اتیکتِ اتنیک؛ ابزار تطهیر دولت
- Arena Website
- Dec 22, 2025
- 6 min read

شیلان سقزی
در ساختار مرکزگرای قدرت در ایران، خشونت نهتنها استحاله میشود، بلکه طبقهبندی و معناگذاری سیاسی میشود، بهگونهای که وقتی جنایتی در تهران یا اصفهان رخ میدهد، آن را به بحران فردی، ناکارآمدی سیاست اجتماعی یا فروپاشی اخلاقی ربط میدهند، اما همین خشونت اگر در سیستان و بلوچستان، خوزستان و یا روژهلات (کُردستان ایران) اتفاق بیافتد، بلافاصله به فرهنگ قبیلهای مردم آن منطقه نسبت داده میشود.
چنین رویەای، اتنیکیسازی خشونت و مکانیسمی است که با آن نظامهای مرکزگرا مسئولیت خود را در قبال بازتولید خشونت ساختاری پنهان میکنند و اتنیک و ملیتها را دو بار مجازات میکنند، یک بار با سرکوب و بار دیگر با تحقیر.
در این منطق، مرکز همواره معیاری از عقلانیت، قانون و مدنیت معرفی میشود و پیرامون، تصویری از هیجان، تعصب و خشونت.
این تقسیمبندی نه بر اساس واقعیت، بلکه بر اساس منافع سیاسی مرکز است، برای تداوم سلطه، بیصدا کردن پیرامون و جلوگیری از همبستگی. آنچه فراموش میشود، خشونت نهادینهشده حاکمیت است که در همهجا جاری است اما فقط در حاشیهها بهعنوان مسالە نامگذاری میشود.
از این رو بررسی و افشای سیاست مرکزگرایانهای که با اتنیکیسازی خشونت، واقعیت بحرانهای اجتماعی و ساختاری را تحریف میکند، اهمیت وافری دارد.
همچنین ضروری استعمیقتر به چگونگی تصویرسازی نظام قدرت در ایران بپردازیم که با نگاهی تبعیضآمیز، خشونت در مناطق غیرفارسزبان را نه بهمثابه محصول سیاستهای نابرابر یا تاریخی از استعمار و تبعیض، بلکه بهعنوان ویژگی ذاتی ملیتها تصویر میکند.
نژادپرستی پنهان در روایت مرکزگرا
در نظام سیاسی-گفتمانی مرکزگرای ایرانی، خشونت نه صرفاً پدیدهای اجتماعی، بلکه ابزاری در مهندسی نظم تبعیضآمیز است.
واکنش گفتمان غالب مرکز به خشونت در پیرامون، نه اندوه و مشارکت در سوگواری یا تحلیل بدون سوگیری، بلکه نوعی تحقیر، سکوت یا تقلیل مسئله به فرهنگ بومی است.
این روایت مرکزگرا خشونت را در مناطق اتنیکی غیرمرکز ذاتی یا بومی جلوه میدهد. قتل زن کُرد را نتیجه «غیرت قومی» مینامد، فقر سیستماتیک عربهای خوزستان را نتیجه «عقبماندگی فرهنگی» تفسیر میکند و قتلهای زنجیرهای در بلوچستان را به «درگیری طایفهای» نسبت میدهد.
چنین تفسیری، خشونت را طبیعیسازی میکند و از مسئولیت نظام سیاسی میکاهد، یا به شکلی تاریخیتر و سیستماتیکتر انسان برساخت مرکز را از این خشونتها پاک و منزه بازنمایی میکند.
در مقابل، وقتی مشابه همین خشونتها در تهران یا شهرهای مرکزی رخ دهد، از قتلهای خانوادگی در نیاوران تا جنایات زنجیرهای در کرج، مسئله ابعاد روانشناختی، حقوقی یا جامعهشناختی مییابد.
گویی مرکز، جایی است شایسته تحلیل، و پیرامون صرفاً اتنیکی است نامرئی، بدون نام و فاقد برچسب که باید با فرهنگش مدارا کرد یا از آن ترسید.
هر جنایت، خشونت یا آسیب اجتماعی در مرکز، فاقد اتیکت اتنیکی است و بدون پیشفرض و ارجاع جغرافیایی-ملیتی، در رسانههای حکومتی و اپوزسیون به شکلی مشابه بازتاب داده میشود، حتی در روشنفکری ایرانی چیزی به نام قوم فارس انکار و محو میشود.
اما به موارد مشابه در پیرامون که میرسند، ارجاع به اتنیک بر تمام لایهها و پیچیدگیهای آن خشونت یا جنایت سایه میاندازد. در نظم ناسیونالیستی ایرانی حکم بدویت پیشاپیش صادر شده است.
این تقلیلگرایی، خود خشونتی پنهان و ساختاری است که به حذف سیاسی و اجتماعی اقلیت شدهها مشروعیت میبخشد.
برساختن کُرد یا بلوچ به عنوان حامل «فرهنگ خشونتبار» یا «قوم خشن»، نه تنها نادرست بلکه خطرناک است، چون هم واقعیتهای اقتصادی و سیاسی را پنهان میکند و هم راه را بر هرگونه برابری ملی و دموکراتیک میبندد.
بیتردید خشونت پدیدهای سیاسی و طبقاتی است نه اتنیکی و قومی، اما در منطق ناسیونالیسم مرکزگرا هر شکاف و رنجی که به پیرامون تعلق داشته باشد، خود بە بهانهای برای طرد، بیتوجهی یا تحقیر بدل خواهد شد.
این دقیقاً همان سازوکار ایدئولوژیکی است که قربانی را مسئول خشونت میسازد و دولت را از پاسخگویی میرهاند.
وقتی ناسیونالیسم ایرانی بدویت را صادر میکند
ماجرای اختلاف خانوادگی خانواده خورشید ههرکی در باشور (اقلیم کُردستان عراق) نه یک بحران سیاسی بود و نه پدیدهای بیسابقه در ساختارهای سنتی هر جامعه پیشاسرمایهداری.
اما واکنش بخش بزرگی از افکار عمومی ایران، از طیفهای محافظهکار تا لیبرال و حتی برخی چپها، بار دیگر چهرهی نژادپرستانه ناسیونالیسم مرکزگرای ایرانی را آشکار کرد.
در فضای شبکههای اجتماعی، صدای بلند این تمسخرها نه دغدغه عدالت یا نقد ساختارهای پدرسالار، بلکه تحقیر اتنیکی بود: کُردها قبیله هستند، اینها هنوز در دوران بدوی هستند، کُردها هنوز قانون ندارند.
در این نگاه، نه تنها مسئله فردی و محلی به «ذات اتنیکی» تعمیم یافت، بلکه زبان تحقیر جایگزین هرگونه تحلیل ساختاری و انسانی شد.
اما طنز ماجرا آنجاست که دقیقاً همین ناسیونالیسم مرکزگرا، خود حامل عمیقترین ویژگیهای قبیلهای است، یعنی پرستش پدران مؤسس، طرد غیرخودی، حذف و انکار ملتها، وفاداری کور به قدرت مرکزی و ترس از تفاوت وتنوعها.
چه چیزی بیش از سرکوب زنان، دشمنی با اقلیتها و قهرمانسازی از یک ملت یکدست نشانه یک قبیله مدرن است؟
ناسیونالیسم مرکزگرا بهجای بازشناسی ریشههای بحران، تحقیر دیگری را همچو حربهای همیشگی برای طرد، خلعسلاح و بیاعتبار کردن جنبشهای پیرامونی به کار گرفته است. در این منطق، کُرد نه یک انسان بلکه یک «دیگری» است که باید یا کنترل شود یا سرکوب.
در حالی که بحرانهای خانوادگی، قتلهای ناموسی، ساختارهای مردسالار و خشونت خانگی در قلب پایتخت ایران هر روز قربانی میگیرد، چرا زمانیکە چنین اتفاقی در اقلیم کردستان روی میدهد، ناگهان «قبیله» به یاد آنها میافتد؟
و یا در عرصه سیاسی، اپوزسیون و نهادهای امنیتی-سیاسی ایرانی سعی در قبیله-تروریسمانگاری از احزاب کُرد دارند.
برای مثال، در اختلاف بین شاخههای حزب کومله کوردستان که به جان باختن دو نفر منجر شد، این حملات با ادبیات اتنیکیسازی شدە از مسائل تکرار شد.
رسانه و شبکههای اجتماعی مرکزگرا کشته شدن دو شخص از یک حزب نظامی-سیاسی را نشان قبیله بودن آنها معرفی کردند، در حالی که تنها در عصر جمهوری اسلامی هزاران نمونه مشابه از احزاب، اشخاص، جناحهای داخل و خارج حکومت را میتوان نام برد که چه از میان خود، چه از جریانهای رقیب و چه از مردم عادی ترور یا به اشکال مختلف کشته و حذف شدهاند.
تاریخ جمهوری اسلامی ایران و رقیبان سیاسی آن را میتوان تاریخ حذف نام نهاد، از ترور و بمبگذاری بعد از انقلاب ١٩٧٩ تا کشتار سیستماتیک فعالین سیاسی در ١٩٨٨ (١٣٦٧ شمسی)، تا قتلهای زنجیرهای و حذفهای سیاسی فراوان دیگر در بازی قدرت، از جمله شخص شماره دو جمهوری اسلامی یعنی هاشمی رفسنجانی.
این روند تا جایی پیشرفته است که حتی در سطح بینالمللی نیز نهاد نظامی رسمی کلانی مثل سپاه پاسداران انقلاب اسلامی، به عنوان سازمان تروریستی در سطح جهانی اعلام میشود.
شهروند تربیت شده در نظم دگرستیز ناسیونالیسم مرکزگرا که نمیتواند این تاریخ تاریک حذف قبیلهای را ببیند، آمادگی فراوانی برای بزرگنمایی پدیدههای موجود در پیرامون و فرافکنی حقارت دارد.
امپراتوریپرستی در دل مرکزگرایی ایرانی
نگاه مرکزگرا در ایران برآمده از رگههای دیرپای امپراتوریپرستی است، نگاهی که نه فرد را به رسمیت میشناسد و نه تنوع را.
در این جهانبینی، جامعه چیزی جز یک «کندو» نیست، مجموعهای از زنبورهای یکدست، وفادار، بیصدا و در حال پرواز در یک مسیر مشخص. و کار «شاه کندو»، یا همان حاکم و مرکز، کنترل این تودههاست، نه برای خدمت به آنها بلکه برای بقای قدرت خود.
در این منطق اقتدارگرا، تفاوت تهدید است و استقلال انحراف. شعارها، اعتراضات و خلاقیتها باید تنها از مرکز، از دل همان کندوی تحت کنترل بیرون بیاید، نه از حاشیه، نه از «زنان»، نه از «ملیتها».
بههمین دلیل، وقتی از دل همان ساختارهای بهظاهر سنتی و زنستیز، صدایی مترقی مثل ژن، ژیان، آزادی، بیرون میآید، مرکزگرایان دچار هراس و تناقض میشوند. چرا که زنِ مقاوم، کُردِ شورشی، یا شهروندی که خارج از کندو فکر میکند، بنیان این منطق مستبدانه دیرپا را به لرزه درمیآورد.
از منظر دیگر، انکار فردیت، نفی حق انتخاب و تهدید قلمداد کردن صداهای مستقل، تنها مختص حاکمیت نیست، بلکه در لایههای اجتماعی و فکری نیز بازتولید میشود.
جامعهای که فرد را نه کنشگر، بلکه چرخدندهای در ماشین نظم موجود میبیند، دیر یا زود خودش را در برابر انفجارهای حاشیهای خواهد دید، انفجارهایی که حاصل انکار، سرکوب و نادیدهگیریاند.
انکار فردیت در منطق مرکزگرا
در منطق مرکزگرای امپراتوریپرست، فرد نه فاعل مستقل بلکه محصول قالبهای از پیشتعیینشده است، گویی انسان چیزی فراتر از تربیت، نژاد، ملیت یا جغرافیایش نمیتواند باشد.
این نگاه، یک ابزار سیاسی خطرناک است که با آن میتوان زنان را به تمکین، کُردها را به خشونت، عربها را به عقبماندگی و اقلیتها را به حاشیهنشینی نسبت داد، بدون اینکه ساختارهای سرکوبگر، نابرابری تاریخی و مقاومتهای درخشان را ببینند.
مرکزگرایی ایرانی، چه در گفتار حاکمیت، چه در روایت نخبگانش و چه در فرهنگ مسلط، از سرچشمەای تغذیه میشود که فرد را نفی و کلیشه را تقدیس میکند، و این همان تداوم منطقی استبداد است.
در حالیکه تجربههای رهاییبخش از دل همان مکانهایی بیرون میآید که به نامِ سرنوشتِ محتوم حذف شدهاند. انکار فرد، خدمت به نظمِ تبعیض است.
بنابراین مرکزگرایی در ایران نهتنها بهعنوان یک ساختار سیاسی، بلکه بهمثابه یک دستگاه معنایی عمل میکند که با نگاهی استعماری، موارد خشونت در مناطق غیرمرکزی را نه حاصل ساختار، بلکه محصول ذات ملیتها معرفی میکند.
این فرآیند اتنیکیسازی خشونت، در واقع نوعی تطهیر سیستماتیک از مسئولیت است؛ گریز از پاسخگویی حاکمیت و مرکز نسبت به دههها تبعیض، حاشیهسازی و انباشت خشم اجتماعی.
این نگاه نژادگرایانه از اصلاح ساختاری و همبستگی اجتماعی جلوگیری میکند. تنها با شکستن این مرکزگرایی و بهرسمیت شناختن حق روایت، تفاوت و تجربهی خشونت از دل حاشیههاست که میتوان امیدی به شکلگیری جامعهای عادلانه و دموکراتیک داشت.
یک مثال عینی پرتکرار را میتوان در بازتاب خبر دو مورد «زنکشی» در هفتەهای قبل مشاهدە کرد: یک زن در بوکان و زنی در تهران از سوی مردان نزدیک خود کشته شدند، اما نحوە بازتاب آن در رسانەهای ایرانی بسیار متفاوت بود.
در تیتر رسانە ایرانوایر صرفا مورد بوکان، با تاکید بر مکان وقوع، ذکر شده و کوچکترین اشارەای بە مورد تهران نشدە است. در متن خبر نیز زنکشی تهران پس از زنکشی بوکان و تنها در حاشیە آن مورد اشارە قرار گرفته است. در حالی که نحوه وقوع مورد تهران کە با نقشە و طراحی قبلی بوده، ابعاد جنایی بیشتری داشتە است.










