top of page
Asset 240.png

آخرین خبرها

بیشتر بخوانید

سه روایت برای بازآفرینی فضای سیاسی ایران در فردای جمهوری اسلامی

  • Writer: Arena Website
    Arena Website
  • Oct 11, 2025
  • 10 min read
بریتان، قاسملو، پهلوی


امیر خنجی


گذار سیاسی ایران در آستانه‌ فروپاشی نظم موجود، میان سه روایت متعارض در نوسان است: نجات از بالا در الگوی رضا پهلوی، نهادگرایی میانی در اندیشه‌ عبدالرحمن قاسملو، و خودسازمان‌دهی از پایین در نظریه‌ فؤاد بریتان. هر سه روایت در پی بازتعریف رابطه‌ دولت و جامعه‌اند، اما چالش مشترک آن‌ها حفظ توازن میان تمرکز قدرت و توزیع دموکراتیک آن در ساختاری چند اتنیکی است.


در آستانه‌ فروپاشی احتمالی نظام جمهوری اسلامی، سه روایت از فردای ایران بیش از همه به گوش می‌رسد: یکی از بالا و در سودای بازسازی اقتدار، دیگری از پایین و در جست‌وجوی تمرین دموکراسی، و سومی در میانه‌ این دو و بر محور نهادسازی و انتخابات. تقابل میان این سه نگاه، در واقع جدالی است بر سر معنای گذار و اینکه این گذار به تمرکز قدرت می‌انجامد یا توزیع آن؟


روایت نخست از رضا پهلوی است که با دفترچه دوران اضطرار، وعده‌ی نجات از بالا می‌دهد و رؤیای دولت متمرکز اقتدارگرا را زنده می‌کند.


روایت دوم به میراث عبدالرحمن قاسملو، رهبر فقید حزب دموکرات کردستان ایران، بازمی‌گردد که در دهه‌ ۱۳۶۰ میان ملیت و دموکراسی پل می‌زد و گذار را از مسیر نهادها و انتخابات ممکن می‌دانست.


روایت سوم برآمدە از فؤاد بریتان و حزب حیات آزاد کردستان (پژاک) است که جامعه را به جای دولت در مرکز سیاست نشاندە و تمرین دموکراسی را از پایین آغاز می‌کند.


هم‌زمانی انتشار دفترچه‌ پهلوی و بازتاب گفت‌وگوی بریتان یادآور دو فلسفه‌ متضاد درباره‌ گذار است و بازخوانی میراث قاسملو در میانە این دو قطب جایگاهی میانی را برمی‌سازد. اما پرسش محوری همچنان پابرجا می‌ماند: آیا گذار با تمرکز قدرت آغاز می‌شود یا با توزیع آن شکل می‌گیرد؟


منطق‌های متضادِ گذار: از تمرکز اضطراری تا خودسازمان‌دهی اجتماعی


دوران گذار در ایران، همانند خود بحران، پر فراز و نشیب خواهد بود. این دوران می‌تواند میدان نبرد دو غریزه نیز بە شمار آید: غریزه‌ی حفظ نظم و غریزه‌ی باز آفرینی آزادی.


رضا پهلوی با انتشار «دفترچه دوران اضطرار» درصدد نجات نظم در ایران پس از جمهوری اسلامی است، حتی اگر استقرار نظم به بهای تمرکز قدرت تمام شود.


عبدالرحمن قاسملو می‌کوشید آزادی را در قالب نهادهای انتخابی و خودمختاری مهار کند تا دموکراسی از مسیر رقابت و قانون عبور کند؛ و فؤاد بریتان از اعضای شورای رهبری پژاک، برعکسِ هر دو، دموکراسی را نه محصول نظم بلکه پیش‌شرط آن می‌داند که از پایین برآمدە و در متن جامعه برساخته می‌شود.


در طرح پهلوی، لغو قانون اساسی و تشکیل دولت موقت، زیر نظر «رهبر خیزش ملی»، قرار است خلأ قدرت را پر کند، اما در عمل همان الگوی اضطراری را بازمی‌آفریند که در سال ۱۳۵۷ از موقتی به دائمی بدل شد.


او می‌خواهد با کنترل بحران، گذار را مهندسی کند، ولی در این مسیر، دموکراسی را به آینده‌ای نامعلوم موکول می‌سازد.


قاسملو در برابر چنین منطقی بر نهادگرایی و توزیع قدرت میان ملت‌ها پافشاری می‌کرد. او خودمختاری را ابزار صلح و نه تهدید وحدت قلمداد می کرد.

با این‌حال، پس از ترور وی، حزب دموکرات کردستان ایران از اندیشه‌های او مقداری فاصله گرفتە و بە سوی ناسیونالیسم کُردی چرخید. تمرکز قدرت از تهران به کردستان منتقل شد و عدالت اجتماعی جای خود را به گفتمان هویت‌محور کُردی داد. بدین‌ترتیب، میراث قاسملو در میانە آرمان دموکراتیک و واقعیت سیاست اتنیکی معلق ماند.

در مقابل، فؤاد بریتان و پژاک از زاویه‌ای دیگر به مسئله‌ی گذار می‌نگرند. آنان جامعه را بنیان سیاست‌ورزی دانستە و بر این باور هستند که قدرت باید از قاعدە هرم اجتماعی، سرجشمە گیرد و نه از بالا تحمیل شود.

بر اساس این رهیافت، شوراها، کمیته‌های همیاری و شبکه‌های دفاع اجتماعی هسته‌های نظم نو را برخواهند ساخت. اما همین ساختار افقی، در لحظه‌ بحران می‌تواند به چندپارگی تصمیم‌گیری بینجامد و جای نظم را با ناهماهنگی عوض کند.

در مجموع، سه منطق در برابر هم قرار می‌گیرند: پهلوی نظم را بر آزادی مقدم می‌داند، قاسملو می‌کوشد میان این دو توازن برقرار کند، و بریتان، آزادی را سرچشمه‌ نظم می‌شمارد. اما هیچ‌یک پاسخی قطعی و یا حداقل برنامه‌ای شفاف و اعلام شده برای این پرسش بنیادی ندارند کە:

چگونه می‌توان در کشوری چنداتنیکی و فرسوده از استبداد، هم مانع بازتولید اقتدار شد و هم از فروپاشی پرهیز کرد؟

سه تعریف از ملت


در طرح رضا پهلوی، مفهوم ملت ایران به‌عنوان کلیتی همگن و تاریخی فرض می‌شود؛ موجودیتی واحد که تنها باید نوع حکومت را برگزیند. این ملت نه زبانی دارد، نه منطقه‌ای و نه شکاف داخلی. چنین نگاهی با شعار «تمامیت ارضی» توجیه می‌شود و به‌ظاهر ضامن وحدت ملی است، اما در عمل تکثر فرهنگی و تاریخی ایران را انکار می‌کند.

پهلوی از ملت یک پیکر می‌سازد، نه یک شبکه؛ از آن‌رو که هر شبکه نیازمند گفت‌وگو و چرخش قدرت است، و هر پیکر تنها یک مغز می‌خواهد. این نگاه، ایران را همچون ملت_دولت قرن بیستمی می‌بیند که باید از بالا هدایت شود و با قدرت مرکزی، در برابر فشارهای اتنیکی، دینی و زبانی مقاومت کند.

در نگاه عبدالرحمن قاسملو، ملت نه یک پیکر یکدست، بلکه مجموعه‌ای از واحدهای ملی است که باید در چارچوب خودمختاری به رسمیت شناخته شوند. او می‌کوشید مفهوم ملت را از انحصار مرکز رها کند و آن را به رابطه‌ای داوطلبانه میان جغرافیا و مردمان ساکن در آن بدل سازد.


ملت در اندیشه‌ قاسملو بر پایه‌ رضایت متقابل شکل می‌گیرد، نه اطاعت از مرکز. بااین‌حال، در تجربه‌ حزب دموکرات پس از او، این نگاه به‌ تدریج از فدرالیسم به ناسیونالیسم لغزید و مفهوم «ملت کُرد» جای «ملت‌های ایران» را گرفت. ملت از رابطه‌ای سیاسی میان برابرها به نمادی اتنیکی تبدیل شد، و بار دیگر خطر تمرکز، این‌بار در مقیاسی کوچک‌تر، بازگشت.


در منطق فؤاد بریتان و پژاک، مفهوم ملت از اساس واژگون می‌شود. ملت دیگر نه یک واحد ثابت جغرافیایی است و نه جمعی از اتنیک‌ها، بلکه شبکه‌ای از اجتماعات خودگردان است که با پیوند اراده‌های محلی معنا می‌یابد.


ملت در این تعریف، فرایند است نه ماهیت. نتیجه‌ همکاری است نه تبار. اما این رویکرد نیز بی‌چالش نیست، چرا که حذف چارچوب‌های سراسری ممکن است در لحظه‌ بحران به پراکندگی منجر شود و همبستگی در گسترە ملی را فرسایش دهد.


به‌این‌ترتیب، سه تعریف از ملت سه نسبت متفاوت با قدرت سیاسی را بر می‌سازد: پهلوی از ملت، منبع مشروعیت دولت می‌سازد، قاسملو از ملت، بستری برای همزیستی داوطلبانه می‌سازد، و بریتان از ملت، فرآیندی پویا برای توزیع قدرت می‌سازد.


هر سه در پی دستیابی وحدت‌ هستند، اما وحدتی از سه جنس متفاوت: یکی وحدت از بالا با تحمیل قدرت از بالا، دیگری وحدت از میانه با ایجاد یک قرارداد، و سومی وحدت از پایین با پیوند اجتماعی. آینده‌ ایران در این نقطە تعیین می‌شود کە آیا جغرافیای سرزمینی ایران، پیکری خواهد بود با مغز مرکزی، یا شبکه‌ای از صداهای برابر که تصمیم می‌گیرند چگونه با هم بمانند.


اقتصاد در سه جهان


در نقشه‌ رضا پهلوی، اقتصاد موتور بازسازی ملی است. او مسیر نوسازی را با آزادسازی سریع، جذب سرمایه‌ خارجی و بازگشت به بازار جهانی انرژی ترسیم می‌کند. منطق طرح او ساده است: ورود سرمایه، رشد ایجاد می‌کند و رشد، بە ثبات سیاسی منجر می گردد.

اما این فرمول، در شرایطی که نهادهای نظارتی و مالی ایران فرسوده‌اند، به خطر شوک‌درمانی می‌انجامد، همان تجربه‌ای که در روسیه دهه‌ ۹۰، طبقه‌ جدیدی از الیگارش‌ها را پدید آورد. خصوصی‌سازی در چنین شرایطی نه رقابت، بلکه انتقال قدرت اقتصادی از دولت به حلقه‌ای محدود از سرمایه‌داران سیاسی را به همراه می‌آورد.

در نتیجه، آزادی اقتصادی در غیاب عدالت اجتماعی، به نابرابری ساختاری و وابستگی ارزی منتهی می‌شود. پهلوی از اقتصاد برای بازسازی دولت بهره می‌گیرد، نه برای بازسازی جامعه، و در نهایت، «رشد بدون توزیع» را به عنوان نسخه‌ ثبات معرفی می‌کند.


قاسملو در نقطه‌ مقابل، عدالت اجتماعی را ستون توسعه می‌دانست. او از الگوی سوسیالیسم دموکراتیک دفاع می‌کرد که در آن رشد و توزیع دو روی یک سکه‌اند. در برنامه‌های او، خودمختاری تنها تقسیم قدرت سیاسی نبود بلکه تقسیم منابع اقتصادی نیز به‌شمار می‌رفت؛ هر منطقه باید سهم عادلانه‌ای از توسعه می‌داشت تا احساس تعلق و مشارکت تقویت شود.


اما این ایده، در عمل و در ساختار حزب دموکرات، کمتر به سیاست‌های اقتصادی دقیق تبدیل شد. تمرکز بر هویت اتنیکی، گاه مانع از تدوین مدل اقتصادی کارآمد شد و در دهه‌های بعد، حزب دموکرات از گفتمان عدالت به گفتمان هویت چرخید.


با این‌حال، نگاه قاسملو هنوز یادآور این واقعیت است که توسعه بدون توازن منطقه‌ای، خود به منشأ بحران سیاسی بدل می‌شود.


در منطق فؤاد بریتان و پژاک، اقتصاد نه ابزار دولت، بلکه ستون جامعه است. هدف نه رشدِ کمی، بلکه تاب‌آوری و خودکفایی نسبی است. اقتصاد در این رویکرد چهره‌ای تعاونی دارد و بر شبکه‌های همیاری، مالکیت جمعی و تولید محلی استوار است. چنین مدلی در کوتاه‌مدت شاید کند و محدود به‌نظر برسد، اما در شرایط بحران، از بیرون‌زدگی ساختار اقتصادی جلوگیری می‌کند.

بااین‌حال، منتقدان می‌گویند اقتصاد شبکه‌ای بدون پیوند با ساختار مالی سراسری نمی‌تواند نیازهای پیچیده‌ جامعه‌ مدرن را پاسخ دهد و ممکن است به اقتصاد بسته‌ منطقه‌ای بینجامد.

در قیاس این سه جهان، سه فلسفه‌ متفاوت از رابطه‌ اقتصاد و قدرت آشکار می‌شود: پهلوی رشد را از بالا می‌جوید و آن را ضامن نظم می‌داند، قاسملو توازن را از میانه می‌طلبد و عدالت را شرط ثبات می‌خواند، و بریتان رفاه را از پایین می‌سازد و همبستگی را جایگزین رشد سریع می‌کند.


اما همه‌ آن‌ها در یک چالش مشترک گرفتارند. چگونه می‌توان اقتصادی ساخت که نه وابسته به دلار باشد، نه گروگان دولت، و نه در حصار محلی‌گرایی بماند؟ پاسخ به این پرسش، شاید کلید فهم آینده‌ دموکراسی اقتصادی در ایران باشد.


قدرت و امنیت در سه سطح


در نقشه‌ رضا پهلوی، نخستین وظیفه‌ دولت موقت بازسازی ارتش و نیروهای امنیتی است. وحدت فرماندهی و تمرکز قوه‌ قهریه، کلید ثبات فوری شمرده می‌شود.


منطق پشت این تصمیم روشن است: فروپاشی سیاسی نباید به فروپاشی نظامی بیانجامد. اما تجربه‌ تاریخی ایران نشان می‌دهد که تمرکز نظامی، هرچند در کوتاه‌مدت نظم می‌آورد، در درازمدت نهادهای مدنی را تضعیف می‌کند.

همان‌گونه که در دوران پهلوی دوم و پس از انقلاب ۵۷، امنیت نه به معنای احساس اعتماد، بلکه به معنای کنترل و مراقبت ترجمه شد. الگوی پهلوی، امنیت را پیش‌شرط دموکراسی می‌داند، اما عملاً آن را جایگزین دموکراسی می‌کند.

قاسملو، در برابر چنین منطقی، امنیت را تابع سیاست می‌دانست نه برعکس. در طرح اوتونومیستی او، ارتش و پلیس باید ذیل دولت‌های محلی و در هماهنگی با دولت مرکزی عمل کنند تا تمرکز قدرت در دست یک نهاد نظامی ناممکن شود.


او از «امنیت درون‌زا» سخن می‌گفت؛ امنیتی که از رضایت و مشارکت مردمان می‌آید نه از فرمان مرکز. اما در عمل، تحقق چنین مدلی نیازمند دستگاهی حرفه‌ای و پاسخ‌گو است که در تجربه‌ تاریخی ایران کمتر وجود داشته است.


اگر فدرالیسم بدون نهادهای نظارتی و هماهنگی ملی اجرا شود، خود می‌تواند به چندگانگی قدرت قهریه و در نهایت تضعیف اقتدار جمعی منتهی شود.


در نگاه فؤاد بریتان و پژاک، امنیت نه ابزار دولت بلکه محصول همبستگی اجتماعی است. دفاع از جامعه در پیوند با مقاومت مدنی تعریف می‌شود و مردم، نه به‌عنوان سوژه‌ امنیت، بلکه به‌عنوان فاعل آن عمل می‌کنند.

شوراهای محلی، کمیته‌های زنان و گروه‌های دفاع اجتماعی، به‌جای ارتش رسمی، شبکه‌ای از مسئولیت‌پذیری جمعی ایجاد می‌کنند. اما این مدل نیز با چالش‌هایی مواجە است. زمانی‌کە دشمن خارجی یا بحران فراگیر پدید آید، ساختارهای پراکنده و داوطلبانه ممکن است نتوانند هماهنگی لازم را حفظ کنند.

الگوی بریتان، امنیت را انسانی می‌کند، اما ممکن است در برابر تهدیدهای سازمان‌یافته، شکننده شود.


سه نگاه، سه سطح از اقتدار را تعریف می‌کنند: پهلوی بر اقتدار عمودی تکیه دارد و می‌خواهد از بالا ثبات را تحمیل کند. قاسملو اقتدار را افقی‌تر می‌خواهد، اما خواهان بقای آن در چارچوب قانون و پارلمان بودە و بریتان، اقتدار را در همبستگی اجتماعی بازمی‌یابد و آن را میان مردم تقسیم می‌کند.


آزمون ایرانِ متکثر دقیقاً در همین‌ گرەگاە قرار دارد. کدام سطح از اقتدار می‌تواند هم خشونت را مهار کند و هم آزادی را پاس بدارد؟ و مهم‌تر از آن، چگونه می‌توان میان امنیت و کرامت انسانی توازن برقرار کرد تا امنیت، نه قفسی برای آزادی، بلکه سپری برای آن باشد؟


اپوزیسیون در آیینه‌ سه گفتمان


در آینه‌ سیاست اپوزیسیون ایران، سه تصویر موازی دیده می‌شود. رضا پهلوی آلترناتیوی فردمحور و کارکردگرا را عرضه می‌کند که تمامی امور را به کارآمدی و مدیریت بحران فرو می‌کاهد. او خود را نماد نظم و تداوم معرفی می‌کند و در تلاش است خلأ قدرت را با اقتدار شخصی پر کند.

این الگو بر محور اعتماد به چهره شکل می‌گیرد نه اعتماد به نهاد، و همین‌جاست که خطر بازگشت به چرخه‌ پدرسالاری سیاسی دوباره پدیدار می‌شود. در این نگاه، اپوزیسیون باید متحد شود، اما اتحاد نه بر پایه‌ گفت‌وگو بلکه بر محور بیعت و تبعیت سامان می‌گیرد.

قاسملو و سنت حزب دموکرات، الگوی دیگری از اپوزیسیون را نمایندگی می‌کنند. الگویی نهاد محور و پارلمانی که دموکراسی را در وجود رقابت و قانون می‌بیند. او تلاش داشت از پراکندگی نیروهای مخالف به سمت تشکل و سازمان‌دهی عبور کند و سیاست را از شخص‌محوری به حزب‌محوری منتقل کند.


اما تجربه‌ تاریخی نشان داد که در ایرانِ چندپاره، حزب نیز می‌تواند به قبیله‌ سیاسی بدل شود. در نتیجه، اپوزیسیون حزبی همواره در خطر تبدیل‌شدن به سلسله‌مراتب جدیدی از قدرت قرار دارد که نه از رأی مردم بلکه از سرمایه‌ تاریخی رهبرانش مشروعیت می‌گیرد.


فؤاد بریتان و پژاک، در سوی دیگر، الگویی شبکه‌ای از اپوزیسیون را پیش می‌نهند که سیاست را به جای رقابت نخبگان، به مشارکت شهروندان گره می‌زند. در این منطق، «آلترناتیو» نه ساختاری از پیش آماده، بلکه فرایندی اجتماعی است که در دل بحران شکل می‌گیرد.


از این منظر، کنشگری سیاسی از قاعدە هرم اجتماعی، از شوراها و شبکه‌های مدنی  آغاز می‌شود، و دولت تنها یکی از نتایج آن است. اما این نوع سازمان‌یافتگی، به‌ویژه در جامعه‌ای سرکوب‌شده و ناهمگن، به‌ آسانی نمی‌تواند جایگزین ساختارهای متمرکز قدرت شود. شبکه‌ها می‌توانند بسیج ایجاد کنند، اما نه لزوماً حکومت.


هر سه روایت از آمادگی برای روز بعد سخن می‌گویند، اما سه معنای متفاوت از آمادگی را پیشنهاد می‌کنند: پهلوی آماده‌ تسخیر قدرت است، قاسملو آماده‌ی رقابت در قدرت است، و بریتان آماده‌ بازتوزیع قدرت در جامعه است.


در میان این سه، تفاوت اصلی نه در شکل حکومت بلکه در فهمی است که از خودِ سیاست دارند. یکی سیاست را مدیریت می‌داند، دیگری نهاد، و سومی کنش جمعی. اما پرسش پایانی همچنان باقی می‌ماند: در جامعه‌ای که اعتماد عمومی فروپاشیده و حافظه‌ تاریخی از خیانت، حذف و سرکوب انباشته شده است،کدام‌یک از این سه گفتمان می‌تواند دوباره به باور مردم متکی شود؟


سه مسیر و یک تناقض


سه مسیر پیشِ روی ایران، سه وعده‌ متضادند. مسیر نخست، گذار از بالا، نظم فوری می‌آورد اما دموکراسی را به آینده می‌سپارد و خطر انجماد اقتدار را افزایش می‌دهد. مسیر دوم، گذار نهادمحور، میان نظم و آزادی در نوسان می‌ماند و اگر حقوق شهروندی در آن تضمین نشود، به‌جای دموکراسی، ناسیونالیسم منفی و بازتولید مرزهای اتنیکی را به بار می‌آورد. مسیر سوم، گذار از پایین، دموکراسی را در دل جامعه می‌سازد، اما اگر با سامان سیاسی سراسری پیوند نخورد، از هم‌افزایی به چندپارگی می‌رسد و خود را در بن‌بست ناهماهنگی می‌یابد.


در این میان، تناقض اصلی همچنن پابرجاست: هیچ نظمی بدون آزادی پایدار نمی‌ماند و هیچ آزادی بدون نظم دوام نمی‌آورد. دموکراسی تنها زمانی معنا پیدا می‌کند که تمرکز قدرت از میان رفتە و توزیع مسئولیت نهادینه شود؛ زمانی که جامعه پیش از سقوط، خود را سازمان دهد و دولت پس از گذار، خود را محدود کند.


 
 
bottom of page