top of page
Asset 240.png

آخرین خبرها

بیشتر بخوانید

آیا ترامپ میداند کە چە میخواهد؟

  • 4 days ago
  • 6 min read



سارا بیاتیان


دونالد ترامپ در جنگ با ایران، تصمیم‌گیری را خارج از یک چارچوب راهبردی منسجم پیش برده و آن را به سطحی شخصی و غیرنهادی تقلیل داده است. در این روند، نه‌تنها برنامه‌ای مشخص برای ورود، تداوم و خروج از جنگ وجود نداشته است، بلکه تعریف تهدید و مسیر عملیات نیز تحت تأثیر روایت‌سازی و اثرگذاری مستقیم بازیگران خارجی، به‌ویژه اسرائیل، شکل گرفته است. شواهد از محدود بودن دایره تصمیم‌سازی، خطا در برآوردهای اولیه و انتقال بخشی از ابتکار عمل به بیرون از واشنگتن حکایت دارد که در نهایت به تشدید ریسک‌های نظامی، اقتصادی و ژئوپلیتیکی و شکل‌گیری عدم قطعیت گسترده در سطح منطقه‌ای و جهانی انجامیده است.


فرانسیس فوکویاما در مقاله‌ای باعنوان هیچ چیز به نام دکترین ترامپ وجود ندارد که در ۲ آوریل ۲۰۲۶ در نشریه پرسوئیژن منتشر شد، با استناد به عملکرد دولت آمریکا در دومین ماه جنگ با ایران، تأکید می‌کند که سیاست خارجی ایالات متحده فاقد هرگونه راهبرد منسجم یا چارچوب قابل پیش‌بینی است و صرفاً بر اساس احساسات، غرایز شخصی و منافع سیاسی و مالی دونالد ترامپ هدایت می‌شود.


این تحلیل فوکویاما مبتنی بر واقعیاتی است که برای همه‌ میتواند رویت پذیر بودە و نشان دهد کە دولت آمریکا و در راس آن دونالد ترامپ هیچ برنامه‌ی مشخصی برای ورود، تداوم و خروج از این جنگ نداشته و ندارد.


بارها از اعضای کابینه و سخنگوی دولت شنیدە شدە است که فقط رئیس‌جمهور می‌داند قرار است چه شود، اما واقعیت این است که خود ترامپ هم نمی‌داند قرار است چه کاری انجام دهد و آنچنان که فوکویاما گفته صرفاً بر اساس احساسات، غرایز و منافع سیاسی و مالی کاملاً شخصی تصمیم می‌گیرد کە مبتنی بر روانشناسی نارسیسیسم ترامپ است.

بر اساس برخی تحلیل‌ها در روان‌شناسی سیاسی، شخصیت دونالد ترامپ عمدتاً با الگوی نارسیسیسم بزرگ‌منشانه و ویژگی‌های مرتبط با سه‌گانه‌ی تاریک توصیف می‌شود.

مطالعات نشان می‌دهند که این نوع شخصیت با خودبزرگ‌بینی، نیاز شدید به تحسین، حساسیت به انتقاد و تمایل به تصمیم‌گیری‌های شخصی و شهودی همراه است، و در سطح سیاسی نیز با سازه‌هایی مانند اقتدارگرایی راست‌گرا و جهت‌گیری سلطه اجتماعی هم‌پوشانی دارد.


در چنین چارچوبی، تصمیم‌گیری نه بر پایه یک دکترین پایدار، بلکه بیشتر بر اساس ادراکات فردی، انگیزه‌های روانی و تعاملات نزدیک شکل می‌گیرد.


براین اساس، سیاست خارجی ایالات متحده در دوره ترامپ فاقد انسجام راهبردی بوده و بیش از آنکه تابع یک چارچوب نهادی باشد، به تصمیمات شخصی او وابسته است.

ترکیب این وضعیت با ویژگی‌های شخصیتی فوق، شرایطی ایجاد می‌کند که در آن بازیگران خارجی، از جمله اسرائیل، می‌توانند به‌جای تعامل با ساختارهای رسمی، مستقیماً بر فرد تصمیم‌گیرنده تمرکز کنند و از طریق برجسته‌سازی پیروزی شخصی، ارائه سیاست‌ها در قالب معاملات سریع و قابل نمایش، و استفاده از کانال‌های نفوذ نزدیک، جهت تصمیم‌گیری را شکل دهند.

در نتیجه، آنچه رخ می‌دهد نه لزوماً یک دکترین سیاست خارجی، بلکه برآیند تعامل میان روان‌شناسی فردی ترامپ و کنش هدفمند بازیگران خارجی است که به‌طور ساختاری امکان بهره‌برداری و جهت‌دهی بیرونی را افزایش می‌دهد.


با این پیش‌زمینه، بهتر می‌توان درک کرد که استعفای جوزف کنت، از راس ساختار ضدتروریسم آمریکا، چرا به نقطه کانونی مجموعه‌ای از روایت‌ها و داده‌ها تبدیل شد که همگی، با درجات مختلف از قطعیت، به یک گزاره مشترک اشاره دارند؛ بی‌برنامگی آمریکا و نقش بسیار پررنگ اسرائیل در جهت‌دهی به تصمیم ترامپ برای ورود به جنگ با ایران.


در این بارە، کنت به‌صراحت اعلام کرد که اسرائیلی‌ها تصمیم را پیش بردند و این اقدام در شرایطی رخ داد که هیچ تهدید فوری علیه ایالات متحده وجود نداشت، و حتی فراتر از آن تأکید کرد که اسرائیل با این اطمینان عمل کرده که هر وضعیتی ایجاد کند، آمریکا ناگزیر به واکنش خواهد بود.

این گزاره، اگر در سطح تحلیلی جدی گرفته شود، به معنای آن است که ابتکار عمل راهبردی نه در واشنگتن، بلکه در تل‌آویو شکل گرفته و سپس به آمریکا منتقل شده است.

 اهمیت این ادعا زمانی بیشتر می‌شود که مشاهدە می شود بازتاب این ویژگیهای روانی، محدود به یک بیان رسانه‌ای نیست، بلکه در متن رسمی استعفای کنت نیز تکرار شده است.


او تصریح می‌کند جنگ به‌دلیل فشار اسرائیل و لابی قدرتمند آن آغاز شده است. هم‌زمان گزارش‌های خبری مستقل نیز نشان می‌دهند که این دیدگاه در درون بخشی از ساختار سیاسی آمریکا، به‌ویژه در میان پایگاه رای ترامپ، پایه اجتماعی و سیاسی پیدا کرده و به یک محور اختلاف جدی درون‌نخبگانی نیز تبدیل شده است.

به بیان دیگر، سخنان کنت در خلأ مطرح نشده است، بلکه بازتاب‌دهنده شکافی واقعی در ارزیابی نقش اسرائیل در این جنگ است.

 این تصویر زمانی تقویت می‌شود که آن را در کنار گزارش‌های تحلیلی درباره نقش رهبری اسرائیل، به‌ویژه نتانیاهو، قرار داد.

برخی تحلیل‌ها و گزارش‌های رسانه‌ای نشان می‌دهند که نتانیاهو با ارائه تصویری از یک جنگ سریع و آسان به ترامپ، او را به سمت پذیرش گزینه نظامی سوق داده و حتی با بهره‌گیری از ویژگی‌های شخصیتی ترامپ، از جمله تمایل به نمایش قدرت و پیروزی سریع، در این مسیر اثرگذاری کرده است.

نیویورک تایمز در گزارشی از جلسات محرمانه اتاق وضعیت کاخ سفید نشان داده که دونالد ترامپ، علیرغم هشدارهای اطلاعاتی و مخالفت صریح معاون خود، پس از شنیدن یک طرح چهاربخشی از بنیامین نتانیاهو چراغ سبز جنگ تمام‌عیار با ایران را صادر کرده است.


در این گزارش آمده است که نتانیاهو به همراه دیوید بارنیا (رئیس موساد) و مقامات نظامی اسرائیل، با ارائه طرحی چهاربخشی ادعا کردند که برنامه موشک‌های بالستیک ایران ظرف چند هفته نابود می‌شود، رژیم آنقدر تضعیف می‌گردد که نمی‌تواند تنگه هرمز را ببندد، با تحریک موساد اعتراضات خیابانی در ایران برافروخته می‌شود.


اسرائیلی‌ها ویدیویی از رهبران جایگزین بالقوه ایران از جمله رضا پهلوی، پسر تبعیدی آخرین شاه، پخش و خیال ترامپ را از مسئله خلأ قدرت نیز آسوده کردند.

این نکته از منظر تحلیلی از این جهت اهمیت دارد، که نشان می‌دهد تأثیر اسرائیل صرفاً در سطح فشار سیاسی نبوده، بلکه در سطح چارچوب‌بندی ادراکی جنگ نیز عمل کرده است؛ یعنی تعریف اینکه جنگ چگونه خواهد بود، چقدر طول می‌کشد و چه نتایجی به بار می‌آورد.

 در کنار این، داده‌های موجود درباره ساختار تصمیم‌گیری در اطراف ترامپ نیز با این روایت هم‌خوانی دارند.


گزارش‌ها حاکی از آن است که تصمیم‌گیری درباره جنگ در دایره‌ای محدود انجام شده و همه صداهای مخالف امکان دسترسی به رئیس‌جمهور را نداشته‌اند. بازآفرینی چنین وضعیتی به‌طور ساختاری امکان نفوذ بازیگرانی با دسترسی نزدیک، از جمله متحدان خارجی، را بە ترامپ افزایش می‌دهد.


هم‌زمان، تحولات میدانی جنگ نیز به‌طور مستقیم و غیرمستقیم به این تفسیر اعتبار می‌بخشند.


پیش از آغاز جنگ، بعد از اعزام نیروهای بیشتر آمریکایی به منطقه و تغییر آرایش نظامی، ستیو ویتکوف در مصاحبه با شبکه فاکس‌نیوز تصریح کرد که ترامپ متعجب و کنجکاو است که چرا ایران تحت چنین فشار و با این حجم از قدرت دریایی آمریکا، هنوز تسلیم نشده است.

این نقل قول از ویتکوف نشان می‌دهد که پیش‌بینی ترامپ این بود که جمهوری اسلامی در واکنش به این لشکرکشی خواهد ترسید و شروط او را خواهید پذیرفت. اما این پیش‌فرض ترامپ محقق نشد و دستور حمله صادر شد. ورود به جنگ نیز مبتنی بر یک پیش‌فرض ساده‌لوحانه‌ی دیگر بود.

ترامپ خود در سخنرانی‌اش، به‌مناسبت گذشت یک ماه از جنگ، صراحتاً اذعان داشت که من در ابتدا فکر می‌کردم جنگ ظرف سه روز تمام می‌شود. اما این پیش‌فرض نیز محقق نشد و جنگ، تا زمانی که اعلام آتش‌بس دو هفته‌ای شد، حدود ۴۰ روز تداوم داشت.


برخلاف وعده نتانیاهو به ترامپ، و پیش‌بینی‌های متخصصین نظامی و امنیتی اسرائیل برای ساده‌سازی جنگ، حذف سران نظام، موجب فروپاشی حکومت ایران نشد و مردم در شرایط جنگی نه‌تنها علیه حکومت قیام نکردند.

از همه بدتر بستن تنگه هرمز و وارد کردن شوک به بازار جهانی بود که ترامپ را در وضعیتی آونگی و معلق قرار داد.

در مجموع، اگر از منظر مفروضِ تأثیر بالای اسرائیل بر ترامپ و بی‌برنامگی دولت آمریکا برای ورود به جنگ و تداوم آن تا ناپیدایی پنجره خروج، داده‌ها بررسی شود، مجموعه شواهد، از شهادت یک مقام ارشد مستعفی گرفته تا گزارش‌های رسانه‌ای درباره نقش نتانیاهو و ساختار تصمیم‌گیری محدود در کاخ سفید و واقعیات میدان نبرد، در کنار هم الگویی نسبتاً منسجم را شکل می‌دهند.

اسرائیل نه صرفاً به‌عنوان یک متحد، بلکه به‌عنوان یک بازیگر فعال در تعریف تهدید، طراحی سناریوی جنگ و شکل‌دهی به ادراک رئیس‌جمهور آمریکا عمل کرده است.

در این چارچوب، تصمیم نهایی ترامپ را می‌توان کمتر به‌عنوان یک انتخاب مستقل و بیشتر به‌عنوان نتیجه یک فرآیند تأثیرگذاری چندلایه دانست که در آن اسرائیل نقش محوری و تعیین‌کننده‌ای ایفا کرده است، و آن‌چنان که فوکویاما گفته ترامپ هیچ دکترین و برنامه‌ی استراتژیکی نداشته و ندارد.


اکنون نیز با طرح و عملیات احتمالی محاصره‌ی دریایی ایران، وارد فاز جدیدی از جنگ شده است که نتایج آن، برای بسیاری از تحلیل‌گران، اعم از نظامی، سیاسی و اقتصادی، مشخص است.


غالب تحلیل‌گران محاصره دریایی ایران توسط آمریکا را نه یک ابزار تاکتیکی محدود، بلکه یک اقدام راهبردی پرریسک با پیامدهای گسترده ارزیابی می‌کنند.


از منظر نظامی، چنین محاصره‌ای مستلزم حضور دائمی و گسترده در یکی از حساس‌ترین گلوگاه‌های جهان است و احتمالاً با واکنش‌های نامتقارن ایران مانند مین‌گذاری و حمله به کشتی‌ها روبه‌رو می‌شود.

از نظر اقتصادی، تداوم و تشدید اختلال در این مسیر که حدود یک‌پنجم انرژی جهان از آن عبور می‌کند، می‌تواند شوک شدید به بازار نفت، افزایش قیمت‌ها و حتی رکود جهانی ایجاد کند.

در سطح ژئوپلیتیکی، این اقدام به‌عنوان یک عامل تشدیدکننده تلقی می‌شود که می‌تواند به درگیری منطقه‌ای گسترده‌تر و شکاف بیشتر میان متحدان غربی منجر شود.

در بعد راهبردی، برخی تحلیل‌گران هشدار می‌دهند که این سیاست عملاً ابزار فشار اصلی ایران یعنی توان اختلال در هرمز را فعال‌تر می‌کند و از منظر حقوق بین‌الملل نیز، مشروعیت آن به‌ویژه بدون چارچوب رسمی جنگ یا مجوز شورای امنیت محل مناقشه است.

در مجموع، ارزیابی غالب این است که چنین محاصره‌ای بیش از آنکه ابزار مهار باشد، یک قمار پرهزینه با پیامدهای غیرقابل پیش‌بینی در سطح منطقه‌ای و جهانی است.


بااین‌حال، ترامپ دوباره بنابر پیش‌فرض‌ها و پیش‌بینی‌های شهودی خود تصمیمی گرفته است که هیچ مبنای محاسباتی و تحلیلی ندارد.


از همین رو،نمی‌توان نتیجه گرفت که سرانجام این جنگ چه می‌شود و کدام مدلِ قبلاً تجربه‌شده، عراق، لیبی، یا سوریه و …، تکرار خواهد شد.

 

 

 
 
bottom of page