top of page
Asset 240.png

آخرین خبرها

بیشتر بخوانید

سیر تحول سپاه از پاسداری انقلاب تا دولت سایه

  • 6 days ago
  • 8 min read


سپاه پاسداران انقلاب اسلامی ابتدا به‌عنوان نهاد نظامی برای حفظ نظم پس از انقلاب ۱۳شکل گرفت. با گذر از جنگ ایران و عراق، سپاه از یک ملیشیا به یک ارتش عقیدتی تبدیل شد و به‌طور همزمان نفوذ اقتصادی و سیاسی خود را گسترش داد. در دوران پس از جنگ، با تسلط بر پروژه‌های کلان و شبکه‌های مالی، به یک «دولت در دولت» تبدیل شد. در دهه ۱۴۰۰، سپاه با تمرکز قدرت در دست فرماندهان نظامی، به «جمهوری اسلامی سوم» رسید که بر پایه اقتصاد جنگی و رانت‌خواهی استوار است.


تأسیس سپاه پاسداران انقلاب اسلامی در ۵ اردیبهشت ۱۳۵۸، صرفاً ایجاد یک نهاد نظامی ساده نبود. این اقدام، یک واکنش استراتژیک برای حفظ نظم سیاسی پس از انقلاب ایران بود. روح‌الله خمینی با صدور فرمان تشکیل این نهاد، به دنبال ایجاد یک لایه حفاظتی جدید بود.

این نهاد، برخلاف ارتش کلاسیک، که میراث ساختاری و بوروکراتیک نظام پیشین به شمار می‌رفت، تعریف شد. سپاه باید نهادی می‌بود که از دل تحولات انقلاب بیرون آمده و به رهبری آن وفادار باشد.


در این فاز ابتدایی، سپاه ماهیتی شبه‌نظامی داشت. این سازمان با تسلیحات سبک و ساختاری غیرمتمرکز، مأموریت اصلی‌اش نه دفاع مرزی، بلکه تامین امنیت داخلی و سرکوب نیروهای گریز از مرکز یا رقبای سیاسی در فضای ملتهب پس از فروپاشی سلطنت بود.

در فرآیند نهادینه‌سازی سپاه در این مقطع، دو ویژگی زیربنایی به آن افزوده شد که مسیر آینده‌اش را شکل داد. نخست، خروج از نظارت بوروکراتیک. به این معنا که سپاه نه به دولت موقت، نه به نهادهای پارلمانی، بلکه تنها به شخص رهبر پاسخگو بود. این استقلال ساختاری، به سپاه امکان داد تا به عنوان یک «دولت در دولت» رشد کند.

دوم، الگوی نظامی‌گری موازی بود که با هدف ایجاد موازنه در برابر ارتش و پیشگیری از هرگونه احتمال کودتا طراحی شد. این دوگانگی نهادی، رقابتی را پدید آورد که در نهایت به برتری نهاد وفادارتر در توزیع منابع منجر شد.


جنگ ایران و عراق کاتالیزور اصلی تغییر ماهیت سپاه بود. سپاه از یک ملیشیا برای سرکوب داخلی به یک ارتش عقیدتی تبدیل شد.با عبور از عملیات‌های نامتقارن به سمت فرماندهی لشکرهای بزرگ، سپاه نه تنها دانش نظامی خود را ارتقا داد، بلکه توانست شبکه‌ای گسترده از نیروهای داوطلب (بسیج) را سازماندهی کند. این شبکه، بعدها به اصلی‌ترین سرمایه اجتماعی و ابزار اعمال نفوذ سپاه تبدیل شد.

 


مرحله‌ تثبیت و بسط کارکردی (۱۳۶۸–۱۳۷۶)


 در ارتش‌های کلاسیک پس از پایان منازعات طولانی معمولاً به سمت کاهش ابعاد و هزینه‌های عملیاتی حرکت می‌کنند. اما سپاه پاسداران، برخلاف این روال، در دوران پس از جنگ از سال ۱۳۶۷ به بعد مسیر متفاوتی را در پیش گرفت.

علی خامنه‌ای در مقام رهبری جدید آن دوره، مأموریت این نهاد را از جبهه‌های نبرد به عرصه‌های بازسازی و توسعه‌ی زیرساختی بازتعریف کرد. نقطه عطف این رویکرد، تأسیس قرارگاه سازندگی خاتم‌الانبیا در سال ۱۳۶۹ بود.

این تصمیم اگرچه در ظاهر پاسخی فنی به ویرانی‌های جنگ به‌نظر می‌رسید، اما در واقع یک چرخش راهبردی در توازن قدرت داخلی محسوب می‌شد. این تغییر پیامدهای بنیادینی بر ساختار سپاه و نسبت آن با نهاد دولت بر جای گذاشت.


سپاه با در اختیار گرفتن پروژه‌های کلان زیرساختی مانند سدسازی، حفر تونل، احداث بزرگراه‌ها و صنایع پالایشگاهی، دانش نظامی خود را در حوزه‌های لجستیک و مهندسی رزمی به مهارت در مدیریت پروژه‌های کلان تبدیل کرد. از این طریق، سپاه توانست به انباشت سرمایه و تخصص دست یابد.


با توجه به تضعیف بوروکراسی دولتی در دوران پس از جنگ، دولت‌های وقت برای پیشبرد برنامه‌های توسعه‌ای خود به‌شدت به توان اجرایی و انضباط سازمانی این نهاد وابسته شدند. این امر قدرت چانه‌زنی سیاسی بی‌سابقه‌ای به سپاه بخشید.


در این دوره، فرماندهان هنوز به طور مستقیم در مناصب انتخابی حضور نداشتند. با این حال، تسلط بر شاهرگ‌های اقتصادی عملاً هسته‌ای از یک ساختار موازی را شکل داد. این ساختار خارج از نظارت‌های متعارف حسابرسی و پارلمانی عمل می‌کرد.

همزمان با این بسط داخلی، سپاه پاسداران در حوزه فرامرزی نیز به سمت تبدیل شدن به یک بازیگر استراتژیک منطقه‌ای حرکت کرد. این نهاد با تقویت نیروی قدس و سازماندهی و تسلیح گروه‌هایی نظیر حزب‌الله در لبنان و جریانات فلسطینی، عمق استراتژیک خود را تا سواحل مدیترانه گسترش داد. این همپوشانی میان قدرت اقتصادی در داخل و نفوذ عملیاتی در خارج، سپاه را از یک نیروی مدافع نظم جدید به معمار اصلی سیاست‌های کلان در دهه‌های بعد ارتقاء داد.

 


 دوران اصلاحات و «سیاست‌زدگی» معکوس (۱۳۷۶–۱۳۸۴)

 


در دوران ریاست‌جمهوری محمد خاتمی و ظهور گفتمان اصلاحات، سپاه با چالش موجودیتی بی‌سابقه‌ای روبرو شد. این نهاد که تا آن زمان عمدتاً درگیر بازسازی پس از جنگ و بسط اقتصادی بود، با روی کار آمدن جریانی که به‌دنبال کاهش اختیارات نهادهای انتصابی و حاکمیت قانون بود، خود را در جبهه‌ دفاع از ماهیت نظام سیاسی یافت.


در سال ۱۳۷۷، وقوع پرونده‌ موسوم به قتل‌های زنجیره‌ای، که در آن تعدادی از روشنفکران و فعالان سیاسی توسط مأموران وزارت اطلاعات به قتل رسیدند، منجر به یک زلزله سیاسی در بدنه امنیتی دولت شد.


با پذیرش مسئولیت این قتل‌ها توسط وزارت اطلاعات و پاکسازی گسترده در لایه‌های مدیریتی آن، این نهاد که بازوی امنیتی رسمی دولت محسوب می‌شد، دچار بی‌اعتمادی حاکمیت و فلج ساختاری گشت.

این بحران، خلأ قدرتی ایجاد کرد که سپاه پاسداران با تکیه بر سازمان اطلاعات خود از آن بهره جست. مأموریت‌های حساس امنیتی و مقابله با آن‌چه «نفوذ غرب» خوانده می‌شد، از وزارت اطلاعاتِ تضعیف‌شده به سپاه منتقل شد. این امر، سپاه را به مرجع اصلی و موازی در امور اطلاعاتی تبدیل کرد.

واقعه‌ مهم دیگر، اعتراضات دانشجویی تیرماه ۱۳۷۸ بود. این اعتراضات نقطه عطفی در مداخله غیررسمی سپاه در سیاست داخلی محسوب می‌شد. در این مقطع، فرماندهان ارشد سپاه با ارسال نامه‌ای مستقیم و تهدیدآمیز به رئیس‌جمهور، اعلام کردند که صبرشان در برابر ناآرامی‌ها به پایان رسیده و اگر دولت توان مهار خیابان را ندارد، آن‌ها وارد عمل خواهند شد.


این اقدام، مرزهای تحمل سپاه را در قبال تغییرات سیاسی به شکلی عریان ترسیم کرد. به موازات این تقابل‌ها، سپاه در این دوره فرآیند ورود به اقتصاد رسمی را نیز با سرعتی مضاعف طی کرد.


سهم قرارگاه سازندگی خاتم‌الانبیا از پروژه‌های کلان ملی به طرز چشمگیری افزایش یافت. همزمان، تأسیس شبکه‌ای از شرکت‌های خصوصی و نهادهای مالی وابسته تحت چتر بنیاد تعاون سپاه، به این نهاد امکان داد تا خارج از بودجه‌های مصوب دولتی به استقلال مالی دست یابد.

نکته کلیدی در این دوران این بود که سپاه پاسداران، علیرغم دوری گزیدن از حضور مستقیم در کابینه، از طریق لابی‌گری در مجلس و پیوند استراتژیک با شورای نگهبان، سد نفوذناپذیری در برابر تصویب هرگونه قانون محدودکننده قدرت خود ایجاد کرد. این امر، سپاه را از یک نیروی نظامی به یک بازیگر هوشمند سیاسی-امنیتی تبدیل کرد.


جهش سیاسی در دولت احمدی‌نژاد (۱۳۸۴–۱۳۹۲)


با روی کار آمدن محمود احمدی‌نژاد در سال ۱۳۸۴، که خود پیشینه‌ای در سطوح عملیاتی سپاه داشت، فرآیند ورود این نهاد به لایه‌های رسمی قدرت از یک نفوذ غیرمستقیم به یک ادغام ساختاری تغییر ماهیت داد.

این دوره را می‌توان عصر تسخیر کرسی‌های اجرایی توسط طبقه جدیدی از نخبگان نظامی دانست که با جابه‌جایی از پادگان‌ها به وزارتخانه‌ها، مفهوم دولت در ایران را دگرگون کردند.

در این سال‌ها، نزدیک به یک‌سوم از اعضای کابینه، از جمله سکان‌داران وزارتخانه‌های کلیدی نظیر نفت، کشور، دفاع و راه، از میان فرماندهان ارشد سپاه برگزیده شدند. همزمان، مدیریت کلان‌شهری چون تهران هم در دست محمدباقر قالیباف، فرمانده پیشین نیروی هوایی سپاه، قرار داشت.


این حضورِ همه‌جانبه، جهشی تصاعدی در اقتدار اقتصادی سپاه پدید آورد. به‌طوری‌که بزرگترین قراردادهای استراتژیک در حوزه‌های نفت، گاز و پتروشیمی، از جمله فازهای متعدد پارس جنوبی، بدون تشریفات رقابتی به قرارگاه خاتم‌الانبیا واگذار شد و سپاه را به بزرگترین کارفرمای اقتصادی کشور بدل کرد.


در همین دوران، نفوذ سپاه در شورای عالی امنیت ملی به حدی تثبیت شد که عملاً سیاست خارجی ایران، به‌ویژه در پرونده حساس هسته‌ای، از حیطه اختیارات وزارت امور خارجه خارج گشت و تحت مدیریت مستقیم نهادهای امنیتی قرار گرفت.


این تمرکز قدرت، اگرچه پیوند سپاه با بدنه دولت را محکم کرد، اما همزمان زمینه‌ساز بروز شکاف‌های عمیق در جبهه نیروهای وفادار به سیستم شد.

این انشقاق میان دو طیف شکل گرفت: طیف «عملگرا» به رهبری چهره‌هایی چون قالیباف، که به دنبال کارآمدی اجرایی و تکنوکراسی نظامی بودند، و طیف «ایدئولوژیک» به رهبری افرادی چون سعید جلیلی و فرماندهان رادیکال، که هرگونه انعطاف در برابر غرب را عقب‌نشینی از اصول انقلاب می‌دانستند.

این دوقطبی میان مدیریتِ پروژه‌محور و مقاومتِ ایدئولوژیک، به یکی از چالش‌های پایدار در ساختار قدرت ایران تبدیل شد که نه تنها بر سرنوشت مذاکرات هسته‌ای، بلکه بر تمامی معادلات سیاسی دو دهه‌ی بعد تأثیری ماندگار بر جای گذاشت.


 

 تحریم‌ها، انحصار و حاکمیت موازی سپاه (۱۳۹۲–۱۴۰۰)


 دوران ریاست‌جمهوری حسن روحانی و فراز و فرود توافق هسته‌ای (برجام)، صحنه نهایی تبدیل سپاه پاسداران از یک نهاد نظامی-اقتصادی به یک «حاکمیت موازی» بود که عملاً فراتر از دولت‌های «منتخب» عمل می‌کرد.


با امضای برجام در سال ۱۳۹۴، دولت وقت در پی گشایش اقتصادی و جذب سرمایه‌گذاری خارجی بود، اما خروج ایالات متحده از این توافق در سال ۱۳۹۷ و وضع تحریم‌های فلج‌کننده، موازنه قدرت را به نفع سپاه تغییر داد.


در حالی که بدنه رسمی اقتصاد ایران تحت فشار تحریم‌ها به مرز فروپاشی رسیده بود، سپاه پاسداران به دلیل بهره‌مندی از زیرساخت‌های اقتصاد غیررسمی، دسترسی به بازارهای خاکستری در شرق آسیا و روسیه، و تسلط بر مبادی ورودی و خروجی کشور، کمترین آسیب را متحمل شد.


این برتری ساختاری باعث شد تا دولت روحانی به‌تدریج از مدار تصمیم‌گیری‌های کلان خارج شود و اداره امور کلیدی کشور در عمل به دست سپاه بیفتد. این نهاد از ابزارهای لازم برای دور زدن محدودیت‌های بین‌المللی برخوردار بود.

گزارش‌های نهادهای بین‌المللی نظیر بروکینگز و موسسه خاورمیانه نشان داد که، در این بازه زمانی، نفوذ سپاه بر شریان‌های حیاتی ایران به اوج خود رسیده است. تخمین زده می‌شد که بین ۴۰ تا ۷۰ درصد اقتصاد ملی، از مدیریت بنادر و فرودگاه‌ها گرفته تا انحصار در واردات دارو، قطعات صنعتی و مواد اولیه، تحت کنترل مستقیم یا غیرمستقیم سپاه باشد.

همزمان، کارکرد سرکوبگری داخلی سپاه نیز از طریق سازمان بسیج بازتعریف شد. بسیج که زمانی نیرویی برای دفاع در برابر تهاجم خارجی بود، در جریان اعتراضات گسترده دی ۱۳۹۶ و آبان ۱۳۹۸ به ابزار اصلی حاکمیت برای بازگرداندن نظم در خیابان‌ها و مقابله با نارضایتی‌های معیشتی تبدیل گشت.


نشانه‌های ظهور «دولت سایه» در این دوره به کمال رسید. سپاه دیگر نیازی به بودجه‌های مصوب دولتی نداشت. در واقع این نهاد با امتناع از پرداخت مالیات و کسب منابع مالی مستقل از طریق کنترلِ قاچاق سوخت، مدیریت بازار ارز و انحصار کالاهای وارداتی، به استقلال مالی کامل دست یافت.


این خودکفایی اقتصادی به سپاه اجازه داد تا بدون هماهنگی با کابینه رسمی، سیاست‌های موازی خود را در عرصه‌های داخلی و منطقه‌ای پیش ببرد. بدین ترتیب، در پایان دهه نود شمسی، سپاه پاسداران دیگر تنها یک نهاد در ذیل حاکمیت نبود، بلکه خود به مثابه دولتی فراگیر عمل می‌کرد. این نهاد تمامی ابزارهای نظامی، امنیتی، مالی و دیپلماتیک را برای هدایت سرنوشت سیاسی کشور در اختیار داشت.

 


فروپاشی ساختار سنتی و ظهور الیگارشی نظامی (۱۴۰۰ تا امروز)


دوره‌ کنونی از سال ۱۴۰۰ به این سو، نشان‌دهنده‌ی فروپاشی قطعی موازنه‌های سنتی و ظهور یک الیگارشی نظامی است. در این دوره تمام ارکان حاکمیت تحت شعاع قرار گرفته است. بر اساس تحلیل‌های راهبردی، این گذار تاریخی تحت تأثیر سه روند بنیادین شکل گرفته است. نخستین محرک، جانشینی رهبری بعد از مرگ علی خامنه‌ای است.


در حالی که طبق قانون اساسی، مجلس خبرگان (متشکل از فقها) مرجع تعیین رهبر بعدی است، در واقعیتِ سیاسی، موازنه قدرت به نفع مثلثی از چهره‌های باسابقه سپاه یعنی محمدباقر قالیباف، احمد وحیدی و علی‌اصغر حجازی تغییر یافته است. به‌طوری‌که مجتبی خامنه‌ای، نه به عنوان یک حاکم مقتدر کلاسیک، بلکه به‌عنوان نمادی برای استمرار سیستم و عملاً در مقام کارگزارِ اراده‌ی سپاه عمل خواهد کرد.

در واقع، نهاد رهبری در حال استحاله از یک مقام مذهبی-سیاسی به پوششی قانونی برای حکمرانی فرماندهان نظامی است.

دومین تحول، حذف تدریجی چهره‌های هماهنگ‌کننده و مفاصلِ پیونددهنده نهادهای مختلف است.  شخصیت‌هایی مانند علی لاریجانی که در دهه‌های گذشته نقش توازن‌بخش میان نیروهای نظامی، دستگاه قضایی و نهادهای مدنی را ایفا می‌کردند، اکنون یا کشته‌شده یا به حاشیه رانده شده‌اند.


این انسداد سیاسی و حذف لایه‌های میانی، همزمان با ضربات امنیتی و عملیات‌های نفوذ (منسوب به اسرائیل)، منجر به افزایش ناهماهنگی در بدنه سنتی قدرت و در مقابل، واگذاری اختیارات بی‌سابقه به فرماندهان میدانی سپاه شده است.

نتیجه این روند، تمرکز فزاینده قدرت در دست کسانی است که نه از طریق دیپلماسی یا سیاست‌ورزی بوروکراتیک، بلکه با منطق «مدیریت بحران» و «حفاظت امنیتی» کشور را اداره می‌کنند.

در نهایت، این فرآیندها منجر به گذار از الگوهای پیشین حکمرانی به پدیده‌ای شده است که تحلیل‌گران بین‌المللی از جمله مؤسسه بروکینگز آن را «جمهوری اسلامی سوم» می‌نامند.


در این ساختار جدید، روحانیت از راس هرم قدرت به حاشیه رانده شده و جای خود را به تکنوکرات‌های نظامی داده است. در جمهوری اسلامی سوم، نهادهای مردم‌سالار نظیر انتخابات، مجلس و احزاب سیاسی، همین کارکرد نیم‌بند خود را هم از دست داده‌اند. این نهادها به پوسته‌هایی تشریفاتی برای تایید تصمیماتِ از پیش اتخاذشده در اتاق‌های فکر نظامی تبدیل خواهند شد.


الگوی اصلی حکمرانی در این مرحله، بر پایه «اقتصاد جنگی» و توزیع رانت از طریق شبکه‌های پیچیده سپاه استوار است.


اگرچه این گذار ساختاری هنوز به کمال نرسیده، اما روند آن به گونه‌ای است که بازگشت به عقب را ناممکن جلوه می‌دهد؛ مگر آنکه بحران‌های داخلی گسترده نظیر فروپاشی اقتصادی یا اعتراضات فراگیر، این نظم جدید را پیش از تثبیت نهایی با چالشی وجودی مواجه سازد.

bottom of page