آخرین نشانههای سقوط: اسطورهسازی از چهره یک رهبرِ رو به پایان
- Arena Website
- Nov 26, 2025
- 3 min read

امیر خنجی
نشانهسازی اطرافیان رهبر از خطوط چهره و لرزش دست او نه نمایش قدرت، بلکه آیینهای واپسین نظمی محتضر است. وقتی مشروعیت فرو میریزد، بدن رهبر به آخرین معبد بدل میشود و خرافه جای سیاست را میگیرد. تقدیس بیولوژی لحظهایست که پایان آغاز میشود؛ پایان نظمی که برای زندهماندن به معجزهخوانی محتضر خود پناه میبرد.
آنچه امروز در رفتار اطرافیان رهبر دیده میشود ـ خرافهخوانی خطوط چهره، تعبیر نشانههای پزشکی به معجزه، تقدیس زیستشناسی بهجای الهیات ـ نه نشانه قدرت، بلکه نشانه پایان است.
وقتی خدا میمیرد، کاهنان از بدنش معجزه استخراج میکنند؛ وقتی قدرت میمیرد، حامیانش در چینوچروک رهبر دنبال آیه میگردند؛ و وقتی ایمان میمیرد، تنها چیزی که باقی میماند تفسیرِ لرزش دست یک مرد بیمار است.
در روزهایی که سایه مرگ بر چهره رهبر جمهوری اسلامی ایران سنگینی میکند، اطرافیان او به تفسیر خطوط پوست و لرزش انگشتانش پناه بردهاند؛ همانگونه که مردمان در آخرین لحظات عمر بتها دنبال نشانهای از بقا میگردند.
سوم آذر، یکی از مدرسان حوزه با لحنی قداستآمیز رنگ لبها و فاصله بینی و لب خامنهای را علامت سلامت و عمردرازی دانست، انگشتان بلندش را نشانه هنرمندی، شست بزرگش را «لیل جهانداری، و نبود خطوط کنار لب را نشانه کارکرد خوب معدە.
اینها دیگر نه تمجید سیاسی است، نه تحلیل فیزیولوژیک، اینها آیینهای پایانی یک قدرت رو به مرگ است. زمانی که حقیقت فرو میریزد، بدن رهبر به آخرین معبد تبدیل میشود و هر چینوچروک، حکم آیهای الهی پیدا میکند.
این صحنه در تاریخ بیسابقه نیست؛ در اساطیر یونان نیز، هنگامی که اِریبوس، خدای تاریکی و مە، به آخرین نفسهایش میرسید، کاهنان به جای آنکه مرگ او را بپذیرند، گرد پیکرش جمع میشدند و از هر لرزش، هر تغییر رنگ، و هر حرکت انگشت نشانهای از بقای آسمان میساختند. میگفتند: ببینید، هنوز نفس گرم دارد؛ این یعنی جهان پابرجاست.
در آن لحظهها، ترس از فروپاشی آسمان چنان شدید بود که دروغ را به شکل معجزه در میآورد. خدای محتضر به جسمی بیروح تبدیل شده بود، اما کاهنان در هر تار مو و هر چین صورت او نور میدیدند؛ چون اگر اعتراف میکردند که خدا مرده، نه فقط یک شخص، بلکه نظم جهان میمرد.
امروز، در جمهوری اسلامی ایران، همان آیین با زبانی تازه تکرار میشود. هر نشانهخوانی بر چهره خامنهای، بازسازی همان ترس است. ترس از فروپاشی نظمی که چهار دهه بر پایه قداست رهبر ساخته شده است.
همانگونه که کاهنان اِریبوس مرگ خدا را انکار میکردند تا آسمان فرو نریزد، شاگردان حوزه نیز اکنون با تفسیر پوست و استخوان رهبر، سعی میکنند فروپاشی سیاسی را از چشم مردم پنهان کنند.
این همان لحظهای است که بدن رهبر، نه یک پیکر سیاسی، بلکه آخرین پناهگاه یک جهان در حال فروپاشی میشود. در فقدان مشروعیت سیاسی، پوست و چهره باید نقش خدا را بازی کنند.
اما تقدیسِ بدن رو به مرگ، همیشه پیشدرآمدِ فروپاشی بزرگتر است. گفتە می شود زمانیکە کاهنان به جای آسمان، بر خطوط چهره خدا تمرکز میکنند، یعنی آسمان مدتهاست تهی شده است.
قدرتی که در جوانی خود را بر ایمان بنا کرده بود، در پیری ناگزیر میشود ایمان مردم را به پوست و رنگ لب و شکل انگشت رهبر حواله دهد. این جابهجایی از معنویت به جسمانیت، از باور به بیولوژی، لحظهای است که در آن قدسیت به کاریکاتور تبدیل میشود.
همانگونه که یهودا گمان میکرد خیانتش خدمت است، اطرافیان خامنهای نیز فکر میکنند تقدیس بدن او خدمت به دین است، در حالی که این خود نشانه سقوط آخرین بقایای معنویت است.
در واقع آنچه کاهنان امروز در چهره خامنهای میبینند، نه نشانههای خدا، که سایههای پایان است؛ پایان جهانی که نمیخواهد مرگ خود را ببیند و همچنان مثل یهودا، از دل ایمان، خیانت میزاید.
و در چنین لحظهای است که تاریخ آرام زیر لب میگوید: هر خدایی که برای زنده ماندن نیازمند نشانهسازی باشد، پیشاپیش مرده است.
در نهایت، حقیقت سادهتر از تمام این خرافهخوانیهاست: هیچ قدرتی با قدیسسازی از بدن رهبرش نجات نمییابد.
تاریخ بارها نشان داده است که وقتی حکومتها برای حفظ اقتدار خود به تفسیر رنگ لب، لرزش دست و خطوط چهره متوسل میشوند، یعنی نه ایمان باقی مانده، نه مشروعیتی که بتوان بر آن ایستاد.
آنچه میماند هراسی عریان است از لحظهای که پرده کنار میرود و روشن میشود که قدرت نه در آسمان، بلکه در هراس مردمانی پنهان بوده که میخواستند سقوط را نبینند. و درست در همین لحظه است که پایان آغاز میشود: نه با انفجار، بلکه با خاموششدن آرام قداستی که دیگر هیچکس توان باورکردنش را ندارد.
در چنین وضعیتی، نه چینِ صورت رهبر آیهای است و نه لرزش دست او نشانهای؛ تنها سندی است بر اینکه جهانِ قدیم نفسهای آخرش را میکشد و جهانی تازه، پشت در، منتظر است.











