زبان و هویت سیلزیایی در لهستان هنوز محل مناقشە است
- 2 days ago
- 7 min read

رامیار حسینی
افلاطون در دیالوگ کراتیلوس رابطه میان نام و چیزی را که نامیده میشود به پرسشی فلسفی تبدیل میکند. پرسش او این است که نام تا چه اندازه با واقعیتی که به آن اشاره میکند، رابطه دارد. در این گفتوگو کە میان هرموگنس، کراتیلوس و سقراط در جریان است، میان این ایده که نامها بر اساس قرارداد و توافق انسانی شکل میگیرند و این تصور که نام باید بهنحوی با ذات یا واقعیت چیزها تناسب داشته باشد، کشمکشی وجود دارد. هرموگنس معتقد است که درستیِ نامها ذاتی و طبیعی نیست، بلکه از قرارداد و توافق انسانها به وجود میآید. از نظر او، هر نامی که افراد یا یک جامعه بر سر آن توافق کنند، میتواند نام درستِ آن چیز باشد و هیچ نام طبیعی و ازپیشتعیینشدهای وجود ندارد. بنابراین، رابطهٔ میان نام و چیزی که نامیده میشود، نتیجه کاربرد و توافق اجتماعی است، نه انعکاسِ ذات آن چیز.
می توان دیالوگ کراتیلوس را بە مسالە زبان تعمیم داد و استدلال کرد کە اگر بر یک صورت زبانی نام زبان بگذاریم، این نام آن را به وجود نمیآورد و اگر همان صورت را لهجه یا اثنولکت بنامیم، واقعیت زبانی آن نیز از میان نمیرود اما این نامها در جهان اجتماعی و حقوقی یکسان عمل نمیکنند.
مسالە زمانی اهمیت اجتماعی پیدا میکند که نامگذاری از سطح توصیف زبانی عبور کند و وارد رابطه میان یک جامعه و نهادهای عمومی شود.
زبان منطقهای، اثنولکت، لهجه و میراث فرهنگی هرکدام نوع متفاوتی از رابطه میان گویشوران، زبان و نهادهای عمومی ایجاد میکنند.
مناقشه بر سر زبان سیلزیایی در لهستان را میتوان از همین زاویه بررسی کرد. سیلزی منطقهای تاریخی در اروپای مرکزی است که بخش عمده آن امروز در لهستان قرار دارد و تاریخ آن بهسادگی درون یک روایت ملی دولت - ملتهای موجود قرار نمیگیرد.
بخشهایی از سیلزی در دورههای مختلف تحت حاکمیت و تاثیر سیاسی و فرهنگی قدرتهای متفاوت قرار داشتهاند و بهخصوص سیلزیای علیا در قرن بیستم به یکی از پیچیدهترین مناطق مرزی اروپای مرکزی تبدیل شد.
پس از جنگ جهانی اول پرسش از تعلق سیاسی این منطقه به موضوعی بینالمللی تبدیل شد و همهپرسی ۲۰ مارس ۱۹۲۱ قرار بود مشخص کند سیلزیای علیا در آلمان باقی بماند یا به لهستان بپیوندد و در نهایت بخش شرقی سیلزیای علیا به لهستان واگذار شد و بخش غربی در آلمان باقی ماند.
اما این همهپرسی بیش از آنکه بتواند مسئله هویت ملی منطقه را بهطور قطعی حل کند، پیچیدگی تعلقات سیاسی و منطقهای مردم سیلزیای علیا را آشکار کرد.
پژوهشهای تاریخی درباره این دوره نشان دادهاند که تعلقات مردم منطقه همیشه با یک دوگانه ساده لهستانی یا آلمانی منطبق نبود و هویتهای تاریخی، اجتماعی و مذهبی نیز نقش مهمی داشتند.
این تاریخ از آن جهت حائز اهمیت است کە نشان میدهد سیلزیایی بودن از ابتدا مسالەای صرفا زبانی نبوده است. زبان، قلمرو ارضی، تعلق سیاسی و هویت ملی در اینجا از یکدیگر جدا نبودهاند. در واقع مرزهای سیاسی تغییر کردهاند، دولتها تغییر کردهاند و همراه با آنها تلاشهایی برای تعریف دوباره تعلق جمعیت نیز صورت گرفته است.
سیلزیای علیا در فاصله ۱۹۲۲ تا ۱۹۴۵ چندین بار تقسیم شد و در این فرایند، آلمانیسازی، لهستانیسازی و جابهجاییهای اجباری جمعیت بر بخشی از تاریخ و هویت منطقه تاثیر بسزایی گذاشت.
پس از جنگ جهانی دوم تمام سیلزیای علیا درون مرزهای لهستان قرار گرفت اما پایان تغییرات سیاسی به معنای پایان هویت سیلزیایی نبود.
در دولت کمونیستی، مانند بسیاری از دولتهای ملی اروپایی، زبان و هویت نیز درون چارچوب یک ملت سیاسی واحد تعریف میشدند.
در چنین شرایطی آنچه در میان مردم بهعنوان شیوهای متمایز از سخن گفتن وجود داشت، غالبا در قالب «gwara» یعنی لهجە یا گویشی از لهستانی، توصیف میشد.
اما پس از وقایع ١٩٨٩ و فروریختن دیوار برلین وضعیت تغییر کرد و با سقوط کمونیسم و ایجاد فضای سیاسی جدید، بخشی از گویشوران سیلزیایی بیش از گذشته شروع کردند به اینکه نه فقط از وجود یک شیوه سخن گفتن متفاوت، بلکه از زبان سیلزیایی سخن بگویند.
توماس کاموسلا این تغییر را بخشی از تلاش سیلزیاییها برای عبور از موقعیتی میداند که در آن خود را در جایگاهی فرودستتر در نظم ملی لهستان میدیدند.
به روایت او، تغییر از گویش لهستانی به زبان سیلزیایی صرفا تغییر یک اصطلاح زبانشناختی نبود و بخشی از بازتعریف جایگاه اجتماعی و سیاسی سیلزیاییها پس از ۱۹۸۹ بود.
این نکته از این جهت حائز اهمیت است که در اینجا زبانشناسی و سیاست به یکدیگر نزدیک میشوند اما یکی به دیگری تقلیل پیدا نمیکند. میتوان درباره ساختار سیلزیایی، تاریخ آن، نزدیکی آن به دیگر گونههای اسلاوی و رابطهاش با زبان لهستانی بحث کرد.
میتوان پرسید که آیا سیلزیایی یک زبان مستقل است، یک اثنولکت است یا گونهای از زبان لهستانی، این بحثها واقعیاند و پژوهشگران درباره آنها اختلاف نظر دارند. اما مسالە سیاسی دقیقا از جایی آغاز میشود که این طبقهبندیها از دانشگاه و فرهنگ وارد قانون و نهاد عمومی میشوند.
قانون لهستان در سال ۲۰۰۵ برای اقلیتهای ملی و اتنیکی جایگاه حقوقی مشخصی را ایجاد کرد و زبان کاشوبی را در این چارچوب به رسمیت شناخت.
کاشوبی زبانی اسلاویِ غربی و زبان تاریخی جامعە کاشوب در شمال لهستان است که از سال ۲۰۰۵ در قانون لهستان بهعنوان زبان منطقهای به رسمیت شناخته شده است.
این قانون، زبان منطقهای را زبانی متمایز از زبان رسمی کشور تعریف کرده و لهجهها و گویشهای زبان رسمی را از شمول این تعریف خارج کرده است.
بنابراین دربارە زبان سیلزیایی علاوە بر آنکە زبانشناسان چه اصطلاحی را برایش مناسبتر میدانند، خودِ قانون نیز مرزی را ایجاد نمودە است که تعیین میکند یک صورت زبانی در چه شرایطی میتواند از یک گونه یا لهجه به یک موضوع حقوق زبانی تبدیل شود.
در واقع، تفاوت میان «وجود» یک زبان و «جایگاه نهادی» آن، گاهی باعث خلط این دو مفهوم میشود؛ همان مسالەای که در دیالوگ کراتیلوس نیز به نوعی مطرح است.
زبان سیلزیایی پیش از آنکه پارلمان درباره آن قانونی را تصویب کند، وجود داشته است. مردم با آن سخن گفتهاند، در خانه از آن استفاده کردهاند و از طریق آن خود را بیان کردهاند. بنابراین، به رسمیت شناختن نهادی یک زبان را نباید با وجود یا عدم وجود آن یکی دانست.
سرشماری سال ۲۰۲۱ میلادی نیز نشان میدهد که این فقط یک پدیده محدود یا متعلق به گذشته نیست. در این سرشماری، ۵۸۵٬۷۰۰ نفر نوعی هویت سیلزیایی را در پاسخ به پرسشهای مربوط به هویت ملی اعلام کردند و در همان سرشماری، ۴۵۷٬۹۰۰ نفر اعلام کردند که از زبان سیلزیایی در زندگی روزمرە استفاده میکنند و ۵۳٬۳۰۰ نفر نیز آن را تنها زبان مورد استفاده در خانه معرفی کردند.
این اعداد به خودی خود ثابت نمیکنند که سیلزیایی زبان است یا لهجه و اتفاقا لازم نیست چنین چیزی را ثابت کنند. اعداد صرفا نشان میدهند که با یک واقعیت اجتماعی زنده روبهرو هستیم که تعداد قابل توجهی از مردم آن را هم در هویت و هم در زندگی زبانی خود وارد کردهاند.
بە هر حال پس از سالها مناقشە زبان شناختی – سیاسی، پارلمان لهستان در ۹ ژانویه ۲۰۲۶ لایحهای را تصویب کرد که هدفش اعطای وضعیت زبان منطقهای به زبان سیلزیایی بود.
این لایحه با ۲۴۴ رای موافق، ۱۹۶ رای مخالف و ۲ رای ممتنع تصویب شد. سنا نیز بدون تشخیص اصلاحاتی در این لایحە، با آن موافقت کرد و در ۲۲ ژانویه لایحه برای امضای رئیسجمهور ارسال شد اما این روند به شناسایی نهایی نرسید، زیرا رئیسجمهور کارول ناوروتسکی در ۱۲ فوریه ۲۰۲۶ آن را وتو کرد.
آنچه پس از وتو اتفاق افتاد از خود وتو شاید برای فهم مسالە مهمتر باشد. در همان روز طرح دیگری در مجلس ارائه شد که هدف آن حفظ و توسعه سیلزیایی نە بهعنوان یک زبان مستقل منطقەای بلکە یک اثنولکت یا گویش از زبان لهستانی، یا همان godka śląska و بهعنوان بخشی از میراث فرهنگی جمهوری لهستان بود.
در واقع، آن روز دو سیاست متفاوت در برابر یک واقعیت اجتماعی واحد قرار گرفتند. در یک رویکرد، سیلزیایی میتواند زبان منطقهای تلقی شود که در چارچوب قانون زبان و حقوق زبانی تعریف میشود و میتوان برای آن جایگاهی در آموزش، ارتباطات عمومی و سیاستگذاریهای نهادی در نظر گرفت. در رویکرد دیگر، همین واقعیت اجتماعی بهعنوان اثنولکت یا گویش و بخشی از میراث فرهنگی ملت لهستان تعریف میشود، نه بهعنوان بخشی از میراث فرهنگی متمایز سیلزی.
در نتیجه، بحث صرفا بر سر این نیست که آیا سیلزیایی واقعا زبان است یا نه، بلکه مسئله این است که چه نوع جایگاهی برای یک واقعیت زبانی در نظم عمومی تعریف میشود و چه نهادی حق دارد آن جایگاه را تعیین کند.
همچنان کە در دیالوگ کراتیلوس موضوع از نامگذاری فراتر رفت، زبان سیلزیایی نیز از اسمگذاری فراتر می رود و هویت سیلزیایی رابطه میان نامگذاری و قدرت را آشکار می کند.
در واقع نامگذاری واقعیت را به وجود نمیآورد، اما در جهان اجتماعی میتواند جایگاه آن واقعیت را تغییر دهد.
اگر سیلزیایی لهجه نامیده شود، در رابطهای خاص با زبان لهستانی قرار میگیرد. اگر اثنولکت یا گویش نامیده شود بر پیوند میان زبان و یک جامعه قومی - فرهگی تاکید میشود، اما اگر زبان منطقەای نامیده شود، وارد قلمرو حقوقی- نهادی میشود.
بنابراین، فارغ از اینکه زبانشناس در نهایت چه نامی روی آن بگذارد، وقتی دولت آن را زبان یا لهجە مینامد خود بەخود رابطه متفاوتی میان آن واقعیت تاریخی و نهاد سیاسی ایجاد میشود.
مفهوم هویت نیز از همین پیچیدگی برخوردار است. یک فرد میتواند همزمان خود را سیلزیایی و لهستانی بداند و هیچ تناقضی میان این دو هویت وجود نداشته باشد. خودِ سرشماری لهستان نیز امکان اعلام دو هویت ملی یا قومی را فراهم کرده است. بنابراین، مسالە را نمیتوان به یک انتخاب ساده میان سیلزیایی بودن و لهستانی بودن تقلیل داد.
اما پذیرش هویت دوگانه هنوز یک پرسش دیگر را حل نمیکند و آن اینست کە این هویت و زبان وابسته به آن در چه رابطهای با نهادهای عمومی قرار میگیرند؟
از اینرو مناقشه سیلزی نه صرفا نزاعی بر سر واژهها و نه صرفا نزاعی بر سر تعریف علمی زبان است در واقع این مناقشه درباره مرز میان شناسایی تفاوت و نهادسازی برای آن تفاوت است.
تجربه سیلزی در ادامه بحثهایی قرار میگیرد که پیشتر درباره فلاخوسها و کرس نوشتهام، هرچند این سه تجربه، با وجود برخی شباهتها، یکسان نیستند.
در مورد فلاخوسها، مسالە این بود که یک تفاوت تاریخی و زبانی چگونه میتواند درون یک هویت ملی بزرگتر جای بگیرد و در عین حال از یک شکل مستقل از بودن به یک ویژگی فرهنگی تبدیل شود. در کرس، تفاوت منطقهای در مرحلهای دیگر قرار گرفته و به مسئله اختیار سیاسی و رابطه میان مرکز و منطقه رسیده است.
سیلزی اما در نقطهای متفاوت تر و شاید بتوان گفت پیشینی تر قرار دارد یعنی هنوز خودِ نام تفاوت و جایگاه نهادی آن محل مناقشە است و این مناقشه سیلزی هنوز پایان نیافته است و آنچه در لهستان جریان دارد این است که تفاوت تا کجا میتواند از سطح شناسایی فرهنگی عبور کند و به یک جایگاه نهادی برسد.











