روایتهایی از همبستگی اجتماعی در جنبش ژن، ژیان آزادی
- Arena Website
- Oct 3, 2025
- 6 min read
Updated: Oct 4, 2025

ژیار دستباز
این روایت با بازنمایی خاطرات فردی و شهادتهای عینی، تجربهی زیسته سرکوب و مقاومت کُردستان را به کنش جمعی پیوند میدهد. روایت با جزئیات حسی و عاطفی، ساختاری چندصدایی خلق میکند که در آن صدای فردی در دل همبستگی اجتماعی معنا مییابد. چنین چندلایگیای، جنبش «ژن، ژیان، آزادی» را به مثابه حافظه سیاسی- جمعی بازآفرینی میکند.
ناگهان در تاکسیای که من در آن نشسته بودم، باز شد وچهار نفر لباس شخصی با خشونت پیادهام کردند. شوکە شده بودم و نمیدانستم چه خبر است. یکی از آنها در گوشم گفت: «شلوغش نکن میریم اطلاعات.»
ناخودآگاه فریاد زدم. دریک چشم بهم زدن دهها نفر در یکی از چهار راههای شلوغ سنە (سنندج)، دور ماشینشنان حلقه بستند، آن چهار مامور تقلا میکردند من را به داخل ماشینشان بکشانند و مردمی که از پیر و جوان و حتی کودکان با داد و فریاد تلاش میکردند نجاتم بدهند، هر نفر قسمتی از بدنم را میکشیدند.
هنوز بعد از سه سال تقلای آن زن سالخورده که با یک دستش عصایش را گرفته بود و با دستی دیگر گردنم را گرفته بود و به ماموران بدوبیراه میگفت جلوی چشمانم است.
مردم آن روز با تقلای زیاد نگذاشتند ماموران دستگیرم کنند. هر چند دو روز بعد دستگیر و زندانی شدم اما صحنههای آن روز، در سلول انفرادی و بعد از آزادی و جلای وطن، همانند خوابی شیرین هر چند روز یکبار در ذهنم تداعی میشود و لبخندی از افتخار و امید را بر لبانم مینشاند.
آنچه جنبش ژن ژیان آزادی را با جنبشهای پیشین ایران متفاوت میکند علاوه بر خواست رادیکال دمکراتیک و منحصر به فرد آن، همبستگی مثال زدنی آن بود که در خاستگاه این جنبش یعنی کُردستان به وفور دیده میشد و بعد از سه سال هنوز بسیاری از آزادیخواهان را امیدوار به تغییر به سوی جامعهای برابر و دمکراتیک کرده است.
از مداوای مجروحان تا درهای باز خانهها به روی جوانان
سیران منوچهری دختری سنندجی که در جنبش ژن ژیان آزادی یکی از افراد فعال در سطح شهر بود و در اکثر تظاهراتها شرکت کرده بود، بعد از شناسایی و تلاش برای دستگیریاش مجبور به ترک ایران شد، وی در این باره میگوید:
آنچه من دراتحاد مردم در کُردستان دیدم یک همدلی و اجماع بینظیر بود که تمامی قشرهای جامعه را مسئولیت پذیر کرده بود و هرکسی به اندازه توان در آن مشارکت داشت، از افراد سالخورده و محافظهکار پیشین گرفته تا زنان خانهداری که درهای خانههایشان همیشه به روی تظاهرکنندگان باز بود
وی در این مورد به نمونههایی اشاره میکند که به گفته خودش هرگز احساس نمیکرد به چشم ببیند و میگوید، یک روز، در یکی از محلات سنندج در حال تظاهرات بودیم که یکی از دوستانمان زخمی شد. یک خانم خانهدار تا فهمید دوست ما زخمی شده است، در را باز کرد و ما به داخل خانهاش رفتیم، دو کودک خردسالش را داخل کمد اتاق خواب گذاشت و در مداوای دوست مجروحمان به ما کمک کرد.
اما ماموران که میدانستند ما در آن کوچه داخل خانهای پنهان شدهایم، با بلندگو به ساکنان محل هشدار دادند کە هرکسی تظاهرکنندگان را پنهان کند خانهاش تیرباران میشود، و اندکی بعد شروع به تیراندازی کردند.
شدت تیراندازیها بە گونهای بود که وسایل آشپزخانه آن خانم که به ما پناه داده بود، آسیب دید، اما او هیچ اعتراضی نکرد و تنها با دستهایش جلو دهان بچههایش را گرفته بود که داد و فریاد راه نیاندازند.
خانم منوچهری که اکنون ساکن سوئیس است، به موردی دیگر از از خودگذشتگی افراد سالخورده اشاره میکند و میگوید:
یک روز برسر مزار هومن عبداللهی، معترض کشته شده سنندجی جمع شده بودیم، که زنان سالخورده به ما گفتند ماموران آمدند بیاید پشت سرما قایم بشین که شما را نبینند، همچنین یک آقای ۶۵ ساله جوشکار هم گاراژ خود را برای مداوای زخمیها دراختیار ما قرار داده بود
ماردین دانشجوی اهل سقز و زادگاه ژینا امینی که در بیشتر اعتراضات این شهر از خاکسپاری ژینا تا روز چهلم آن شرکت داشت و سپس در دانشگاه کردستان شناسایی و بازداشت شد، در این باره میگوید:
آنچه کە من در خاکسپاری ژینا دیدم خشمی فرو خورده و چند ساله از یک حکومت سرکوبگر بود که به جای رسیدگی به مشکلات اصلی جامعه این چنین فاجعهایی را رقم زده بود. این خاکسپاری انفجار آن نفرت بود و آنچه من میدیدم تنها همدلی بود و هیچ.
ماردین که بعد از آزادی از زندان از ایران خارج شد و اکنون در آلمان زندگی میکند به «شرکت بینظیر مردم» در مراسم چهلم ژینا اشاره میکند ومیگوید:
بدون شک آن روز شکوهمندترین شکل اتحاد مردم را مشاهده کردم، جوانانی را میدیدم که افراد مسن را روی دوششان حمل میکردند و یا زخمیهایی که دهها نفر دورشان را گرفته بودند، آن همه نیروی سرکوب در آن روز آماده سرکوب خونین مردم بودند اما اتحاد بارونکردنی مردم این نقشه را بر آب کرد نیروهای سرکوب ناچار به عقب نشینی شدند.
همدلی بیمانند با خانواده جانباختگان تا به مرز به صفر رسیدن مزاحمت های خیابانی زنان
یکی دیگر از پدیده های جنبش ژن، ژیان آزادی، همکاری و همدلی مردم با خانواده جانباختگان و دستگیرشدگان این جنبش بود، که خانوادههای آنان را تنها نگذاشتند.

جوان ٢٧ سالهای که مایل بە افشای نام خود نیست و همزمان از زخمیهای این جنبش هست که همچنان دهها ساچمه در بدنش مانده است، روایتی از این دست دارد. او از بستگان یکی از جانباختگان شهر دیواندره است، شهری کوچک با جمعیتی ۴۵ هزار نفری که یکی از پدیدههای این جنبش بود و مدت زیادی شاهد تظاهرات و خشونت زیاد ماموران امنیتی علیه تظاهرکنندگان بود. این جوان دیواندهرهای میگوید:
مردم با دل و جان از خودشان مایه میگذاشتند و در آن روزهای جنبش خانواده جانباختگان را تنها نگذاشتند. هر شب خانههای این افراد مملو از همشهریانی بود که برای تسلای خاطر این خانوادههای داغدیده میآمدند، این همبستگی اجتماعی باعث شده بود نهادهای امنیتی نتوانند به این خانوادهها فشار بیاورند.
این جوان ٢٧ سالە بە یاد می آورد کە خانه پدری فامیل آنها که در اعتراضات جان باخته بود تا مدتها مملو از جمعیتی بود که برای امید دادن به خانواده به دیدارشان می آمدند. او میگوید واقعا در آن روزها همدلی بی نظیری را میتوانستید مشاهده کنید، به طوری که این خانوادها به فرزاندانشان افتخار میکردند.
هیمن خاستان یکی دیگر از معترضانی است که بعد از دستگیری ومحکومیت ۴ سال حبس و گشودن پروندههای جدید ناچار شد راه غربت را در پیش بگیرد. وی که در اعتراضات سال ٩٨ نیز حضوری فعال داشته است میگوید:
آنچه من در اتحاد و همدلی مردم در جنبش ژن، ژیان آزادی دیدم غیر قابل تصور بود. حتی نسبت به اعتراضات سال ٩٨ مردم واقعا خیلی تغییر کرده بوند، تا جاییکە هر کسی در حد توانش به این جنبش کمک میکرد، اکثر خانهها درهایشان به روی تظاهر کنندگان باز بود، کادرهای پزشکی به کمک و مداوای مجروحان در خانهها میپرداختند
وی از تجربه شخصی در این رابطە میگوید که چگونه در روزهای بازداشت به زخم زبانهای افراد نزدیک فامیل بعد از آزادی فکر میکرده است، اما آنچه در واقع مشاهده کرده است، غیر قابل باور بوده و میگوید:
زمانی که در بازداشت بودم به این فکر میکردم که افراد سالخورده فامیل مانند همیشه فعالیتهایم را بیهوده و مایه گرفتاری خودم و خانوادهام قلمداد کنند.

اما به محض آزاد شدنم، انگار همه چیز تغییر کرده بود، با کسانی روبهرو شدم که آسمان تا زمین فرق کرده بودند و با آغوش باز از من استقبال میکردند. پیرمردان و پیرزنانی که برای نابودی ظالم دعا میکردند، جوانانی که قبلا از هر فعالیت سیاسی و اجتماعی دوری میکردند اما حالا با افتخار از شرکتشان در اعتراضات میگفتند.
یک زن ترنس ۳۴ساله، که میخواهد هویتش پنهان بماند، از تجربه شگفتآور خود، یعنی دستگیری و زندانی شدن در زندان مردان میگوید و به گفته خود اگر این اتحاد عجیب و مسئولیتپذیر دیگر زندانیان را ندیده بود هرگز باور نمیکرد. وی این در این بارە میگوید:
به خاطر فعالیتهایم در جنبش ژن، ژیان آزادی، توسط اداره اطلاعات دستگیر شدم، اما به دلیل اسم شناسنامهای و ذکر جنسیت مرد، بدون توجه به ترنس بودنم، بعد از اتمام بازجویی من را به زندان عمومی مردان منتقل کردند، جایی که کابوس من بود و خودم را برای بدترین بلاهایی که ممکن است سرم بیاید آماده کرده بودم.
وی در این بارە میافزاید، اما آنچه من مشاهده کردم یک دنیای دیگر بود. دیگر زندانیان تا فهمیدند من در رابطه با این جنبش دستگیر شدهام، با چنان احترامی بامن برخورد و از من محافظت کردند، که تمامی کابوسهای قبلیم نه تنها فرو ریخته بود بلکه به آرامشی عجیب دست یافتە بودم.
آنچه من در وجود مردان دستگیر شده این جنبش میدیدم واقعیتی از باور به آرمانهای انسانی و تلاش برای برابری جنسیتی بود.
وی در ادامه با اشارە بە ابعاد دیگر جنبش بر این باور است: اما این تمام ماجرا نبود. بعد از آزادی از زندان هم آنچه در خیابانها میدیدم کاهش چشمگیر مزاحمتهای خیابانی برای زنان بود، و احترامی که مردم به زنان بی حجاب میگذاشتند، به طوری بود که مزاحمت های خیابانی به کمترین میزان خود رسیده بود و در بسیاری از موارد اگر اتفاقی هم میافتاد مردم چنان به مقابله با آن برمیخواستند که کسی جرات نمیکرد به این کار فکر کند.
برآیند روایتهای حاضر تأکید دارد که جنبش ژن، ژیان، آزادی، فراتر از یک اعتراض خیابانی، به بستری برای بازتولید هویت جمعی و ارزشهای دموکراتیک بدل شده است. شهادتها و خاطرات بازگو شده، علاوه بر افشای خشونت ساختاری، نیروی امید، مقاومت و برابری را بازنمایی میسازند.
در این چارچوب، روایت نه تنها ابزار بازگویی گذشته بلکه مکانیسمی برای تثبیت آرمانهای آزادیخواهانه و امکانسازی آیندهای برابر است.











