top of page
Asset 240.png

آخرین خبرها

بیشتر بخوانید

سلامت روان در محاصره جنگ و سوگ

  • 1 day ago
  • 6 min read

 




زریان خالدی

 

در ایران امروز، سلامت روان را نمی‌توان به فهرستی از تشخیص‌ها، نسخه‌های روان‌پزشکی یا نمودارهای شیوع اضطراب فروکاست. جامعه‌ای که سال‌ها با تورم، ناامنی شغلی، سرکوب، مهاجرت، قطعی اینترنت، بحران آب و فرسایش اعتماد زیسته و سپس با خیزش، کشتار، جنگ و تهدید دائمی روبه‌رو شده است، فقط با افزایش اختلال مواجه نیست. بلکە با تغییر سازمان روانی زندگی مواجه است. جنگ در چنین جامعه‌ای ضربه‌ای تازه بر بدنی است که پیش‌تر نیز زخم‌های درمان‌نشده فراوان داشته است.


محمدرضا شالبافان، مدیرکل دفتر سلامت روانی، اجتماعی و اعتیاد وزارت بهداشت، اعلام نمودە است کە از آغاز جنگ دوم آمریکا و اسرائیل علیه ایران تا زمان اعلام این خبر، حدود یک میلیون و ۷۰۰ هزار نفر در سراسر کشور از نظر اختلالات مرتبط با سلامت روان، به‌ویژه PTSD، غربالگری شده‌اند. به گفته او:


این جمعیت شامل ساکنان مناطق آسیب‌دیده، خانواده‌های جان‌باختگان و آسیب‌دیدگان، مجروحان و بستری‌شدگان و مراجعه‌کنندگان به مراکز سلامت بوده است.


این رقم اگر درست گزارش شده باشد، نشان‌دهنده مقیاس مداخله اداری است، نه شیوع قطعی اختلال. غربالگری تشخیص نیست. بلکە پرسش‌نامه و ارزیابی اولیه است که افراد در معرض خطر را جدا می‌کند.


حتی اگر حدود ده درصد افراد غربال‌شده‌ از علائم جدی برخوردار باشند، همان‌گونه که در گزارش‌های مرتبط با این برنامه آمده است، این عدد بدون دانستن ابزار سنجش، نرخ پیگیری، توزیع جغرافیایی و کیفیت ارجاع، نمی‌تواند تصویر کامل سلامت روان کشور باشد.

با این حال، اهمیت خبر در عدد خام آن نیست، بلکە در نکتەای است که عدد پنهان می‌کند. غربالگری دولتی معمولاً کسانی را می‌بیند که به شبکه رسمی دسترسی دارند، یعنی افرادی که به مراکز سلامت مراجعه می‌کند، خانواده‌ای که در فهرست آسیب‌دیدگان ثبت شده یا ساکن منطقه‌ای است که دستگاه دولتی آن را «آسیب‌دیده» تشخیص داده است.

اما بخش بزرگی از تروما در خانه‌های بی‌نام، میان مهاجران، کودکان، زنان، کارگران، زندانیان، خانواده‌های کشته‌شدگان اعتراضات و کسانی رخ می‌دهد که به حکومت اعتماد ندارند. فردی که از ترس انگ، هزینه، نظارت یا بی‌فایده‌بودن درمان به مرکز رسمی نمی‌رود، در آمار غایب است؛ نه در رنج.


جنگ اخیر نیز از اسفند ۱۴۰۴ آغاز نشد که بتوان پیامدهای روانی آن را از تاریخ چند ماه پیش جدا کرد. کشتار دی‌ماه، پیش از انفجارهای گسترده، به تجربه جمعی سوگ، خشم و بی‌اعتمادی شکل داد.


جنگ دوازده‌ روزه، سپس جنگ طولانی‌تر و موج‌های تکرارشونده حمله، این تجربه را به بدن مردم منتقل کرد.

در سطح روان‌پزشکی، PTSD  تنها یکی از صورت‌های ممکن این وضعیت است، یعنی خاطرات مزاحم، کابوس، گوش‌به‌زنگی، اجتناب، بی‌حسی عاطفی و واکنش شدید به محرک‌های یادآور است، اما تروما همیشه به این تشخیص منتهی نمی‌شود.

افسردگی، اختلال خواب، حمله‌های پانیک، دردهای جسمانی بدون علت روشن، مصرف خوددرمانی دارو و مواد، تحریک‌پذیری، خشونت خانگی و فرسودگی مراقبتی نیز می‌توانند زبان‌های دیگر آسیب باشند.


در کودکان، تروما گاه به افت تحصیلی، شب‌ادراری، بازی‌های تکراری جنگی یا خاموشی عاطفی تبدیل می‌شود، در سالمندان، به بازگشت خاطرات جنگ پیشین و تشدید ترس از دست‌دادن ختم می‌شود. پزشکی که فقط نشانه را از زمینه جدا کند، ممکن است زخم اجتماعی را به اختلال فردی تبدیل کند.


از منظر روان‌شناسی جمعی، مسالە فقط این نیست که چند نفر بیمار شده‌اند، بلکە در این امر نهفتە است که جامعه چگونه واقعیت را هضم می‌کند. زمانیکە آمار قربانیان مبهم است، روایت‌ها انحصاری‌اند و خانواده‌ها امکان عمومی‌کردن رنج خود را ندارند، سوگ به سوگ پیچیده تبدیل می‌شود.


در چنین شرایطی، خشم مجال نمادین‌شدن نمی‌یابد و ممکن است به افسردگی، انتقام‌جویی، بی‌اعتمادی یا انتقال خاموش به نسل بعد بدل شود.

حکومت‌ها معمولاً می‌کوشند با زبان قهرمانی، قربانی را در روایت ملی حل کنند، اما روان فرد داغ‌دار با حذف نام، علت و مسئولیت آرام نمی‌گیرد. تسکین واقعی از حقیقت، امکان عزاداری و امنیت برای سخن‌گفتن آغاز می‌شود، نه از شعار.

در این میان، روایت رسمی از سلامت روان نیز دوپهلو است. از یک طرف، پذیرش اینکه جنگ PTSD و آسیب روانی ایجاد می‌کند، گامی مهم‌تر از انکار است. از طرف دیگر، اگر این پذیرش فقط برای نمایش توان مدیریتی، تولید آمار و کنترل اجتماعی به کار رود، درمان به امتداد بوروکراسی تبدیل می‌شود.


چادر مشاوره، خط تلفنی و غربالگری گسترده می‌توانند در کاستن از دامنە بحران مفید باشند، اما جای درمان بلندمدت، روان‌درمانی تخصصی، خدمات اجتماعی و بازسازی اعتماد را نمی‌گیرند.

همچنین سلامت روان نباید به ابزاری برای بی‌اعتبارکردن اعتراض و تبدیل واکنش سیاسی به بیماری فردی بدل شود. خشم نسبت به کشتار، ترس از جنگ و بی‌اعتمادی به نهاد قدرت، الزاماً نشانه اختلال نیست؛ گاه پاسخ عقلانی به وضعیت غیرعقلانی است.

یک پژوهش منتشرشده درباره پیامدهای روانی بمباران مدرسه میناب، نشان می‌دهد آسیب جنگی فقط بە مجروحان خلاصه نمی‌شود و نیازمند پاسخ جامعه‌محور است.


این نکته از این رو تعیین‌کننده است کە مدرسه، محله، بیمارستان، شبکه خویشاوندی و گروه‌های داوطلب، بخشی از روند درمان‌ هستند. از همین رو، درمان تروما نباید صرفاً به اتاق روان‌پزشک و قرص منتقل شود.

دارو برای برخی بیماران ضروری است، اما بدون سبک کردن بار زندگی، حمایت مالی، امنیت مسکن، دسترسی به اطلاعات و امکان سوگواری، دارو گاهی فقط توان ادامه‌دادن در همان وضعیت آسیب‌زا را فراهم می‌کند.

فلاش‌بک تاریخی به جنگ هشت‌ساله ایران و عراق نشان می‌دهد این جامعه پیش‌تر نیز با تروماهای انباشته مواجه بوده است.


کرماشان، ایلام و خوزستان نه فقط میدان درگیری، بلکه آزمایشگاه طولانی‌مدت ترس، آوارگی، بمباران، شیمیایی‌شدن، فقدان و تخریب زیرساخت بودند. یک پژوهش فراتحلیلی درباره نظامیان و آزادگان جنگ ایران و عراق، شیوع تجمعی PTSD را در این گروه‌ها ۲۷.۸ درصد برآورد کرده است.


مطالعه‌ای روی بازماندگان بمباران شهر ایلام نیز نشان می‌دهد عوارض روانی جنگ می‌تواند دهه‌ها بعد باقی بماند. در مطالعه‌ای دیگر، ۷۱۱ نفر از افراد دارای تجربه جنگ در استان ایلام بررسی شدند و PTSD به‌عنوان پیامد مهم و مستعدکننده اختلالات ثانویه مورد مطالعه قرار گرفت.


این اعداد نه نماینده همه مردم‌اند و نه قابل تعمیم ساده به امروز؛ اما یک حقیقت را تثبیت می‌کنند که پایان جنگ به معنای پایان تروما نیست.

با وجود این سابقه، مناطق کردستان در تمامی این سال‌ها از خدمات روان‌درمانی متناسب، پایدار و عادلانه برخوردار نشدند. جانباز و خانواده شهید در ساختار رسمی دیده شدند، اما کودکِ بمباران‌شده، زنِ داغدار، خانواده آواره، روستای تخریب‌شده و نسلی که با ترس بزرگ شد، کمتر به‌عنوان صاحب حق درمان شناخته شد.

در ایلام، حتی پژوهشگران از کمبود مطالعات درباره پیامدهای اجتماعی و روانی بمباران سخن گفته‌اند. این سکوت تصادفی نیست. یادآوری تروما، مسئولیت دولت را نیز یادآوری می‌کند. جامعه‌ای که باید خدمات عمومی دریافت کند، اغلب به صبر، افتخار و تحمل دعوت شده است.


تروما در کردستان و تمامی پهنە غرب ایران صرفا بە شکل فردی و خانوادگی نمانده است، بلکە در متن جغرافیا رسوب کرده است. صدای هواپیما، بوی سوخت، پناهگاه، جاده‌های مرزی و نام شهرهای بمباران‌شده به حافظه‌ای مشترک تبدیل شده‌اند.


هنگامی که جنگ تازه با جنگ قدیمی هم‌پوشان می‌شود، خاطرات میان نسلی یکدیگر را از نو فعال می‌کنند، پدری که در جنگ پیشین آسیب دیده، با حمله امروز دوباره به شب‌های گذشته برمی‌گردد، کودکی که اکنون می‌ترسد، ترس را از روایت‌های خاموش خانواده می‌آموزد.

این همان انتقال بین‌نسلی تروماست، نه به معنای انتقال مکانیکی یک بیماری، بلکه انتقال الگوهای سکوت، گوش‌به‌زنگی، سوگ، خشونت و بی‌اعتمادی است.

راه برون‌رفت از این وضعیت، اعلام پایان جنگ یا افزایش آمار غربالگری نیست. ساکنان ایران به نظام ملی سلامت روان پساجنگ نیاز دارند که مستقل از تبلیغات، منطقه‌محور، رایگان و بلندمدت باشد؛ خدمات آن به روستاها و شهرهای مرزی برسد، زبان و فرهنگ ملت‌ها را بشناسد، زنان و کودکان و خانواده‌های قربانیان را جداگانه حمایت کند و میان روان‌پزشکی، روان‌شناسی، مددکاری، آموزش و خدمات اجتماعی پیوند بسازد.

داده‌های غربالگری لازم است شفاف و قابل ارزیابی باشند، اما محرمانگی و اعتماد بیماران حفظ شود. جامعه مدنی، انجمن‌های تخصصی و گروه‌های محلی نیز باید امکان فعالیت داشته باشند، سلامت روان بدون اعتماد اجتماعی تولید نمی‌شود.

در نهایت، ارزیابی سلامت روان در ایران نباید به پرسش «چند نفر PTSD دارند؟» محدود بماند. پرسش بنیادی‌تر این است که چه نظمی میلیون‌ها نفر را در معرض ناامنی مزمن قرار داده، چه کسانی از امکان درمان برخوردارند و چه کسانی باید رنج خود را در سکوت تحمل کنند.

جنگ، تروما را تشدید می‌کند، اما ریشه بحران فقط در موشک نیست. در فقر، سانسور، تبعیض منطقه‌ای، حذف سوگ عمومی، فروپاشی خدمات و بی‌اعتبارشدن تجربه مردم نیز هست.

جامعه‌ای که می‌خواهد روانش را درمان کند، لازم است هم‌زمان حق دانستن، حق سوگواری، حق اعتراض و حق دسترسی برابر به درمان را به رسمیت بشناسد. در غیر این صورت، غربالگری فقط شمارش زخمی‌هاست؛ بدون آنکه کسی مسئولیت ساختن پناهگاه را بپذیرد.

 

 

 

 
 
bottom of page