top of page
Asset 240.png

آخرین خبرها

بیشتر بخوانید

طرح اسرائیل برای سرنگونی جمهوری اسلامی: از عملیات نظامی تا مهندسی فروپاشی

  • 1 day ago
  • 6 min read





نصرالله لَشَنی


اسرائیل در جنگ با جمهوری اسلامی ایران فقط به دنبال نابودی تأسیسات هسته‌ای و موشکی نیست؛ رؤیای بزرگ‌تر، فروپاشی خود حکومت است. اما سرنگونی یک نظام سیاسی با نابودی توان نظامی آن تفاوت دارد. گزارش‌های منتشرشده از طرح‌های موساد نشان می‌دهد اسرائیل برای این هدف، از حمله نظامی و عملیات اطلاعاتی تا تحریک اعتراضات، ایجاد شکاف درون حاکمیت و استفاده از نیروهای مسلح مخالف را در نظر گرفته بود. مسئله اکنون این است: آیا این طرح واقعاً می‌تواند به تغییر رژیم منجر شود؟


اظهارات تازه بنیامین نتانیاهو مبنی بر این‌که اسرائیل تمامی سامانه‌های خود را برای شکست و سرنگونی جمهوری اسلامی به کار گرفته است، اگرچه در ظاهر تکرار مواضع پیشین اوست، اما در پرتو گزارش‌هایی که طی ماه‌های اخیر درباره طرح‌های موساد منتشر شده، معنای مشخص‌تری پیدا می‌کند.


آنچه در این میان اهمیت دارد، تمایز میان حمله به ایران و طرح تغییر رژیم است. اسرائیل سال‌ها توان هسته‌ای، برنامه موشکی و شبکه منطقه‌ای جمهوری اسلامی را تهدید اصلی خود می‌دانست. اما در دوره پایانی ریاست دیوید بارنیا بر موساد، ایده‌ای بلندپروازانه‌تر در محاسبات اسرائیل تقویت شد؛ اگر جمهوری اسلامی سرچشمه تهدید است، چرا به جای مهار آن، خود حکومت را هدف قرار ندهیم؟ بر این اساس، جنگ احتمالی با ایران می‌توانست از یک عملیات تخریبی به فرصتی برای ایجاد یک بحران سیاسی تبدیل شود.


اسرائیل امیدوار بود ترکیبی از حملات نظامی، اعتراضات گسترده، فعالیت نیروهای مخالف و ایجاد یک چهره جایگزین سیاسی، شرایط را برای سقوط حکومت فراهم کند. گزارش هاآرتص نیز از طرحی سخن می‌گوید که در آن همکاری با محمود احمدی‌نژاد و مسلح‌کردن نیروهای کرد بخشی از پروژه بزرگ‌تر تغییر رژیم بوده است.


منطق طرح مبتنی بر یک زنجیره علت و معلولی بود. نخست ضربه نظامی سنگین به رأس حکومت و ساختارهای فرماندهی؛ سپس اختلال در توان سرکوب؛ پس از آن فعال‌شدن مخالفان و اعتراضات؛ ایجاد شکاف در میان نخبگان؛ و در نهایت انتقال قدرت به یک ساختار جایگزین. بنابراین، بمباران در این مدل هدف نهایی نبود، بلکه محرک یک فرایند سیاسی محسوب می‌شد.

در چنین وضعیتی، آنچه اهمیت پیدا می‌کند نه اشغال ایران توسط ارتش اسرائیل، بلکه ایجاد شرایطی است که ایرانیان مخالف و بخشی از نیروهای درون نظام، خودشان خلأ قدرت را پر کنند.

گزارش وال ستریت ژورنال و گزارش‌های بعدی اسرائیلی درباره جنگ نیز نشان می‌دهند که در محاسبات اولیه، احتمال قیام داخلی جدی گرفته شده بود.


اما مشکل اساسی این بود که وجود نارضایتی اجتماعی با آمادگی جامعه برای انقلاب یکی نیست. همچنین نارضایتی عمومی الزاماً به معنای ریزش سپاه، ارتش، پلیس و دستگاه امنیتی نیست. این همان حلقه‌ای بود که طرح اسرائیل برای تکمیل زنجیره فروپاشی به آن نیاز داشت.


در این میان، نقش کردها بسیار قابل توجه است. بر اساس گزارش لوموند، موساد برای استفاده از گروه‌های مسلح مخالف کرد برنامه‌ریزی کرده بود.


قرار بود این نیروها از مناطق اقلیم کردستان وارد ایران شوند و با ایجاد یک جبهه در غرب کشور، فشار بر حکومت مرکزی را افزایش دهند. تعداد نیروهای مورد نظر نیز در گزارش‌های منتشرشده قابل توجه توصیف شده است.


این بخش از طرح از نظر استراتژیک اهمیت زیادی دارد، زیرا نشان می‌دهد اسرائیل تنها روی اعتراض در تهران حساب نکرده بود. هدف، ایجاد چند مرکز فشار هم‌زمان بود:

حملات هوایی از خارج، اعتراضات در شهرها و فعالیت مسلحانه در مناطق پیرامونی. چنین الگویی می‌توانست دستگاه امنیتی جمهوری اسلامی را با وضعیتی روبه‌رو کند که مجبور باشد نیروهای خود را میان چند بحران تقسیم کند.

اما همین بخش با یکی از بزرگ‌ترین محدودیت‌های طرح مواجه شد. استفاده از احزاب اتنیکی می‌توانست حکومت ایران را تضعیف کند، اما هم‌زمان خطر بین‌المللی‌شدن بحران، واکنش ترکیه و عراق، و تبدیل مسالە تغییر رژیم به تمامیت ارضی ایران را افزایش می‌داد.


گزارش‌های منتشرشده درباره نقش ترکیه در جلوگیری از اجرای این بخش از طرح، نشان می‌دهد که محاسبات اسرائیل با ملاحظات قدرت‌های منطقه‌ای برخورد کرده است.


از این منظر، کارت اتنیکی برای اسرائیل یک شمشیر دولبه است. یک اتنیک ناراضی می‌تواند در کوتاه‌مدت ظرفیت سرکوب حکومت را فرسوده کند، اما اگر حرکت سیاسی به سمت جنگ داخلی برود، نتیجه دیگر الزاماً با منافع اسرائیل منطبق نخواهد بود.

میتوان این استدلال را پیگیری کرد کە اسرائیل به دنبال یک ایران ضعیف‌تر و فاقد تهدید هسته‌ای است، نه لزوماً ایرانی که دولت مرکزی خود را از دست داده باشد.

عنصر دیگر طرح، استفاده از محمود احمدی‌نژاد بود. این بخش در نگاه نخست عجیب به نظر می‌رسد، اما از دید اطلاعاتی قابل فهم است.


احمدی‌نژاد شخصیتی خارج از ساختار جمهوری اسلامی نبود. سابقه ریاست‌جمهوری، ارتباط با ساختار قدرت و شناختی عمیق از نظام داشت. بنابراین اگر هدف ایجاد شکاف درون حاکمیت باشد، یک چهره آشنا از درون سیستم می‌تواند از یک مخالف تبعیدی کارکرد متفاوت، و چه بسا بهتری، داشته باشد.


اهمیت این ماجرا در خود احمدی‌نژاد نیست، بلکه در نوع تفکری است که پشت آن قرار دارد. اسرائیل ظاهراً به دنبال آن بود که آلترناتیو را الزاماً از بیرون نظام تولید نکند، بلکه بخشی از آن را از درون ساختار موجود بیرون بکشد.

اگر بخشی از نخبگان جمهوری اسلامی تصور کنند که حکومت در حال سقوط است، ممکن است برای حفظ موقعیت خود از رهبر و مرکز قدرت فاصله بگیرند. این همان چیزی است که در بسیاری از فروپاشی‌های سیاسی تعیین‌کننده‌تر از اندازه اعتراضات خیابانی بوده است.

اما این طرح نیز شکست خورد. نه احمدی‌نژاد به رهبر جایگزین تبدیل شد و نه شکاف سیاسی مورد انتظار در تهران شکل گرفت.


حتی گزارشهای بعدی نیز حاکی از آن هستند که دو مقام ارشد موساد مرتبط با طرح تغییر رژیم کنار گذاشته شده‌اند. این امر نشانه‌ای از این واقعیت است کە در داخل اسرائیل نیز درباره موفقیت محاسبات اولیه تردید ایجاد شده است.


مشکل دیگر، تصور اسرائیل از واکنش جامعه ایران بود. جنگ خارجی الزاماً مردم را علیه حکومت متحد نمی‌کند.


در شرایط تهدید خارجی، حتی حکومت‌های نامحبوب می‌توانند از احساسات ملی‌گرایانه برای بازسازی مشروعیت خود استفاده کنند. تحلیلهای اسرائیلی در مارس ۲۰۲۶ نیز هشدار داده بودند که حملات آمریکا و اسرائیل ممکن است به جای تسریع فروپاشی، موضع نیروهایی را که برای سقوط جمهوری اسلامی ضروری‌اند، سخت‌تر کند.

این مسالە اکنون به یکی از مهم‌ترین نقدها به طرح موساد تبدیل شده است. برخی از تحلیلگران اسرائیلی معتقدند که دستگاه اطلاعاتی بیش از اندازه به سناریویی امیدوار شده بود که در آن فشار خارجی به‌سرعت به انقلاب داخلی تبدیل می‌شود.

راز زیمت، متخصص ایران در مؤسسه مطالعات امنیت ملی اسرائیل، از این رویکرد با تعبیر فانتزی تغییر رژیم انتقاد کرده است. لوموند نیز گزارش دادە است که در میان ارتش و موساد درباره همین مسالە اختلاف وجود داشته است.


در واقع، ارتش اسرائیل و موساد دو رویکرد متفاوت را دنبال می‌کنند. ارتش می‌تواند تأسیسات هسته‌ای، مراکز موشکی، فرماندهان و زیرساخت‌های نظامی را هدف قرار دهد. اما نمی‌تواند یک حکومت جایگزین ایجاد کند.


موساد می‌تواند شبکه بسازد، اطلاعات جمع‌آوری کند، عملیات پنهان انجام دهد و با مخالفان ارتباط برقرار کند؛ اما نمی‌تواند تضمین کند که پس از سقوط حکومت، جامعه ایران از یک رهبر یا ساختار سیاسی مشخص حمایت خواهد کرد.


این همان جایی است که مسئله روز بعد از فروپاشی وارد می‌شود.

اگر جمهوری اسلامی سقوط کند، چه کسی قدرت را در دست خواهد گرفت؟ رضا پهلوی؟ یک دولت انتقالی؟ نیروهای تکنوکرات؟ بخشی از سپاه؟ اصلاح‌طلبان سابق؟ گروه‌های اپوزیسیون خارج از کشور؟ یا ائتلافی از همه این نیروها؟

تا امروز شواهدی وجود ندارد که اسرائیل پاسخ قطعی و مورد توافقی را برای این سؤال کسب کردە باشد. حتی برخی از گزارش‌های اسرائیلی درباره روز بعد از نیاز به طرحی برای جلوگیری از خلأ قدرت سخن گفته‌اند.


این مسئله یک تناقض بنیادین را در استراتژی تغییر رژیم ایجاد می‌کند. هرچه اسرائیل بیشتر موفق به تضعیف ساختار دولت ایران شود، خطر خلأ قدرت نیز افزایش می‌یابد.


اگر سپاه پاسداران انقلاب اسلامی و دستگاه امنیتی تضعیف شوند اما یک مرکز قدرت جایگزین شکل نگرفته باشد، نتیجه ممکن است نه دموکراسی، بلکه چندپارگی قدرت، جنگ داخلی یا ظهور یک حکومت نظامی جدید باشد. با این‌حال، شکست اولیه طرح تغییر رژیم به معنای کنار گذاشتن این هدف در اسرائیل نیست.

برعکس، اظهارات نتانیاهو در دوم سپتامبر نشان می‌دهد که هدف همچنان روی میز است. او گفت همه نهادهای اسرائیل تحت هدایت او برای سرنگونی و شکست رژیم کار می‌کنند. اما به نظر می‌رسد تفاوت مهمی میان مرحله نخست جنگ و مرحله کنونی وجود دارد. اسرائیل اکنون بهتر می‌داند که تخریب حکومت با تخریب توان نظامی آن یکی نیست.

بنابراین ممکن است استراتژی آینده بیشتر بر فرسایش متمرکز شود؛ فشار اقتصادی، جلوگیری از بازسازی توان نظامی و هسته‌ای، عملیات اطلاعاتی، جنگ سایبری، حمایت محدود از مخالفان، تشدید شکاف‌های درونی و حفظ فشار سیاسی.


هدف چنین راهبردی الزاماً سقوط فوری جمهوری اسلامی نیست، بلکه تبدیل آن به حکومتی است که هزینه بقای آن دائماً افزایش یابد.

این همان نقطه‌ای است که می‌توان تفاوت میان انقلاب و مهندسی فروپاشی را دید. اسرائیل نمی‌تواند انقلاب را مستقیماً تولید کند. اما می‌تواند تلاش کند شرایطی ایجاد شود که در آن نارضایتی اجتماعی یا شکاف درون حاکمیت محتمل‌تر شود.

در نهایت، تجربه جنگ جاری یک واقعیت مهم را برای اسرائیل آشکار کرده است. اینکه جمهوری اسلامی با جنگ ضعیف می‌شود اما سرنگون نه.


به همین دلیل، طرح اسرائیل را بهتر است نه طرحی برای سرنگونی جمهوری اسلامی، بلکه طرحی برای ایجاد شرایطی که جمهوری اسلامی دیگر نتواند به بقای خود ادامه دهد دانست.

حلقه مفقوده این پروژه همچنان همان چیزی است که اسرائیل نمی‌تواند صرفاً با قدرت نظامی یا اطلاعاتی تولید کند و آن ایجاد یک آلترناتیو سیاسی معتبر، سازمان‌یافته و دارای ظرفیت حکمرانی است.

و شاید به همین دلیل است که پس از ماه‌ها جنگ، نتانیاهو هنوز از سرنگونی آینده سخن می‌گوید. اگر طرح تغییر رژیم از ابتدا کامل و قطعی بود، اکنون مسئله باید انتقال قدرت می‌بود، نه تکرار وعده سقوط.

 
 
bottom of page