چرا آمریکا به احتمال زیاد به ایران حمله خواهد کرد؟
- Arena Website
- 4 days ago
- 5 min read

پرونده جمهوری اسلامی ایران برای آمریکا فقط یک پرونده امنیتی نیست، بلکە این پروندە به تدریج به یک صحنه ارزیابی اعتبار تبدیل شده است. در چنین صحنهای، هم عقبنشینی پرهزینه است و هم اقدام نیمبند. همین دوگانه است که اگر توافقی معنادار و قابل فروش سیاسی حاصل نشود، احتمال رفتن به سمت گزینه نظامی و نه لزوماً جنگ تمامعیار، بلکه عملیاتی با هدف اثرگذاری قاطعرا افزایش میدهد. در سیاست جهانی، گاهی حفظ اعتبار نه یک امر نمادین، بلکه بخشی از منافع حیاتی تلقی میشود؛ و دقیقاً از همین نقطه است که «احتمال حمله» وارد قلمرو محاسبه میشود.
در سیاست بینالملل، تصمیم برای جنگ یا پرهیز از آن تقریباً هیچوقت محصول یک عامل منفرد نیست. دولتها معمولاً در نقطهای دست به اقدام نظامی میزنند که چند لایه از منافع امنیتی، محاسبات بازدارندگی، ملاحظات اعتبار جهانی، هزینههای سیاسی داخلی و برآوردهای عملیاتی-نظامی روی هم میافتند.
به همین دلیل، پرونده ایران را هم نمیتوان صرفاً بە عنوان یک بحران منطقهای مشاهدە کرد و نه میتوان آن را فقط به «نمایش حیثیت» تقلیل داد.
در این میان، آنچه اهمیت دارد این است که در ماهها و سالهای اخیر، ایران به تدریج به گرهگاهی تبدیل شده است که هم در سطح رقابت قدرتهای بزرگ معنا پیدا میکند و هم در سطح سیاست داخلی آمریکا، و همین امر نیز احتمال حرکت واشنگتن به سمت گزینه نظامی را به عنوان یک روند قابل توضیح بالا میبرد.
نخستین قطعه این پازل، مفهوم «اعتبار بازدارندگی» است. بازدارندگی فقط به این نیست که یک کشور چه میزان قدرت دارد؛ بلکە منوط بە این مسالە است که دیگران تا چه اندازه باور میکنند آن کشور اگر لازم باشد از قدرتش استفاده خواهد کرد. ا
اینجاست که زبان تهدید، جابهجایی نیرو، مانورهای نظامی، و حتی هزینههای مالی سنگین، تبدیل به بخشی از پیام سیاسی میشوند. زمانیکە یک قدرت بزرگ مدت طولانی گزینه نظامی را روی میز نگه میدارد، بە ارسال تجهیزات نظامی دست می زند، ائتلافسازی میکند یا دستکم فضای رسانهای و دیپلماتیک را در سطحی از تهدید حفظ میکند، عقبنشینی بدون دستاورد میتواند از سوی رقبا نه به عنوان خویشتنداری، بلکه به عنوان «تردید» یا «محدودیت اراده» خوانده شود. این تفاوت خوانش، در محیط رقابت قدرتهای بزرگ تعیینکننده است.
سناریوی «عدم حمله» از همین گزارە میتواند درک شود. مسئله فقط این نیست که آمریکا جنگ را انتخاب نکند؛ مسئله این است که دیگر بازیگران چه برداشتی از این انتخاب خواهند داشت.
چین و روسیه به عنوان دو بازیگری که در حال آزمودن مرزهای نفوذ واشنگتناند، طبیعتاً هر گونە عقبنشینی بینتیجه را در بستهبندی خودشان بازتفسیر میکنند. آمریکا هزینه کرد، تهدید کرد، اما در لحظه تصمیم، از بهکارگیری قدرت سخت صرفنظر کرد. چنین روایتی، حتی اگر دقیق نباشد، اثر عملی داشتە و میتواند اشتهای آزمونگری را بالا ببرد، یا دستکم ریسکپذیری رقبای آمریکا را در پروندههای دیگر افزایش دهد.
در چنین فضایی، اعتبار آمریکا فقط به قدرت واقعی وابسته نیست، بلکە به تصویر قدرت نیز وابسته است؛ تصویری که اگر آسیب ببیند، ترمیم آن معمولاً پرهزینهتر از حفظش خواهد بود.
این موضوع حتی برای متحدان آمریکا هم بیاهمیت نیست. اروپا در بسیاری از پروندههااز امنیت انرژی تا نظم امنیتی قاره، به میزان اتکاپذیری واشنگتن نگاه میکند.
اگر چنین برداشتی تقویت شود که آمریکا در برابر برخی بحرانهای سخت، به هر دلیل، از اعمال قدرت بازمیماند، اروپا ممکن است بیشتر به سمتمحاسبه مستق گام بردارد.
افزایش خوداتکایی دفاعی، احتیاط در همراهی با سیاستهای تهاجمی آمریکا، یا حتی تلاش برای مدیریت بحرانها از مسیرهای متفاوت میتواند برای اروپاییها در دستور کار قرار بگیرد.
این دلایل لزوماً به معنای قطع رابطه بازخوانی نمیشوند، اما به معنای فرسایش قدرت چانهزنی آمریکا در ائتلافها بە شمار می روند. قدرت بزرگ، فقط با ناو و جنگنده بزرگ نمیماند؛ با توان هدایت ائتلافها و مدیریت ادراکات هم بزرگ میماند.
اما طرف دیگر معادله هم خطرناک است یعنی گزینه «حمله کردن، اما ضعیف». اقدام نظامی اگر در حدی باشد که نتواند تغییر قابل توجهی در موازنه ایجاد کند یا اهداف اعلامی را محقق سازد، ممکن است دقیقاً همان نتیجهای را تولید کند که واشنگتن از آن میترسد. آشکار شدن شکاف میان ادعا و توان در اینجا به میدان میآید.
در روابط بینالملل، شکست مطلق همیشه بد است، اما دستیابی بە نیمهموفقیت، گاهی بدتر است، زیرا هم هزینه جنگ را تحمیل میکند و هم دستاوردی تولید نمیکند که بتوان آن را به عنوان بازسازی اعتبار فروخت.
اگر حملهای صورت گیرد و جمهوری اسلامی ایران بهویژه علی خامنهای همچنان پابرجا بماند، یا توان پاسخگویی و استمرار خود را حفظ کند، این پیام میتواند به بیرون مخابره شود که «قدرت نظامی آمریکا قادر نیست یک هدف سخت را از میدان خارج کند.» و این دقیقاً همان چیزی است که چین و روسیه دوست دارند ببینند.
این دو کشور تمایل دارند نه صرفاً شکست آمریکا، بلکه قابل رؤیت شدن سقف توان آمریکا را در موضوع ایران بسنجند.
از اینجاست که واشنگتن با یک نوع «تله اعتبار» روبهرو میشود. اقدام نکردن هزینه دارد، و اقدام ناکافی هم هزینه دارد.
چنین تلهای معمولاً تصمیمگیران را به سمت گزینهای سوق میدهد که بیشترین وضوح پیام را تولید کند. اگر مسیر توافقی که از نگاه آمریکا «مهارکننده» و «قابل راستیآزمایی» باشد بسته بماند، و اگر دولت آمریکا احساس کند که عقبنشینی یا تعلل، در نهایت به تضعیف بازدارندگیاش در مقیاس جهانی میانجامد، در آن صورت منطق تصمیمسازی ممکن است به سمت اقدام نظامی سنگینتر حرکت کند که بتواند نه فقط ایران، بلکه تماشاگران بیرونی را هم تحت تأثیر قرار دهد.
اینجا باید یک نکته مهم را اضافه کرد. «حمله سخت» الزاماً به معنای جنگ فراگیر و اشغال نیست. در دکترینهای مدرن، طیف وسیعی از گزینهها وجود دارد.
ضربات دقیق به زیرساختهای حساس، عملیات چندمرحلهای برای از کار انداختن توان پاسخگویی، فشار همزمان سایبری و اطلاعاتی، و حتی طراحی ضربهای که از نظر روانی و سیاسی اثر بزرگ بگذارد.
هدف نهایی در بسیاری از این سناریوها، تغییر رفتار یا تغییر محاسبه طرف مقابل است، نه لزوماً تصرف سرزمین. همین هم باعث میشود که گزینه نظامی از نظر برخی تصمیمگیران «قابل مدیریتتر» به نظر برسد. جنگی کوتاهتر، هدفمندتر، با تلاش برای کنترل دامنه درگیری در اینجا مدنظر خواهد بود.
البته کنترل دامنه در خاورمیانه همیشه فرضی پرریسک است، اما در فضای تصمیمسازی، همین تصورِ «قابل کنترل بودن» میتواند جذابیت گزینه نظامی را افزایش دهد.
لایه دیگر، سیاست داخلی آمریکاست. وقتی یک دولت یا یک رئیسجمهور سرمایه سیاسی خود را روی یک پرونده میگذاردچه با تهدید، چه با اولتیماتوم، چه با نمایش قدرت، در عمل بخشی از اعتبار داخلیاش را هم گرو میگذارد.
شکست در تحقق هدف، میتواند به حربهای برای رقیبان تبدیل شود. «تهدید کردی، هزینه کردی، اما نتیجه نگرفتی.» در فضای قطبی سیاست آمریکا، چنین برچسبی میتواند گران تمام شود.
از همینرو، ، پرونده ایران نه فقط در بیرون، بلکه در داخل هم میتواند به آزمون اراده تبدیل شود که در آن عقبنشینی، هزینه سیاسی مستقیم تولید میکند.
در نهایت، باید دید تمامی این پازلها چگونه به هم وصل میشوند. رقابت با چین و روسیه، حساسیت متحدان، تله اعتبار، و سیاست داخلی چگونە میتواند بە فرایند تصمیم گیری منجر شوند؟ این اتصالهاست که احتمال اقدام نظامی را بالا میبرد، نه صرفاً یک عامل اخلاقی یا یک میل انتزاعی به جنگ.
هرچه دیپلماسی کماثرتر به نظر برسد، هرچه شکاف میان تهدید و دستاورد بیشتر شود، و هرچه واشنگتن احساس کند ادراک جهانی از قدرتش در حال فرسایش است، احتمال حرکت به سمت گزینهای سختتر افزایش مییابد.
با این حال، این تحلیل به معنای قطعیت جنگ نیست. جنگ همیشه هزینهها و عدم قطعیتهای خود را دارد. واکنشهای منطقهای، خطر گسترش درگیری، اثر بر بازار انرژی، و تبعات سیاسی-حقوقی را نباید فراموش کرد.
اما مسئله این است که در برخی لحظهها، قدرتهای بزرگ میان دو نوع هزینه اقدام یا هزینه بیاقدامی دست بە انتخاب میزنند.
اگر تصمیمگیران آمریکایی به این جمعبندی دست یابند که هزینه بیاقدامی یعنی فرسایش اعتبار بازدارندگی و تشویق رقبا به آزمونگری، از هزینه اقدام بیشتر است، آنگاه منطق سیستم بینالملل میتواند آنها را به سمت اقدام برای حملە بە حرکت درآورد.











