زبان معیار را چه کسی بر میسازد؟ قدرت، استانداردسازی و مرکزگرایی در ایران
- 2 days ago
- 6 min read

رامیار حسینی
استانداردسازی زبان در نگاه نخست میتواند راهی برای ایجاد هماهنگی باشد، جامعهای که میلیونها نفر در آن زندگی میکند، برای آموزش، اداره، قانون و ارتباط عمومی ناگزیر است برخی شکلهای زبانی را تثبیت کند. مسئله اما از جایی آغاز میشود که این شکل تثبیتشده از یک ابزار هماهنگی به معیاری برای تشخیص درست و غلط تبدیل شود. وقتی میگوییم "این زبان مشترک ماست"، این "مشترک" برای چه کسی است؟ چه کسی تصمیم گرفته این شکل، شکل مشترک باشد؟ و چگونه چیزی که در یک فرایند تاریخی انتخاب و تثبیت شده، بهتدریج چنان طبیعی به نظر میرسد که گویی از ابتدا تنها شکل ممکن زبان بوده است؟
هر گونەای از استانداردسازی، بە ویژە استانداردسازی زبان مستلزم انتخاب، حذف برخی امکانها و ایجاد سلسلهمراتب اعتبار است. در این فرایند، یک گونه زبانی انتخاب می شود، قواعد آن تنظیم و واژههای آن ثبت میشوند، در مدرسه و اداره و رسانه به کار میرود و به تدریج کسانی که بر آن مسلطاند از موقعیت اجتماعی متفاوتی برخوردار میشوند.
در مقابل، شکلهایی که در این فرایند انتخاب نشدهاند، دیگر در یک فضای برابر با زبان معیار قرار نداشتە و به تدریج با واژههایی چون گویش، لهجه، عامیانهبودن، محلی یا حتی غلط توصیف میشوند.
جیمز میلروی، زبانشناس بریتانیایی، در نقد ایدئولوژی زبان معیار، استانداردسازی را در اساس فرایندی برای تحمیل نوعی همسانی قلمداد کردە و نشان میدهد که زبانهای معیار را نمیتوان همیشه صرفا بر اساس ساختار درونی زبان توضیح داد.
از نظر او، آنچه یک شکل زبانی را به زبان مشخص و تثبیتشده تبدیل میکند، تا حد زیادی به ایدئولوژی، مشروعیتبخشی و نهادهایی مربوط است که آن شکل را معتبر میکنند.
در واقع می توان استدلال کرد کە تصور ما از یک زبان معین گاهی بیشتر محصول تاریخ اجتماعی و ایدئولوژی زبان است تا مرزهای طبیعی و تغییرناپذیر میان گونههای زبانی.
تاریخ اروپا نمونههای روشنی از این فرایند دارد. در زمان شکلگیری جمهوری فرانسە، زبان واحد بهتدریج به بخشی از پروژه ساخت جمهوری و شهروندی جدید تبدیل شد.
در سال ۱۷۹۴، آنری گرگوار گزارشی را به کنوانسیون ملی ارائه کرد که عنوان آن بهروشنی از ضرورت نابودی گونەهای زبانی و همگانی کردن زبان فرانسه سخن میگفت. وی این زبانها را نه بهعنوان پایهای برای یک واقعیت زبانی متکثر، بلکه بهعنوان مانعی در برابر وحدت جمهوری میدید.
این تجربه از این جهت اهمیت دارد که نشان میدهد استانداردسازی زبان الزاما پروژهای متعلق به سلطنت و اشرافیت نیست. یک سیستم سیاسی جمهوری میتواند با شعار برابری و حذف امتیازات موروثی، همزمان به دنبال ساختن شهروندی یکسان و زبان یکسان باشد.
در فرانسه انقلابی، قرار نبود دیگر انسانها بر اساس طبقه اجتماعی و امتیازات اشرافی از یکدیگر متمایز شونداما در ساختن جمهوری جدید، زبان نیز باید از پراکندگی پیشین عبور میکرد و به زبان واحد ملت تبدیل میشد.
گرگوار صراحتا یکسانی زبان را بخشی از انقلاب و لازمه جمهوری واحد و تقسیمناپذیر میدانست.
از همین رو، ممکن است یک انقلاب سلسلهمراتب قدیمی را از میان بردارد، اما برای اداره جامعه جدید به نهادهایی نیاز دارد که شکلهای مشترک، قواعد مشترک و معیارهای مشترک تولید کنند.
در نتیجه ممکن است اشرافیت سیاسی از میان برود، اما نوع دیگری از سلسلهمراتب در قالب درست و غلط، معیار و غیرمعیار و مشروع و نامشروع بازتولید شود.
این به معنای یکی گرفتن اشرافیت با جمهوری یا سلسلهمراتب اجتماعی با سلسلهمراتب زبانی نبودە و بحث بر سر شباهت در یک سازوکار است، بە طوری کە قدرت دیگر خود را از طریق عنوان و تبار نشان نمیدهد، بلکه از طریق تعیین معیار عمل میکند.
پییر بوردیو این مسئله را از زاویه دیگری نیز توضیح میدهد. در نظریه او زبانها و گونههای زبانی در یک بازار زبانی برابر با یکدیگر وارد نمیشوند. یک شکل از سخن گفتن زمانی به زبان مشروع تبدیل میشود که نهادهای سیاسی، آموزشی و اداری برای آن اعتبار ایجاد کرده باشند.
در چنین بازاری، زبان معیار سرمایه نمادین بیشتری پیدا میکند و سخن گفتن به آن شکل، نشانه صلاحیت، تحصیل و موقعیت اجتماعی محسوب میشود. بنابراین در چنین بازاری، تسلط بر زبان مشروع میتواند پیشاپیش به سخن گوینده اعتبار و صلاحیت اجتماعی ببخشدبدون آنکە مشروعیت لزوما از محتوای خود سخن ناشی شود.
با استناد بە این نظریات می توان چنین بحثهایی را بە فضای ایران نیز بسط داد. ایران از ابتدا یک واقعیت زبانی یکدست نبوده که متعاقبا زبانهای حاشیهای به آن اضافه شده باشند. برعکس، جغرافیایی کە اکنون با عنوان ایران شناختە می شود، مجموعهای بسیار متکثر از زبانها بوده است.
اما با شکلگیری دولت مدرن، این تکثر وارد نظام جدیدی شد که به زبانها کارکردهای متفاوتی میداد و در ایران نقش معیاربودن بیش از پیش به زبان فارسی سپرده شد و دولت نیز برای تثبیت و توسعه آن نهادهای زبانی ایجاد کرد.
در واقع قدرت زبان معیار ضرورتا از این نکتە نشات نگرفتە است کە که از نظر زبانشناختی، یک زبان از سایر گونههای زبانی بهتر است.
قدرت آن از اینجا میآید که مدرسه آن را آموزش میدهد، اداره آن را میخواهد، رسانه آن را تکرار میکند و نظام آموزشی برای تسلط بر آن پاداش تعیین میکند.
در نتیجه، چیزی که در آغاز یک انتخاب نهادی بود، به تدریج به واقعیت طبیعی تبدیل میشود. کودک در مدرسه یاد نمیگیرد که یک انتخاب تاریخی و ایدئولوژیک وجود داشته و فارسی معیار تنها یکی از امکانهای موجود بوده است بلکە یاد میگیرد که این "فارسی درست" است.
بعد از مدتی حتی بسیاری از گویشوران زبانهای دیگر نیز زبان خود را با همین خطکش میسنجند. برای مثال، این واژه فارسی نیست، این جمله درست نیست، این شکل عامیانه است، این تلفظ غلط است.
پس زمانیکە معیار بودنِ یک شکل زبانی فراموش شود، خود آن شکل به طبیعت زبان تبدیل شدە و هرچه از آن فاصله بگیرد، به عنوان انحراف از طبیعت زبان فهمیده میشود و این چنین منطق استانداردسازی چنان نهادینە می شود کە دیگر بهعنوان معیار برساختە شدە، دیده نشود.
این مسئله را میتوان در زبانهای مرکزی ایران بە روشنی دید، جایی که اتفاقا بحث زبان و گویش از اساس پیچیدهتر است.
ایرانیکا مجموعە بزرگی از زبانهای مرکزی را در محدودەای میان میان همدان، اصفهان، یز تهران شناسایی و آنها را در چارچوب زبانهای ایرانی مرکزی قرار میدهد و در کنار آنها، گونههای سمنان و روستاهای پیرامون آن نیز در گروههای شمالغربی و مرکزی مورد مطالعه قرار گرفتهاند.
پس زمانیکە مثلا درباره یک گونه زبانی در سمنان یا اصفهان میگوییم «گویش فارسی»، باید پرسید این نامگذاری در چه نظامی معنا پیدا میکند.
آیا این گونە از استانداردسازی، صرفا یک توصیف زبانشناختی است یا نسبت این گونه از زبانها با فارسی معیار، تاریخ پژوهش زبانشناسی، آموزش رسمی و موقعیت اجتماعی آن نیز در این نامگذاری دخیل است؟
زبان گیلکی یکی از زبانهای کاسپین است و شمار بزرگی از مردم گیلان و مناطق پیرامون به آن سخن میگویند. ایرانیکا در عین حال نشان میدهد که تماس طولانی و شدید با فارسی، بهویژه در دورههای جدید، اثر عمیقی را بر واژگان، نحو، تلفظ و حتی برخی ساختهای گرامری گیلکی گذاشته است.
در نتیجە می توان استدلال کرد کە زبان معیار میتواند بر یک گونه دیگر اثر بگذارد و آن را به خود نزدیک کند و سپس همین نزدیکی ممکن است به عنوان شاهدی برای تعلق آن گونه به زبان معیار تفسیر شود.
اگر این روند در مقیاس گسترده رخ دهد، معیار نه تنها دیگر گونههای زبانی را طبقهبندی میکند، بلکه میتواند به تدریج خودِ واقعیت زبانی آنها را نیز تغییر دهد و استانداردسازی بە جای توصیف واقعیت زبانی – تاریخی ایران، در ساختن همان واقعیتی که بعدا از طریق نهادهایش توصیف خواهد شد، مشارکت مستقیم خواهد یافت.
زبانها همیشه با یکدیگر تماس داشتهاند، از هم واژه گرفتهاند، تغییر کردهاند و گاه از یکدیگر جدا شده یا به یکدیگر نزدیک شدهاند و در واقع تاریخ زبان تاریخ ثبات نیست و هموارە تاریخ تغییر بودە است.
اما استانداردسازی مسالە دیگری به این تغییرات اضافه میکند و آن اینست کە قدرت تعیین می نماید کە چە تغییری، کدام شکل و کدام شیوه سخن گفتن باید در مرکز قرار گیرد.
مسالە زبان در ایران هموارە با مسئله مرکزگرایی پیوند خوردە است. بە زعم این یادداشت، مرکزگرایی صرفا به این معنا نیست که تصمیمهای سیاسی در یک شهر گرفته شوند.
مرکزگرایی میتواند زمانی تعمیق یابد کە مرکز به محل تولید معیار تبدیل شود. در این حالت مرکز، میتواند تعیین کند چه چیزی رسمی است، چه چیزی معتبر است، چه چیزی درست و چه چیزی غلط است.
در واقع، وقتی یک مرکز زبانی شکل گیرد، دیگر نیازی نیست هر بار به زور گفتە شود کە چگونه سخن گفت. مدرسه، امتحان، استخدام، رسانه و حتی احساس شخصی گویشور این کار را انجام میدهند. انسان ممکن است پیش از آنکه کسی زبانش را تحقیر کند، خود اذعان نماید کە من درست حرف نمیزنم.
البتە نباید نقش تاریخی فارسی را با جایگاه نهادی و سیاسی آن در دولت مدرن یکی گرفت، زبان فارسی میتوانست زبان مهم ادبی و فرهنگی ایران بماند بدون آنکە همه شکلهای دیگر سخن گفتن ناگزیر در نسبت با آن به گویش و لهجه تبدیل شوند.
از این منظر، دغدغە اصلی نگارندە دفاع از زبانهای گیلکی، سمنانی یا اصفهانی و غیرە نیست، هرچند تجربه آنها میتواند پیامدهای این فرایند را آشکار کند. اما در این میان مسالە اصلی نقد منطقی است که از هماهنگی به معیار، از معیار به درست و از درست به برتر حرکت میکند.
از همینرو، همانطور که زبان معیار میگوید این شکل درست است و شکل دیگر نادرست، مرکز سیاسی نیز میتواند بگوید این شکل از هویت طبیعی است و شکل دیگر محلی، این تاریخ ملی است و آن تاریخ منطقهای و غیرە.
در صورتیکە بنا بر عبور از مرکزگرایی باشد، ابتدا باید از تصور خود درباره معیار عبور کردە و سخن گفتن درباره ایران را نه با فرض یک زبان و ملت واحد، بلکه با در نظر گرفتن تاریخی چندلایه و چندزبانه آغاز کرد که در آن تفاوتهای زبانی پیش از آنکه در سلسلهمراتبی از درست و غلط و مرکز و حاشیه قرار گیرند، واقعیتهای تاریخی خود را داشتهاند.











