان اشخاص، گروهها و فضایل پیوند دارد. ارسطو در کتاب سوم سیاست، پرسش «چه کسی باید حکومت کند؟» را محور تحلیل خود قرار میدهد و اشکال حکمرانی را بر اساس ویژگی فاعلان قدرت (واحد، اندک یا کثیر) دستهبندی میکند.
در این چارچوب، مسئلهی اصلی سیاست، شایستگی یا عدم شایستگی فاعلان قدرت است، نه ساختارهای مهارکنندهی قدرت.
این منطق در سدههای نخستین مدرنیته نیز تداوم مییابد. هابز سیاست را پاسخی به وضعیت جنگ همگان علیه همگان میداند و راهحل را در تمرکز اقتدار در دست مرجعی یگانه، لویاتان، میجوید.
در اینجا نیز پرسش محوری همچنان چه کسی اقتدار نهایی را در اختیار دارد؟ است.
این صورتبندی در قرن بیستم، در نظریهی کارل اشمیت به رادیکالترین شکل خود میرسد. اشمیت جوهر امر سیاسی را در تمایز وجودی دوست/دشمن میداند و سیاست را عرصهی امکان حذف فیزیکی یا نمادین «دیگری خصمانه» تعریف میکند.
در این منطق سیاست، ذاتاً ستیزهجویانه و حذفمحور است؛ وحدت سیاسی، وحدتی سلبی و جنگی است که تنها در سایهی تهدید دشمن دوام میآورد؛ و اختلاف درونی، نه امری مشروع، بلکه تهدیدی علیه موجودیت جمع تلقی میشود.
بحران سیاست فاعلمحور: نقد پوپری و تجربهی تاریخی
تجربه انقلابهای مدرن نشان داد که پاسخ به پرسش «چه کسی باید حکومت کند؟» بدون پاسخ همزمان به پرسش «چگونه باید حکومت کرد؟» نهتنها آزادی نمیآورد، بلکه اغلب به بازتولید استبداد منجر میشود.
این همان نقطهای است که کارل پوپر آن را خطای بنیادی سنت سیاسی میداند. پوپر در جامعهی باز و دشمنانش استدلال میکند که پرسش از «بهترین حاکم» ذاتاً پارادوکسیکال است؛ زیرا حتی اگر پاسخ آن «بهترینها» یا «مردم» باشد، باز هم راه برای تمرکز قدرت و سوءاستفاده گشوده میشود.
از نظر او، پرسش درست این نیست که چه کسی حکومت کند، بلکه این است که: چگونه میتوان نهادهای سیاسی را چنان سازمان داد که حتی حاکمان بد یا نالایق نتوانند آسیب زیادی وارد کنند؟
این چرخش، سیاست را از اخلاق شخصی حاکمان به منطق نهادی و سازوکارهای مهار قدرت منتقل میکند و یکی از ستونهای اصلی سیاست مدرن را شکل میدهد.
سیاست مدرن: غایت، قاعدهمندی و نهاد
پرسش برای چه چیزی مبارزه میکنم؟ سیاست را از فاعل به غایت منتقل میکند. در این افق، مبارزهی سیاسی برای تحقق ارزشها و اهدافی صورت میگیرد که به اشخاص یا گروههای خاص تقلیلپذیر نیستند؛ مثل آزادی، عدالت رویهای، کرامت انسانی، برابری حقوقی و …
مبتنی بر این پرسش، سیاست عرصهی توافق عقلانی بر اصولی است که بتوانند همزیستی دیدگاههای متکثر را ممکن سازند، بیآنکه یکی بر دیگری سلطه یابد. در این معنا، سیاست نه تحقق خیر اعلی، بلکه تأسیس چارچوبی منصفانه برای حل اختلاف است.
همزمان، پرسش «چگونه باید حکومت کرد؟» سیاست را به قلمرو حکمرانی، قانون اساسی و طراحی نهادها میکشاند.
جیووانی سارتوری این تحول را گذار از سیاست قدرت به سیاست قواعد مینامد؛ جایی که قدرت باید پاسخگو باشد (Accountability)، محدود باشد (Limitation)، و ابطالپذیر باشد (Reversibility). در این چارچوب، حکومت نه غنیمت یا میراث، بلکه فرایندی نهادمند و قابل اصلاح است.
دگردیسی منطق تولید وحدت سیاسی
تحول در پرسشهای بنیادین سیاست، نهتنها تعریف وحدت سیاسی، بلکه منطق تولید آن را بهطور ریشهای دگرگون کرده است.
در سیاست کلاسیک و انقلابیِ سدههای گذشته، وحدت عمدتاً بر پایهی دو محور شکل میگرفت: پاسخ مشترک به این پرسش که «با چه کسی مبارزه میکنیم؟» و توافق، ولو موقت، بر اینکه «چه کسی باید حکومت کند».
در این چارچوب، وحدت سیاسی بیش از آنکه بر اشتراک در افق آینده استوار باشد، بر همزمانی در ستیز یا همپوشانی در نفی یک دشمن مشترک بنا میشد.
اما تجربهی تاریخی مدرن نشان داده است که چنین وحدتی ذاتاً شکننده و ناپایدار است. وحدتی که بر نفی دیگری یا بر تعلیق اختلافات در سایهی دشمن بیرونی شکل میگیرد، با حذف یا تضعیف آن دشمن، بهسرعت فرو میپاشد یا به منازعهی درونی بدل میشود.
به همین دلیل، فرمول کلاسیک «شمنِ دشمنِ من، دوستِ من است دیگر قادر به تولید وحدت سیاسی پایدار نیست؛ زیرا اشتراک در نفی، لزوماً به اشتراک در غایت و قاعده نمیانجامد.
وحدتهای مبتنی بر ترس، بسیج دائمی و دشمنسازی، تنها تا زمانی دوام میآورند که وضعیت اضطرار بازتولید شود و بهمحض کاهش تهدید بیرونی، یا دچار فروپاشی میشوند یا برای حفظ انسجام ظاهری، به سرکوب اختلافات درونی روی میآورند.
از این منظر، مسئله صرفاً اخلاقی یا انسانی نیست، بلکه ساختاری است. وحدتی است که بر پرسش «با چه کسی میجنگیم؟» بنا شده است کە در نتیجە ناگزیر برای بقای خود به تداوم جنگ، واقعی یا نمادین، نیاز دارد.
در سیاست معاصر، منطق وحدت بهتدریج از «دشمن مشترک» و «رهبر مشترک» فاصله گرفته و به سوی پاسخهای مشترک به دو پرسش دیگر «برای چه چیزی مبارزه میکنیم؟» «چگونه باید حکومت کرد؟» حرکت کرده است.
در این افق، وحدت سیاسی نه بر اساس همسانی هویتی یا اشتراک در نفرت، بلکه بر پایهی توافق حداقلی بر اهداف و قواعد شکل میگیرد.
نیروهای سیاسی ممکن است در ارزشهای نهایی، تفسیر عدالت یا اولویتهای اقتصادی اختلاف داشته باشند، اما تا زمانی که بر سر غایتهای کلی (مانند آزادیهای بنیادین، برابری حقوقی، نفی خودکامگی) و قواعد حکمرانی (قانون اساسی، تفکیک قوا، استقلال نهادهای داوری، حقوق اقلیتها و سازوکارهای پاسخگویی) توافق داشته باشند، امکان وحدت سیاسی پایدار میان آنها وجود دارد.
در این معنا، وحدت سیاسی مدرن برآمده از پاسخ مشترک است، نه دشمن مشترک. مشروعیت این وحدت نه از هویت بازیگران یا نقش تاریخی آنان، بلکه از تعهد آنان به قواعد بازی سیاسی و پذیرش امکان شکست، اصلاح و بازگشتپذیری قدرت ناشی میشود.
این همان افقی است که یورگن هابرماس از آن بهمثابهی وحدت مبتنی بر عقلانیت ارتباطی و توافق رویهای یاد میکند؛ وحدتی که اختلاف را نه تهدید، بلکه جزء لاینفک سیاست میداند.
از منظر نظری و استراتژیک، پیامد این دگردیسی تعیینکننده است. جنبشها و ائتلافهایی که همچنان وحدت خود را حول پرسش «چه کسی باید حکومت کند» یا «با چه کسی باید جنگید» سازمان میدهند، حتی در صورت پیروزی، با زوال دشمن یا تغییر توازن قدرت، سرمایهی وحدتبخش خود را از دست میدهند و در معرض فروپاشی، انشعاب یا بازتولید اقتدارگرایی قرار میگیرند.
در مقابل، نیروهایی که از ابتدا وحدت خود را بر پاسخ به دو پرسش «برای چه مبارزه میکنیم» و «چگونه باید حکومت کرد» بنا میکنند، قادرند از مرحلهی بسیج سلبی عبور کرده و به مرحلهی حکمرانی نهادی وارد شوند که در آن، اختلاف نه نشانهی شکست، بلکه نشانهی زنده بودن سیاست است.
بنبست سیاست در غیاب دگردیسی پرسشها
آنچه تاکنون بهمثابه دگردیسی پرسشهای بنیادین سیاست تحلیل شد، صرفاً توصیفی از یک تحول نظری در اندیشهی سیاسی غرب نیست، بلکه معیاری انتقادی برای سنجش وضعیت جوامعی است که هنوز در آستانهی این تحول متوقف ماندهاند.
یکی از ویژگیهای جوامع توسعهنیافته یا نامتوازن، از جمله ایران، آن است که بخش بزرگی از روشنفکران، فعالان سیاسی و حتی نیروهای بهظاهر مدرن آنها، همچنان بهلحاظ فکری درگیر دریافتهای کلاسیک، شخصمحور و هویتی از سیاستاند که جهان مدرن دهههاست آنها را پشت سر گذاشته است.
در چنین وضعیتی، فعالیت سیاسی همچنان حول پرسشهایی سازمان مییابد که در سیاست مدرن اساساً برافتاده یا به حاشیه رانده شدهاند: «چه کسی باید حکومت کند؟ «کدام نیروی تاریخی یا نجاتبخش باید قدرت را در دست بگیرد؟ و «کدام دشمن باید حذف شود تا جامعه نجات یابد؟»
اصرار بر این پرسشها، بهویژه از سوی روشنفکران و نخبگان سیاسی، تصادفی نیست. این اصرار نشانهی نوعی عقبماندگی مفهومی است؛ ناتوانی در درک این واقعیت که مسئلهی اصلی سیاست مدرن، نه جابهجایی اشخاص و نمادها، بلکه طراحی قواعدی است که هر شخصی را ــ فارغ از نیت و هویت ــ مهار کند.
از همین روست که پس از بیش از یک قرن مبارزهی سیاسی، انقلاب، اصلاحطلبی، شورش و سرکوب، جامعهی ایران هنوز به ابتداییترین حقوق فردی و اجتماعی دست نیافته و همچنان در چرخهی معیوب «جابهجایی شاه و شیخ» گرفتار مانده است که در آن، قدرت تغییر چهره میدهد، اما منطق آن ثابت میماند.
مسئله در اینجا صرفاً شکست سیاسی نیست، بلکه شکست در طرح پرسش درست است. تا زمانی که سیاست همچنان بهمثابه مسئلهی «چه کسی» فهم شود، حتی رادیکالترین مبارزات نیز ناگزیر به بازتولید همان الگوهای اقتدارگرایانهای خواهند انجامید که علیه آنها شکل گرفتهاند.
این همان نقطهای است که نشان میدهد چرا بسیاری از نیروهای سیاسی ایرانی، علیرغم زبان مدرن یا ارجاع به مفاهیمی چون آزادی و دموکراسی، در سطحی پیشامدرن عمل میکنند: زیرا هنوز پرسش «چگونه باید حکومت کرد؟» را بهجای پرسش «چه کسی باید حکومت کند؟» ننشاندهاند.
از این منظر، مسئلهی وحدت سیاسی نیز معنایی کاملاً متفاوت مییابد. وحدت علیه جمهوری اسلامی ایران، اگر صرفاً بر پایهی دشمن مشترک یا نفی نظم موجود شکل گیرد، نهتنها ناپایدار، بلکه بالقوه خطرناک است.
بهویژه زمانی که این وحدت مستلزم ائتلاف با نیروهایی باشد که خود حامل منطق فاشیستی، اقتدارگرا و شخصمحورند، از جمله اشکال مختلف پهلویگرایی که سیاست را همچنان در افق رهبری کاریزماتیک، اقتدار متمرکز و حذف اختلاف میفهمند.
بدون درک مدرن از تحول پرسشهای سیاسی، نمیتوان همزمان علیه جمهوری اسلامی و علیه منطق اقتدارگرایی ایستاد.
وحدت با نیروهایی که پاسخ روشنی به پرسش «چگونه باید حکومت کرد؟» ندارند، یا اساساً این پرسش را زائد میدانند، بهمعنای تعلیق مسئلهی اصلی سیاست و واگذاری آینده به بازتولید گذشته است. در چنین وضعیتی، «وحدت» نه راهحل، بلکه صورت دیگری از تعویق بحران خواهد بود.
در نهایت، میتوان گفت بحران سیاست در ایران، بیش از آنکه ناشی از فقدان شجاعت، فداکاری یا حتی سازماندهی باشد، ناشی از فقدان یک چرخش مفهومی بنیادین است. تا زمانی که روشنفکران و فعالان سیاسی ایرانی از افق سیاست کلاسیک عبور نکنند، پرسشهای برافتاده را کنار نگذارند و سیاست را در افق غایتها و قواعد بازتعریف نکنند، هر تغییر سیاسیای، حتی اگر با هزینههای عظیم انسانی به دست آید، در بهترین حالت به جابهجایی چهرهها و در بدترین حالت به بازتولید اشکال خشنتری از سلطه خواهد انجامید.
سیاست مدرن نه با قهرمان آغاز میشود و نه با دشمن پایان مییابد؛ بلکه با توافق بر قواعدی آغاز میشود که امکان زیست پایدار با تعارض را فراهم میکنند. فقدان این درک، همان شکافی است که ایران را نه فقط از توسعهی اقتصادی، بلکه از زمانهی سیاسی خود عقب نگاه داشته است.










