وقتی نام، جای شبکه را میگیرد: پهلوی و بحران سرمایه اجتماعی
- Arena Website
- Jan 17
- 4 min read

سارا ثابتیان
در تحلیل ظرفیت تغییر سیاسی، همسانسازیِ رویتپذیری با قدرت، خطایی رایج و گمراهکننده است. تمایز میان سرمایه نمادین و سرمایه اجتماعی کلید فهم این مسئله است: اولی در سطح معنا بسیج احساسی و لحظههای سیاسی میسازد، دومی در سطح سازمان امکان تداوم، هماهنگی و تقسیم هزینه را فراهم میکند. بدون ترجمه نماد به شبکه و نهاد، اعتراضات به مصرف نیرو بدل میشوند و امکان گذار پایدار فرومیریزد.
در بحث درباره ظرفیت اپوزیسیون برای تغییر، یک خطای مفهومی مدام تکرار میشود که رویت پذیری را با قدرت سیاسی همسان قلمدادمی کند. این خطا، بهویژه در فضای شبکههای اجتماعی، به شکل توهمی فراگیر در آمده است. گویی اگر یک نام فراگیر شود، یا اگر یک چهره به نماد بدل گردد، اگر یک روایت وایرال شود، پس حتماً امکان تغییر بنیادین هم فراهم شده است.
برای برون آمدن از این توهم، باید یک تمایز کلاسیک اما راهگشا را جدی گرفت و آن تفاوت میان سرمایهی نمادین و سرمایهی اجتماعی است.
سرمایهی نمادین، در سادهترین تعریف، همان اعتبار و منزلتی است که یک فرد، یک جریان یا یک نام در ذهن و تخیل جمعی به دست میآورد.
شهرت، برند سیاسی، خاطره تاریخی، نوستالژی، مشروعیت نمادین و حتی زبان و لحن و تصویر رسانهای همگی در این قلمرو جای میگیرند. این نوع سرمایه در سطح معنا عمل میکند؛ امید میسازد، خشم را صورتبندی میکند، جهت میدهد و میتواند لحظههای سیاسی خلق کند.
در مقابل، سرمایه اجتماعی جنس دیگری داشتە و به شبکههای واقعی روابط، اعتماد متقابل، پیوندهای میدانی، کانالهای ارتباطی پایدار و تقسیم کار اشاره میکند،
به بیان ساده، به همان ظرفیت هماهنگی. سرمایهی اجتماعی در سطح سازمان عمل میکند و همان چیزی است که بدون آن کنش جمعی یا اصلاً شکل نمیگیرد یا خیلی زود از نفس میافتد.
در این میان مسئله این نیست که سرمایهی نمادین بیفایده باشد. اتفاقاً در بسیاری از لحظات بحرانی، نمادها میتوانند نقش ماشه را بازی کنند.
بهرەگیری از سرمایە نمادین لحظه آغاز را میسازند، احساسات را متراکم میکنند و جمع را در یک افق مشترک به هم نزدیک میکنند.
اما دقیقاً در همین نقطه است که باید میان «شورش» یا «اعتراض» و «تغییر بنیادین» تفکیک قائل شد. شورش ممکن است با سرمایهی نمادین آغاز شود، اما تغییر پایدار با سرمایهی نمادین پیش نمیرود.
شورش یا حتی اعتراض، بهعنوان رخدادی انفجاری، میتواند از انباشت خشم، شکست میانجیها یا شوکهای اقتصادی و سیاسی زاده شود. برای شورش الزاماً سازماندهی پیچیده لازم نیست؛ کافی است همزمانیِ خشم و فرصت رخ دهد.
به همین دلیل، خیابان را میشود شلوغ کرد، حتی بدون رهبری منسجم و حتی بدون برنامه روشن میتوان جمعی را به خیابان آورد.
اما همین ویژگی است که شورش را شکننده میکند، زیرا کنشگران بدون شبکههای حمایتی، بدون سازوکارهای هماهنگی و بدون ظرفیتهای پشتیبان، در برابر سرکوب و فرسایش آسیبپذیرترند.
در چنین وضعیتهایی، هزینهها بهشدت بالا میرود؛ بازداشتها، حذف نیروهای فعال، خستگی اجتماعی و انتقال ترس از سطح فردی به سطح جمعی منقل خواهد شد.
شورش اگر نتواند به یک فرایند تبدیل شود، بهمرور از امکان سیاسی به میدان فرسایشی بدل میشود، جایی که ریسک تصاعدی میشود و بازده سیاسی کاهش مییابد.
از این منظر، جمله با سرمایهی نمادین نمیشود انقلاب کرد، نیاز به دقت بیشتری دارد. بهتر است اینگونه گفته شود که با سرمایه نمادین میشود «لحظه» ساخت، اما بدون سرمایهی اجتماعی نمیشود «فرایند» ساخت.
لحظه میتواند بزرگ باشد، خیابان را به حرکت در آورد و حتی حکومت را بە حالت تدافعی کشآند، اما فرایند یعنی توان تداوم، یعنی بازتولید کنش و یعنی تبدیل انرژی پراکنده به ظرفیت پایدار.
فرایند یعنی داشتن شبکههایی که بتوانند تصمیم بگیرند، پیام را منتقل کنند، هزینه را تقسیم کنند، از کنشگران حمایت کنند و در نهایت امکان عبور از بحران به سامان سیاسی را فراهم آورند.
بدون این مؤلفهها، خیابان هر قدر هم شلوغ شود، بهجای قدرت به مصرف تبدیل میشود؛ مصرف نیرو، مصرف امید، مصرف امنیت و در نهایت مصرف آینده.
در اینجا خطای راهبردی بخشی از سلطنتطلبی معاصر و به طور مشخص، خطای پهلوی، معنای دقیقتری پیدا میکند.
مسئله نه صرفاً پسند یا ناپسند بودن یک فرد است و نه اخلاقیات شخصی. مسئله این است که سرمایه نمادین با توان سازماندهی اشتباه گرفته میشود. نماد بودن بهخودی خود رهبری نمیآورد؛ رهبری یعنی ظرفیت سازماندهی.
کاریزما که صورت خاصی از سرمایه نمادین است میتواند بسیج احساسی را ایجاد کند، اما برای تولید بسیج پایدار باید به شبکه، نهاد، قواعد و سازوکارهای تصمیمگیری ترجمه شود. اگر این ترجمه رخ ندهد، سیاست به سمت نمایش میل میکند. بازنمایی جای سازمان را میگیرد، و رویت پذیری جای توان پیشبرد فرایند را خواهد گرفت.
تبدیل سرمایهی نمادین به سرمایهی اجتماعی ممکن است، اما ساده و فوری نیست. این تبدیل، دقیقاً همان نقطهای است که اغلب جریانهای رسانهمحور از آن میگریزند، زیرا زمانبر و پرهزینه است.
ساخت اعتماد میان گروههای متکثر، تربیت کادر، ایجاد شبکههای افقی و عمودی، تعریف تقسیم کار، ساخت کانالهای ارتباطی امن، و مهمتر از همه ایجاد زیرساختهایی برای کاهش هزینهی کنشگران، نیازمند وجود فرایندی سیاسی است کە غالبا رسانە، با برجستەکردن نام یک شخص، فاقد توانایی آن است.
بدون این موارد، شورش میتواند رخ دهد، اما تغییر پایدار تقریبا غیرممکن است. بدون آن، هر لحظهای که ساخته میشود، به سرعت میسوزد و خاکسترش روی امکانهای بعدی مینشیند.
در نهایت، اگر بخواهیم بحث را در یک گزاره جمع کنیم باید گفت: سرمایهی نمادین توان برانگیختن دارد، اما توان تداوم اعتراض و تبدیل آن را بە یک روند سیاسی ندارد. سیاستِ تغییر، بیش از آنکه به برانگیختگی نیاز داشته باشد، به تداوم نیاز دارد.
خیابان را میشود شلوغ کرد؛ مسئله این است که این شلوغی چگونه به سازمان، چگونه به فرایند، و چگونه به امکانِ یک نظم جایگزین تبدیل میشود و اگر تبدیل نشود، هزینههایش دقیقاً بر دوش همان مردمی میافتد که قرار بود سوژهی تغییر باشند.











