سایه پدران در زندگی علی خامنهای
- 7 hours ago
- 6 min read

برای درک بهتر فرایندهای تصمیمگیری از سوی علی خامنهای، رهبر سابق جمهوری اسلامی ایران، فهم تجربههای زیسته او در دل ساختارهای پدرسالارانه خانواده و جامعهاش ضروری است. از جایگاه یک فرزند مطیع در خانواده تا رابطه مرید و مرادی با روحالله خمینی، الگوهای اطاعت و بازتولید سلطه در رفتار سیاسی او بهتدریج تثبیت شدهاند. این تجربهها در شیوه مدیریت قدرتاش نقش مهمی داشتهاند. در نهایت، خامنهای به سوی تثبیت نوعی رهبری متمرکز و جایگاه یک پدر مستبد و نامحبوب حرکت میکند و هدفش بیش از هر چیز، جلوگیری از تکرار موقعیتهای طرد و سقوط است.
در تحلیل ساختارهای سیاسی مستبد و پدرسالارانهای چون سیستم سیاسی ایران، بررسی ویژگیهای فردی و تجربیات زیسته شخصی که در راس قدرت قرار دارد نقشی کلیدی در درک فرآیندهای تصمیمگیری کلان و سرنوشت آن کشور ایفا میکند.
با نگاهی به پژوهشهایی که در مورد زندگینامه علی خامنهای (از جمله پژوهشهای مهدی خلجی) انجام شده، مشخص میشود که محیط مقتدر خانوادگی و تربیت وی زیر سایه پدری بسیار سختگیر که نمونه غالب خانوادهها در دوره رضاخان بود، بسیار شبیه آن نهاد سیاسی است که سالها بعد خامنهای خود در راس آن قرار گرفت.
در واقع همچون کیت میلت نظریهپرداز دهه ۱۹۷۰ میتوان چنین استدلال کرد که خانه به عنوان یک سیستم سیاسی مبتنی بر سلطه شکلی خُرد از سیستم سیاسی حاکم است.
پدر در خانه، الگوی فرمانبرداری و پذیرش داوطلبانه سلطه را از کودکی به نسلها آموزش میدهد تا حاکمیت کل جامعه پدرسالار در بیرون از خانه تضمین شود.
رابطه خامنهای با پدر خونی خود و پدر سیاسیاش، روحالله خمینی، که هر دو حاصل سیستمی پدرسالارانه هستند، تجربهای مشابه است.
تلاش خامنهای برای حرکت در مرز باریکِ مطیع بودن و در عین حال حفظ استقلال در برابر این دو فیگور مقتدر (پدر خونی و خمینی)، بر روانشناسی سیاسی و استراتژیهای رهبری او در سالهای بعد تاثیر گذاشت.
خامنه ای به عنوان پسر دوم خانواده، همواره تلاش میکرد با ادامه بخشیدن راه پدر در حوزه روحانیت، نظر او را جلب کرده و به نوعی ناکامی پدر را در خصوص برادر بزرگترش که حاضر نشد به مانند پدر روحانی شود، جبران نماید.
با این حال، این وضعیت هرگز برای وی کاملا رضایتبخش نبود. نوسان میان پسری صددرصد مطیع و تمایلات روشنفکرانه و گرایش به ادبیات و موسیقی در دوره جوانی برای ایستادگی پنهان در برابر اقتدار پدر نشانهای از این وضعیت پارادکسیکال بود.
این الگوی رفتاری با ورود او به دنیای سیاست و مواجهه با روحالله خمینی عینا تکرار شد. خامنهای خود را زیر سایه خمینی و وابسته به وی میدانست و در عین حال گهگدار ناخشنودی خود را از این وضعیت نشان میداد.
در دوران ریاستجمهوری، خامنهای با برخی سیاستهای اقتصادی و اجرایی دولت میرحسین موسوی، نخست وزیر وقت، شدیداً مخالف بود و تمایلی به تمدید نخستوزیری او نداشت، اما خمینی به دلیل شرایط جنگی کشور، تغییر دولت را به مصلحت نمیدانست و صراحتاً از موسوی حمایت میکرد.
این تقابل پنهان با ماجرای سخنرانی معروف خامنهای در نماز جمعه درباره حدود اختیارات ولیفقیه و پاسخ تند، علنی و بیسابقه خمینی به او به اوج خود رسید.
خمینی در نامهای با لحن شدید نوشت حکومت میتواند حتی احکام اولیه اسلام مانند حج و نماز را هم در صورت مصلحت موقتاً تعطیل کند. این نهیب علنی پدر، ضربه روحی و سیاسی سنگینی به خامنهای وارد کرد.
بر اساس روایت موسوی اردبیلی (رئیس وقت دیوان عالی کشور)، پس از این برخورد تند، وضعیت بسیار سنگین و بحرانی برای خامنهای به وجود آمد، او که شدیداً ناراحت و نگران سقوط جایگاه خود بود، به جماران رفت اما خمینی در ابتدا به دلیل کدورتها او را نپذیرفت.
در این وضعیت، خامنهای به پشتبام جماران رفته، به شدت گریه کرد و با ناامیدی به موسوی اردبیلی گفت: کار من دیگر تمام است؛ من دیگر ساقط شدم و کارم تمام شده است
اگرچه چند روز بعد، با وساطت هاشمی رفسنجانی، خمینی نامهای برای دلجویی از وی نوشت و وی سرانجام آنطور که خود گفته بود سقوط نکرد، اما این تجربه باعث شد که خامنهای برای مدت کوتاهی طردشدگی و رها شدن از سوی پدر سیاسی خود را که به شدت به وی دلبسته بود و مطیع بودن از وی را اوجب واجبات میدانست، تجربه کند.
این یکی از اثرگذارترین تجربیات زندگی اش بود که بر رویکردهای او در مدیریت کشور تاثیر گذاشت، به طوری که او در تمام دوران رهبریاش تلاش کرد تا قدرت را به گونهای بازسازی کند که هرگز دوباره در چنین موقعیت سقوطی قرار نگیرد.
پس از درگذشت خمینی، خامنهای با حمایت و مهندسی سیاسی اکبر هاشمی رفسنجانی، که او را از سقوط سیاسی نجات داده بود، بە مقام رهبری رسید.
رابطه خامنهای با رفسنجانی ماهیتی کاملاً متفاوت با رابطهاش با خمینی داشت. در اینجا دیگر دوقطبیِ مراد و مرید حاکم نبود، بلکه رفسنجانی با اتکا به جایگاه مستحکم خود، بیشتر نقش یک برادر بزرگتر را بازی میکرد که در نبود پدر میتوانست اعمال قدرت کند.
از سوی دیگر، رفسنجانی و جریان تکنوکراتِ وابسته به او تصور میکردند مقام رهبری پس از خمینی تشریفاتی خواهد شد و آنها میتوانند با حذف مقام نخستوزیری و همراهی رهبر جدید، قدرت اجرایی را در دست بگیرند.
خامنهای برای خروج از این سایه و پیشبرد مستقل سیاستهای خود، استراتژی هوشمندانهای را پیش گرفت؛ او با همگرایی با رفسنجانی به حذف مقام نخستوزیری و تقویت ساختار ریاستجمهوری تن داد، سپس به حذف اپوزیسیون درونساختاری (نیروهای چپ خط امام) از طریق رد صلاحیت گسترده در انتخابات مجلس چهارم پرداخت.
با این حال، واهمه خامنهای از تثبیت نقش برادر بزرگتر برای رفسنجانی سبب شد که او از باز شدن فضا برای ورود دوباره طردشدگان به عرصه قدرت استقبال کند. نیروهایی که خود را خط امامی مینامیدند و بعدها به عنوان اصلاحطلب شناخته شدند، دوباره به عرصه سیاست بازگشتند. آنان میتوانستند برای رفسنجانی و نزدیکانش دردسرساز باشند.
این بازشدن فضا و سیاستهای نئولیبرالی رفسنجانی و نزدیکانش، که بهشدت به مردم فشار وارد آورد، سرانجام منجر به انقباض در جبهه رفسنجانی شد.
دوم خرداد ۱۳۷۶ و روی کار آمدن محمد خاتمی، اگرچه روزنهای بزرگ برای باز شدن فضای خفقانِ نظامِ برآمده از دهه ۶۰ تحت رهبری خمینی بود، اما برای خامنهای نقطهای شروع برای تثبیت هرچه بیشتر قدرت و رهایی از هرگونه سلطه پدری تلقی میشد.
از این زمان به بعد، خامنهای وارد مرحلهای جدید شد که در آن میخواست خود نقش «پدر مستبد» نظام را بازی کند.
او در این راه، گامبهگام به تقویت سپاه پاسداران انقلاب اسلامی به عنوان بازوان اصلی قدرت خود مشغول گردید و وقایعی چون سرکوب دانشجویان در تیر ۱۳۷۸، تداوم قتلهای زنجیرهای روشنفکران (که از دوره رفسنجانی آغاز شده بود) و انسداد مجلس ششم، همگی نشانههایی عیان از تلاش همهجانبه او برای تثبیت قدرت مطلقش بودند.
خامنهای در ادامه این استراتژی و برای مهار نهایی مقام ریاستجمهوری، بازیگری چون محمود احمدینژاد را روی کار آورد.
او تمایل داشت رابطه مرید و مرادی که پیشتر بین خود و خمینی تجربه کرده بود را بازتولید کند و احمدینژاد نقش «پسر مطیع» را بازی کند. هرچند در ابتدا این رابطه شکل گرفت، اما تفاوت عمدهای میان این دو زوج وجود داشت.
خمینی پدری مستبد اما هدایتگر با مشروعیت سنتی و کاریزماتیکِ بالا بود و نیازی به ابزارهای قهریِ مازاد برای تثبیت جایگاه خود نداشت. در حالی که خامنهای از چنان مشروعیت کاریزماتیکی برخوردار نبود و همواره برای حفظ قدرت به ابزارهای کنترل و قوه قهریه اتکا داشت و صرفا پدری مستبد ماند.
همچنین، احمدینژاد در مقام پسر و نیز رئیسجمهور، بسیار سرکشتر از خامنهای جوان از کار درآمد و در نهایت مورد غضب و طرد این پدر سیاسی قرار گرفت.
پیامدهای این جاهطلبیها و سیاستهای توسعهطلبانه نظام در برنامه هستهای، کشور را در دوره احمدینژاد به بنبست بینالمللی و بحرانهای عمیق کشاند.
این فضا خامنهای را ناچار ساخت تا به یک گشایش محافظهکارانه تن داده و با ریاستجمهوری حسن روحانی موافقت کند تا از طریق توافق برجام و استراتژی «نرمش قهرمانانه»، سایه جنگ و فروپاشی اقتصادی را از نظام دور کند.
اما انباشت اعتراضات گسترده طبقات پایین جامعه در اثر نابرابریها و بحرانهای عمیق اقتصادی در دوره روحانی، مسیر نظام را دوباره تغییر داد.
روی کار آمدن ابراهیم رئیسی پس از روحانی، محصول نهایی این فرآیند بود؛ جایی که خامنهای نقش خود را در قالب یک پدر مستبد نامحبوب تثبیت کرد.
در پایان عمر، خامنهای بیش از هر چیز به تداوم نظام جمهوری اسلامی به عنوان میراث شخصی خود میاندیشید و تلاش میکرد ساختار سیاسی را بیش از پیش یکدست سازد تا زمینه برای رهبری بعد از او کاملاً آماده گردد.
او با کشتار عظیم دیماه ۱۴۰۳ نشان داد که برای تداوم میراث خود، آمادگی دارد تا رویکردی چون بشار اسد را در قبال معترضان پیش بگیرد و به هر قیمتی از سقوط ساختار خودساختهاش جلوگیری کند.











