top of page
Asset 240.png

آخرین خبرها

بیشتر بخوانید

معمای پهلوی: از ناکارآمدی تا بقای نظام

  • Writer: Arena Website
    Arena Website
  • 4 hours ago
  • 5 min read



تکرار نام رضا پهلوی در سپهر رسانه‌ای ایران نه حاصل وزن سیاسی او، بلکه محصول کارکرد ساختاری‌اش در مهندسی تعارض است. او برای غرب، پروژه‌ای آزموده و کنارگذاشته‌شده؛ و برای نظام مستقر، ابزاری کارآمد در دوقطبی‌سازی و انسداد آلترناتیوهای واقعی. پهلوی نه موتور تغییر، بلکه مانع بازآرایی اپوزیسیون است؛ نمادی که با اشغال فضا، نیروهای سازمان‌مند و برنامه‌محور را به حاشیه می‌راند و هزینه بن‌بست را جامعه می‌پردازد.


این روزها که در شبکه‌های اجتماعی و برخی رسانه‌های فارسی‌زبان، نام «پهلوی» بیش از هر نام دیگری ـ چه از سوی مخالفان و چه از سوی موافقان ـ تکرار می‌شود، بد نیست نگاهی کوتاه و دقیق به کارنامه سیاسی و اجتماعی پسر آخرین پادشاه ایران داشته باشیم.


در تحلیل شطرنج سیاسی ایران، همواره این پرسش مطرح است که چرا پس از چهار دهه، اپوزیسیون همچنان حول محوری می‌چرخد که فاقد هرگونه دستاورد اجرایی است؟

پاسخ را نباید در «قدرت» رضا پهلوی، بلکه باید در «کارکرد» او برای دو جبهه مخالف جست‌وجو کرد: سازمان اطلاعاتی آمریکا، که از او ناامید شد، و نظامی در تهران، که از او به عنوان یک «مترسک استراتژیک» بهره برد.

این معما نه تنها ریشه در تاریخ دارد، بلکه نشان‌دهنده پیچیدگی‌های روان‌شناختی و استراتژیک در سیاست‌های خاورمیانه است.


رضا پهلوی، وارث تاج‌وتخت ازدست‌رفته، به نمادی تبدیل شده که هم اپوزیسیون را فلج می‌کند و هم نظام حاکم را تقویت. برای درک عمیق‌تر این پدیده، باید به لایه‌های پنهان تاریخی، اقتصادی و اجتماعی آن نفوذ کرد.


اسناد سیا: پایان افسانه‌ی حمایت


برخلاف تصورات عمومی و طرفداران رضا پهلوی، اسناد از طبقه‌بندی خارج شده سازمان سیا در دههٔ ۱۹۸۰ میلادی، پرده از واقعیتی تلخ برمی‌دارد.


گزارش‌های ارزیابی اطلاعاتی نشان می‌دهند که سیا پس از تزریق بودجه‌های کلان (ماهانه بیش از ۱۵۰ هزار دلار در آن زمان) برای پروژه‌هایی نظیر «رادیو نجات»، به این نتیجه رسید که رضا پهلوی فاقد «جوهر رهبری» و «توان سازمان‌دهی» است.

در این اسناد صراحتاً ذکر شده است که بودجه‌های مذکور به‌جای ایجاد شبکه‌های مبارزاتی در داخل، صرف بروکراسی ناکارآمد دفتر او و هزینه‌های شخصی شد. غرب از همان زمان دریافت که او مرد میدان‌های سخت نیست.

بودجه‌های تخصیص‌یافته قرار بود برای ایجاد شبکه‌های مخفی در ایران و آموزش فعالان سیاسی استفاده شود، اما عمدتاً به سفرها، کنفرانس‌های لوکس و حفظ سبک زندگی اشرافی او اختصاص یافت.

این اسناد، که در سال‌های اخیر از طریق آرشیوهای عمومی (مانند وب‌سایت سیا) در دسترس قرار گرفته‌اند، جزئیات بیشتری ارائه می‌دهند. برای مثال، گزارش‌های داخلی نشان می‌دهند که پهلوی در جلسات با مشاوران آمریکایی، ایده‌های مبهم و بدون برنامه عملی ارائه می‌داد.

این ناکارآمدی نه تنها منجر به قطع حمایت مالی شد، بلکه غرب را به سمت گزینه‌های دیگری مانند حمایت از گروه‌های اتنیکی یا روشنفکران مستقل سوق داد.


با این حال، تصویر عمومی پهلوی به عنوان یک «شاهزاده تبعیدی» حفظ شد، زیرا غرب نمی‌خواست شکست پروژه خود را علنی کند. این دوگانگی، زمینه را برای بهره‌برداری نظام ایران فراهم کرد.


استراتژی «برجسته‌سازی معکوس» توسط جمهوری اسلامی


دستگاه امنیتی جمهوری اسلامی ایران با درک دقیق از «بی‌کفایتی سیاسی» رضا پهلوی، استراتژی هوشمندانه‌ای طراحی کرد: بزرگ‌نمایی رقیب ضعیف برای حذف رقیب قوی.


حکومت با علم به اینکه پهلوی به دلیل پیشینه تاریخی، تفرقه میان اتنیک ها و اپوزیسیون و فقدان برنامه مدرن، هرگز نخواهد توانست اجماع ملی ایجاد کند، تعمداً فضای رسانه‌ای را به نفع او دوقطبی کرد. هدف مشخص بود:


بایکوت نخبگان: اشغال تریبون‌ها توسط پهلوی، رهبران تکنوکرات، جوان و سازمان‌دهندگان واقعی در داخل و خارج به حاشیه رانده شدند. برای نمونه، چهره‌هایی مانند فعالان حقوق بشر یا اقتصاددانان اصلاح‌طلب که برنامه‌های عملی برای دموکراسی ارائه می‌دادند، در سایه پهلوی محو شدند.

رسانه‌های دولتی ایران، مانند صداوسیما، با پخش مصاحبه‌های گزینشی از پهلوی، او را به عنوان نماینده اصلی اپوزیسیون معرفی می‌کردند تا دیگران را نامرئی سازند.

ترساندن قشر خاکستری: حکومت با هیولاسازی از بازگشت به گذشته، جامعه را بین «بد» و «بدتر» مخیر کرد تا میل به تغییر را سرکوب کند.


این استراتژی ریشه در روان‌شناسی اجتماعی دارد که مردم در آن ترجیح می‌دهند وضعیت موجود را تحمل کنند تا ریسک بازگشت به دوران استبدادی پیشین را بپذیرند.

کمپین‌های تبلیغاتی نظام، پهلوی را به عنوان نماد بازگشت به سلطنت تصویر می‌کردند، در حالی که واقعیت نشان می‌دهد او حتی سلطنت‌طلبان نیز حول او اجماع نظر ندارند.

این رویکرد شبیه تاکتیک‌های دیکتاتوری‌های دیگر مانند روسیه تحت پوتین است که مخالفان ضعیف برجسته می‌شوند تا مخالفان واقعی سرکوب شوند.


در ایران، این استراتژی از طریق رسانه‌های خارجی نیز تقویت شد؛ جایی که برخی شبکه‌های ماهواره‌ای، ناخواسته یا عمداً، به این دوقطبی دامن زدند.


تله‌ی توهم و فاجعه‌ی قتلگاه خیابان


خطرناک‌ترین پرده این نمایش زمانی اجرا شد که رضا پهلوی در دام پروپاگاندای خود و بزرگ‌نمایی‌های رسانه‌ای افتاد. او که واقعاً باور کرده بود دارای میلیون‌ها سرباز آماده‌به‌خدمت است، بدون داشتن کوچک‌ترین زیرساخت دفاعی، لجستیکی یا اتاق جنگ، فراخوان‌های اعتراضی صادر کرد.


مردم را به خیابان فراخواند، اما آن‌ها را در برابر یکی از مجهزترین ماشین‌های سرکوب تنها گذاشت. این «بی‌مسئولیتی سیاسی» باعث شد جوانانی که به امید تغییر واقعی به میدان آمده بودند، بدون هیچ چتر حمایتی به قتلگاه فرستاده شوند.

پهلوی از راه دور فرمان ایستادگی می‌داد، در حالی که در  عمل هیچ برنامه‌ای برای پس از خیابان یا حفاظت از مبارزان نداشت و در نهایت فراخوان او به کشته و زخمی شدن هزاران نفر منجر شد.

این توهم ریشه در میراث خانوادگی رضا پهلوی دارد که پدرش نیز در اواخر حکومت از واقعیت‌های اجتماعی دور بود.


بومرنگ سیاسی: وقتی دام نظام، دامن‌گیر خودش شد


اگرچه نظام از پهلوی به عنوان سوپاپ اطمینان برای انحراف مسیر اپوزیسیون استفاده کرد، اما این بازی پیامد پیش‌بینی‌نشده‌ای داشت. خشم جامعه از وضعیت موجود چنان عظیم بود که حتی با وجود رهبری ناکارآمد، شعله‌های اعتراض به کل کشور سرایت کرد.

حکومت در دامی که برای اپوزیسیون پهن کرده بود (دوقطبی پهلوی-نظام)، خودش نیز گرفتار شد. اعتراضات ۱۴۰۱ نشان داد که اگرچه ناکارآمدی پهلوی مانع از پیروزی نهایی جنبش شد، اما هزینه‌های امنیتی و بین‌المللی که نظام پرداخت کرد، سنگین‌ترین لرزه بر اندامش در تمام این سال‌ها بود.

این بومرنگ نشان‌دهنده پویایی جنبش‌های اجتماعی است. در حالی که نظام انتظار داشت دوقطبی‌سازی اعتراضات را کنترل کند، خشم انباشته از تورم، فساد و سرکوب فرهنگی مرزها را شکست. تحریم‌های بین‌المللی افزایش یافت و اقتصاد ایران بیشتر تحت فشار قرار گرفت.


با این حال، پهلوی نتوانست از این فرصت استفاده کند، زیرا برنامه‌ای برای اتحاد با گروه‌های دیگر مانند کردها، بلوچ‌ها یا کارگران نداشت.


این شکست، اپوزیسیون را به سمت جنبش‌های غیرمتمرکز سوق داد؛ جایی که زنان و جوانان نقش اصلی را ایفا می‌کنند.


سد راه یا ابزار بقا؟


رضا پهلوی امروز نه یک رهبر، بلکه یک «سد راه» است. او با تکیه بر ثروت موروثی و حیف‌ومیل منابعی که می‌توانست صرف ساختن یک سازمان سیاسی واقعی شود، عملاً به ابزاری برای استمرار وضع موجود تبدیل شده است.


بی‌کفایتی او از یک سو و بازی امنیتی نظام از سوی دیگر، فضایی ایجاد کرده است که در آن «اپوزیسیون واقعی» خفه شده و هزینه این بازی سیاسی را مردمی می‌پردازند که جان‌شان در خیابان‌ها به حراج گذاشته می‌شود.

برای خروج از این چرخه، اپوزیسیون نیاز به رهبری جمعی دارد که بر پایه برنامه‌های اقتصادی، حقوق اقوام و برابری جنسیتی بنا شود. تا زمانی که پهلوی به عنوان مترسک باقی بماند، نظام می‌تواند نفس راحتی بکشد.

اما تاریخ نشان می‌دهد که چنین معماهایی پایدار نیستند؛ روزی خشم واقعی، همه سدها را خواهد شکست. این تحلیل نه تنها یک نقد، بلکه هشداری است برای نسل جدید که باید از اشتباهات گذشته درس بگیرند و مسیرهای نوین بسازند.

 

 
 
bottom of page