
نتایج جستجو
2129 results found with an empty search
- تبدیل کشتار به حافظه و خاطره
نصرالله لَشَنی کشتارهای اخیر شهروندان معترض در ایران را نمیتوان صرفاً بهمثابه واکنشهای مقطعی یک نظام سیاسی به بحرانهای امنیتی یا ناآرامیهای موضعی فهم کرد. این رخدادها، بهویژه زمانی که در امتداد تجربههای پیشین قرار میگیرند، بهتدریج به بخشی از حافظهی سیاسی جامعه بدل میشوند؛ حافظهای که نه فقط متوجه حکومت مستقر، بلکه ناظر بر شیوههای تاریخی اعمال قدرت در ایران است. از این منظر، کشتار نه یک رویداد، بلکه یک فرآیند است که در آن خشونت، معنا میگیرد، انباشته میشود و به معیار قضاوت سیاسی بدل میگردد. در این میان، لرستان و کرمانشاه بهدلایلی مشخص، به کانونهایی حساس در این فرآیند تبدیل شدهاند. حافظهی سیاسی، بر خلاف تاریخنگاری رسمی، نه در اسناد و آرشیوها، بلکه در تجربهی زیسته، روایتهای خانوادگی، بدنهای زخمی و مقایسههای عملی شکل میگیرد. خشونت دولتی زمانی به حافظه بدل میشود که از سطح «استثنا» فراتر رود و به الگویی قابلتشخیص در کنش حکومت تبدیل شود. در چنین وضعیتی، هر رخداد جدید نه بهعنوان واقعهای منفرد، بلکه بهعنوان حلقهای تازه در زنجیرهای شناختهشده درک میشود. در ایران معاصر، این حافظهی انباشته نهتنها محصول جمهوری اسلامی، بلکه نتیجهی تداوم تاریخی شیوههایی از حکمرانی است که در بزنگاههای بحران، بهجای سیاست و مذاکره، به قهر متوسل شدهاند. با این حال، شدت، بسامد و عریانبودن خشونت در دهههای اخیر، بهویژه پس از آبان ۱۳۹۸ و جنبش ژن، ژیان آزادی، این حافظه را از سطح ضمنی به سطح فعال و بسیجکننده ارتقا داده است. لرستان و کرمانشاه: رابطهای تاریخی مبتنی بر قهر حساسیت لرستان و کرمانشاه در برابر کشتارهای اخیر، نه از موقعیت «پیرامونی» آنها، بلکه از سابقهی رابطهای میآید که از دورهی قاجار میان دولت مرکزی و این جوامع شکل گرفته است؛ رابطهای ناپیوسته، نابرابر و اغلب مبتنی بر قهر. در این مناطق، دولت کمتر در قالب نهادهای پایدار نمایندگی سیاسی، خدمات عمومی یا مشارکت مدنی حضور داشته و بیشتر در هیئت نیروی نظامی و امنیتی ظاهر شده است. در دههی ۱۳۰۰ خورشیدی، عملیات نظامی دولت پهلوی اول در لرستان، به فرماندهی امیر احمدی (قصاب لرستان)، نمونهای شاخص از تثبیت دولت متمرکز از طریق زور بود. روایت رسمی این اقدامات را ذیل مفاهیمی چون «برقراری نظم» و «پایان ناامنی» صورتبندی کرد، اما در سطح اجتماعی، پیامدها فراتر از کنترل نظامی با فروپاشی ساختارهای محلی، اعمال خشونت گسترده، اعدامهای میدانی و کوچهای اجباری همراە بود. این تجربه، هرچند در تاریخ رسمی کمرنگ شد، اما همچنان در حافظهی ساکنان این منطقە باقی ماندە و بهمثابه نقطهی ارجاعی برای فهم خشونت دولتی عمل کردە است. در کرمانشاه نیز، تجربههای مشابهی از حاشیهراندگی سیاسی، امنیتیشدن مطالبات اجتماعی و مواجههی قهرآمیز با اعتراضات، زمینهای را فراهم کرده است که رخدادهای امروز، بهسرعت در یک تداوم تاریخی معنا یابند. در چنین بستری، خشونت دولتی نه غافلگیرکننده، بلکه آشناست؛ و همین آشنایی، شدت واکنش اجتماعی را افزایش میدهد. مرکز و پیرامون: تفاوت در انباشت، نه در اصل خشونت تأکید بر پیشینهی تاریخی لرستان و کرمانشاه نباید به این سوءبرداشت منجر شود که خشونت دولتی در جمهوری اسلامی پدیدهای محدود به مناطق پیرامونی، مرزی یا اتنیکی بوده است. برعکس، دولت جمهوری اسلامی از همان سالهای نخست استقرار، در مرکز نیز بارها و بهطور مستقیم از قهر مرگبار استفاده کرده است. تهران در دههی شصت، کوی دانشگاه در ۱۸ تیر ۱۳۷۸، خیابانهای پایتخت و کلانشهرها در سال ۱۳۸۸، سرکوب سراسری آبان ۱۳۹۸، و رخدادهای پس از آن، همگی نشان میدهند که منطق خشونت، محدود به جغرافیای خاصی نبوده و نیست. با این حال، تفاوت تعیینکننده نه در «اصل اعمال خشونت»، بلکه در نحوهی انباشت، تداوم و معنایابی آن در حافظهی اجتماعی است. در بسیاری از شهرهای مرکزی، خشونت دولتی غالباً بهصورت رخدادهایی شوکآور اما گسسته تجربه شده است؛ وقایعی با فاصلههای زمانی قابلتشخیص که هر بار با مجموعهای از روایتهای رسمی، رسانهای و حتی اصلاحطلبانه احاطه شدهاند. این روایتها، از خطای فردی و افراط نیروها تا شرایط خاص امنیتی، بهگونهای عمل کردهاند که خشونت را از یک الگوی پایدار به یک «استثنای بحرانی تقلیل دهند. این گسست زمانی و روایی، امکان نوعی تعلیق حافظه را فراهم کرده است: جامعهی مرکز، پس از هر موج سرکوب، ولو موقت، به وضعیت عادی بازمیگردد؛ دانشگاه باز میشود، بازار کار میکند، رسانهها موضوعات تازه مییابند و خشونت، بهتدریج به خاطرهای مهارشده تبدیل میشود. حتی آبان ۹۸، با وجود گستره و شدت بیسابقهاش، در مرکز بیشتر بهمثابه «فاجعهای ملی اما بستهشده» روایت شد تا حلقهای از یک زنجیرهی تاریخی مداوم. در مقابل، در زاگرس, اینجا بهطور خاص لرستان و کرمانشاه, خشونت دولتی آسانتر در یک تداوم تاریخی قابلتشخیص قرار میگیرد. تجربهی زیستهی مردم این مناطق، شامل مواجهههای مکرر با دولت در قالب نیروی نظامی، امنیتی و قضایی است؛ مواجهههایی که از اعتراضات معیشتی گرفته تا اعتراضات سیاسی، اغلب با واکنشهای سخت، سریع و کمواسطه همراه بودهاند. در چنین بستری، هر کشتار تازه بلافاصله نه بهعنوان «رخدادی استثنایی»، بلکه بهمثابهٔ تکرار یک الگوی آشنا فهم میشود. این امکانِ مقایسهی سریع میان گذشته و حال, میان روایتهای شنیدهشده از پدران و مادران و تجربهی مستقیم نسل امروز, نقش کلیدی در انباشت حافظهی خشونت دارد. خشونت، در اینجا نه صرفاً ثبت میشود و نه فراموش؛ بلکه به معیاری برای فهم نیت دولت و پیشبینی رفتار آیندهی آن بدل میگردد. نتیجه، شکلگیری نوعی حساسیت سیاسی تشدیدشده است که در آن، اعتراض از سطح مطالبه یا نارضایتی، به سطحی وجودی ارتقا مییابد: مسئله دیگر فقط حق یا خواسته نیست، بلکه امنیتِ زیستن است. به این معنا، تفاوت مرکز و پیرامون نه تفاوت در میزان خشونت، بلکه تفاوت در ریتم خشونت و تراکم حافظهی آن است. جایی که خشونت گسسته تجربه میشود، هنوز امکان امید به اصلاح، وقفه و بازگشت وجود دارد؛ و جایی که خشونت انباشته میشود، سیاست بهسرعت از زبان برنامه به زبان بقا تغییر شکل میدهد. سیاست در وضعیت انسداد: معنای گرایشهای نمادین در چنین زمینهای، یکی از پدیدههای قابلتوجه، گرایش بخشی از معترضان در لرستان و کرمانشاه به رضا پهلوی بهعنوان نماد سیاسی است. تفسیر این گرایش بهعنوان بازگشت به سلطنت یا فراموشی تاریخ، تحلیلی شتابزده و تقلیلگرایانه است. در بسیاری موارد، این گرایش ماهیتی سلبی دارد، نه ایجابی. برای بخشی از این جامعه، رضا پهلوی نه بهعنوان پروژهای سیاسی با برنامهای روشن، بلکه بهمثابهٔ نماد بیرونیِ نفی جمهوری اسلامی عمل میکند. این انتخاب، بیش از آنکه از باور به یک نظم سیاسی جایگزین ناشی شود، محصول انسداد میدان سیاست است. نیروهای سیاسی محلی سرکوب شدهاند، احزاب سراسری از اعتبار و توان سازماندهی محدودی برخوردارند و بدیلهای دموکراتیک پراکنده، نامنسجم و کممرئیاند. در چنین شرایطی، یک چهرهی شناختهشده و رسانهای، حتی بدون برنامهی منسجم، میتواند به نقطهی تمرکز نارضایتیها بدل شود. حافظهی تاریخی در اینجا نقشی دوگانه ایفا میکند. همان حافظهای که میتواند سرکوبهای دورهی پهلوی را به یاد بیاورد، امکان مقایسهی آن با خشونت کنونی را نیز فراهم میسازد. برای برخی، خشونت پهلوی بهعنوان تجربهای تاریخی، منقطع و روایتشده درک میشود؛ در حالیکه خشونت جمهوری اسلامی، تجربهای زنده، روزمره و لمسشده با بدن است. در این مقایسهی اضطراری، گذشته میتواند ـ بیآنکه تطهیر شود, کمخطرتر یا دستکم قابلتحملتر به نظر برسد. این قضاوت، نه الزاماً نشانهی ناآگاهی تاریخی است و نه بیانگر پذیرش سلطنت. بیشتر، واکنشی است به رنج اکنون و فقدان افقهای قابلدسترس. در این معنا، گرایش به نمادهای بیرونی را میتوان شکلی از سیاست در وضعیت انسداد قلمداد کرد که بهجای برنامه، سازمان و چشمانداز، به نشانه و پناهگاه موقت متوسل میشود. نکتهی کلیدی اما، این است که این گرایشها ذاتاً شکننده و ناپایدارند. بهمحض آنکه تناقضهای تاریخی برجستهتر شوند، مواضع سیاسی شفافتر گردد یا بدیلهای دموکراتیک امکان ظهور پیدا کنند، این حمایتها میتوانند بهسرعت دگرگون شوند. از اینرو، نباید آنها را با اجماع اجتماعی یا چرخش پایدار سیاسی اشتباه گرفت. بحران یک شیوهی حکمرانی در مجموع، آنچه امروز در لرستان و کرمانشاه مشاهده میشود، نه صرفاً واکنشی هیجانی به یک کشتار مشخص است و نه نشانهای از انتخابی نهایی برای آیندهی سیاسی ایران. این وضعیت، بیش از هر چیز، بازتاب یک رابطهی ناتمام و مسئلهدار میان دولت و جامعه است که در آن، بهتدریج سیاست جای خود را به مدیریت امنیتی داده و اعتماد اجتماعی، تحت فشار تجربههای مکرر خشونت، به حافظهای انباشته از بیاعتمادی بدل شده است. در این الگوی حکمرانی، بحرانها نه بهمثابه مسئلهای برای حل سیاسی، بلکه بهعنوان تهدیدی برای مهار فوری فهم میشوند. پاسخ غالب، نه گفتوگو، نه اصلاح نهادی و نه بازتعریف قواعد بازی، بلکه توسل به ابزارهای قهرآمیز است. این منطق، در کوتاهمدت ممکن است نظم ظاهری تولید کند، اما در بلندمدت، هزینهای انباشته میسازد که خود به منبع بحرانهای بعدی بدل میشود. هر کشتار، بهجای پایان دادن به منازعه، لایهای تازه به حافظهی جمعی و تاریخی میافزاید و امکان بازسازی اعتماد را دشوارتر میکند. کشتارهای اخیر این منطق را بار دیگر عریان کردهاند. آنچه در معرض دید قرار گرفته است، نه صرفاً خشونت نیروهای سرکوب، بلکه ناتوانی ساختاری حکومت در تبدیل تعارض اجتماعی به فرآیند سیاسی است. دولت، بهجای آنکه اعتراض را به رسمیت بشناسد و آن را به کانالهای قابلچانهزنی هدایت کند، با حذف فیزیکی معترضان، صورتمسئله را پاک میکند؛ بیآنکه ریشههای آن از میان برود. در چنین شرایطی، حافظه نقش محوری مییابد. حافظهی جمعیِ شکلگرفته از کشتارها، بازداشتها و تحقیرهای مکرر، به مرجع قضاوت سیاسی بدل میشود. جامعه دیگر دولت را از خلال وعدهها، برنامهها یا حتی ایدئولوژی رسمیاش ارزیابی نمیکند، بلکه از خلال کارنامهی عینی خشونت میسنجد. این جابهجایی معیار، نشانهی فرسایش عمیق مشروعیت است که دولت، بهجای تولید اعتماد، صرفاً خاطره تولید میکند. از این منظر، بحران کنونی صرفاً بحران یک رژیم یا یک دولت خاص نیست، بلکه بحران شیوهای از حکمرانی است که دهههاست در بزنگاههای مشابه، به ابزارهای مشابه بازمیگردد. شیوهای که در آن، مرکز و پیرامون، هرچند با ریتمها و شدتهای متفاوت، به یک منطق مشترک پاسخ داده میشوند؛ منطق امنیتیسازی مستمر سیاست. تفاوتها در تجربهی زیسته، مانع از درک این اشتراک بنیادین نمیشود، بلکه نشان میدهد که این منطق چگونه در زمینههای مختلف، پیامدهای متفاوت اما همریشه تولید میکند. آنچه امروز در زاگرس در حال تکوین است، نه یک جهتگیری سیاسی تثبیتشده، بلکه نشانهای هشداردهنده از آیندهای ممکن است: آیندهای که در آن، سیاست بهجای برنامه و سازمان، به نماد و انتخابهای اضطراری فروکاسته میشود؛ و جامعه، بهجای مشارکت، به قضاوت از موضع زخم و تجربه رانده میشود. این وضعیت، تا زمانی که منطق حکمرانی تغییر نکند، نه بهسادگی مهار میشود و نه با تغییر چهرهها یا جابهجاییهای مقطعی پایان مییابد. به این معنا، کشتارهای اخیر بیش از آنکه حاکی از پایان یک بحران باشد، نشانهی تداوم آناند. حافظهای که از دل این خشونتها شکل میگیرد، هنوز افق روشنی پیشِ رو ندارد، اما یک چیز را با وضوح نشان میدهد: مسئلهی اصلی امروز ایران، صرفاً این نیست که «چه کسی حکومت میکند»، بلکه این است که چگونه حکومت میشود.
- وقتی نام، جای شبکه را میگیرد: پهلوی و بحران سرمایه اجتماعی
سارا ثابتیان در تحلیل ظرفیت تغییر سیاسی، همسانسازیِ رویتپذیری با قدرت، خطایی رایج و گمراهکننده است. تمایز میان سرمایه نمادین و سرمایه اجتماعی کلید فهم این مسئله است: اولی در سطح معنا بسیج احساسی و لحظههای سیاسی میسازد، دومی در سطح سازمان امکان تداوم، هماهنگی و تقسیم هزینه را فراهم میکند. بدون ترجمه نماد به شبکه و نهاد، اعتراضات به مصرف نیرو بدل میشوند و امکان گذار پایدار فرومیریزد. در بحث درباره ظرفیت اپوزیسیون برای تغییر، یک خطای مفهومی مدام تکرار میشود که رویت پذیری را با قدرت سیاسی همسان قلمدادمی کند. این خطا، بهویژه در فضای شبکههای اجتماعی، به شکل توهمی فراگیر در آمده است. گویی اگر یک نام فراگیر شود، یا اگر یک چهره به نماد بدل گردد، اگر یک روایت وایرال شود، پس حتماً امکان تغییر بنیادین هم فراهم شده است. برای برون آمدن از این توهم، باید یک تمایز کلاسیک اما راهگشا را جدی گرفت و آن تفاوت میان سرمایهی نمادین و سرمایهی اجتماعی است. سرمایهی نمادین، در سادهترین تعریف، همان اعتبار و منزلتی است که یک فرد، یک جریان یا یک نام در ذهن و تخیل جمعی به دست میآورد. شهرت، برند سیاسی، خاطره تاریخی، نوستالژی، مشروعیت نمادین و حتی زبان و لحن و تصویر رسانهای همگی در این قلمرو جای میگیرند. این نوع سرمایه در سطح معنا عمل میکند؛ امید میسازد، خشم را صورتبندی میکند، جهت میدهد و میتواند لحظههای سیاسی خلق کند. در مقابل، سرمایه اجتماعی جنس دیگری داشتە و به شبکههای واقعی روابط، اعتماد متقابل، پیوندهای میدانی، کانالهای ارتباطی پایدار و تقسیم کار اشاره میکند، به بیان ساده، به همان ظرفیت هماهنگی. سرمایهی اجتماعی در سطح سازمان عمل میکند و همان چیزی است که بدون آن کنش جمعی یا اصلاً شکل نمیگیرد یا خیلی زود از نفس میافتد. در این میان مسئله این نیست که سرمایهی نمادین بیفایده باشد. اتفاقاً در بسیاری از لحظات بحرانی، نمادها میتوانند نقش ماشه را بازی کنند. بهرەگیری از سرمایە نمادین لحظه آغاز را میسازند، احساسات را متراکم میکنند و جمع را در یک افق مشترک به هم نزدیک میکنند. اما دقیقاً در همین نقطه است که باید میان «شورش» یا «اعتراض» و «تغییر بنیادین» تفکیک قائل شد. شورش ممکن است با سرمایهی نمادین آغاز شود، اما تغییر پایدار با سرمایهی نمادین پیش نمیرود. شورش یا حتی اعتراض، بهعنوان رخدادی انفجاری، میتواند از انباشت خشم، شکست میانجیها یا شوکهای اقتصادی و سیاسی زاده شود. برای شورش الزاماً سازماندهی پیچیده لازم نیست؛ کافی است همزمانیِ خشم و فرصت رخ دهد. به همین دلیل، خیابان را میشود شلوغ کرد، حتی بدون رهبری منسجم و حتی بدون برنامه روشن میتوان جمعی را به خیابان آورد. اما همین ویژگی است که شورش را شکننده میکند، زیرا کنشگران بدون شبکههای حمایتی، بدون سازوکارهای هماهنگی و بدون ظرفیتهای پشتیبان، در برابر سرکوب و فرسایش آسیبپذیرترند. در چنین وضعیتهایی، هزینهها بهشدت بالا میرود؛ بازداشتها، حذف نیروهای فعال، خستگی اجتماعی و انتقال ترس از سطح فردی به سطح جمعی منقل خواهد شد. شورش اگر نتواند به یک فرایند تبدیل شود، بهمرور از امکان سیاسی به میدان فرسایشی بدل میشود، جایی که ریسک تصاعدی میشود و بازده سیاسی کاهش مییابد. از این منظر، جمله با سرمایهی نمادین نمیشود انقلاب کرد، نیاز به دقت بیشتری دارد. بهتر است اینگونه گفته شود که با سرمایه نمادین میشود «لحظه» ساخت، اما بدون سرمایهی اجتماعی نمیشود «فرایند» ساخت. لحظه میتواند بزرگ باشد، خیابان را به حرکت در آورد و حتی حکومت را بە حالت تدافعی کشآند، اما فرایند یعنی توان تداوم، یعنی بازتولید کنش و یعنی تبدیل انرژی پراکنده به ظرفیت پایدار. فرایند یعنی داشتن شبکههایی که بتوانند تصمیم بگیرند، پیام را منتقل کنند، هزینه را تقسیم کنند، از کنشگران حمایت کنند و در نهایت امکان عبور از بحران به سامان سیاسی را فراهم آورند. بدون این مؤلفهها، خیابان هر قدر هم شلوغ شود، بهجای قدرت به مصرف تبدیل میشود؛ مصرف نیرو، مصرف امید، مصرف امنیت و در نهایت مصرف آینده. در اینجا خطای راهبردی بخشی از سلطنتطلبی معاصر و به طور مشخص، خطای پهلوی، معنای دقیقتری پیدا میکند. مسئله نه صرفاً پسند یا ناپسند بودن یک فرد است و نه اخلاقیات شخصی. مسئله این است که سرمایه نمادین با توان سازماندهی اشتباه گرفته میشود. نماد بودن بهخودی خود رهبری نمیآورد؛ رهبری یعنی ظرفیت سازماندهی. کاریزما که صورت خاصی از سرمایه نمادین است میتواند بسیج احساسی را ایجاد کند، اما برای تولید بسیج پایدار باید به شبکه، نهاد، قواعد و سازوکارهای تصمیمگیری ترجمه شود. اگر این ترجمه رخ ندهد، سیاست به سمت نمایش میل میکند. بازنمایی جای سازمان را میگیرد، و رویت پذیری جای توان پیشبرد فرایند را خواهد گرفت. تبدیل سرمایهی نمادین به سرمایهی اجتماعی ممکن است، اما ساده و فوری نیست. این تبدیل، دقیقاً همان نقطهای است که اغلب جریانهای رسانهمحور از آن میگریزند، زیرا زمانبر و پرهزینه است. ساخت اعتماد میان گروههای متکثر، تربیت کادر، ایجاد شبکههای افقی و عمودی، تعریف تقسیم کار، ساخت کانالهای ارتباطی امن، و مهمتر از همه ایجاد زیرساختهایی برای کاهش هزینهی کنشگران، نیازمند وجود فرایندی سیاسی است کە غالبا رسانە، با برجستەکردن نام یک شخص، فاقد توانایی آن است. بدون این موارد، شورش میتواند رخ دهد، اما تغییر پایدار تقریبا غیرممکن است. بدون آن، هر لحظهای که ساخته میشود، به سرعت میسوزد و خاکسترش روی امکانهای بعدی مینشیند. در نهایت، اگر بخواهیم بحث را در یک گزاره جمع کنیم باید گفت: سرمایهی نمادین توان برانگیختن دارد، اما توان تداوم اعتراض و تبدیل آن را بە یک روند سیاسی ندارد. سیاستِ تغییر، بیش از آنکه به برانگیختگی نیاز داشته باشد، به تداوم نیاز دارد. خیابان را میشود شلوغ کرد؛ مسئله این است که این شلوغی چگونه به سازمان، چگونه به فرایند، و چگونه به امکانِ یک نظم جایگزین تبدیل میشود و اگر تبدیل نشود، هزینههایش دقیقاً بر دوش همان مردمی میافتد که قرار بود سوژهی تغییر باشند.
- دیوار آهنین دیجیتال: معماری نوین انزوای اینترنتی در ایران
نویسنده : علیاصغر فریدی ایران یکی از گستردهترین و پیشرفتهترین سیستمهای جهان را برای تنظیم دسترسی شهروندان به اینترنت اداره میکند. این سیستم زیرساختهای فنی، تصمیمگیری متمرکز و نظارت امنیتی را برای کنترل جریان اطلاعات و رصد فعالیتهای دیجیتال با هم ادغام کرده است. در هسته اصلی این چارچوب، شبکه ملی اطلاعات قرار دارد که برای کاهش وابستگی به اینترنت جهانی و گسترش کنترل دولت بر محتوا، دسترسی و ارتباطات طراحی شده است. در دورههای ناآرامی، این سیستم میتواند بهسرعت اینترنت را از یک ابزار عمومی به ابزاری برای مهار و جداسازی تبدیل کند. تا تاریخ ۱۱ ژانویه ۲۰۲۶، ایران بیش از ۷۲ ساعت متوالی اختلال تقریباً کامل در اینترنت را تجربه کرده و سطح دسترسی به حدود یک درصدِ وضعیت عادی کاهش یافته است. این اقدام هماهنگی معترضان و گزارشدهی خارجی را بهشدت محدود کرده و در عین حال، به نیروهای امنیتی تسلط اطلاعاتی تقریباً کاملی بر وقایع میدانی بخشیده است. کنترل اینترنت در ایران الگوی مکرری را دنبال کرده است که در لحظات بحران سیاسی تشدید شده است. در جریان جنبش سبز در سال ۱۳۸۸، دولت عمدتاً بر کاهش سرعت (Throttling) و فیلترینگ گزینشی تکیه داشت. در آبان ۱۳۹۸ ، مقامات قطع سراسری یکهفتهای را اعمال کردند. در سال ۱۴۰۱ و در پی جانباختن ژینا امینی، حکومت از قطع کامل خودداری کرد اما فیلترینگ گسترده پلتفرمها را اجرا کرد. اختلال فعلی که از ۸ ژانویه ۲۰۲۶ آغاز شد، نشاندهنده یک تصاعد تنش قابل توجه است. برخلاف موارد قبلی، این اختلال فراتر از اتصال بینالمللی رفته و شبکههای داخلی و ارتباطات تلفنی را نیز تحت تأثیر قرار داده که نشاندهنده استراتژی بسیار جامعتری برای مهار دیجیتال است. درباره پایداری قطع اینترنت:دکتر جواد چمنآرا، متخصص و تحلیلگر فناوری اطلاعات، در گفتگوی اختصاصی باThe Amargiتأکید کرد که مدت زمان قطع اینترنت در ایران یک مسئله چندبعدی است. چمنآرا اظهار داشت: حکومت تا زمانی که بتواند هزینههای سیاسی، اجتماعی و اقتصادی را تحمل کند، این انزوا را حفظ خواهد کرد. اگر شبکه ملی اطلاعات (شما) با موفقیت خدمات ضروری مانند بانکداری، امور اداری و پیامرسانهای داخلی را ارائه دهد، فشار بر دولت بهشدت کاهش مییابد و آنها میتوانند قطع اینترنت جهانی را برای مدت بسیار طولانیتری ادامه دهند. شبکه ملی اطلاعات ستون فقرات این انزواست. طبق گزارشهای فنی، «شما» یک جایگزین کامل برای اینترنت جهانی نیست، بلکه یک لایه داخلی اولویتبندی شده است که ترافیک داخلی را از درگاههای بینالمللی جدا میکند. شما چگونه انزوا را تسهیل میکند؟ ابزارهایی مانند بازرسی عمیق بستهها (DPI) مقامات را قادر میسازد تا اتصالات رمزگذاری شده را شناسایی کنند. در یک مطالعه فنی اخیر، پژوهشگران خاطرنشان کردند که مدل خاموشی نامحسوس ایران ازDPI برای مسدود کردن آنی هرگونه ترافیک غیرHTTP(S) استفاده میکند که باعث میشود اکثر ویپیانها (VPN) و پروتکلهای امن مانندSSH غیرقابل استفاده شوند. امیر رشیدی، کارشناس حقوق دیجیتال، توضیح میدهد که این اجرای متمرکز در مرزهای ملی به مقامات اجازه میدهد تا خدمات داخلی را فعال نگه دارند در حالی که پیوند با شبکه جهانی را قطع میکنند و عملاً یک جزیره دیجیتال میسازند. تأثیر اقتصادی این قطع اینترنت خیرهکننده است. برآوردهای ابزار هزینه قطع اینترنت NetBlocks نشان میدهد که اختلالات سراسری در ایران میتواند منجر به ضرر روزانه بیش از ۲۰۰ میلیون دلار برای اقتصاد دیجیتال شود. طبق گزارشهای اتاق بازرگانی ایران، حدود ۱۰ میلیون ایرانی اکنون برای معیشت اصلی خود به بخش دیجیتال وابسته هستند. انتظار میرود قطع طولانیمدت اینترنت با این مقیاس، منجر به انقباض دائمی ۳۰ درصدی در اشتغال دیجیتال و تسریع «فرار مغزها» شود. فراتر از هزینههای مالی، این انزوا به قلب همبستگی اجتماعی ضربه میزند. همانطور که پژوهشگران شورای آتلانتیک اشاره کردهاند، زمانی که یک دولت کنترل اطلاعات را بر شفافیت ترجیح میدهد، قرارداد اجتماعی را بهطور بنیادین فرسوده میکند. در رابطە با فروپاشی بافت اجتماعی نیکآهنگ کوثر، تحلیلگر و روزنامهنگار، تأکید میکند که این اختلالات فراتر از موانع فنی است و به هسته اصلی سازماندهی اجتماعی آسیب میزند. کوثر در مصاحبه باThe Amargiتوضیح داد که ایران فاقد شبکههای اجتماعی واقعی و مستقل در دنیای فیزیکی (مانند سندیکاها) است و همین موضوع فضای مجازی را به بافت اصلی ارتباطات تبدیل کرده است. او با مقایسه وضعیت فعلی با بهار عربی گفت: در قاهره، وقتی اینترنت قطع شد، شبکههای سنتی مانند مساجد و اتحادیههای کارگری مردم را بسیج کردند. در ایران، حکومت این شبکههای آفلاین را بهطور سیستماتیک فرسوده کرده است. قطع همزمان خطوط تلفن نشاندهنده تلاش رژیم برای تحکیم کنترل مطلق بر حیات روزمره شهروندان است. سازمانهای حقوق بشری هشدار دادهاند که قطع اینترنت مکرراً برای پنهان کردن نقض حقوق بشر استفاده میشود. ربکا وایت، پژوهشگر عفو بینالملل ، اظهار داشت: مقامات ایرانی بار دیگر عمداً دسترسی به اینترنت را مسدود کردهاند تا ابعاد واقعی نقض شدید حقوق بشر را که برای سرکوب اعتراضات انجام میدهند، پنهان کنند. این دیدگاه توسط کامبیز غفوری، روزنامهنگار و تحلیلگر سیاسی نیز تأیید شده است. غفوری در گفتگو باThe Amargiتوضیح داد که رژیم با مدیریت قطرهچکانی جریان اطلاعات، به دنبال کاهش سطح واکنشهای بینالمللی است. او خاطرنشان کرد که با قطع ارتباط مردم داخل با جهان خارج، دولت یک پنجره فرصت برای نهایی کردن سرکوب ایجاد میکند. در نتیجه، این خاموشیها یک «پوشش مصونیت» برای نیروهای امنیتی ایجاد میکند تا مستندسازی آنی خشونتها، مانند استفاده از گلولههای جنگی و حمله به بیمارستانها، مختل شود. اختلال در راههای جایگزین: استارلینک در پاسخ به تلاشها برای دور زدن فیلترینگ، گزارش شده است که مقامات جمهوری اسلامی ایران، تجهیزات پیشرفته پارازیت سیگنال را مستقر کردهاند. کارشناسان حقوق دیجیتال اتلاف بسته (Packet Loss) بین ۳۰ تا ۸۰ درصدی را برای پایانههای استارلینک در اوایل سال ۲۰۲۶ ثبت کردهاند. چمنآرا در این باره گفت: اختلال در استارلینک احتمالاً از طریق پارازیتهای پرقدرتGPS انجام میشود، نه هدف قرار دادن خودِ کانال داده. پایانههای استارلینک برای همگامسازی زمانی و مکانیابی ماهوارهها به سیگنالهای دقیقGPS متکی هستند. مقامات با استفاده از فناوریهای پیشرفته، که احتمالاً از چین یا روسیه وارد شده، این فرکانسها را مختل میکنند. این تجهیزات اغلب سیار بوده و بر روی خودروها نصب میشوند تا در نقاط داغ اعتراضات که تراکم آپلود ویدیو در آنها بالاست، مستقر شوند. قطع اینترنت فعلی ایران تنها یک اقدام فنی نیست؛ بلکه یک ابزار استراتژیک برای کنترل سیاسی است. اعتراضات ۲۰۲۵-۲۰۲۶ نشان میدهد که انزوای دیجیتال اکنون به بخش مرکزی استراتژی مدیریت بحران ایران تبدیل شده است؛ استراتژیای که کنترل را بر شفافیت، و مهار را بر پاسخگویی مقدم میشمارد. یادداشت تحریریه: این مقاله برای نخستین بار در وبسایت تحلیلیThe Amargiمنتشر شده است. نسخه فارسی حاضر با اجازه نویسنده و جهت آگاهیرسانی گستردهتر در اختیار خوانندگان قرار میگیرد.
- تلاش عربستان، قطر و عمان برای مهار تنش واشنگتن–تهران؛ هراس خلیج فارس از جنگی فراگیر
در بحبوحه تشدید تنشها میان ایالات متحده آمریکا و ایران، کشورهای عربی حوزه خلیج فارس تلاشهای دیپلماتیک فشردهای را برای مهار بحران و جلوگیری از بروز جنگی فراگیر آغاز کردهاند. این تلاشها بازتابدهنده نگرانی عمیق این کشورها از پیامدهای امنیتی، اقتصادی و سیاسی هرگونه رویارویی نظامی جدید میان تهران و واشنگتن است. طی روزهای گذشته عربستان سعودی، قطر و عمان با افزایش تماسها با واشنگتن و نیز ارتباطات موازی با تهران، کوشیدهاند دونالد ترامپ رئیسجمهور آمریکا را از گزینه حمله نظامی به ایران منصرف کنند. یک مقام ارشد سعودی به خبرگزاری فرانسه گفته است که این کشورها در «لحظاتی بسیار حساس» به آمریکا هشدار دادهاند که هرگونه اقدام نظامی علیه ایران میتواند به«"واکنشهای خطرناک و زنجیرهای» در سراسر منطقه منجر شود و کنترل اوضاع را از دست همه طرفها خارج کند. این تحرکات دیپلماتیک در شرایطی انجام میشود که لحن واشنگتن در هفتههای اخیر بهطور بیسابقهای تند شده و گزارشهایی از آمادگی کامل نظامی آمریکا برای اجرای یک حمله سریع علیه ایران منتشر شده است. همزمان، اسرائیل نیز در وضعیت آمادهباش قرار گرفته و خود را برای پیامدهای احتمالی یک حمله آمریکا و پاسخ متقابل ایران آماده کرده است. علاوه بر کشورهای عربی گفته میشود که نتانیاهو نیز خواستار تعویق حمله به ایران شده است و از اعضایکابینه خود نیز خواسته است تا در این رابطه با رسانهها گفتوگو نکنند. نگرانی اصلی کشورهای عربی حاشیه خلیج فارس، فراتر از ملاحظات سیاسی، به پیامدهای مستقیم امنیتی و اقتصادی جنگ بازمیگردد. دولتهای عربی بیم آن دارند که در صورت حمله آمریکا، خاک و منافع آنها به دلیل حضور پایگاهها و نیروهای آمریکایی، به هدف واکنشهای ایران یا نیروهای همپیمان آن در منطقه تبدیل شود. یک مقام خلیجی گفته است پیام روشنی که همزمان به تهران منتقل شده، این بوده که هرگونه حمله به منافع آمریکا در خاک کشورهای عربی منطقه، تبعات مستقیمی بر روابط ایران با همسایگان عربش خواهد داشت. در کنار ملاحظات امنیتی، اقتصاد و انرژی نیز در قلب این نگرانیها قرار دارد. کشورهای خلیج فارس هشدار دادهاند که جنگ میتواند بازارهای جهانی نفت را بهشدت متلاطم کند و امنیت کشتیرانی در آبراههای حیاتی مانند تنگه هرمز را به خطر اندازد، سناریویی که نهتنها به مصرفکنندگان جهانی، بلکه به خود تولیدکنندگان انرژی نیز آسیب جدی وارد میکند. گفته میشود، ریاض به واشنگتن اعلام کرده است که حاضر به مشارکت در هیچ درگیری نظامی علیه ایران نیست و اجازه استفاده از حریم هوایی خود برای حملات را نخواهد داد. این فشارهای دیپلماتیک ظاهراً بیتأثیر نبوده است. دونالد ترامپ شامگاه چهارشنبه لحن خود را تعدیل کرد و گفت اطلاعاتی از «منبعی قابل اعتماد در آن سوی ماجرا» دریافت کرده است که نشان میدهد کشتار در ایران متوقف شده است و اعدامهای جدیدی در کار نیست. هرچند او همچنان تأکید کرد که همه گزینهها روی میز باقی میماند، اما این عقبنشینی نسبی بهعنوان نشانهای از اثرگذاری تلاشهای کشورهای عربی تفسیر شده است. واکنش رسمی واشنگتن محتاطانه بوده است. کاخ سفید اعلام کرده است که تحولات ایران را با «نگرانی شدید» زیر نظر دارد و رئیسجمهور آمریکا از طریق گزارشهای اطلاعاتی و کانالهای دیپلماتیک بهطور مستمر در جریان اوضاع قرار میگیرد. سخنگوی کاخ سفید گفته است که آمریکا استفاده از خشونت علیه غیرنظامیان را غیرقابل قبول میداند و در عین حال، پیش از هر تصمیمی در حال ارزیابی دقیق همه گزینههاست. رویکرد و موضع کشورهای عربی نشاندهنده تغییری معنادار در سیاست منطقهای آنهاست، رویکردی مبتنی بر واقعگرایی و تلاش برای جلوگیری از جنگ، نه تشدید آن. این کشورها به زعم خود میکوشند همزمان با حفظ روابط خود با آمریکا، از طریق دیپلماسی فعال، مانع تصمیمهایی شوند که میتواند خاورمیانه را وارد چرخهای تازه از بیثباتی و خشونت کند، چرخهای که به باور آنها، نتنها هیچ برندهای نخواهد داشت، بلکه منافع بلندمدت و کوتاه مدت آنها را نیز با مخاطره مواجه خواهد کرد.
- تحلیلگران بیمسئولیت و سیاستمداران خجالتی، بخشی از بحران در اپوزیسیون ایران هستند
سارا بیاتیان اپوزیسیون ایران با فقدان چارچوب نهادی و اخلاقی، با رهبران بینام و تحلیلگران بیمسئولیت شناخته میشود. این بازیگران با تحریک مردم و مدیریت ادراک، هزینه واقعی را به بدنه اجتماعی منتقل میکنند. تحلیلگری که مسئولیت ندارد و سیاستمداری که پاسخگو نیست، اپوزیسیون را به مکانیسمی خطرناک بدل کرده است که اثرگذار است اما هیچ تعهد اخلاقی، نهادی یا سیاسی برای پیامدهای اقدامات خود نمیپذیرد و جامعه را در معرض خطر قرار میدهد. اپوزیسیون ایران صرفاً دچار پراکندگی نیست، بلکه همزمان با بحران نقش و مسئولیت مواجه است. مسئله اصلی نه کمبود چهره است، نه فقر رسانهای، و نه فقدان منابع، بلکه فروپاشی مرز میان تحلیل و کنش سیاسی است. این فروپاشی نشان میدهد که چگونه فقدان چارچوب نهادی و اخلاقی میتواند اعتماد عمومی و مشروعیت اپوزیسیون را تحلیل ببرد. در این فضا، گروهی از کنشگران عمومی خود را تحلیلگر مینامند، اما در لحظههای بحرانی، همان تحلیلگران به بازیگران سیاسی تمامعیار تبدیل میشوند که مسئولیت پیامدهای کنش خود را در حوزه عمومی نمیپذیرند. این دوگانگی، یکی از جدیترین مشکلات سیاست اپوزیسیون است و نشان میدهد که فقدان مرز اخلاقی میان تحلیل و عمل، چگونه میتواند بحران مشروعیت و آشفتگی تصمیمگیری ایجاد کند. تحلیل، در معنای دقیق، تلاشی است برای فهم واقعیت، توضیح مناسبات قدرت، روشنکردن محدودیتها و فرصتها و هشدار درباره هزینهها. تحلیلگر نه فرمان میدهد، نه بسیج میکند و نه مردم را به میدان خطر میکشاند. او نسبت به جان انسانها، شکستها و خطاهای محاسبه مسئولیت اخلاقی دارد، حتی اگر مسئولیت حقوقی نداشته باشد. سیاست اما متفاوت است. تصمیمگیری، بسیج منابع، سازماندهی و پذیرش هزینه بخشهای لاینفک فعالیت سیاسیاند. سیاستمدار نمیتواند پشت واژهها پنهان شود، او باید پاسخگوی نتایج تصمیماتش باشد، پاسخگو به شکستها، کشتهها و پیامدهای واقعی اقداماتش. بحران زمانی آغاز میشود که یک نفر همزمان هر دو نقش را بازی کند. روزها تحلیلگر است، شبها سیاستگذار غیررسمی میشود. تا زمانی که فضا آرام است، اعلام میکند: «من فقط تحلیل میکنم». اما وقتی جامعه به مرحله بسیج یا طغیان میرسد، همان صدا به دستور بدل میشود: مردم باید به خیابان بیایند، کاری را انجام دهند یا ندهند، چهرهای را تقدیس و دیگری را طرد کنند. وقتی هزینهها بالا میرود، کشته میآید، شکست رخ میدهد یا وعدههای خارجی عملی نمیشود، ناگهان همان فرد عقب مینشیند و میگوید: «من رهبر نبودم، فقط تحلیلگر بودم». در این برهه است که سیاست در ایران به پدیدهای خطرناک بدل میشود: سیاستمداری که مسئولیت سیاستمدار را نمیپذیرد و تحلیلگری که قواعد اخلاقی تحلیل را زیر پا میگذارد. این نوع بازیگر سیاسی، قدرت اثرگذاری دارد اما مسئولیت ندارد. نه حزب دارد، نه برنامه شفاف، نه سازوکار پاسخگویی و نه نام سیاسی مشخص. پشت عناوینی مثل اتاق بحران، روزنامهنگار مستقل، فعال حقوق بشر یا کارشناس سیاسی پنهان میشود، اما در لحظههای حساس همانند یک رهبر عمل میکند، بدون آنکه هزینه رهبری را بپردازد. این الگوی رفتاری تنها فردی نیست؛ بلکه ساختاری در اپوزیسیون ایران است. فضای تبعید، شبکههای اجتماعی، رسانههای فرامرزی و اقتصاد فاند امکان سیاستورزی بدون ریشه و بدون تعهد نهادی را فراهم کردهاند. هرکس با تریبون، میتواند در بحران خود را رهبر جا بزند، مردم را تحریک کند و پس از فروپاشی، بگوید: من فقط نظر دادم. نتیجه این وضعیت، انتقال هزینه از بالا به پایین است؛ از تحلیلگر و رهبران بینام به بدنهای واقعی در خیابان. تحریککنندگان معمولاً در امنترین فاصله از میدان خطر ایستادهاند. آنها تصمیم نمیگیرند چه کسی کشته شود، اما با کلمات شرایطی میسازند که مرگ محتمل میشود. سپس به زبان خنثای تحلیل پناه میبرند، زبانی که میگوید «این روند قابل پیشبینی بود»، اما هرگز نمیگوید «من در ساختن این روند نقش داشتم». تحلیل واقعی مسئولیتپذیر است؛ کسی که تحلیل میکند، درباره پیامد حرفش حساس است، از اغراق پرهیز میکند، وعده نجات فوری نمیدهد و مردم را ابزار نمایش فکری خود نمیکند. سیاست واقعی نیز مسئولیتپذیر است؛ حزب، برنامه، سخنگو و سازوکار پاسخگویی میخواهد. سیاستمدار نمیتواند هم اثرگذار باشد و هم بینام؛ هم فرمان دهد و هم از پذیرش نتیجه فرار کند. اگر کسانی کە واقعاً به سیاستورزی متعهدند، میتوانند آن را از مسیر روشن دنبال کنند: حزب تاسیس کنند، برنامه ارائه دهند، تیم معرفی کنند، مشخص کنند در برابر چه کسانی و چه چیزی پاسخگو هستند و اگر شکست خوردند، چه کسی مسئول است. سیاست بدون نام و مسئولیت، تحریک بیپشتوانه است. اپوزیسیون ایران نه فقط از کمبود سازمان رنج میبرد، بلکه از وفور رهبران بینام، فرماندهان بیمسئولیت و تحلیلگرانی که در لحظه خون ریزی، تحلیل خود را پاک میکنند و در لحظه هیجان فرمان میدهند، رنج میبرد. این وضعیت نشانه سیاست ترسویانە است، سیاستی که میخواهد اثر داشته باشد اما ردپا نداشته باشد، تاریخ را تکان دهد، اما وقتی تاریخ بازمیگردد، بگوید: من فقط تحلیلگر بودم.
- دنیای دیوانهواری که ترامپ در آن را بر رویمان باز کرده است
بعد از یک شب پرتنش و در حالی که دنیا، به ویژه مردم ایران، نفس در سینه حبس کرده بودند تا ببینند آیا بالاخره پس از اظهارات متعدد و گاها متناقض ترامپ علیه ایران، آمریکا به این کشور حمله خواهد کرد یا نه، رئیسجمهور آمریکا، آخر روز به وقت آمریکا، در دفتر بیضی شکل خود، به خبرنگاران کنجکاو پاسخ داد و مجدداً با خلق فضایی سورئال بار دیگر همه را گیج کرد . سیانان در گزارشی از این دیدار، به تحلیل چگونگی شدت گرفتن چنگ زدنهای رئیسجمهور آمریکا بر روان جهانی پرداخته است. براساس این گزراش روزهای گذشته تنشها در واشنگتن شدت گرفت و به سرعت در سراسر اقیانوس اطلس گسترش یافت و منطقه خاورمیانه را در بر گرفت. همه منتظر بودند تا ببینند آیا ترامپ به وعدههای خود برای اقدام نظامی علیه ایران عمل خواهد کرد. آیا او پس از سرکوب وحشیانه معترضان، «کمک در راه است» را برای حمله به ایران عملی خواهد کرد؟ یا آیا بر اساس وعدههای مشکوک از ایران مبنی بر توقف اعدامها، از این بحث خارج خواهد شد؟ ترامپ در پاسخ به خبرنگاران گفت: «ما خواهیم دید که روند چگونه پیش میرود.» در این لحظه، همه منتظر بودند تا ببینند ترامپ در مرحله بعد چه خواهد کرد. سیانان بر این باور است که: رئیسجمهور آمریکا به خوبی میداند که چگونه میتواند با نشستن در پشت میز دفتر بیضیشکل خود، جهان را با تهدیدها، حیلهها و توهینها به هرج و مرج کشاند، نه هماهنگی، بلکه هرج و مرج جهانی. وقتی خبرنگاران از ترامپ پرسیدند که چگونه میتواند به وعدههای رژیم ایران که پس از دههها استبداد شدید، سرکوب وحشیانهای را به راه انداخته و هزاران نفر از مردم خود را کشته است، اعتماد کند، او به روش همیشگی خود پاسخ داد که آمریکاییها باید منتظر بمانند و ببینند. ترامپ گفت: ما خواهیم فهمید. من بعد از این خواهم فهمید. شما خواهید فهمید، اما از منابع معتبر به ما گفته شده است، و امیدوارم که درست باشد. چه کسی میداند، درست است؟ چه کسی میداند. دنیای دیوانه. یکی از لحظات عجیبتر این بود که ترامپ در جریان یک مراسم در دفتر بیضیشکل و در حضور خبرنگاران، در حالی که در مورد مسائل جنگ و صلح صحبت میکرد، در عین حال شیر پرچربی را تبلیغ میکرد که طبق قانون جدید، مدارس آمریکا میتوانند به کودکان بدهند. ترامپ از جمع خبرنگاران که به شدت مشتاق پاسخ به این سوال بودند که آیا قصد حمله به ایران را دارد یا خیر، پرسید: روزهای قدیم را به یاد دارید؟ همه یک بطری را با هم تقسیم میکردند. امروز، ما معمولاً این کار را نمیکنیم. اما اگر دوست دارید، اگر به کسی که بعد از شما آن را مینوشد اعتماد دارید، همینجاست، مال شماست. باشه؟ ترامپ همچنین در مورد بطری شیری که روی میز رزولت قرار داشت گفت: «نیمه تازه است، پنج، شش روز مانده. سپس در حالیکه بار دیگر به موضوع گرینلند بازگشت و ادعای حاکمیت بر این جزیره را که بخشی از قلمرو ناتو میباشد، تکرار کرد، به استقبال هیئتی از دانمارک و گرینلند رفت.
- تهدید بهمثابه مهندسی ریسک: خوانش مواضع ترامپ در بحران ایران با منطق تئوری بازیها
امیر خنجی سیاست در لحظات بحرانی بیش از آنکه عرصه توافق باشد، میدان بازیهای پرریسکی است که در آنها کنشگران میان هزینه مادیِ تقابل و هزینه نمادینِ عقبنشینی گرفتار میشوند. در چنین چارچوبی، تهدید نه صرفاً ابزار فشار، بلکه سازوکاری برای شکلدهی به ادراک، افزایش عدمقطعیت و مدیریت رفتار طرف مقابل است. فهم این وضعیت بدون رجوع به منطق بازیهای «بزدل» و «لبه پرتگاه» ممکن نیست. سیاست گاهی شبیه مذاکره نیست؛ شبیه مسابقهای است که در آن هر طرف میخواهد دیگری «اول» پلک بزند. در این میدان، مسئله اصلی نه پیدا کردن بهترین نتیجه مشترک، بلکه وادار کردن طرف مقابل به عقبنشینی است. عقبنشینیای که چون در افکار عمومی و درون ساختار قدرت «شکست» معنا میشود، از جنس یک تصمیم تکنیکی نیست، از جنس حیثیت است. همین پیوند میان هزینه واقعی برخورد و هزینه نمادین عقبنشینی خانوادهای از بحرانها را بر میسازد که در ادبیات نظریه بازیها با صورتهایی مثل بزدل و لبه پرتگاه شناخته میشود. اینها بازیهایی هستند که در آنها موفقیت از نزدیک شدن به خطر تغذیه میکند و شکست، سقوط واقعی است. چند روز اخیر، از پیامهای پرشتاب ترامپ تا تکاپوی امنیتی در منطقه و هشدارهای تهران اگر دقیق دیده شود، بیش از آنکه یک خط روایت واحد داشته باشد، صحنه همزمان چند بازی است. هر کدام از این بازیها یک منطق دارد، یک مخاطب دارد، و یک نسخه برای خروج یا لغزش به سمت حادثه را نشان میدهند. همین چندلایگی است که تحلیلها را سطحی و در عین حال مبهم میکند. یکی میگوید «فریب بود»، دیگری میگوید «ترسید»، سومی میگوید «لبه پرتگاه بود». اما یک تحلیل باید از این شتاب عبور کند و نشان دهد چرا همه این خوانشها ممکناند، و هر کدام تحت چه شرایطی قویتر میشود. حقیقتِ این روزها: تهدید روی کاغذ نماند، به صحنه میدانی هم سرایت کرد ترامپ در اوج موج اعتراضات و سرکوب در ایران، با ادبیاتی غیرمعمول مستقیم خطاب به ایرانیان پیام داد: «به اعتراض ادامه دهید… کمک در راه است» و حتی از آنها خواست «نهادهایتان را پس بگیرید»، بدون آنکه توضیح بدهد این «کمک» چیست و از چه کانالی میآید. او همزمان اعلام کرد دیدارها/گفتوگوها با مقامهای ایرانی را لغو میکند تا «کشتار» متوقف شود. این فقط جنگ روایت نبود. در همان فضای تهدید، گزارش شد که به بخشی از پرسنل مستقر در پایگاه العدید قطر توصیه شده بود منطقه را ترک کنند. این یک علامت کلاسیکِ مدیریت ریسک در آستانه احتمال تشدید بود. همزمان، جمهوری اسلامی ایران نیز پیام بازدارندهاش را به کشورهای همسایه فرستاد. اگر حملهای صورت بگیرد، پایگاههای آمریکا در خاک آنها میتواند در تیررس پاسخ قرار گیرد؛ یعنی هزینه را منطقهای میکند تا در محاسبات واشنگتن وزن اضافه کند. در میانه این تشدید، ترامپ بعدتر لحن «انتظار و رصد» هم گرفت و گفت از «منابعی» شنیده است کە شدت کشتار/سرکوب کاهش یافته و فعلاً برنامهای برای اعدامهای گسترده نمیبیند. اتخاذ این موضع برای برخی نشانه عقبنشینی یا تردید تلقی شد، و برای برخی نشانه یک بازی پیچیدهتر بود. در واقع او فشار را نگه میدارد، اما تصمیم را قفل نمیکند. این سهگانه یعنی تهدید علنی، علامت میدانیِ احتیاط/آمادگی، و سپس نوسان به سمت «فعلاً صبر میکنیم»، همان چیزی است که بحرانهای تهدیدمحور را میسازد. در این مواقع بازیگر میکوشد هم «اعتبار» بسازد، هم «حق مانور» را از دست ندهد. چرا «کمک در راه است» یک جمله ساده نیست؟ در سیاست تهدید، کلمات صرفا توصیف واقعیت نیستند؛ بلکە بخشی از سازوکار ساختن واقعیتاند. جملهای مانند «کمک در راه است» کارکردش این نیست که برنامه را توضیح دهد؛ کارکردش این است که یک عدم قطعیتِ بزرگ را وارد ذهن طرف مقابل کند. آیا اقدامی در راه است یا فقط فشار روانی؟ همین ابهام، خودش ابزار است؛ زیرا طرف مقابل را وادار میکند بدترین حالت را هم در محاسبه لحاظ کند. اما ابهام دو لبه دارد. همان ابهامی که میتواند بازدارندگی بسازد، میتواند سوءبرداشت هم بسازد. اگر تهران پیام را بلوف بخواند، ممکن است عقب ننشیند. اگر واشنگتن مطمئن باشد طرف مقابل عقب مینشیند و اشتباه کرده باشد، بحران به سمت حادثه هل داده میشود. این نقطە دقیقاً جایی است که نظریه بازیها به درد میخورد. تئوری بازیها در اینجا نه برای پیشگویی قطعی، بلکه برای نشان دادن اینکه چرا در چنین میدانهایی «گفتار» خودش یک ابزار پرریسک است میتواند مفید باشد. از «بازی بزدل» تا «لبه پرتگاه»: یک بحران چگونه ساخته میشود؟ در نسخه کلاسیک بازی «بزدل»، هر طرف ترجیح میدهد دیگری کوتاه بیاید؛ بدترین وضعیت زمانی است که هیچکس کوتاه نیاید. در این بازی، آنچه تعیین میکند کدام تعادل رخ دهد، «باور» است: آیا طرف مقابل باور میکند که تو واقعاً عقب نمینشینی؟ مواضع ترامپ در این قاب خوانا میشود: تهدیدهای تند برای بالا بردن هزینه نمادینِ عقبنشینی طرف مقابل است. زمانیکە او میگوید اعدامها اگر ادامه پیدا کند اقدام بسیار شدید در کار است، در عمل میگوید: عقب رفتن برای شما گرانتر خواهد شد. در برابر، تهران نیز با زبان بازدارندگی پاسخ میدهد: دخالت کنید، هزینهاش منطقهای میشود. این همان جایی است کهبازی «بزدل» از سطح لفظی خارج میشود و به میدان محاسبات هزینه-فایده میرود. اما سیاست واقعی معمولاً دربازی بزدل همزمان متوقف نمی شود. وقتی بحران پویا میشود، مسئله اعتبار تهدید برجستهتر میشود. در این میان تهدیدی معتبر است که اجرای آن در آینده هم قابل تصور باشد. علامتهایی مثل توصیه خروج بخشی از پرسنل از پایگاهها، یا بالا و پایین شدن وضعیت هشدار، در این نقطه نقش پیدا میکند. چنین اقدامی «بستن دستها» نیستند، اما حاکی از این پیام هستند که سناریوی تشدید دستکم در سطح مدیریت ریسک جدی گرفته شده است. از اینجا به بعد، منطق شلینگ وارد میشود. بازی لبه پرتگاه یعنی تهدید به حمله قطعی نیست؛ تهدید به بالا بردن احتمال حادثه است. اگر بازیگران واقعاً نخواهند وارد جنگ شوند، بهترین ابزارشان این است که ریسک را مرحلهبهمرحله بالا ببرند تا طرف مقابل زودتر بترسد. در چنین میدانی، آنچه خطرناک است خودِ جنگِ ارادی نیست؛ لغزش است. سوءتفاهم، حادثه میدانی، فشار زمان، یا واکنش زنجیرهای را میتوان در ذیل لفزش در اینجا دسته بندی کرد. و هرچه پیامها تندتر و کانالها بستهتر باشد، احتمال لغزش بیشتر میشود. شش خوانش جدی از یک رفتار واحد: چرا همهچیز را با یک روایت توضیح ندهیم؟ تحلیل درست زمانی شکل میگیرد که بپذیرد یک رشته رفتار سیاسی میتواند چند معنا داشته باشد و هر معنا با یک بازی متفاوت توضیح داده میشود. در پرونده اخیر، دستکم شش سناریو معنادار وجود دارد که بهجای حذف همدیگر، کنار هم یک تصویر دقیقتر میسازند: یکم: لبه پرتگاهِ حسابشده. در این خوانش، ترامپ با ابهامسازی و تهدید علنی، و با سیگنالهای میدانیِ احتیاط/آمادگی، میکوشد «ریسک» را واقعی کند تا طرف مقابل پیش از رسیدن به نقطه بیبازگشت عقب بنشیند. این سناریو با توصیه خروج بخشی از پرسنل از العدید و فضای «احتمال اقدام در بازه کوتاه» سازگار است. دوم: بلوف حیثیتی. در این سناریو، هدف اصلی اقدام نیست؛ هدف این است که طرف مقابل باور کند اقدام ممکن است. ابهام کمک در راه اس و تهدیدهای بزرگ بدون توضیح جزئیات، دقیقاً ابزار چنین بازیای است. فشار روانی و دست بالا در روایتسازی در اینجا مهم است. اما اگر طرف مقابل بلوف را باور نکند، بازی خطرناکتر میشود. سوم: قصد اقدام هست، اما بازدارندهها ترمز میکنند نوسان میان تهدید شدید و سپس ادبیات «منتظریم ببینیم چه میشود» میتواند نشانه تردید باشد. در اینجا تردید نه از جنس تردید اخلاقی، از جنس محاسبه هزینهها میتواند باشد. در این قاب، واشنگتن فشار را نگه میدارد اما تصمیم را قفل نمیکند تا در صورت تغییر شرایط، راه خروج داشته باشد. چهارم: بازی شناساییِ واکنش گاهی هدف از تشدید کنترلشده این است که طرف مقابل در وضعیت شبهبحران بە چە اقدامی دست میزند، چگونه پیام میدهد، چگونه آرایش میگیرد، چه اولویتهایی را آشکار میکند. این خوانش در فضای عمومی اثباتپذیری محدود دارد، اما بهعنوان منطق عملیاتی کاملاً در خانواده بحرانهای تهدیدمحور جا میگیرد. فشار برای مشاهده «الگوی واکنش» و اصلاح محاسبه در اینجا بسیار مهم است. پنجم: تقسیم نقش شاهین/کبوتر در بسیاری از بحرانها، یکدست بودن بازیگران توهم است. ممکن است بخشی از سیستم نقش شاهین را بازی کند تا سقف فشار بالا بماند، و بخشی نقش کبوتر را تا راه خروج بسته نشود. همزمانیِ تهدیدها با پیامهای تعدیلکننده و گزارشهایی از تلاشهای منطقهای برای مهار پیامدها، به چنین الگویی میخورد. ششم: اطلاعات ناقص و خطر سوءبرداشت و شاید مهمترین سناریو همین باشد: بحران نه بهخاطر طرحهای پیچیده، بلکه بهخاطر ندانستنِ حد نهایی طرف مقابل خطرناک میشود. ترامپ میگوید «کشتار متوقف شده» یا «فعلاً اعدام گسترده در کار نیست»؛ اما همزمان گزارشها از قصد دستگاه قضایی ایران برای شتاب در مجازاتها و فضای سرکوب حکایت دارند. این شکاف اطلاعاتی و بهخصوص محدودیتهای ارتباطی، میتواند هم سکوت خیابان را بهعنوان کاهش اعتراضات تفسیر کند، هم بهعنوان نتیجه قطع ارتباط و سرکوب آن را قلمداد کرد. همین فقدان اطلاعات کافی است که محاسبه را شکننده میکند. نقطه کورِ همه این بازیها: جایی که حیثیت، خروج را غیرممکن میکند هر کدام از سناریوهای بالا یک خطر مشترک دارند. وقتی عقبنشینی «تحقیر» معنا شود، راه خروج بسته میشود. در این نقطه، بحران به تله میافتد. ایستادن خطرناک است، عقبنشینی هم پرهزینه است. در بحرانهای هستهای، کلاسیکترین نسخه این تله را دیدهایم؛ اما در بحرانهای امروز نیز حتی بدون جنگ تمامعیار، این مکانیزم میتواند مشابه باشد. این مکانیزم میتواند حاکی از تشدیدِ گامبهگام، افزایش ریسک حادثه بودە و سپس تلاش برای ساختن یک عقبنشینی آبرومندانه مد نظر قرار گیرد. دقیقاً به همین دلیل، نسخه خروج در خانواده «تهدید و تسلیم» اخلاقی نیست؛ طراحی شدە است. راه خروج یعنی ساختن امکان عقبنشینی بدون شکست: توافق مرحلهای، ابهام سازنده، واسطهگری، کانالهای تماس، و کاهش احتمال حادثه. اگر این سازوکارها وجود نداشته باشد، بحران ممکن است نه با تصمیم آگاهانه برای جنگ، بلکه با یک «لغزش» وارد مرحلهای شود که دیگر کنترلپذیر نیست. تهدیدِ مؤثر، تهدیدی است که راه خروج هم داشته باشد مواضع ترامپ در چند روز اخیر را میتوان در خانواده «تهدید و تسلیم» قرار داد؛ خانوادهای که در آن بازیگر میکوشد طرف مقابل را وادار به عقبنشینی کند، اما برای اینکه موفق شود ناچار است تهدیدش را باورپذیر کند و برای باورپذیر کردن تهدید، معمولاً ریسک را بالا میبرد. ابهامِ «کمک در راه است»، تهدیدهای سخت در برابر اعدامها، و همزمان نشانههای میدانیِ مدیریت ریسک در منطقه، همگی با این منطق سازگارند، اما به یک روایت واحد تقلیلپذیر نیستند. این پرونده میتواند همزمان مبتنی بر تئوری لبه پرتگاهِ حسابشده، بلوف حیثیتی ، تردید ناشی از هزینهها، بازی شناسایی واکنش، یا حتی محصول سادهتر اطلاعات ناقص و سوءبرداشت باشد. آنچه در این میان تعیینکننده است، نه شدت تهدید، بلکه کیفیت خروج است. آیا کانالهای کنترل حادثه و روایتهای آبرومندانه برای عقبنشینی وجود دارد یا نه. در سیاست تهدید، پیروزی اغلب از مسیر قویتر بودن نمیآید؛ از مسیر باورپذیر کردن تهدید میآید و از آن مهمتر، از مسیر «ساختن راه خروج» که اجازه دهد بحران پیش از سقوط، متوقف شود.
- رویترز: ایرانیان داخل فقط چشم به خارج برای آینده خود ندوختهاند
همزمان با اعتراضات سراسری در ایران و سرکوب خونین آن توسط حکومت، خبرگزاری رویترز در گزارشی به چالشهای اپوزیسیون ایران و شکافهای عمیق میان گروههای مخالف حکومت پرداخته است. پس از آنکه دونالد ترامپ رئیسجمهور آمریکا، در مصاحبهای با رویترز نظرات صریح خود را درباره رضا پهلوی بیان کرد و نسبت به توانایی او در جلب حمایت داخلی و به دست گرفتن قدرت ابراز تردید نمود، این خبرگزاری امروز به یکی دیگر از مسائل اصلی سیاست ایران، یعنی فقدان یک اپوزیسیون سازمانیافته و قابل اعتماد در میان ایرانیان، پرداخته است. در این گزارش آمده است که سلطنتطلبان و مجاهدین خلق، با وجود نفوذ خارجی، هنوز نتوانستهاند حمایت گستردهای در داخل کشور جلب کنند. تحلیلگران بر این باورند که نبود یک جنبش واحد و سازمانیافته، مانع شکلگیری اپوزیسیونی مؤثر برای مقابله با جمهوری اسلامی ایران میشود. شکافهای میان گروههای مختلف اپوزیسیون که ریشه در پیش از انقلاب ٥٧ دارد، همچنان یکی از منابع اصلی تنش میان مخالفان جمهوری اسلامی است. بهطور ویژه، دو گروه اصلی اپوزیسیون در تبعید، سلطنتطلبان حامی رضا پهلوی و مجاهدین خلق، همواره در تضاد با یکدیگر بودهاند. این اختلاف نه تنها در اعتراضات خیابانی بلکه در بحثهای آنلاین ایرانیان خارج از کشور نیز مشهود است. بر اساس گزارش رویترز، اگرچه اعتراضات اخیر و بهویژه سرکوبهای خونین ممکن است نشاندهنده افزایش محبوبیت رضا پهلوی میان معترضان باشد، اما تحلیلگران معتقدند حمایت واقعی از او در داخل ایران قابل ارزیابی نیست. برخی دیپلماتهای غربی نیز بر این باورند که نام پهلوی ممکن است تنها به دلیل کمبود چهرههای شناختهشده دیگر در میان معترضان بهعنوان نماد اپوزیسیون مطرح شده باشد. مهرداد خوانساری، تحلیلگر ایرانی و دیپلمات سابق، در این زمینه به رویترز گفته است: هر نقشی که او ایفا کند، باید در چارچوب یک جنبش دموکراتیک گستردهتر باشد. شما به ائتلافی از افراد نیاز دارید که به ارزشهای دموکراتیک باور داشته باشند تا بتوانید اعتماد مردم را جلب کنید. در مقابل، مجاهدین خلق که به دلیل تاریخچه خشونتآمیز و مشارکت در جنگ ایران و عراق در داخل کشور محبوبیت کمی دارند، همچنان یکی از بازیگران اپوزیسیون باقی ماندهاند. این گروه اخیراً از حمایت برخی سیاستمداران غربی برخوردار شده، اما به دلیل سابقه سرکوبهای داخلی و اقدامات نظامی علیه ایران، توسط بسیاری از ایرانیان به شدت مورد انتقاد است. بسیاری از ایرانیان خارج از کشور نسبت به سلطنتطلبان و مجاهدین خلق بدبین هستند و هیچ شبکه اپوزیسیون متحد و سازمانیافتهای وجود ندارد که بتواند حمایت گستردهای در داخل کشور جلب کند. یکی از مشکلات اصلی که در این تحلیل به آن اشاره شده است، نبود یک جنبش واحد است که قادر به گردآوری تمام ایرانیان از اقشار مختلف مذهبی، قومی و اجتماعی-اقتصادی باشد. صنم وکیل، رئیس بخش خاورمیانه در اندیشکده چتمهاوس، در این باره به رویترز گفته است: «هیچ سازمان فراگیری ساخته نشده که بتواند ایرانیان را از همه اقشار جامعه گرد هم آورد.» این کمبود مانعی بزرگ در مسیر شکلگیری اپوزیسیونی متحد و کارآمد برای مقابله با جمهوری اسلامی ایجاد کرده است. گزارش رویترز همچنین تأکید میکند که اپوزیسیون ایران با چالشهای جدی روبهروست؛ زیرا هر گروه مخالف، از جمله سلطنتطلبان و مجاهدین خلق، نه تنها از یکدیگر فاصله دارند، بلکه حمایت داخلی گستردهای نیز ندارند. این وضعیت، رویکردهای بینالمللی نسبت به اعتراضات ایران را پیچیدهتر کرده و مانع رسیدن به توافقی جهانی درباره آینده ایران و چهرههای احتمالی که میتوانند ایران را به سوی دموکراسی هدایت کنند، شده است. صنم وکیل در پایان تأکید میکند: « به نظر من، ایرانیان داخل فقط چشم به خارج برای آینده خود ندوختهاند.»
- انقلاب ملی سلطنتطلبان، مانیفستِ انهدامِ سیاست و نوزاییِ فاشیستی
نصرالله لَشَنی مقدمه مفهوم انقلاب ملی (National Revolution) نه صرفاً نامی برای دگرگونیِ رژیم سیاسی، بلکه یک مقولهی ایدئولوژیک در سنت فاشیسم اروپایی است که کارکرد اصلی آن، تعلیق امر سیاسیِ کثرتگرا و بازتعریف سیاست در افق نوزایی اسطورهای ملت است. در این معنا، انقلاب ملی نه بر گسترش حقوق، نه بر تحقق عدالت اجتماعی، بلکه بر گسستِ قاطع از وضعیت موجود و بازآفرینیِ جوهری ملت بهمثابه یک کل تاریخی و اخلاقی دلالت دارد. این مفهوم در دستگاه نظری فاشیسم، لحظهای استثنایی را نامگذاری میکند که در آن، بحران به فرصت نوزایی بدل میشود و سیاست، از عرصهی گفتوگو و رقابت، به میدان تصمیم، حذف و وحدت اجباری فروکاسته میگردد. بازگشتِ واژه انقلاب ملی در گفتمان رسانهای و سیاسیِ بخشی از جریانهای سلطنتطلب معاصر، از جمله در تریبونهایی چون ایران اینترنشنال، را نمیتوان صرفاً یک تصادف زبانی یا انتخابی بیاهمیت تلقی کرد. آنچه در اینجا فعال میشود، احیای یک منطق پالینگنتیک است: روایتی که «استبداد» را نه بهمثابه انقطاع از سیاست مدرن، بلکه بهعنوان شرط نوزایی ملت بازنمایی میکند. در این منطق، بحران نه مسئلهای برای اصلاح یا گذار تدریجی، بلکه نشانه زوال کلی است، و زوال، بهنوبهی خود، ضرورت یک گسست نجاتبخش را ایجاب میکند. انقلاب ملی، برخلاف انقلابهای لیبرال یا سوسیالیستی، بر محور سوژهی حقوقمند یا جامعه برابر سامان نمییابد، بلکه با حذف کثرت سیاسی و نفی «دیگری» فکری، ملت را بهعنوان یک موجودیت همگن و آسیبدیده صورتبندی میکند. سیاست، در این چارچوب، به منطق دوست/دشمن تقلیل مییابد و وحدت ملی، نه نتیجه سازش دموکراتیک، بلکه حاصلِ حذف و طرد تعریف میشود. بهاینترتیب، نوستالژی گذشته با اراده تصمیم قاطع پیوند میخورد و وعده نوزایی، جایگزین عقلانیت انتقادی و دموکراسی میشود. متن پیشِ رو، با اتکا به سنت انقلاب محافظهکار آلمان و تحلیلهای راجر گریفین، نشان میدهد که «انقلاب ملی» چگونه بهعنوان یک نامگذاری فاشیستی، از دل بحرانهای مدرنیته زاده میشود و چگونه میتواند، در بسترهای تاریخی و رسانهای متفاوت، از وایمار و ویشی تا استودیوی خبر ایران اینترنشنال، کارکردی مشابه ایفا کند: تعلیق سیاست کثرتگرا به نفع یک نوزایی اسطورهای، تمامیتخواه و اقتدارگرا. سنت «انقلاب محافظهکار» آلمان در خوانش راجر گریفین پرداختن به سنت انقلاب محافظهکار آلمان، نه از سر علاقهی تاریخنگارانه به یک جریان خاص اروپایی، بلکه بهمثابه نقطه عزیمت مفهومی برای فهم انقلاب ملی ضروری است. مفهوم انقلاب ملی، پیش از آنکه بهصورت یک پروژهی سیاسی بالفعل یا برنامه نهادی ظاهر شود، نخست در سطحی نظری و اسطورهای صورتبندی میشود: در قالب روایت زوال، وعده نوزایی، نفی لیبرالیسم، و بازتعریف نسبت ملت، سیاست و اراده. سنت انقلاب محافظهکار یکی از نخستین میدانهایی است که این عناصر را بهطور منسجم، هرچند ناتمام، در کنار یکدیگر قرار میدهد. از اینرو، تحلیل این سنت و خوانش راجر گریفین از آن، امکان تمایزگذاری دقیق میان انقلاب ملی بهمثابه افق ایدئولوژیک، و فاشیسم بهعنوان شکل خاص تاریخیِ تحقق آن را فراهم میسازد؛ تمایزی که برای ورود به بحث حاضر و پرهیز از تقلیلگرایی مفهومی، شرطی بنیادین است. سنت موسوم به انقلاب محافظهکار (Conservative Revolution) در آلمانِ میان دو جنگ جهانی، بیش از آنکه یک مکتب نظری منسجم با آموزههای واحد باشد، یک میدان فکری ناهمگون از متفکران، نویسندگان و نظریهپردازان سیاسی را دربر میگرفت. این سنت، با وجود تفاوتهای چشمگیر در سبک، زبان و افقهای نظری، در چند محور بنیادین به هم میرسید: نفی لیبرالیسم و دموکراسی پارلمانی، رد فردگرایی مدرن، بدبینی عمیق به عقلانیت بورژوایی، و جستوجوی نظمی بدیل مبتنی بر اقتدار، هویت تاریخی و کلیت ملی. دغدغه مشترک این جریان، ارائه پاسخی رادیکال به بحران مدرنیته و فروپاشی هنجارهای سیاسی و فرهنگی پس از جنگ جهانی اول بود. در این چارچوب، آرتور مولر فان دن بروک در کتاب Das Dritte Reich (1923) ایدهی انقلاب ملی (nationale Revolution) را مطرح میکند که هدف آن نه تحقق حقوق فردی یا گسترش مشارکت دموکراتیک، بلکه رهایی آلمان از بنبست لیبرالیسم، مارکسیسم و نظم وایماری و احیای هویت تاریخی و رسالت فرهنگی ملت است. مفهوم رایش سوم نزد او نه صرفاً طرحی نهادی برای آینده، بلکه اسطورهای از نوزایی ملت است که در آن، ایدهی پالینگنز—تولد دوبارهی ملت پس از یک دورهی زوال—نقشی محوری ایفا میکند. به موازات این اسطورهی نوزایی، اسوالد اشپنگلر در Der Untergang des Abendlandes تاریخ را بهمثابه چرخههای زایش و زوال تمدنها میفهمد. او مدرنیته لیبرال را نشانهی پیری و انحطاط تمدن غربی تلقی میکند و با ترسیم چشماندازی عمیقاً بدبینانه از سرنوشت غرب، زمینهی فکری لازم برای تصور گسست تاریخی و ضرورت عبور از نظم موجود را فراهم میسازد. این روایت زوال، بحران را نه امری موقتی، بلکه وضعیتی وجودی و فراگیر معرفی میکند. ارنست یونگر، در آثار دورهی وایمار، این بحران را به سطح تجربهی انسانی میکشاند. او سیاست را عرصه اراده، خطر و بسیج کامل (total mobilization) میداند و لیبرالیسم را مظهر ضعف، تعلیق تصمیم و فقدان معنا تلقی میکند. در نگاه یونگر، انسان نو تنها در دل بحران، خشونت و آمادگی برای خطر شکل میگیرد؛ بدینسان، نوزایی ملت مستلزم دگرگونی وجودی انسان است، نه صرفاً اصلاح ساختارهای حقوقی یا نهادی. در سطح نظری سیاست، کارل اشمیت با تعریف سیاست بر اساس تمایز دوست و دشمن، بر ماهیت وجودی، انحصاری و تصمیممحور امر سیاسی تأکید میگذارد. از نظر او، لیبرالیسم با تقلیل سیاست به گفتوگو، قانون و رویه، توان حفظ وحدت سیاسی را از دست میدهد. سیاست، در این خوانش، عرصه گسست، تصمیم قاطع و تعیین دشمن است؛ چارچوبی که امکان عبور از نقد فرهنگی به سیاست انقلابی را فراهم میکند. راجر گریفین این مجموعه ناهمگون را نه بهعنوان فاشیسم بالفعل، بلکه بهمثابه یک پیشزمینه فکری حیاتی برای شکلگیری آن تحلیل میکند. از نظر او، انقلاب محافظهکار واجد یک منطق بالقوهی انقلابی است که بسیاری از عناصر ایدئولوژیک لازم برای فاشیسم، بهویژه اسطوره نوزایی ملت، روایت زوال، ستایش اراده و نفی لیبرالیسم، نخست در آن صورتبندی شدهاند، بیآنکه این سنت خود به یک ایدئولوژی سیاسی منسجم و دولتساز بدل شده باشد. در خوانش گریفین، مفهوم رایش سوم نزد مولر، روایت زوال اشپنگلر، ایده دگرگونی وجودی انسان نزد یونگر، و نظریه تصمیم و تمایز دوست/دشمن اشمیت، همگی با منطق «ناسیونالیسم پالینگنتیک» همخواناند؛ منطقی که وعده تولد دوباره ملت را از دل یک بحران وجودی میدهد. با این حال، پالینگنز در اندیشه بیشتر متفکران انقلاب محافظهکار، عمدتاً در سطحی فرهنگی، فلسفی یا زیباییشناختی باقی میماند و به یک برنامه سیاسی اجرایی برای بسیج تودهای و تصرف دولت مدرن تبدیل نمیشود. گریفین تأکید میکند که تمایز اساسی میان انقلاب محافظهکار و فاشیسم در فقدان سه مؤلفهی تعیینکننده نهفته است: نخست، شکلگیری یک سوژهی جمعی بسیجشده در مقیاس تودهای؛ دوم، یک ایدئولوژی منسجم با زبانی سادهشده و قابل انتقال به تودهها؛ و سوم، ارادهی آشکار برای بازسازی تمامساحتگرای دولت. به همین دلیل، او با همسانسازی شتابزدهی این سنت با فاشیسم مخالف است، اما همزمان آن را صرفاً «محافظهکاری فرهنگی» نیز نمیداند. یکی دیگر از خطوط تمایز مهم، نخبهگرایی عمیق انقلاب محافظهکار است. بسیاری از متفکران این سنت به تودهها بدبین بودند و بحران را نه محصول ناتوانی مردم، بلکه نتیجه زوال نخبگان، عقلانیت بورژوایی و سیاست لیبرال میدانستند. این بدبینی، بهزعم گریفین، در تضاد بنیادین با فاشیسم بهمثابه یک جنبش ایدئولوژیکِ بسیجگر قرار دارد؛ جنبشی که، حتی اگر در عمل اقتدارطلب و نخبهمحور باشد، در سطح گفتمان خود را نمایندهی ملت و مردم معرفی میکند. گریفین همچنین فاصله انتقادی خود را با گرایشهای رمانتیک و زیباییشناسانهی انقلاب محافظهکار حفظ میکند. از نظر او، فروکاستن سیاست به تجربهای قهرمانانه یا اگزیستانسیال، هرچند ضدلیبرال و رادیکال است، اما الزاماً به ساخت یک نظم سیاسی پایدار و نهادی منجر نمیشود. فاشیسم تنها زمانی پدیدار میشود که اسطوره، اراده و زیباییشناسی رادیکال به یک پروژه دولتساز پیوند بخورند؛ امری که انقلاب محافظهکار غالباً در آن متوقف میماند. در نهایت، گریفین انقلاب محافظهکار را یک مخزن مفهومی میداند: سنتی نه بیخطر و نه ذاتاً فاشیستی، بلکه موقعیتی بینابینی که در آن بحران مدرنیته میتواند، بسته به شرایط تاریخی، اقتصادی و اجتماعی، زمینۀ ظهور پروژههایی چون «انقلاب ملی» را فراهم کند؛ جریانهایی که با بهرهگیری از روایت زوال، نوزایی ملت، تمایز دوست و دشمن و اهمیت اراده، به بازتعریف تودهای و پالینگنتیک سیاست مدرن میپردازند. انقلاب ملی در نظریهی راجر گریفین: از مفهوم تاریخی تا مقولهی تحلیلی از دل مخزن مفهومی انقلاب محافظهکار، مفهوم انقلاب ملی شکل میگیرد؛ ایدهای که راجر گریفین آن را بهعنوان یک مقوله تحلیلی برای فهم پتانسیل فاشیسم تودهای و مدرنیته بدیل تبیین میکند. در چارچوب نظری گریفین، انقلاب ملی (National Revolution) نه یک برچسب ایدئولوژیک متعلق به یک کشور یا دوره خاص، بلکه شکلی متمایز از انقلاب مدرن است که در تقابل مستقیم با دو سنت مسلط انقلابهای مدرن، یعنی انقلاب لیبرالی و انقلاب سوسیالیستی، تعریف میشود. گریفین تأکید میکند که انقلاب ملی، برخلاف ظاهر سنتگرایانه یا گذشتهگرای خود، پدیدهای عمیقاً مدرن است؛ زیرا تنها در بستر دولت-ملت مدرن، سیاست تودهای و بحرانهای ساختاری مدرنیته امکانپذیر میشود. در این معنا، انقلاب ملی نه برای گسترش حقوق فردی و نه برای تحقق برابری طبقاتی، بلکه برای بازآفرینی ملت بهعنوان یک کل تاریخی و اخلاقی صورت میگیرد. ملت در اینجا نه مجموعهای از شهروندان دارای حقوق برابر، بلکه یک موجود زنده تاریخی تلقی میشود که دچار زوال شده و نیازمند نوزایی است. گریفین انقلاب ملی را جلوهی سیاسی و عملی «ناسیونالیسم پالینگنتیک» میداند. پالینگنز، بهمثابه روایت تولد دوباره (rebirth narrative) یا فرشگرد، ساختار زمانی خاصی به سیاست میبخشد: گذشتهی باشکوه، حالِ فاسد و آیندهای رستگاریبخش. انقلاب ملی لحظهی گسست میان این حالِ منحط و آیندهی نوزاده است. به این معنا، انقلاب ملی صرفاً تغییر رژیم یا نخبگان سیاسی نیست، بلکه تلاشی برای بازتنظیم زمان تاریخی است؛ گویی ملت باید از مسیر انحرافی مدرنیته لیبرال یا سوسیالیستی خارج و وارد مسیر اصیل خود شود. این ویژگی، انقلاب ملی را از کودتاها یا اقتدارگراییهای صرف متمایز میکند. یکی دیگر از تمایزهای کلیدی که گریفین بر آن تأکید دارد، تفاوت میان انقلاب ملی و انقلاب اجتماعی است. انقلابهای مارکسیستی، جامعه را بر اساس تضاد طبقاتی تحلیل میکنند و سوژه انقلاب را طبقهی کارگر یا نیروهای مولد میدانند. در مقابل، انقلاب ملی هرگونه شکاف طبقاتی، قومی یا ایدئولوژیک را تهدیدی علیه وحدت ملت میداند و وعده حل آنها را نه از طریق برابری، بلکه از طریق وحدت ملی، به هر قیمتی، میدهد. در این منطق، تضاد طبقاتی جای خود را به مفهوم همسرنوشتی ملی (national destiny) میدهد. گریفین نشان میدهد که این جابهجایی مفهومی، یکی از خطرناکترین نقاط انقلاب ملی است؛ زیرا نابرابریها و ستمهای واقعی نه بهعنوان مسئلهای سیاسی، بلکه بهعنوان تهدیدی علیه وحدت ملت بازنمایی میشوند. از نظر گریفین، انقلاب ملی بدون اسطورهی بسیجگر (mobilizing myth) قابل تصور نیست. این اسطوره، برخلاف برنامههای عقلانی یا سیاستگذاریهای تکنوکراتیک، بر احساسات، تخیل جمعی و نوعی ایمان سیاسی (political faith) تکیه دارد. ملت باید باور کند که در آستانه لحظهای سرنوشتساز تاریخی ایستاده است؛ گویی تاریخ خود به نقطهای تعیینکننده رسیده و هر تصمیم، سرنوشت جمعی را رقم میزند. در اینجا، انقلاب ملی به حوزهای نزدیک میشود که گریفین آن را «سیاست قدسیشده» (sacralized politics) مینامد؛ جایی که رهبر، ملت و دولت در یک روایت شبهدینی به هم میپیوندند. این ویژگی، انقلاب ملی را مستعد حذف مخالفان، سرکوب اقلیتها و تعلیق قواعد حقوقی میکند؛ زیرا هر مخالفتی میتواند بهعنوان خیانت به لحظهی نوزایی تفسیر شود. در نگاه گریفین، انقلاب ملی نقطهای است که برخی جریانهای انقلاب محافظهکار بالقوه میتوانند به فاشیسم بالفعل تبدیل شوند. انقلاب محافظهکار، با نقد لیبرالیسم، دموکراسی پارلمانی و عقلانیت روشنگری، مواد خام فکری انقلاب ملی را فراهم میکند؛ اما تنها زمانی که این نقدها به یک پروژه تودهای، بسیجگر و دولتساز پیوند میخورند، انقلاب ملی بهمعنای دقیق کلمه شکل میگیرد. به دیگر سخن، انقلاب ملی را میتوان سیاسیشدن رادیکال انقلاب محافظهکار دانست؛ لحظهای که فلسفه بحران به ایدئولوژی کنش بدل میشود. این همان نقطهای است که گریفین آن را مرز عبور از رادیکالیسم فرهنگی به فاشیسم ایدئولوژیک تلقی میکند. در نهایت، گریفین انقلاب ملی را تلاشی برای خلق یک «مدرنیتهی بدیل» (alternative modernity) میداند. این انقلاب نه خواهان بازگشت ساده به گذشته است و نه پذیرش مدرنیته لیبرال یا سوسیالیستی. بلکه میکوشد مدرنیته را بر محور ملت، اقتدار، نظم و معنا بازتعریف کند. در این چارچوب، انقلاب ملی پروژهای است که وعدهی معنا در جهانی بیمعنا، وحدت در جامعهای متکثر، و اقتدار در نظمی متزلزل میدهد. همین وعدهها، همراه با نقد مدرنیته و بازسازی زمان تاریخی، انقلاب ملی را به یکی از جذابترین و در عین حال خطرناکترین اشکال سیاست مدرن بدل میکند، شکل پنهانی از قدرت که میتواند آزادی و حقوق فردی را بهسادگی فدای وعده نوزایی کند. انقلاب ملی در رژیم ویشی: تحقق اداری و حقوقی یک ایدئولوژی پس از شکست فرانسه در سال ۱۹۴۰ و اشغال بخش شمالی توسط آلمان نازی، حکومت فیلیپ پتن (Philippe Pétain) بهعنوان رژیم ویشی شکل گرفت. این رژیم رسماً شعار جمهوری «آزادی، برابری، برادری» را کنار گذاشت و جای آن را به دکترین انقلاب ملی داد. از منظر تاریخی، این انتقال نه صرفاً یک تغییر زبانی یا نمادین، بلکه تحولی بنیادین در ساختار اداری، حقوقی و فرهنگی فرانسه بود که بسیاری از اصول پایهای مدرنیته غربی، از جمله پارلمانتاریسم و حقوق بشر جهانی، را به چالش کشید. تحلیل گریفین و سایر نظریهپردازان معاصر نشان میدهد که رژیم ویشی نمونهای کلاسیک از تحقق انقلاب ملی در عرصه سیاست اجرایی و حقوقی است؛ همان ایدئولوژی که در نظریه فاشیسم و سنت انقلاب محافظهکار اروپا تبیین شده بود، به شکل یک برنامه عملیاتی و حکومتی درآمد. رژیم ویشی پارلمان را عامل تفرقه ملی میدانست و بسیاری از اختیارات قانونی و اجرایی را به رهبری پتن و کابینه او منتقل کرد. این اقدام، تجلی عملی همان منطق پالینگنتیک بود که گریفین آن را شرط تحقق انقلاب ملی میداند: نابودی نهادهای متعارف سیاسی برای آمادهسازی مسیر نوزایی ملی. همزمان، مفهوم ملت (nation) از یک قلمرو حقوقی ـ مدنی به یک موجودیت تاریخی و فرهنگی تبدیل شد که تنها اعضای واقعی ملت از حقوق و حمایت دولت برخوردار بودند. این تعریف، بهطور ضمنی اقلیتهای قومی و دینی، بهویژه یهودیان، را از شمول حقوق اجتماعی و سیاسی خارج کرد و نمونهای روشن از نفی دیگری در سیاست انقلابی بود. جایگزینی دموکراسی با اقتدار فردی و مشروعیت مبتنی بر رهبری نیز یکی دیگر از شاخصههای انقلاب ملی ویشی بود. دولت، نه بهعنوان نهاد بازنماییکننده اراده مردم، بلکه بهعنوان موتور نوزایی ملت عمل میکرد؛ همان چیزی که گریفین آن را جوهر فاشیسم تودهای و انقلاب ملی مینامد. در همین حال، رژیم ویشی به بازسازی فرهنگی و اخلاقی جامعه پرداخت و تلاش کرد ارزشهای سنتی، مذهبی و خانوادگی را جایگزین گفتمان مدرن لیبرال و سکولار کند. این پروژه فرهنگی، جلوهای روشن از انقلاب هویتی (identity revolution) بود که گریفین آن را شرط لازم تحقق ناسیونالیسم پالینگنتیک میداند. تحلیل گریفین نشان میدهد که انقلاب ملی وقتی به سطح نهادینهشدهی دولت و حقوق میرسد، چگونه میتواند ماهیت ضدلیبرالی و اقتدارگرا پیدا کند. او تأکید میکند که این نوع انقلاب، در صورت فقدان کنترل نهادی یا تعادل اجتماعی، به حذف اقلیتها، سرکوب سیاسی و مشروعیتبخشی به خشونت سیستماتیک منجر میشود. از این منظر، رژیم ویشی نمونهای کلاسیک از تحقق عملی منطق نظری فاشیسم است که پیشتر در انقلاب محافظهکار و تحلیل پالینگنتیک گریفین تبیین شده بود. این مثال نشان میدهد که انقلاب ملی صرفاً یک مفهوم نظری نیست، بلکه میتواند به یک پروژه عملیاتی، حقوقی و اداری تبدیل شود که تمامی ابعاد زندگی سیاسی، اجتماعی و فرهنگی ملت را در بر گیرد. گریفین، با تکیه بر این نمونه، فاصله بین سنت انقلاب محافظهکار و تحقق فاشیسم تودهای را روشن میکند. انقلاب ملی زمانی واقعی میشود که ایدئولوژی پالینگنتیک با نهادهای دولتی، رهبری متمرکز و بسیج فرهنگی و اجتماعی پیوند بخورد. سلطنتطلبی ایرانی بهمثابه ایدئولوژی فاشیستی نخستین گام نظری برای تحلیل سلطنتطلبی ایرانی، رها شدن از تقلیل آن به دفاع از یک شکل خاص حکومت است. همانگونه که راجر گریفین تأکید میکند، فاشیسم را نمیتوان صرفاً از خلال نهادها، عناوین حقوقی یا اشکال رسمی حکومت شناسایی کرد، بلکه باید منطق زمانی، اسطورهای و بسیجگر آن را تحلیل نمود. بر این اساس، پرسش محوری این نیست که سلطنتطلبی خواهان پادشاهی است یا نه، بلکه این است که چه روایتی از ملت، بحران و نوزایی تاریخی ارائه میدهد. در این سطح تحلیلی، بخش مسلط سلطنتطلبی معاصر ایران نه یک محافظهکاری نهادی و حقوقی، بلکه پروژهای ایدئولوژیک با محوریت نوزایی است، پروژهای که بهطور کامل در منطق «انقلاب ملی» به معنای گریفینی آن قابل فهم میشود. سلطنتطلبی ایرانی بر یک روایت زوال تمامعیار بنا شده است. حالِ حاضر نه صرفاً بحرانی، ناکارآمد یا اصلاحپذیر، بلکه بهمثابه وضعیتی منحط، منحرف و اساساً غیرقابل اصلاح تصویر میشود. جمهوری اسلامی در این روایت، نه یک رژیم سیاسی خاص، بلکه نماد انحراف تاریخی ملت ایران معرفی میگردد که معمولاً به مثلث «ملا، چپی، مجاهد» نسبت داده میشود و بهمنزله خروج ملت از مسیر «طبیعی»، «اصیل» و «تمدنی» خود تفسیر میشود. این دقیقاً همان ساختار زمانی پالینگنتیک است که گریفین آن را هستهی ایدئولوژیک فاشیسم میداند: گذشتهای باشکوه، مقتدر، منظم و مدرنم که اغلب با تمرکز اسطورهای بر دوران پهلوی بازنمایی میشود، حالی فاسد، تحقیرشده و «تسخیرشده»؛ و آیندهای که تنها از طریق یک گسست قاطع و نجاتبخش قابل دستیابی است. در چنین چارچوبی، اصلاح، گذار تدریجی یا حتی انقلاب سیاسی مبتنی بر کثرتگرایی نهتنها ناکافی، بلکه خائنانه تلقی میشود؛ زیرا ملت، بنا بر این روایت، در «وضعیت مرگ» قرار دارد و نیازمند نجات است، نه گفتوگو، چانهزنی یا سازش سیاسی. نقطه تعیینکننده در این میان، نحوه فهم بازگشت سلطنت است. سلطنتطلبی فاشیستی، برخلاف محافظهکاری کلاسیک، بازگشت را نه بهمثابه تداوم تاریخی یا احیای یک نهاد حقوقی، بلکه بهعنوان انقلاب نجاتبخش بازنمایی میکند. بازگشت شاه، در این منطق، نه احیای مشروطه یا نظم حقوقی پیشین، بلکه لحظه تولد دوبارهی ملت است. در اینجا، سلطنتطلبی دقیقاً وارد همان قلمرویی میشود که گریفین آن را مدرنیته بدیل مینامد: بازگشت به گذشته، اما با ابزارهایی کاملاً مدرن، اسطورهسازی رسانهای، بسیج احساسی، سیاست خیابانی، سادهسازی گفتمان، و نفی قواعد دموکراسی به نام نجات ملت. شاه در این چارچوب، نه یک مقام محدود و مشروطهای، بلکه نماد وحدت وجودی ملت است؛ چیزی نزدیک به رهبر نجاتبخش در سیاست قدسیشده، جایی که ملت، رهبر و تاریخ در یک روایت شبهدینی به هم میپیوندند. یکی از شاخصهای قاطع فاشیسم در تعریف گریفین، فهم ملت بهمثابه یک موجود ارگانیک است. در سلطنتطلبی ایرانی نیز ملت نه مجموعهای از شهروندان برابر با حقوق متکثر، بلکه یک کل تاریخی ـ فرهنگی همگن تصور میشود که توسط «دشمنان» آلوده شده است. در این چارچوب، دگراندیشان، اقلیتهای اتنیکی، نیروهای چپ، اسلامگرایان، و حتی دموکراسیخواهان منتقد سلطنت، بهعنوان غیرملی، بیریشه یا ضد ایران نامگذاری میشوند. سیاست، در نتیجه، مطابق منطق اشمیتی، به میدان دوست/دشمن فروکاسته میشود. خشونت نمادین، و بالقوه خشونت فیزیکی، نه بهعنوان انحراف، بلکه بهمثابه ابزار پاکسازی ملت توجیه میگردد. این همان نقطهای است که انقلاب ملی از یک پروژهی هویتی عبور میکند و به منطق فاشیستی تمامعیار وارد میشود. سلطنتطلبی ایرانی، برخلاف انقلاب محافظهکار کلاسیک، صرفاً نخبهگرا و بدبین به تودهها نیست، بلکه این بدبینی را با بسیج احساسی تودهای ترکیب میکند. تودهها همزمان بهعنوان قربانیان فریبخورده و «نیروی نجاتبخش» بازنمایی میشوند، به شرط آنکه تحت رهبری واحد و روایت واحد قرار گیرند. این ترکیبِ تحقیر عقلانیت جمعی، نفی سیاست کثرتگرا، ستایش اراده و اقتدار، و بسیج خیابانی و رسانهای با زبان اسطورهای و سادهشده، سلطنتطلبی را از یک نوستالژی نخبهمحور به یک ایدئولوژی فاشیستی تودهمحور ارتقا میدهد، دقیقاً همان مرزی که گریفین آن را نقطه عبور به فاشیسم میداند. از اینرو، برخلاف تصور رایج، سلطنتطلبی ایرانی نه گرایشی پیشامدرن و نه صرفاً واپسگراست. در خوانش گریفینی، این جریان نمونهای از فاشیسم متأخر است: ایدئولوژیای که در شرایط بحران معنا، فروپاشی اعتماد به دموکراسی، لیبرالیسم و سوسیالیسم، وعده نوزایی ملت را از طریق اقتدار، اسطوره و حذف دیگری میدهد. در نتیجه، مسئله اصلی نه «شاه یا جمهوری»، بلکه منطق انقلاب ملی پالینگنتیک در لباس سلطنت است، منطقی که مستقل از شکل ظاهری حکومت، میتواند به سیاست فاشیستی، سرکوب ساختاری و حتی کشتار جمعی منتهی شود.
- انبیسی نیوز: ترامپ میخواهد اقدام نظامی علیه ایران سریع و قاطع باشد
دونالد ترامپ رئیسجمهور آمریکا به مشاوران خود اعلام کرده است که خواهان اقدام نظامی سریع و قاطع علیه ایران است تا به رژیم آن ضربهای مؤثر وارد کند. با این حال، مشاوران ترامپ هنوز نتواستهاند تضمینی برای سقوط فوری رژیم پس از حمله بدهند. منابع آگاه به شبکه تلویزیونی انبیسی نیوز ، گفتهاند که ترامپ ممکن است ابتدا تصمیم به حملهای محدودتر بگیرد، در حالی که گزینههای قویتر در صورت تغییر اوضاع همچنان روی میز هستند. بنا بر این گزارش، دونالد ترامپ به مشاوران خود اعلام کرده است که میخواهد هرگونه اقدام نظامی آمریکا در ایران، سریع و قاطع باشد و تأکید کرده که این اقدام نباید به جنگی طولانی مدت تبدیل شود. طبق گفته مقامهای آمریکایی و افراد نزدیک به کاخ سفید، ترامپ خواستار ضربهای موثر به رژیم ایران است و نمیخواهد که این اقدامات به یک درگیری طولانی کشیده شود. با این حال، مشاوران ترامپ هنوز نتوانستهاند تضمینی به او بدهند که پس از حمله نظامی، رژیم ایران به سرعت سقوط کند و این نگرانی وجود دارد که ایالات متحده آمریکا منابع کافی در منطقه برای مقابله با واکنش تهاجمی ایران در اختیار نداشته باشد. به همین دلیل، ترامپ ممکن است در ابتدا تصمیم به حملهای محدودتر بگیرد، در حالی که گزینههایی برای تشدید اوضاع در صورت لزوم همچنان در دسترس باشند. در این میان، ترامپ در سفر خود به دیترویت به معترضان ایرانی گفت که «کمک در راه است» و وضعیت کشور را «شکننده» خواند. او در عین حال روز چهارشنبه ۲۴ دیماه اعلام کرد که طبق گزارشها، رژیم ایران کشتار معترضان را متوقف کرده و برنامههای اعدام را لغو کرده است. ترامپ گفت که امیدوار است این اطلاعات درست باشد، اما تأکید کرد که ایالات متحده آمریکا همچنان آماده است تا در صورت لزوم، مداخله نظامی را به اجرا بگذارد. ترامپ همچنین در جلسهای با تیم امنیت ملی خود، از وزارت دفاع خواسته است گزینههایی برای اقدام نظامی در ایران ارائه دهند. این گزینهها قرار بود روز چهارشنبه به او ارائه شوند. مقامات کاخ سفید تأکید کردهاند که همه گزینهها برای رسیدگی به وضعیت ایران در اختیار رئیسجمهور قرار دارد و ایالات متحده نشان داده است که به وعدههای خود در زمینه مداخلات نظامی پایبند است. براساس این گزارش، فرماندهی مرکزی ایالات متحده گزینههای نظامی آماده شده برای ارائه به ترامپ را در روزهای اخیر اصلاح کرده است. مقامات آمریکایی همچنین نگراناند که اگر رژیم ایران در واکنش به حملات به تأسیسات هستهای و موشکی خود، حملات انتقامی انجام دهد، ممکن است نیروهای آمریکایی و متحدانش در منطقه در خطر قرار گیرند. این نگرانیها باعث شده است که ایالات متحده اقدامات احتیاطی را در منطقه انجام دهد و نیروها و تجهیزات خود را به مکانهای امنتری منتقل کند. در این راستا، طبق گزارشها، صدها سرباز آمریکایی از پایگاه هوایی العدید در قطر خارج شدهاند تا در صورت واکنش ایران، اقدامات آمریکا به تهدیدی برای نیروهای آمریکایی تبدیل نشود. همچنین، ایالات متحده نیروی اضافی در منطقه مستقر نکرده است، اما آماده است تا حملات هدفمند یا محدود در ایران انجام دهد.
- آیا آیتالله درمانده ممکن است جام زهر بنوشد؟
افشین رسولپور متاثر از جنگ دوازدە روزە، فروپاشی ارزش ریال و کشتار شدید شهروندان از سوی نیروهای امنیتی جمهوری اسلامی ایران، در مقطع کنونی بە نظر می رسد کە جمهوری اسلامی ایران در وضعیت انسداد راهبردی قرار گرفته و فشار فزاینده خارجی، نظام را با جدیترین بحران بقای خود مواجه کرده است. در این چارچوب، بازگشت به مذاکره و پذیرش شروط آمریکا نه یک انتخاب، بلکه واکنشی تدافعی برای جلوگیری از تهدیدی وجودی، هرچند به بهای فرسایش عمیق مشروعیت داخلی بە شمار خواهد رفت. حکومت ایران در تنگنا قرار گرفته است. در حالی که اقتصاد ایران به سوی ویرانی سوق یافتە و موج اعتراضات گستردە سراسر ایران را فرا گرفته است، تنها گزینه بقا برای علی خامنهای ممکن است تن دادن به تسلیمی تحقیرآمیز از طریق پذیرش شروط دونالد ترامپ برای پایان دادن به برنامه هستهای و موشکی باشد. پس از نزدیک به دو هفته از آغاز اعتراضات گستردەای که شهرهای ایران را درنوردیده و همچنان نیز گزارشهای حاکی از تداوم آن در برخی نقاط هستند، اکنون روشن شده است که نظام جمهوری اسلامی ایران با جدیترین تهدید وجودی خود از زمان تأسیس مواجە گشتە است. این بحران حاصل همزمانی و همپوشانی مجموعهای از عوامل است که وضعیتی شبیه به یک توفان کامل را در سیستم حاکمیتی ایجاد کردهاند. از یک سو، اقتصاد ایران در آستانە سقوطی بیسابقه به سر میبرد. تا جاییکە تورم افسارگسیخته، ریال را عملاً بیارزش نمودە است، کمبود آب و برق، و فساد ساختاری عمیق، شکاف میان جامعه و طبقه حاکم را بهطور چشمگیری گسترش داده است. اتنیکهای ساکن در فضای سرزمینی ایران، در پی دستیابی بە حقوق سیاسی خود، مترصد فرصتی برای استفادە از فضاهای فرصت هستند. از سوی دیگر، ارکان امنیت ملی جمهوری اسلامی ایران پس از جنگ ۱۲ روزه میان ایران و اسرائیل و تضعیف نیروهای نیابتی، در کنار انزوای شدید بینالمللی و تهدید ملموس وقوع جنگی دیگر، ضربهای ویرانگر خوردهاند. مجموع این عوامل نە تنها مشروعیت نظام اسلامی در ایران را در نگاه افکار عمومی بهشدت فرسوده است، بلکە فراتر از آن، این بحران را وارد بحران حاکمیت نمودە است. از سوی دیگر، از نگاە مقامات جمهوری اسلامی ایران، همانند گذشته، ایالات متحده آمریکا و اسرائیل به دست داشتن و تحریک در ناآرامیها متهم میشوند. با این حال، این بار حکومت اسلامی با اتکا بە اقدامات آمریکا و اسرائیل در جریان عملیات عروسی سرخ و با بهرهگیری از اظهارات دونالد ترامپ، رئیسجمهور آمریکا، تلاش دارد رویدادهای جاری را ادامه عملیات شیر خیزان جلوه دهد. در چنین فضایی، سرکوب اعتراضات از سوی حکومت بهعنوان نبردی برای بقا تلقی میشود و هر وسیلهای برای آن توجیهپذیر قلمدد میگردد. با گذشت زمان و آشکار شدن ابعاد تلفات معترضان، دولت آمریکا با این پرسش روبهرو است که چگونه باید واکنش نشان دهد. بر اساس وعدەهای منتشر شدە از سوی دونالد ترامپ و صدور ششمین اخطار از سوی وی، گزینههای پیش روی کاخ سفید میتوانند دامنهای گسترده داشتە باشند. دامنە این گزینەها، از حملات نظامی نمادین یا جدی گرفتە تا حملات فلجکننده سایبری و تشدید چشمگیر تحریمها برای وخیمتر کردن وضعیت اقتصادی ایران، مسیری است که مقامات جمهوری اسلامی ایران را به تصمیمی روشن وادار کند. در برابر تهدید فزاینده اقدام آمریکا و اسرائیل، مسارکت احتمالی بخشی از کشورهای اصلی اروپا، حکومت ایران خود را با زرادخانهای تقریباً خالی یافتە و گزینههای باقیمانده، همگی برای بقای نظام زیانبار و خطرناک بە شمار می روند. از یک سو تهران تهدید میکند کە در صورت مواجە شدن با یک حمله، به پایگاههای آمریکا در منطقه پاسخ خواهد داد و اسرائیل را نیز آماج حملات موشکی قرار خواهد داد یا تنگه هرمز را خواهد بست. اما هر یک از این اقدامات، به واکنشی بسیار شدید علیه حاکمیت روحانیون ایران منجر خواهد شد که خطری بزرگتر از خود معترضان برای نظام به همراه دارد. از این رو، بە نظر می رسد کە تماس عباس عراقچی، وزیر امور خارجه جمهوری اسلامی ایران، در روزهای اخیر با استیو ویتکاف، نماینده ویژه آمریکا در امور خاورمیانه و پیشنهاد بازگشت به مذاکرات میان دو کشور حاکی از ترس شدید مقامات جمهوری اسلامی ایران از تهدید وجودی برای حاکمیت بودە است. چنین بە ذهن متبادر می شود کە این آخرین کارت ایران برای جلوگیری از تشدید بحران است، اما مشروط به پذیرش خواستههای آمریکا مبنی بر توقف کامل غنیسازی اورانیوم که به معنای پایان عملی برنامه هستهای است، خواهد بود. در شرایط کنونی میتوان با اطمینان گفت که موضوع موشکی و احتمالاً توقف حمایت جمهوری اسلامی ایران از نیروهای نیابتی نیز روی میز خواهد آمد. این مسالە بە کرات از سوی مقامات جمهوری اسلامی ایران، بە عنوان خطوط قرمز هرگونە مذاکرەای مطرح شدە است. با این وجود اگر تصور شود کە جمهوری اسلامی ایران، بە منظور دور کردن این تهدید وجودی، بە میز مذاکرات بازگردد، نتیجە آن جز تحقیر اشکار علی خامنهای چیز دیگری نخواهد بود. با توجه به گزینههای بدتر پیش رو و برای جلوگیری از اقداماتی که میتواند بقای سیستم ولایت فقیە ایران را با چالش جدی روبرو نماید، این احتمال میرود کە رهبر جمهوری اسلامی ناگزیر به اتخاذ راهبردی مشابه سلف خود، روحالله خمینی، شود. خمینی نیز برای حفظ نظام در سال ۱۳۶۷ ناچار شد جام زهر را نوشیدە و آتشبس با عراق را بپذیرد. این نکتە از این رو قابل توجیە است کە در فقە شیعە، ولیفقیه با توجه به مسالە تقیە و اولی الامر بودن ولایت فقیە، حتی می تواند در موارد لازم، حکم توحید را نیز بە صورت موقت تعطیل نماید. در صورت بروز چنین تحولی، خواستههای دونالد ترامپ برای دستیابی به توافقی مطابق با شروط او برآورده خواهد شد، اما ضربهای سنگین به جامعه مدنی ایران و معترضان و مخالفان جمهوری اسلامی ایران وارد میآید که با وعدههای حمایت رئیسجمهور آمریکا جسارت بیشتری یافتەاند. تجربە تاریخی دولتهای استبدادی در دوران معاصر، مواجهه بسیار شدید حاکمیت جمهوری اسلامی ایران با معترضان در خلال رویدادهای اخیر و نیز رویکرد حاکمیت جمهوری اسلامی در در طول نزدیک بە نیم سدە گذشته نشان دادە است کە بدون حمایت دولتهای خارجی، فضاهای فرصت برای فروپاشی حاکمیتهای دیکتاتوری، اگر امکان پذیر نیز نباشد، حداقل بسیار دشوار است.
- اعزام نیروهای حشد الشعبی به ایران همزمان با تشدید اعتراضات
همزمان با اوجگیری اعتراضات سراسری در ایران و تشدید سرکوب امنیتی در شهرهای مختلف، گزارشهایی منتشر شده که حاکی از اعزام بیش از دو هزار نیروی وابسته به گروه شبهنظامی حشد الشعبی عراق برای کمک به نیروهای امنیتی ایران است. چنین اقدامی در صورت تأیید، میتواند ابعاد منطقهای تازهای به بحران داخلی ایران بدهد. بر اساس اطلاعاتی که از سوی منابع مطلع در اختیار آرنانیوز قرار گرفته است، ورود شبهنظامیان حشد الشعبی به ایران از ۴ ژانویه شروع شده است. بهگفته منابع محلی، این نیروها از مسیرهای مختلف زمینی و هوایی وارد ایران شده و به شهرهایی منتقل شدهاند که در هفتههای اخیر کانون اعتراضات بودهاند. بیشتر نیروهای اعزامی از کتائب حزبالله، نجبا، کتائب اهل حق و تعداد دیگری از سرایای تحت فرماندهی شبهنظامیان حشد شعبی همچون سرایای دفاع الشعبی بوده اند. یک منبع آگاه در گذرگاه مرزی خسروی، در نزدیکی شهر خانقین عراق، با تأیید این موضوع به آرنا نیوز اطلاع داده است که پس از شدت گرفتن اعتراضات، تردد عمومی از این مرز کاهش یافته است، اما نیروهای حشد الشعبی با پوشش شخصی و تحت عنوان سفر زیارتی از مرز عبور کردهاند. به گفته این منبع، این افراد پس از ورود به خاک ایران، با اتوبوس به شهر کرمانشاه منتقل شدهاند. گزارشها همچنین نشان میدهد که بخش دیگری از نیروهای حشد الشعبی از طریق مرز مهران وارد استان ایلام شدهاند. منبعی مطلع در ایلام، پیش از قطع شدن شبکه اینترنت و خطوط ارتباطی با داخل ایران، به آرنانیوز گفته بود که ایلام و کرمانشاه بهعنوان نقاط ترانزیتی مورد استفاده قرار گرفته و شمار قابلتوجهی از این نیروها، پس از ورود به ان دو منطقه، از طریق پروازهای داخلی به شهرهای تهران و مشهد منتقل شدهاند. دادههای پروازی منتشرشده در وبسایت Flightradar24 نشان میدهد که از تاریخ ۶ ژانویه، شمار پروازها از مبدأ نجف به مقصد تهران و مشهد افزایش محسوسی داشته است. بر اساس این دادهها، تنها در روزهای ۷ و ۸ ژانویه، دستکم ۱۱ پرواز از نجف به تهران انجام شده است. این در حالی است که در شرایط عادی و خارج از مناسبتهای مذهبی، شمار این پروازها معمولاً بین سه تا چهار پرواز در روز است. پروازهای میان نجف و مشهد نیز روندی مشابه را نشان میدهد. در روز ۷ ژانویه دستکم سه پرواز میان این دو شهر ثبت شده، در حالی که پیش از آن، معمولاً تنها یک پرواز روزانه در این مسیر انجام میشد. علاوه بر این، دادهها حاکی از افزایش پروازها از مبدأ کرمانشاه و ایلام به مقصد تهران و مشهد در روزهای ۵ و ۶ ژانویه است؛ از جمله دستکم دو پرواز از کرمانشاه به تهران و یک پرواز به مشهد. این جابهجاییها با استفاده از شرکتهای هواپیمایی داخلی از جمل تابانایر، ماهانایر و آوا ایرلاینز انجام شده است. با این حال، از ۸ ژانویه به بعد و در پی قطع کامل اینترنت در بخشهای گستردهای از ایران، دسترسی به دادههای پروازی و اطلاعات تکمیلی عملاً غیرممکن شده است. تا زمان تنظیم این گزارش، مشخص نیست نیروهای حشد الشعبی دقیقاً به کدام شهرها یا مناطق ایران اعزام شدهاند و مقامات رسمی جمهوری اسلامی ایران و دولت عراق نیز واکنشی رسمی به این گزارشها نشان ندادهاند. با این حال، یک مقام سابق عراقی در پیامی در شبکه اجتماعی ایکس، اعزام نیروهای حشد الشعبی به ایران را تأیید کرده است. انتفاض قنبر، سیاستمدار و تحلیلگر عراقی، در واکنش به این موضوع اعلام کرده است که دولت عراق مسئول مشارکت نیروهای حشد الشعبی در سرکوب معترضان در ایران است و این اقدام را جنایت علیه بشریت توصیف کرده است.












