top of page
Asset 240.png

آخرین خبرها

بیشتر بخوانید

هفتم اکتبر و مرگِ توهم کنترل

4 hours ago
5 min read




زریان خالدی

 

هفتم اکتبر را نمی‌توان صرفاً آغاز جنگ غزه دانست. این حمله رویدادی بود که چند دستگاه قدرت را هم‌زمان با شکست مواجه کرد. دستگاه امنیتی اسرائیل نتوانست آنچه را در برابرش در حال شکل‌گیری بود ببیند. حماس توانست برای چند ساعت، نسبت قدرت میان یک دولت بسیار قدرتمند و یک گروه محاصره‌شده را وارونه کند. در همان حال، این حمله آشکار کرد که نظم دیپلماتیکی که مسئله فلسطین را به بحرانی قابل‌مدیریت تقلیل داده بود، تا چه اندازه بر سرپوش گذاشتن بر واقعیت‌های حل‌نشده متکی بوده است.


کشتار و گروگان‌گیری غیرنظامیان در آن، جنایت‌بار و تروریستی بود؛ اما توضیح تاریخی‌ این رویداد صرفا با محکومیت اخلاقی تمام نمی‌شود. جودیت باتلر، که بی‌قیدوشرط خشونت حماس را محکوم کرد، هشدار داد که تبدیل ۷ اکتبر به نقطه آغاز تاریخ، خود نوعی حذف تاریخ خشونت است.


هفتم اکتبر بیشتر شبیه سارایوو است تا یک نبرد مرزی. ترور فرانتس فردیناند علت جنگ جهانی اول نبود؛ ماشه‌ای بود که در انبار باروتِ رقابت امپراتوری‌ها، اتحادهای نظامی و بحران‌های ملی افتاد.


رویداد ۷ اکتبر نیز علت واحدی ندارد. حماس سال‌ها برای شکستن وضعیت موجود آماده شده بود و بنا بر پژوهش دانیل سوبلمن، به‌تدریج به این تصور دست یافتە بود که شرایط راهبردی منطقه امکان یک ضربه تعیین‌کننده و حتی فروپاشی اسرائیل را فراهم کرده است.


این تحلیل، بدون تبرئه خشونت حماس، این رویداد را بە عنوان قمار راهبردی و نه انفجار خشم بازتاب میدهد.


اما باید از دام نظریه توطئه نیز بیرون آمد. تاکنون شواهد معتبر نشان نمی‌دهند کە اسرائیل حمله را طراحی یا اجرا کرده باشد و برای دخالت عملیاتی مستقیم ایران نیز مدرک کافی وجود ندارد.

داده‌های منتشرشده از ارزیابی‌های اطلاعاتی آمریکا و گزارش وزارت خارجه ایالات متحده نشان می‌دهند کە ایران احتمالاً از برنامه‌ریزی کلی حماس برای عملیات علیه اسرائیل بی‌خبر نبوده، اما مدرک معتبری درباره اطلاع قبلی از زمان و ابعاد دقیق حمله پیدا نشده است.

نقش بلندمدت ایران در تسلیح، آموزش و تأمین مالی حماس روشن است. بنابراین روایت دقیق‌تر نه «کار ایران» و نه «کار اسرائیل»، بلکه برخورد چند راهبرد مستقل است:


حماس درصدد درهم شکستن نظم موجود برآمدە بود، ایران معماری منطقه‌ای را با همراهی گروه‌های همسو ساخته بود، اسرائیل سال‌ها حماس را هم تهدید و هم ابزار حفظ شکاف در میان فلسطینی پذیرفتە بود و در نهایت این منطق‌ها در یک نقطه به هم رسیدند.

فاجعه امنیتی اسرائیل نیز در همین چارچوب قابل فهم است. مسالە فقدان اطلاعات نبود. سندJericho Wall ماه‌ها پیش از حمله در اختیار نهادهای امنیتی اسرائیلی قرار داشت و تمرین‌های حماس نیز با خطوط کلی آن همخوانی داشت. با این حال، چون احتمال وقوع چنین حمله‌ای با فرض غالب مبنی بر بازدارنده شدن حماس سازگار نبود، این نشانه‌ها جدی گرفته نشدند.

بررسی‌های بعدی نیز از شکست مفهومی، اطلاعاتی، سازمانی و عملیاتی سخن گفته‌اند. قدرت همیشه به دلیل کمبود اطلاعات شکست نمی‌خورد. گاهی اطلاعات در دسترس است، اما تصمیم‌گیران نمی‌توانند یا نمی‌خواهند واقعیتی را که این اطلاعات نشان می‌دهد بپذیرند. حتی ارتشی مجهز به پیشرفته‌ترین فناوری‌ها نیز اگر دشمن را بر اساس تصورات و فرض‌های ازپیش‌تعیین‌شده ارزیابی کند، ممکن است نشانه‌های آشکار تهدید را نادیده بگیرد.


پیامد بزرگ‌تر، شکست مدل مدیریت منازعه بود. مسالە فلسطین سالها در میان آتش‌بس، کمک مالی، میانجیگری، محاصره، ساختار خودگردان، شهرک‌سازی و عادی‌سازی عربی مهار شدە بود. فلسطین قرار بود به یک پرونده تبدیل شود، نه یک مسالە حل‌نشده.

اما رویداد ۷ اکتبر ثابت کرد پرونده‌ای که از حل آن امتناع می‌شود، می‌تواند به موتور محرکە بازآرایی سیاسی و نظامی در سطح منطقه تبدیل شود.

در اینجا حماس تنها عامل انفجار نبود، خودِ نظم موجود نیز در تولید شرایط انفجار سهم داشت. ولی این نکته نباید به رمانتیک‌سازی حماس تبدیل شود.


اتین بالیبار می‌گوید عملیات ۷ اکتبر تروریستی بود، اما معتقد است حماس با محاسبه‌ای که واکنش نابودکننده اسرائیل را پیش‌بینی می‌کرد، مردم خود را برای یک «پیروزی» ناممکن قربانی کرد.

جمهوری اسلامی ایران، با تکیه بر شبکه‌ای متشکل از حزب‌الله، گروه‌های عراقی و سوری و حوثی‌ها، نشان داد که می‌تواند مسالە غزه را از محدوده فلسطین فراتر ببرد و به بحرانی چندجبهه‌ای تبدیل کند. اما این شبکه، یک جبهه واحد با منافع و محاسبات یکسان نیست. هر یک از این بازیگران منافع و محاسبات خاص خود را دارد و در لحظات تعیین‌کننده نیز حاضر نیست هزینه تصمیم‌ها و اقدامات دیگری را بپردازد.

جبهه ترکیه، قطر و اخوان نیزسویە دیگر این رویداد را بازنمایی می کند. حماس از میراث اخوانی برخاسته و شبکه‌ در هم تنیدە این کشورها برای حماس فضای سیاسی و دیپلماتیک فراهم کرده‌اند، اما وجود چنین پیوندهایی ثابت نمی‌کند که آنکارا یا دوحه طراح اقدامات حماس بوده‌اند.


خطای راهبردی دقیقاً در همین ساده‌سازی نهفته است. فرض اینکه تهران، آنکارا، دوحه، حماس و حزب‌الله همگی زیر یک فرماندهی واحد عمل می‌کنند، همان‌قدر گمراه‌کننده است که اسرائیل را دارای اراده‌ای کاملاً یکپارچه بدانیم. منطقه نه صفحه شطرنجی دو‌رنگ، بلکه مجموعه‌ای از بازیگران و ائتلاف‌های هم‌پوشان است.


مهم‌ترین پیامد شاید خارج از خاورمیانه رخ داد. Pankaj Mishra در «The World After Gaza» استدلال می‌کند که غزه شکاف میان روایت غربیِ قرن بیستم و حافظه استعمارزدایی را آشکار کرده است.

غزه این دو حافظه را به برخورد مستقیم کشاند و پرسش آزاردهنده‌ای را پیش کشید که آیا حقوق جهان‌شمول، جهان‌شمول‌اند، یا هنگام برخورد منافع قدرت‌های بزرگ، سلسله‌مراتب پنهانیِ ارزش جان انسان‌ها دوباره ظاهر می‌شود.

دادگاه بین‌المللی دادگستری در نظریه مشورتی ژوئیه ۲۰۲۴ استمرار حضور اسرائیل در سرزمین‌های اشغالی را غیرقانونی و حق تعیین سرنوشت فلسطینیان را بنیادی دانست. دیوان کیفری بین‌المللی نیز برای نتانیاهو و گالانت حکم بازداشت صادر کرد.


انفجار بعدی پیامد ٧ اکتبر، بسط این نبرد بە سایر کشورهای منطقە بود. حملات حوثی‌ها به کشتیرانی در پی جنگ غزه، دریای سرخ را به امتداد فیزیکی جنگ تبدیل کرد.

در دو ماه نخست سال ۲۰۲۴، حجم تجارت عبوری از کانال سوئز نسبت به مدت مشابه سال قبل حدود ۵۰ درصد کاهش یافت و بخش بزرگی از کشتی‌ها مسیر دماغه امید نیک را در پیش گرفتند. این تحول، لحظه‌ای مهم برای فهم امنیت جهانی بود: جنگ دیگر در محدوده جغرافیایی خود باقی نمی‌ماند، بلکه شبکه‌های جهانی پیامدهای آن را به نقاط دیگر منتقل می‌کنند.

عادی‌سازی عربی نیز از این نقطه دوگانه شد. جنگ، هزینه سیاسی گسترش روابط اسرائیل با جهان عرب را بالا برد، اما توافق‌های ابراهیم را نابود نکرد و منطق امنیت و تجارت میان بعضی دولت‌ها را زنده نگه داشت.


آینده منطقه نه بازگشت به قبل از ۷ اکتبر است و نه ادامه همان مسیر. نظمی که در آن هیچ قدرتی دیگر نمی‌تواند به‌سادگی تناقض میان امنیت، حاکمیت، اشغال، مقاومت، مذهب، حقوق بین‌الملل و منافع اقتصادی را از دید خود خارج کند.


شاید دقیق‌ترین تشبیه، زلزله نباشد، بلکە ترک در سازه‌ای باشد که پس از زلزله دیگر نمی‌توان نقشه قدیمی آن را معتبر دانست.

هفتم اکتبر نه بە پیروزی حماس منجر شد، نه به شکست اسرائیل انجامید، نه ایران را بە قدرت مسلط منطقه بدل کرد و نه ترکیه را به رهبر جهان سنی بدل ساخت. برعکس، محدودیت‌های همه این پروژه‌ها را آشکار کرد.

حماس نشان داد می‌تواند نظم موجود را واسازی کند، اما نمی‌تواند هزینه انفجار را کنترل کند. اسرائیل نشان داد می‌تواند ویرانی بی‌سابقەای را ایجاد کند، اما نتوانسته مسالە فلسطین را با نیروی نظامی حذف کند.


شکنندگی موقعیت ایران و پیامدهای هفتم اکتبر نیز نشان دادند کە شبکەهای نیابتی جمهوری اسلامی می‌توانند بازدارندگی ایجاد کنند، اما تضمین نمی‌کند متحدانش در لحظه خطر تا پایان کنار او بایستند. ترکیه و شبکه اخوانی نیز نشان دادند نفوذ سیاسی و رسانه‌ای با قدرت تعیین‌کننده راهبردی یکی نیست.


از این منظر، ۷ اکتبر آغاز یک دوره پساآرامش بود، نه صرفاً جنگی میان اسرائیل و حماس. جهان وارد مرحله‌ای شده است که بحران‌های محلی با سرعت بیشتری به شبکه‌های جهانی می‌پیوندند، دولت‌ها کمتر قادر به انحصار تعریف حقیقت‌اند، حقوق بین‌الملل بیشتر به میدان سیاست تبدیل و حافظه‌های متعارض هولوکاست، نکبه و استعمارزدایی مستقیماً در ساختن مشروعیت سیاسی رقابت می‌کنند.

پرسش اصلی دیگر این نیست که چه کسی در ۷ اکتبر برنده شد. پرسش سخت‌تر این است که آیا نظم آینده اصلاً اجازه خواهد داد کسی دوباره تصور کند کە می‌تواند دیگری را مدیریت کند، بدون آنکه خود نیز درون همان مدیریت تغییر کند.

۷ اکتبر شاید آغاز پایان عصر دولت‌هایی باشد که گمان می‌کردند می‌توانند جهان را با دیوار، محاصره، نیروی نیابتی، پول، تکنولوژی یا بمباران کنترل کنند.


اما بعد از رویداد هفتم اکتبر، مسالە صرفا امنیت نیست، بلکە امکانِ کنترلِ جهانی است که از کنترل‌شدن سر باز زده است.


 
 
bottom of page