top of page
Asset 240.png

آخرین خبرها

بیشتر بخوانید

از جنبش ژن، ژیان آزادی تا شبح سلطنت

  • 2 hours ago
  • 9 min read


 

 

نصرالله لشنی

 

در فاصله‌ای کوتاه، ایران دو پدیده متناقض را تجربه کرد: جنبش ژینا با شعار «زن، زندگی، آزادی» که توانست جامعه‌ای گسترده را متحد کند، و گفتمان سلطنت‌طلبی که پس از افول این جنبش، به‌ویژه در دیاسپورا، فضای رسانه‌ای را به تسخیر خود درآورد. این دو جریان، با افق‌های متفاوت و متضاد، در تضادی ساختاری قرار دارند؛ یکی به دنبال گسست از اقتدارگرایی مردسالارانه است و دیگری خواهان بازگشت به همان نظم استبدادی. این پدیده‌ها را نمی‌توان تنها با سرکوب یا ضعف سازمانی توضیح داد، بلکه باید به‌طور هم‌زمان به میراث‌های نهادی، سازوکارهای بسیج و فروپاشی جنبش‌ها، و مهندسی رسانه‌ای پرداخت.


در کمتر از سه سال، ایران شاهد دو پدیده کاملاً متناقض بودە است: از یک سو، جنبش ژن، ژیان آزادی (زن، زندگی، آزادی) توانست بخش وسیعی از جامعه را حول یک دال مشترک متحد کند، و از سوی دیگر، پس از افول این جنبش، گفتمان سلطنت‌طلبی به‌تدریج فضای اجتماعی و رسانه‌ای، به‌ویژه در دیاسپورا، را پر کرد.


این گفتمان اقتدارگرا، پدرسالارانه، زن‌ستیز و متکی بر اطاعت عمودی، با افق‌های جنبش در تضاد آشکار بود.


چگونه می‌توان این حجم از تناقض در مطالبه و چشم‌اندازهای نافی یکدیگر را توضیح داد؟ چرا وقتی دال مرکزیِ «زن، زندگی، آزادی» از میدان خارج شد، فضای خالی آن با جریانی پر شد که آشکارا مخالف زن و آزادی است؟


پاسخ به این پرسش را نمی‌توان تنها در یک عامل جستجو کرد. نه سرکوب به‌تنهایی توضیحی کافی است، نه ضعف سازمانی جنبش، و نه مهندسی رسانه‌ای. آنچه در ادامه می‌آید تلاشی است برای درک این پدیده از سه سطح هم‌زمان: میراث‌های نهادی که شیب تاریخی را می‌سازند، سازوکارهای بسیج و فروپاشی جنبش‌ها، و مهندسی رسانه‌ای که این فرآیند را شکل می‌دهد.

 

از بن بست نهادی تا مهندسی رسانه

 

نونهادگرایی تاریخی نشان می‌دهد که نهادها و هنجارهای دیرپا «هزینه‌های تغییر» را بالا می‌برند و افق‌های کنش را محدود می‌کنند.


مفهوم وابستگی به مسیر توضیح می‌دهد که جوامع اغلب در مسیرهای نهادی معین باقی می‌مانند، نه چون این مسیرها بهینه‌اند، بلکه چون هزینه‌ی خروج از آن‌ها بسیار بالاست. اما این به معنای جبر تاریخی و دترمینیسم اجتماعی نیست.


میراث‌های تاریخی شیب می‌سازند، نه سرنوشت. این میراث‌ها احتمال پذیرش برخی الگوها را بالا می‌برند و دسترس‌پذیری شناختی برخی روایت‌ها را افزایش می‌دهند، اما نتیجه را از پیش تعیین نمی‌کنند.

اگر لحظه‌ی گسست به نهادسازی و برنامه‌پردازی تبدیل می‌شد، امکان تثبیت افق‌های بدیل نیز وجود داشت. تعیین‌کننده‌ی نهایی، کیفیت نهادسازی و تحول هنجار به سیاست است.

در ایران، این قفل‌شدگی نهادی در سه چرخه‌ی تاریخی تکرار شده است. در مشروطه، جنبشی که خواهان محدودکردن قدرت مطلقه بود اما در نهایت به استبداد رضاشاهی انجامید.

در انقلاب ۵۷، جنبشی که با شعار آزادی آغاز شد و به تمرکز قدرت در ولایت فقیه رسید. در دوره کنونی که انرژی اجتماعی جنبش ژینا بخشی از خود را در قالب سلطنت‌طلبی بازسازی کرده است.

این تکرار نه تصادفی است نه محصول توطئه، بلکه نشانه‌ی پیکربندی نهادی‌ای است که در طول یک قرن تثبیت شده و هر بار که فضا باز می‌شود، انرژی اجتماعی را به سمت آشناترین الگوی موجود، یعنی اقتدارگرایی متمرکز، هدایت می‌کند.


 برای فهم این الگو، باید به سازوکار بسیج توجه کرد. لاکلائو در بحث از عقلانیت پوپولیستی میان دو نوع دال وحدت‌بخش تمایز می‌گذارد؛ دال تهی که از طریق ابهام متحد می‌کند و همه می‌توانند مدلول مورد نظر خود را در آن بریزند؛ و دال آنتاگونیستی که از طریق تضاد آشتی‌ناپذیر با دشمن مشترک متحد می‌کند.

از دی‌ماه ۱۳۹۶ بدین‌سو، تقریباً تمام اعتراضات مردمی در ایران از ویژگی‌های دال آنتاگونیستی برخوردارند.

آنچه همه‌ی مشارکت‌کنندگان بر آن توافق دارند، نفی جمهوری اسلامی است. جنبش زن، زندگی آزادی نیز چنین بود و فمینیست‌ها، ملی‌گراها، اتنیک‌ها و اقشار میانه‌ی شهری هر کدام دلایل متفاوتی برای این «نه» داشتند، اما در خودِ «نه» مشترک بودند.


همین ویژگی توضیح می‌دهد چرا جریان سلطنت‌طلبی از همان ابتدا، در عین مشارکت در جنبش، در برابر شعار «زن، زندگی، آزادی» ایستاد.


آن‌ها نیز به جمهوری اسلامی نه می‌گفتند، اما «زن» را به‌عنوان سوژه‌ی پیشران و نافی نظم اقتدارگرای مردسالارانه نمی‌پذیرفتند.


ابتدا با طرح شعار موازی «مرد، میهن، آبادی» تلاش کردند روایت جنبش را از درون بازتعریف کنند، و پس از ناکامی، به نفی کامل جنبش روی آوردند.

این مقاومت نشان می‌دهد که تضاد میان این دو جریان از بنیان ساختاری بود؛ یکی خواهان گسست از منطق پدرسالارانه‌ی قدرت بود و دیگری از همان ابتدا در برابر این گسست ایستاد.

اما دال‌های هویت‌ساز و بسیج‌کننده، هر چقدر هم نیرومند باشند، برای پایداری به نهادسازی و زنجیره‌ی هم‌ارزی پایدار نیاز دارند. بدون این، خلأ هژمونیک پدید می‌آید و فضایی باز می‌شود که جریان‌هایی با رهبری متمرکز، روایت ساده و سلسله‌مراتب روشن می‌توانند آن را پر کنند.

پژوهش‌های کنش جمعی نشان داده‌اند که ائتلاف‌های فراگیر در لحظه‌ی بسیج کارآمدند، اما در مرحله‌ی پسابسیج، بدون مکانیسم‌های نمایندگی و حل تعارض، دچار واگرایی می‌شوند. این واگرایی فضا را به سود جریان‌های منسجم‌تر و مبتنی بر ساده‌سازی‌های پوپولیستی تغییر می‌دهد.

دو عامل این فرآیند را تشدید می‌کنند. نخست، الگوهای آشنای پدرسالاری و اقتدار عمودی به‌دلیل درونی‌شدن تدریجی و تاریخی، در شرایط نااطمینانی، دسترس‌پذیری شناختی بالاتری دارند و کمتر به توضیح نیاز دارند.


دوم، پلتفرم‌های دیجیتال محتواهای قطبی‌کننده و چهره‌محور را تقویت می‌کنند و در دیاسپورا، عدم‌تقارن در منابع مالی و دسترسی به رسانه، به نفع جریان پهلوی‌چی، این الگو را بیش از پیش تشدید می‌کند. برتری جریان‌های اقتدارگرا در چنین فضایی نه از هم‌سویی ارزشی با مردم، بلکه از کارایی سازمانی و رسانه‌ای ناشی می‌شود.


جنبش ژن، ژیان آزادی: قدرت بسیج و شکنندگی پسابسیج


«زن، زندگی، آزادی» اساساً یک «نه» بود، نه یک «آری». نه به حجاب اجباری، نه به سرکوب، نه به مردسالاری، و نه به جمهوری اسلامی. این ویژگی سلبی هم‌زمان  هم منبع قدرت و هم منبع شکنندگی جنبش بود.


از یک سو، «نه» مشترک توانست ائتلافی گسترده بسازد و این دقیقاً همان کاری بود که جنبش ژینا با استثنایی‌ترین تولید محتوای هنری، موسیقی و تصویر در تاریخ بعد از انقلاب ۵۷ انجام داد.


اما این افق هنجاری فراگیر به بسته‌های سیاستی مشخص در حوزه‌های اقتصاد، امنیت، عدالت انتقالی و طراحی نهادی تحول نیافت. در غیاب این تحول، ظرفیت دال بسیج‌گر برای حفظ هم‌ارزی مطالبات کاهش یافت.

از سوی دیگر، درون این ائتلاف یک تضاد بنیادی‌تر پنهان بود. بخشی از مردانی که در جنبش شرکت کردند خواهان رفتن جمهوری اسلامی بودند، اما لزوماً خواهان برابری جنسیتی و آزادی که مردسالاری را نفی کند، نبودند.

بلکە می‌خواستند جمهوری اسلامی برود، اما ساختار پدرسالارانه بماند. دال آنتاگونیستی این تضاد را موقتاً پنهان کرده بود و با افول بسیج، آشکار شد.


 سرکوب فیزیکی جنبش نیز مانع از نهادسازی شد، اما نه به شکلی که معمولاً تصور می‌شود. مشکل اصلی این نبود که رهبران دستگیر شدند، چون جنبش ژینا اساساً رهبرمحور نبود. مشکل این بود که سرکوب سیستماتیک فضای عمومی، امکان شکل‌گیری ساختارهای میانی را از بین برد.

از همین رو بود کە شبکه‌های صنفی، انجمن‌های محلی و نهادهای مدنی که می‌توانستند انرژی اجتماعی را پس از افول موج اعتراضی نگه دارند و مکانیسم‌های نمایندگی و حل تعارض ایجاد کنند، شکل نگرفتند.

در غیاب این ساختارهای میانی، جنبش به پراکندگی رسید نه به نهادسازی. اما این پراکندگی به معنای ناپدیدشدن انرژی اجتماعی نبود؛ آن انرژی در مسیرهای دیگری جاری شد.

 

این الگو در ادبیات جنبش‌های اجتماعی آشناست. ائتلاف‌های فراگیر در لحظه‌ی بسیج کارآمدند، اما در مرحله‌ی پسابسیج، بدون مکانیسم‌های نمایندگی و تصمیم‌گیری، دچار واگرایی می‌شوند.


هر گروه به مسیر خود می‌رود و فضای رقابت به سود جریان‌های منسجم‌تر و پوپولیستی تغییر می‌کند. پرسش اصلی این است که چرا در این فضای خالی، جریان سلطنت‌طلبی بود که برنده شد؟

 

سلطنت‌طلبی، پاسخی آماده برای فضایی خالی

 

برخلاف جنبش ژن، ژیان آزادی که افقی و بدون سازمان مرکزی بود، جریان سلطنت‌طلبی از پیش دارای زیرساخت‌های رسانه‌ای، شبکه‌های مالی و هویت سازمانی بود. اما ابعاد این سازمان‌یافتگی بسیار فراتر از چیزی‌ست که در فضای عمومی مشخص شده بود.

 

در پاییز ۲۰۲۵، روزنامه‌های هاآرتص و دمارکر در گزارشی تحقیقی، با استناد به یافته‌های آزمایشگاه سیتیزن‌لب وابسته به دانشگاه تورنتو، از وجود شبکه‌ای سازمان‌یافته از حساب‌های جعلی فارسی‌زبان با منشأ اسرائیلی پرده برداشتند که از سال ۲۰۲۳ برای تبلیغ رضا پهلوی و روایت بازگشت سلطنت فعال بودند.



این نهاد خصوصی با حمایت مالی دولت اسرائیل، با به‌کارگیری هوش مصنوعی و حساب‌های کاربری ساختگی فعالیت می‌کرد.


سیتیزن‌لب این شبکه را با نام «پریزن بریک» مستند کرد و نشان داد که هنگام حمله‌ی هوایی اسرائیل به زندان اوین، پیش از انتشار نخستین خبر در رسانه‌های ایرانی، محتوای از پیش آماده‌شده را منتشر کرده بود.

در فوریه ۲۰۲۶، روزنامه‌ی فرانسوی فیگارو نیز در گزارشی مستقل از کارزار دیجیتال گسترده‌تری خبر داد که بر اساس آن بیش از ۱.۷ میلیارد لایک مصنوعی در فضای فارسی‌زبان به نفع پهلوی و مبلغین سلطنت ثبت شده بود.

در کنار این عملیات خارجی، پژوهش مستقل مزدک آزاد و همکارانش در سوئد لایه‌ی دیگری از این مهندسی رسانه‌ای را مستند کرده است.


این پژوهش با بررسی حدود ۴۵۰۰ محتوا و ویدیو از سه پلتفرم توییتر، تلگرام و اینستاگرام نشان می‌دهد که شعارهای اعتراضات دی‌ماه ۱۴۰۴ بسیار متنوع بوده و بخش عمده‌شان ماهیتی ساختارشکنانه داشته‌اند، نه سلطنت‌طلبانه؛ اما رسانه‌های فارسی‌زبان این تنوع را بازتاب ندادند.


ایران‌اینترنشنال شعارهای مرتبط با پهلوی را حدود ۴۰۰ درصد و بی‌بی‌سی فارسی حدود ۱۰۰ درصد بیش از وزن واقعی‌شان پوشش دادند.


لذا آنچه در دیاسپورا به‌عنوان «موج سلطنت‌طلبی» تجربه شد، تا حد قابل توجهی نه بازتاب واقعیت داخل ایران، بلکه محصول این بزرگ‌نمایی رسانه‌ای بود. همین فاصله توضیح می‌دهد که چرا این موج به همان سرعتی که اوج گرفت، فروکش هم کرد.

با این حال، مهندسی رسانه‌ای به‌تنهایی توضیحی کافی نیست. مهندسی رسانه‌ای می‌تواند یک گفتمان را تقویت کند، اما نمی‌تواند آن را از هیچ بسازد. آنچه این عملیات را ممکن کرد، ترکیبی بود از فضای خالی پسابسیج، سازمان‌یافتگی پیشین، و مهم‌تر از همه، وجود پاسخی آماده به سوال «آلترناتیو کیست؟»

بسیاری از کسانی که به سمت این گفتمان کشیده شدند نه فعال سیاسی و مدنی باسابقه هستند، نه شناختی از ایدئولوژی‌ها دارند، نه واقعیات تاریخی را می‌دانند و نه لزوماً طرفدار بازگشت سلطنت‌اند؛ آنها مردمی خسته و درمانده‌اند که متمایل به تصویری ملموس و آشنا از «بعد» شده بودند.


این آشنابودگی سلطنت‌طلبی و آمادگی‌اش برای پر کردن فضای خالی تصادفی نیست. گفتمان سلطنت‌طلبی با الگوهای نهادی تثبیت‌شده‌ی ایران، مثل تمرکز قدرت در یک شخص یا نهاد مرکزی، روایت نجات‌بخش ملی، و اقتصاد متکی بر منابع زیرزمینی همخوانی دارد.



این همخوانی به معنای درستی این گفتمان نیست، بلکه به معنای کمترین اصطکاک با ساختار و نظم موجود است.

جامعه‌ای که در مسیر نهادی معینی قفل شده است، به سمت الگوهایی می‌رود که با آن مسیر سازگارترند، نه به خاطر اینکه بهترند، بلکه به خاطر اینکه آشناتر و به‌لحاظ روانشناختی قابل اطمینان‌ترند. این همان الگویی است که در مشروطه، انقلاب ۵۷ و حتی نهضت ملی شدن نفت هم تکرار شد.

 در شرایط بی‌ثباتی و خمودگی پس از سرکوب، نوستالژی نظم نیز به کمک این گفتمان آمد. بخشی از جامعه به روایت‌هایی متمایل شد که قطعیت و پیش‌بینی‌پذیری را وعده می‌دادند، حتی اگر این وعده‌ها با ارزش‌های آزادی‌خواهانه در تضاد بودند. گفتمانی که بازگشت به دوره‌ای با ثبات نسبی را وعده می‌داد، از این منبع روانی تغذیه کرد.



 

پذیرفتن سلطنت‌طلبی توسط بخشی از زنان ایرانی، با وجود زن‌ستیزی آشکار در بخش قابل توجهی از تولیدات رسانه‌ای این جریان، ریشه در همین واقعیات متصلب تاریخی و اجتماعی دارد. جنبش ژینا با قرار دادن سوژه‌ی زنانه در مرکز سیاست، تهدیدی مستقیم بر ساختار پدرسالارانه بود، ساختاری که هم جمهوری اسلامی و هم سلطنت پهلوی بر آن استوار بوده و هستند.



واکنش زن‌ستیزانه دقیقاً همان نقطه‌ای را نشانه می‌گرفت که جنبش ژینا بیشترین گسست را در آن ایجاد کرده بود. با این حال، زنان سلطنت‌طلب این ساختار پدرسالارانه را، با همه‌ی آشنایی و امنیت کاذبی که وعده می‌دهد، بر افق ناپایدار و هنوز شکل‌نگرفته‌ی جنبش ژینا ترجیح دادند.


این انتخاب نشان می‌دهد که بخشی از جامعه واقعاً آنچه جنبش ژینا نمایندگی می‌کرد را نمی‌خواست؛ نه لزوماً از سر جهل یا دستکاری، بلکه به‌دلیل منافع و ترجیح‌های متفاوت. مردانی که از ساختار پدرسالارانه سود می‌برند، اقشاری که از تمرکز قدرت منتفع می‌شوند، و زنانی که نظم و ثبات آشنا را، بر برابری و آزادی ناآشنا و تجربه‌نشده ترجیح می‌دهند، از این دسته‌اند. پس در کنار قفل‌شدگی نهادی، انتخاب‌های واقعی هم وجود دارند، هرچند انتخاب‌هایی که تاریخ و نهادها به آن‌ها شیب داده‌اند.

 

 

الگوی تکرارشونده و جمع‌بندی

 


این الگو منحصر به ایران نیست. پس از بهار عربی نیز در چند کشور مشاهده شد که شکاف میان بسیج هنجاری و نهادسازی به بازگشت یا تقویت نیروهای متمرکزتر انجامید. تفاوت ایران با برخی نمونه‌های مشابه اما در عمق قفل‌شدگی نهادی تاریخی آن است؛ این الگو نه یک بار، بلکه چندین بار در یک قرن تکرار شده است.



این تکرار نشان می‌دهد که مشکل تنها ضعف یک جنبش خاص نیست، بلکه به غیاب ساختاری نهادهای میانی مربوط می‌شود که بتوانند انرژی اجتماعی را در فاصله بین بسیج و تثبیت نگه دارند.

 

ازاین‌روست که باورمندیم جابه‌جایی مشاهده‌شده از جنبش «زن، زندگی، آزادی» به شبح سلطنت‌طلبی محصول برهم‌کنش سه سطح است.



در سطح جنبش‌شناسی، جنبش ژینا یک «نه» قدرتمند بود که ائتلاف گسترده‌ای را ممکن کرد، اما همین ماهیت سلبی در غیاب نهادسازی به پراکندگی انجامید؛ افق هنجاری فراگیر به بسته‌های سیاستی مشخص تحول نیافت و با افول بسیج، تضادهای درونی ائتلاف آشکار شدند.



در سطح نهادی-رسانه‌ای، سلطنت‌طلبی از پیش سازمان‌یافته بود، از مهندسی رسانه‌ای برخوردار شد، پاسخ آماده و ساده داشت، و با پیکربندی نهادی تاریخ ایران همخوانی داشت؛ میراث‌های تاریخی شیب ساختند و مهندسی رسانه‌ای از این شیب بهره برد.


در سطح اجتماعی نیز، بخشی از جامعه واقعاً آنچه جنبش ژینا نمایندگی می‌کرد را نمی‌خواست؛ لذا انتخاب واقعی افراد در کنار قفل‌شدگی نهادی قرار گرفت.



اما نکته‌ی کلیدی این است که میراث‌ها شیب می‌سازند، نه سرنوشت. تعیین‌کننده‌ی نهایی، کیفیت نهادسازی، تحول هنجار به سیاست، و توانایی مدیریت آشکار اختلافات و حتی تضادهای درونی ائتلاف است. در غیاب این‌ها، جریان‌هایی با سازمان‌یافتگی بیشتر و روایت ساده‌تر، حتی اگر در تنش با ارزش‌های اولیه باشند، می‌توانند فضا را در دست بگیرند.

 


بنابراین، دو پرسش اصلی برای کنش‌گری موثرتر در آینده این است: آیا می‌توان ائتلافی ساخت که اختلافات درونی‌اش را نه پنهان، که مدیریت کند؟ و آیا می‌توان ساختارهای نهادی میانی‌ای ساخت که انرژی اجتماعی را در فاصله‌ی میان بسیج و تثبیت نگه دارند؟


bottom of page