top of page
Asset 240.png

آخرین خبرها

بیشتر بخوانید

نسبت زنانگی و محیط‌زیست؛ تبارشناسی سلطه و افق‌های رهایی

  • 6 hours ago
  • 8 min read


نصرالله لشنی

 

 بحث در باب نسبت میان زنانگی و محیط‌زیست یکی از چالش‌برانگیزترین و در عین حال حیاتی‌ترین مباحث در حوزه‌ی مطالعات بین‌رشته‌ای معاصر است. این نسبت را نباید به حضوری ساده و فیزیکی از سوی زنان در فعالیت‌های صیانت از طبیعت تقلیل داد. در واقع، ما با یک هم‌سرنوشتی تاریخی و مفهومی روبرو هستیم. پرسش بنیادین این است: چرا در طول تاریخ تمدن، هرگاه سخن از تسخیر، مهار و بهره‌برداری از طبیعت به میان آمده، استعاره‌های زنانه جان گرفته‌اند؟ و متقابلاً، چرا هرگاه ساختارهای قدرت قصد به حاشیه راندن زنان را داشته‌اند، آنان را به طبیعت، غریزه و فقدان عقلانیت پیوند زده‌اند؟ زنانگی در این یادداشت، نه یک ماهیت بیولوژیک ثابت، بلکه یک «ساخت فرهنگی» (Cultural Construct) تلقی می‌شود؛ مجموعه‌ای از نقش‌ها، صفات و دلالت‌هایی که سیستم‌های پدرسالار در طول قرون به بدن و روان زن نسبت داده‌اند. هدف این مقاله، واکاوی این نسبت در چهار گام اصلی است: نخست، ردیابی پیوند نمادین زن و زمین در اساطیر باستان؛ دوم، تحلیل گسست معرفتی عصر مدرن و مکانیکی شدن جهان؛ سوم، بررسی ظهور جنبش اکوفمینیسم به عنوان پاسخی انتقادی؛ و چهارم، تحلیل کنشگری زنان در جغرافیای سیاسی خاورمیانه و ایران.

 

در سپیده‌دم تمدن، رابطه‌ی انسان با جهان پیرامونش بر مبنای «وحدت وجود» و «چرخه‌های حیات» استوار بود. در بسیاری از فرهنگ‌های اولیه، طبیعت نه مجموعه‌ای از اشیاء بی‌جان، بلکه موجودی زنده و غایتمند پنداشته می‌شد. در این دوران، باروریِ زمین با باروریِ زن در یک تراز قرار می‌گرفت.


در اساطیر بین‌النهرین، مصر، هند و یونان، بزرگ‌ترین نیروهای نگهدارنده‌ هستی در قامت زنان تجسم می‌یافتند. اینانا در سومر، ایزیس در مصر و آناهیتا در ایران باستان، تنها نمادهای زیبایی نبودند، بلکە سرچشمه‌ آب‌ها، رویش گیاهان و تداوم نسل‌ها به‌شمار می‌آمدند.


در این دوران، طبیعت واجد حیثیتی قدسی بود و از آنجا که زن واسطه‌ی زایش پنداشته می‌شد، نوعی احترام آیینی به طبیعت با احترام به جایگاه بازتولیدی زن گره خورده بود.


از منظر انسان‌شناختی، زنان در جوامع گردآورنده و کشاورزی اولیه، نخستین گیاه‌شناسان و اهلی‌کنندگان بذر بودند.


تقسیم کار در آن دوران، زنان را مسئول مدیریت منابع محلی، شناخت خواص دارویی گیاهان و حفظ تعادل در مصرف آب می‌کرد. این دانش، دانشی «تجربی و رابطه‌مند» بود که از نسلی به نسل دیگر منتقل می‌شد.

اما با شکل‌گیری مالکیت خصوصی، تمرکز ثروت و پیدایش ارتش‌های منظم، این توازن به‌تدریج فروپاشید. زمین که پیش‌تر مادری بخشنده بود، به دارایی بدل شد. هم‌زمان با تصاحب زمین توسط مردان، عاملیت اقتصادی زنان نیز محدود گشت.

اساطیر دگرگون شدند و خدایان مذکر و جنگجو جای الهه‌های زایا را گرفتند. در این مقطع، پیوند زن و طبیعت برای نخستین بار کارکردی «فرودست‌ساز» یافت؛ بدین معنا کە هر دو به عنوان دارایی‌هایی تعریف شدند که باید تحت مالکیت و نظارت مرد قرار گیرند.

 

سده‌های میانه و انقلاب علمی: مرگ طبیعت و انقیاد زنانگی


گذار به دوران مدرن، نقطه‌ی عطفی در سرکوب هم‌زمان زن و محیط‌زیست بود. در قرون وسطی، اگرچه نگاه کلیسا به زن نگاهی بدبینانه بود، اما طبیعت هنوز به عنوان «کتاب دوم خدا» واجد معنایی روحانی بود. با ظهور رنسانس و سپس عصر روشنگری، این نگاه به‌کلی دگرگون شد.


فیلسوفانی چون دکارت با مطرح کردن دوگانه‌ی «روح/ماده»، طبیعت را از هرگونه روح و غایت تهی کردند.


در نگاه دکارتی، جهان ماشینی عظیم است که از قوانین فیزیکی پیروی می‌کند. این «مرگ طبیعت» به انسان اجازه داد تا بدون هیچ ملاحظه‌ی اخلاقی، دست به جراحی و تخریب محیط‌زیست بزند.

فرانسیس بیکن، که او را پدر علم مدرن می‌نامند، در نوشته‌هایش صراحتاً از زبانی جنسیتی و خشونت‌آمیز برای توصیف رابطه‌ی دانشمند با طبیعت استفاده می‌کرد. او معتقد بود علم باید طبیعت را تعقیب کند، به زنجیر بکشد و آن را مجبور به خدمت کند.

در این پارادایم، طبیعت «زنی مکار» است که رازهایش را پنهان کرده و مردِ دانشمند باید با ابزار عقل، این رازها را استخراج کند.

این زبان نه یک تصادف ادبی، بلکه بنیان‌گذار روشی از تفکر بود که سلطه بر طبیعت را با اقتدار مردانه یکی می‌دانست و بر تداوم مردسالاری کهن در تحلیل‌های مدرن تاکید می‌کرد.

در همین دوران، پدیده‌ی شکار جادوگران در اروپا رخ داد. بسیاری از زنانی که به عنوان جادوگر سوزانده شدند، در واقع ماماها، گیاه‌پزشکان و حاملان دانش بومیِ طبیعت بودند.


با سرکوب این زنان، راه برای پزشکان و مهندسان مرد باز شد تا مدیریت بدن زن و مدیریت طبیعت را به‌طور کامل در دست بگیرند.


دانش بومی که بر هم‌زیستی تاکید داشت، جای خود را به دانش مدرنی داد که بر بهره‌برداری حداکثری تمرکز داشت.

 

ظهور اکوفمینیسم: پیوندِ نقد پدرسالاری و نقد زیست‌محیطی


اکوفمینیسم در دهه‌ی ۱۹۷۰، در تلاقی دو بحران تاریخی شکل گرفت: از یک‌سو، تشدید بحران‌های زیست‌محیطی در جهان صنعتی، از آلودگی گسترده‌ی آب و هوا تا نابودی جنگل‌ها و بحران انرژی، و از سوی دیگر، اوج‌گیری موج دوم فمینیسم که نه‌تنها بر برابری حقوقی، بلکه بر نقد ساختارهای معرفتی، اقتصادی و فرهنگیِ پدرسالارانه تمرکز داشت.

اکوفمینیسم از همان ابتدا اعلام کرد که بحران محیط‌زیست را نمی‌توان صرفاً با راه‌حل‌های تکنیکی یا مدیریتی حل کرد، زیرا این بحران نه یک اختلال تصادفی، بلکه پیامد مستقیم منطق مسلط تمدن مدرن است.

در کانون این نقد، تحلیل معرفت‌شناختیِ تفکر غربی قرار دارد. اکوفمینیست‌هایی چون وال پلاموود نشان داده‌اند که عقلانیت مسلط غرب بر شبکه‌ای از دوگانه‌سازی‌ها مانند عقل/احساس، فرهنگ/طبیعت، ذهن/بدن، انسان/حیوان، مرد/زن بنا شدە است.


این دوگانه‌ها صرفاً تمایزهای توصیفی نیستند، بلکه ساختاری سلسله‌مراتبی دارند؛ به‌گونه‌ای که همواره سویه نخست به‌مثابه‌ی برتر، فعال، عقلانی و سزاوار سلطه تعریف می‌شود و سویه دوم به‌مثابه‌ی فروتر، منفعل، طبیعی و قابل بهره‌کشی.


از این منظر، همان منطقی که طبیعت را به منبع تقلیل می‌دهد، زنان را نیز به «دیگری»ای فروکاست‌پذیر بدل می‌کند.


اکوفمینیسم استدلال می‌کند که تخریب محیط‌زیست نه حاصل خطای انسانی به‌طور کلی، بلکه پیامد عقلانیتی خاص است؛ عقلانیت ابزاریِ پدرسالارانه که جهان را به ابژه‌ای برای کنترل، تصرف و استخراج تبدیل می‌کند.


به دیگر سخن، رابطه‌ی انسان مدرن با طبیعت، ادامه‌ی همان رابطه‌ی سلطه‌ای است که در مناسبات جنسیتی، استعماری و طبقاتی بازتولید شده است.

در این چارچوب، نظریه‌پردازانی چون ماریا میس و واندانا شیوا پیوند اکولوژی و اقتصاد سیاسی را برجسته می‌کنند. آنان نشان می‌دهند که سرمایه‌داری جهانی بر پیش‌فرضی بنیادین استوار است، وجود منابعی رایگان، نامرئی و ظاهراً پایان‌ناپذیر.

این دو منبع عبارت‌اند از طبیعت و کار بازتولیدیِ زنان، به‌ویژه کار خانگی، مراقبتی و عاطفی. هر دو حوزه خارج از محاسبات رسمی اقتصاد قرار می‌گیرند، اما بدون آن‌ها انباشت سرمایه ناممکن است.


همان‌گونه که جنگل، خاک و آب به‌مثابه ذخایری خام و بی‌صدا تلقی می‌شوند، نیروی مراقبتی زنان نیز به‌عنوان وظیفه‌ی طبیعی و نه کار اجتماعی به حساب می‌آید.


از این منظر، تخریب جنگل‌ها، فرسایش خاک، و بحران‌های اقلیمی، هم‌سنگِ فرسودگی روانی، جسمی و عاطفی زنانی است که بار نامرئی بازتولید اجتماعی را در نظام‌های نابرابر به دوش می‌کشند.


هر دو، قربانیان منطقی واحدند که ارزش را فقط در آن‌چه قابل اندازه‌گیری، مبادله و انباشت است، به رسمیت می‌شناسد.


اکوفمینیسم بدین‌ترتیب، بحران زیست‌محیطی را نه مسئله‌ای بیرونی، بلکه نشانه‌ای از بحران عمیق‌تر در شیوه‌ی سازمان‌دهی زندگی اجتماعی می‌داند.

در برابر این منطق، اکوفمینیسم پیشنهاد جایگزینی هنجاری ارائه می‌کند؛ گذار از اخلاقِ سلطه به اخلاقِ مراقبت. این اخلاق، که ریشه در آثار فمینیستیِ نظریه‌پردازانی چون کارول گیلیگان دارد، بر وابستگی متقابل، آسیب‌پذیر بودن مشترک موجودات، و مسئولیت متقابل تأکید می‌کند.

در خوانش اکوفمینیستی، مراقبت نه امری خصوصی یا زنانه، بلکه بنیان هر سیاست زیست‌پذیر است. صیانت از زمین، در این چارچوب، نه یک وظیفه‌ی صرفاً فنی یا مدیریتی، بلکه تعهدی اخلاقی است که از تجربه‌ی زیسته‌ی مراقبت، تجربه‌ای که قرن‌ها به زنان تحمیل شده، اما اکنون باید به‌صورت جهانی و رهایی‌بخش بازاندیشی شود، برمی‌خیزد.


به این معنا، اکوفمینیسم نه صرفاً نظریه‌ای درباره‌ی زنان یا محیط‌زیست، بلکه نقدی ریشه‌ای از تمدن مدرن و دعوتی به بازسازی نسبت انسان با زمین، با دیگری، و با خود است.


خاورمیانه و ایران: کنشگری در سایه‌ی بحران و سنت


در جغرافیای خاورمیانه، نسبت زنانگی و محیط‌زیست پیچیدگی‌های مضاعفی می‌یابد. اینجا نه‌تنها با میراث پدرسالاری سنتی و مدرنیته‌ی وارداتی روبرو هستیم، بلکه با بحران‌های وجودی نظیر کم‌آبی، جنگ و ناپایداری سیاسی نیز دست‌ و پنجه نرم می‌کنیم.

در مناطق خشک و نیمه‌خشک خاورمیانه، زنان روستایی مسئولیت تأمین آب و سوخت را بر عهده دارند. با خشک شدن چشمه‌ها و تخریب مراتع، بار کاری این زنان چند برابر شده است. این امر به زنانه شدن فقر در جوامع روستایی منجر شده است. از سوی دیگر، آوارگی ناشی از جنگ و تغییرات اقلیمی در منطقه، زنان را در موقعیت‌های آسیب‌پذیرتری قرار داده است.

در ایران، کنشگری محیط‌زیستی زنان طی دو دهه‌ی اخیر رشدی شگفت‌انگیز داشته است. این حضور را می‌توان در سه سطح تحلیل کرد:


احیای دانش سنتی: در مناطق زاگرس، زنان عشایر و روستایی در پروژه‌های دانه‌کاری و قرق‌های محلی نقش کلیدی دارند. آن‌ها پیوند میان معیشت خانواده و سلامت جنگل را بهتر از هر برنامه‌ریز دولتی درک می‌کنند.


سازمان‌های مردم‌نهاد (سمن‌ها): بخش قابل‌توجهی از متخصصان و مدیران داوطلب در حوزه‌ی محیط‌زیست ایران زنان هستند.


بر اساس گزارش‌های شبکه‌ی تشکل‌های مردم‌نهاد محیط‌زیستی ایران و داده‌های منتشرشده در دهه‌ی ۱۳۹۰، بین ۵۵ تا ۷۰ درصد اعضای فعال و داوطلب بسیاری از انجمن‌های محیط‌زیستی محلی و ملی را زنان تشکیل می‌دهند، آن‌ها با ایستادگی در برابر پروژه‌های انتقال آب (مانند سدسازی بر روی کارون یا خرسان)، نوعی مقاومت مدنی را شکل داده‌اند که ریشه در دغدغه‌ی «عدالت بین‌نسلی» دارد.

آموزش و فرهنگ‌سازی: زنان به واسطه‌ی نقش محوری در نهاد خانواده، اصلی‌ترین ترویج‌گران فرهنگِ بازیافت، کاهش مصرف پلاستیک و مدیریت بهینه‌ی آب در ایران بوده‌اند.

با این حال، کنشگری زنان در ایران با موانع جدی روبروست. پدرسالاری اداری مانع از حضور زنان در سطوح عالی تصمیم‌گیری (مانند مدیریت منابع آب یا سازمان حفاظت محیط‌زیست در ترازهای وزارتی) می‌شود.


همچنین، امنیتی شدن فعالیت‌های محیط‌زیستی طی سال‌های اخیر، هزینه‌ی کنشگری را برای زنانی که سودای اصلاح دارند، به شدت بالا برده است. با این وجود، آن‌ها با استفاده از شبکه‌های اجتماعی و فضاهای مجازی، توانسته‌اند صدای زمین را به گوش جامعه برسانند.

 

سنتز نهایی: به سوی عدالتِ اکولوژیک و جنسیتی


نسبت زنانگی و محیط‌زیست، تاریخی پیچیده و متناقض را پشت سر گذاشته است: از یک‌سو، ستایش نمادینِ زن به‌مثابه مظهر زایش، زمین و باروری؛ و از سوی دیگر، سرکوب سیستماتیکِ همان زنان در ساختارهای حقوقی، اقتصادی و معرفتی.

این دوگانگی نشان می‌دهد که پیوند زن و طبیعت، نه یک امر طبیعی، بلکه برساخته‌ای تاریخی است که هم‌زمان می‌تواند ابزار تقدیس و ابزار سلطه باشد.

در این چارچوب، اکنون به‌روشنی آشکار شده است که بحران اقلیمی معاصر صرفاً یک مسئله‌ی فنی یا مدیریتی نیست که بتوان آن را تنها با نوآوری‌های تکنولوژیک مهار کرد؛ بلکه این بحران ریشه در یک «بحران رابطه‌مندی» دارد؛ بحرانی در شیوه‌ی نسبت‌گیری انسان مدرن با طبیعت، با دیگری، و با خود.


از این منظر، سه گزاره‌ی بنیادین قابل دفاع است:


نخست، رهایی طبیعت بدون رهایی زنان ناممکن است. تا زمانی که منطقِ «سلطه بر دیگری» در روابط جنسیتی، اجتماعی و معرفتی تداوم داشته باشد، همان منطق ناگزیر در مواجهه با طبیعت نیز بازتولید می‌شود.

مناسباتی که بدن زن را ابژه‌ی کنترل می‌داند، زمین را نیز به منبعی برای تصرف و استخراج تقلیل می‌دهد. ازاین‌رو، مبارزه برای عدالت جنسیتی نه امری حاشیه‌ای، بلکه شرط امکانِ هر سیاست زیست‌محیطی پایدار است.

دوم، ضرورت بازگشت انتقادی به محلی‌گرایی و دانش‌های بومی. تجربه‌ی دهه‌های اخیر نشان داده است که الگوهای توسعه‌ی کلان‌نگر، تمرکزگرا و مردسالارانه، به‌ویژه در خاورمیانه، نه‌تنها به توسعه‌ی پایدار منجر نشده‌اند، بلکه اغلب با تخریب زیست‌بوم‌ها، تضعیف معیشت‌های محلی و تشدید نابرابری‌های اجتماعی همراه بوده‌اند. 


در مقابل، توانمندسازی جوامع محلی، احیای دانش‌های زیست‌بومی و به‌رسمیت‌شناختن نقش محوری زنان در مدیریت آب، خاک و منابع طبیعی، افقی واقع‌بینانه‌تر و کم‌هزینه‌تر برای مواجهه با بحران‌های زیست‌محیطی می‌گشاید.


سوم، بازتعریف مفهوم قدرت. در پارادایم مسلط مدرن، قدرت عمدتاً به‌معنای «قدرت بر» (Power over) فهم شده است؛ قدرت بر طبیعت، بر بدن‌ها، و بر جوامع. اکوفمینیسم پیشنهاد می‌کند که این درک باید جای خود را به «قدرت برای» (Power to) بدهد، قدرت برای مراقبت، برای خلق، و برای بازتولید شرایط امکانِ حیات. چنین بازتعریفی از قدرت، نه نشانه‌ی ضعف، بلکه شرط بقا در جهانی است که به مرزهای اکولوژیک خود رسیده است.

در این افق، نسبت زنانگی و محیط‌زیست به نقطه‌ای بدل می‌شود که در آن عدالت اجتماعی و پایداری اکولوژیک به‌طور جدایی‌ناپذیر به هم گره می‌خورند.

جهان پسابحران نیازمند پارادایمی است که در آن، ارزش‌هایی چون مراقبت، همدلی، توجه به چرخه‌های طبیعی و نفی خشونت، ویژگی‌هایی که قرن‌ها به‌اشتباه به‌عنوان صفات «زنانه» کم‌ارزش شمرده و به همین دلیل سرکوب شده‌اند، به‌مثابه فضیلت‌های بنیادین انسانی بازشناخته شوند.

در این معنا، زنانگی، نه یک هویت زیستی یا نقش اجتماعی محدودکننده، بلکه یک منطق انتقادی و رهایی‌بخش است که امکان بازاندیشی بنیادین در نسبت انسان و زمین را فراهم می‌کند.

راه نجات زمین، در نهایت، از مسیر به‌رسمیت‌شناختن صداها و حقوق کسانی می‌گذرد که قرن‌ها در حاشیه مانده‌اند؛ کسانی که با زمین زیسته‌اند، برایش سوگواری کرده‌اند، و در سکوت، بار اصلی مراقبت از حیات را بر دوش کشیده‌اند. این به‌رسمیت‌شناختن، نه بازگشت به رمانتیسم، بلکه گامی ضروری برای عبور از بن‌بست تمدنی کنونی است.

bottom of page