چرا ادغام لرها در ساختار حکومت به زیانشان تمام شد؟
- Arena Website
- Oct 16, 2025
- 11 min read

نصرالله لَشَنی
مسیر رهایی لرها نه در اتکاء به مرکز، بلکه در بازسازی از درون است. ایجاد نهادهای مدنی مستقل، شوراهای محلی و شبکههای مطالبهگر میتواند وفاداری سنتی را به سرمایه سیاسی تبدیل کند. احیای حافظه تاریخی، عبور از طایفهگرایی و بازتعریف هویت جمعی، شرط تبدیل سکوت به کنش است؛ رهایی از سلطه زمانی آغاز میشود که مردم خود را بازتعریف کنند.
در تاریخ سیاسی ایران، کمتر اتنیکی به اندازهی لرها در خدمت به دولتهای مرکزی حضور داشته است. از دوران صفویه تا جمهوری اسلامی ایران، لرها هموارە بازوی نظامی و انتظامی حکومت بوده و در میدانها، در مرزها و در ساختارهای اجرایی حضور داشتهاند. اما پرسش بنیادین این است: چرا این وفاداری طولانی، به توسعهی اقتصادی و سیاسی واقعی منجر نشده است؟ چرا استانهایی که همیشه وفادار بودهاند، همچنان از محرومترین مناطق ایران هستند؟
در نگاه نخست، این یک تناقض است: لرها در مرکز قدرت حضور دارند، اما از قدرت بیبهرهاند. در ارتش، نیروی انتظامی، سپاه و بوروکراسی حضوری پررنگ دارند، اما در تصمیمگیریهای کلان ایران، تقریباً غایباند. این یادداشت استدلال میکند که ادغام لرها در قدرت، نه مشارکت، بلکه تبعیت ساختاری، فرایندی بودە است که در آن وفاداری جای عدالت را گرفته و حضور، جای مشارکت را.
اما در متن این تبعیت، سازوکاری عمیقتر نهفته است: آسیمیلاسیون (assimilation)، یعنی جذب فرهنگی و سیاسی در مرکز قدرت، بدون آنکه برابری واقعی حاصل شود.
در واقع، آنچه بر لرها گذشته است، نوعی همسانسازیِ از بالا، شکلی از ادغام بودە است که حضور را میطلبد اما عاملیت را حذف میکند. این همان تفاوت بنیادی میان مشارکت برابرانه و ادغام آسیمیلاتیو است: در اولی، گروه پیرامونی خود را در تصمیمسازی بازمییابد، در دومی، در قدرت گم میشود.
ادغام مشروط: از صفویه تا حکومت جمهوری اسلامی ایران
فرایند پیوستن لرها به دولت مرکزی، همواره از بالا و با شروطی نابرابر بوده است. هر دوره، شکل تازهای از این تبعیت را بازتولید کرده است:
در دوران صفوی، لرها برخلاف کردها و بلوچها که تا پایان عصر صفوی استقلال ایلی و مرزی خود را حفظ کردند، بهتدریج در ساختار حکومت مرکزی ادغام شدند. کردها، بهویژه خاندان اردلان، اگرچه در ظاهر تابع صفویان بودند، اما میان ایران و عثمانی در نوسان بودند و بیشتر بهصورت متحدان ناپایدار مرزی عمل میکردند؛ بلوچها نیز در حاشیهی قلمرو صفوی باقی ماندند و هرگز در نظام اداری و مالی دولت ادغام نشدند.
در مقابل اما، صفویان برای تثبیت مرزهای غربی و امنیت راههای اصفهان ـ بغداد، لرها را بهعنوان نیروی نظامی به خدمت گرفتند. این نوع ادغام، ظاهری از «مشارکت در اقتدار» را داشت، اما در واقع بهرهکشی از نیروی انسانی به نفع حکومت مرکزی و نخبگان لر بود: ایلات لر هزینهی جنگها را پرداختند، اما از غنایم یا منابع ملی سهمی نداشتند.
در دورهی شاه عباس، با ترکیبی از فشار نظامی، گروگانگیری سیاسی و ادغام اقتصادی، نظام اتابکی لرستان به تابعیت اداری بدل شد. استقرار سپاهیان قزلباش در حواشی لرستان، تغییر مسیرهای بازرگانی و وابستگی مالی والیان به مرکز، پایههای استقلال محلی را فرسود و نخبگان لر از طریق وصلت و خدمت در دربار به بخشی از بدنهی بوروکراسی صفوی بدل شدند.
در جریان این روند، نخستین نشانههای آسیمیلاسیون، حذف تدریجی خودمختاری ایلی در برابر وفاداری به شاه پدیدار شدند. بدینسان، ادغام لرها در دولت صفوی نه نشانهی مشارکت سیاسی که نتیجهی فرسایش ساختار ایلی و ضرورتهای اداری، نظامی و اقتصادی دولت متمرکز بود و این فرایند لرستان را از حاشیهی ایلی به مدار قدرت مرکزی کشاند.
در دوران قاجار، روند ادغام و آسیمیلاسیون لرها نسبت به صفویه تغییر اساسی یافت و بیشتر به مقاومت و مقابله با حکومت مرکزی تبدیل شد تا ادغام کامل.

برخلاف سیاستهای جذب و ادغام نسبی صفویه، قاجارها با تقسیم قلمرو لرستان به پشتکوه و پیشکوه، محدود کردن قدرت والیان و سران محلی و اعطای بخشهایی از سرزمین به شاهزادگان قاجاری، سعی کردند استقلال و نفوذ نخبگان لر را کاهش دهند. این سیاستها باعث تشتت، جنگهای داخلی و شورشهای مکرر در میان لرها شد.
سیاستهای سرکوب در دورە قاجار شامل گماشتن فرماندهان غیر بومی، کوچ اجباری فرماندهان محلی و فزونخواهی شاهزادگان قاجاری بود که جایگاه لرها را عمدتاً به نیروی مقاوم و نافرمان محدود میکرد. هرچند برخی خاندانها و افراد لر در دستگاه حکومتی حضور داشتند، اما نقش کلی لرها در برابر دولت، مبارزه برای حفظ استقلال محلی بود.
به این ترتیب، روند ادغام لرها در زمان قاجار نسبت به صفویه کاهش یافت و سیاستهای تقسیم سرزمینی و مهار قدرت محلی، ساختار سیاسی و اجتماعی لرها را به سمت مقاومت سازمانیافته و نه ادغام کامل سوق داد.
در دوره پهلوی، ادغام لرها در حکومت مرکزی تلفیقی از سرکوب نظامی، اسکان اجباری، خلع سلاح و سیاستهای تطمیعی و جذب بود. رضاشاه با هدف متمرکز کردن قدرت و نظامیسازی لرستان، ساختار ایلی را در هم شکست؛ آنچه چارلز تیلی آن را «ادغام قهریِ پیرامون در مرکز» مینامد، در این دوره تحقق یافت.
اسکان اجباری عشایر برای پایان دادن به کوچنشینی، حذف پوشش و فرهنگ ایلی و ایجاد وابستگی بیشتر به حکومت مرکزی از دیگر ابزارهای ادغام بود. در عین حال، دولت پهلوی با اعمال سیاستهای تطمیعی مانند بخشودگی مالیاتی، ایجاد پیوندهای سببی با بزرگان لر و جذب برخی از آنان در ساختار حکومتی، تلاش کرد روند ادغام را تسریع کند.
آموزش رسمی، نظام وظیفه و نهادهای امنیتی ابزارهای نهادی این همسانسازی بودند و تلاش میشد تا «لر بودن» به هویت اداریِ ایرانی مطیع تقلیل یابد. آموزش، توسعه زیرساختها و توسعه اقتصادی مناطق لرنشین، به ویژه در پهلوی دوم، باعث افزایش پیوندهای سیاسی و اقتصادی با مرکز شد.
در مجموع، جریان ادغام لرها در دورهی پهلوی اکثراً اجباری و سرکوبگرانه بود و استقلال سیاسی و نظامی ایلات را تا حد زیادی از بین برد، اما با ایجاد برخی ارتباطات و پیوندهای مصلحتآمیز، بخشی از نخبگان لر به عنوان عضوی از بدنهی حکومت مرکزی و دولت ملی ایران پذیرفته شدند.
این سیاست هم باعث فروپاشی بخشهایی از ساختارهای سنتی لرها شد و هم آنان را به تدریج در نظام مدرن حکومت ملی ادغام کرد.
در دورە جمهوری اسلامی با گسترش نهادهای بوروکراتیک و امنیتی، حضور لرها در بدنهی حکومت افزایش یافت. به دلیل سابقهی تاریخی مشارکتهای سیاسی و نظامی، لرها نسبت به برخی اقوام دیگر بیشتر در نقشهای اجرایی و خدماتی فعال بودند، اما این حضور اغلب به سطح منصوبین و کارگزاران پایین محدود میماند و امکان دسترسی به مقامهای کلان سیاسی برای آنان کمتر فراهم بود.
برخلاف کردها و بلوچها که مسیر مقاومت، تلاش برای خودمختاری و حتی خیزشهای مکرر را پیمودند، لرها بیشتر رویکرد سکوت، انطباق و خدمت در مقابل نظام را انتخاب کردند. نتیجهی این انتخاب، شاید به ظاهر همراهی باشد، اما در واقع منجر به ادغام و آسیمیله شدن شد و توان سیاسی مستقل لرها را کاهش داد، بهگونهای که مشارکت واقعی جای خود را به حضور صرف اداری-اجرایی و خدمتگزاری داد.
لرها به دلیل ویژگیهای خاص منطقهای و اتنیکی، از جمله نزدیکی جغرافیایی به مرکز قدرت و ساختار سیاسی-اجتماعی داخلی، عمدتاً مسیر انطباق و خدمت را انتخاب کردند و کمتر در تقابل مستقیم با نهادهای مرکزی قرار گرفتند.

این رویە باعث شد فرایند ادغام لرها بیشتر در قالب جذب تدریجی در نهادهای مرکزی و کاهش صفات مدنی و سیاسی متفاوت اتنیکی آنان پیش برود.
درواقع ادغام لرها در این دوره به معنای زدودن تفاوت سیاسی و حل آن در مرکز بود، نه پذیرش تنوع و تکثر هویتی و اتنیکی. این روند مشابه روشهای کلاسیک امپراتوریها برای حکمرانی بر ملل پیرامونی بود؛ به جای اعطای حقوق برابر، دیگریها جذب شدند اما قدرت واقعی در مرکز باقی ماند.
در این چارچوب، لرها به عنوان یک اتنیک و گروه سیاسی مستقل یا شریک قدرت شناخته نشدند و تنها نقش مجری و نیروی اجرایی حکومت را ایفا کردند، بهگونهای که تفاوتهایشان از منظر سیاسی کمرنگ و عملاً محو شد.
آسیمیلاسیون: صورت ایرانیِ سلطهی نرم
در هر جامعهای، مرکز برای بقا به دو ابزار نیاز دارد: زور و جذب. زور، بدنها را مطیع میکند و جذب، ذهنها را منقاد می کند.
آسیمیلاسیون همان سازوکار جذب است، کە در بطن خود، نوعی سلطهی نرم را از طریق همسانسازی فرهنگی بە پیش بردە و تمایز سیاسی را از درون میزداید. در نظریهی کلاسیک جامعهشناسی آمریکا (پارک و وارد)، assimilation فرایندی طبیعی تلقی میشد: گروههای اتنیکی مهاجر بهتدریج در جامعهی بزرگتر حل میشوند و ارزشهای مشترک پیدا میکنند.
اما در تجربهی جوامع غیرغربی، و بهویژه در ساختارهای شبهاستعماری، آسیمیلاسیون نه فرایندی طبیعی، بلکه سیاستی هدایتشده از بالا برای یکدستسازی سیاسی، زبانی و فرهنگی، بهنحوی است که حاشیه، در مرکز ادغام شود، اما بدون آنکه برابر گردد.
در ایران، این سازوکار تاریخی از عصر صفویه به بعد شکل گرفت. دولت مرکزی، برای مهار پیرامون، نه تنها از ابزار نظامی، بلکه از ابزار فرهنگی استفاده کرد: تغییر زبان رسمی، تعریف واحد از «ایرانی خوب»، و حذف حافظههای محلی از روایت ملی. به این معنا، آسیمیلاسیون چهرهی نرم همان تمرکزگرایی قهری است: نه با گلوله، بلکه با زبان.

در تجربهی لرها، این فرایند معنای خاصی یافت. مرکز، لر را «خودیِ بیخطر» تعریف کرد؛ جماعتی که از آن انتظار مقاومت نمیرفت، بلکه از او خدمت و وفاداری را انتظار داشتند. به همین دلیل، لرها نه بهمثابهی تهدید، بلکه بهمثابهی «شهروند وفادار» جذب شدند، اما وفاداریای که از آنان چیزی جز تبعیت نمیخواست.
این همان صورت ایرانیِ آسیمیلاسیون است: ادغام در قدرت، بدون قدرت؛ حضور در ساختار، بدون صدای ساختاری. آسیمیلاسیون، برخلاف سرکوب، نیاز به دشمن ندارد، بلکه از طریق تحسین و پذیرش عمل میکند. مرکز میگوید:
شما بهترین فرزندان این سرزمینید و بدینترتیب، هر گونە امکان نقد را خنثی میکند. در این گفتمان، لر بودن بهتدریج به ویژگیای قومی و نه سیاسی، نه تاریخی، نه مطالبهگر بدل میشود. هویت بهجای مقاومت، به نشانهی افتخارِ بیخطر بدل میشود؛ درست همان نقطهای که قدرت موفق شده است تفاوت را در خود حل کند، بیآنکه آن را نابود کند.
از این منظر، میتوان گفت آسیمیلاسیون نوعی درونیسازیِ مرکز است: مرکز، در ذهن و زبان پیرامون ساکن میشود. لر بودن، دیگر به معنای زیستن در حاشیه نیست، بلکه به معنای تلاش برای نزدیکتر شدن به مرکز، به قیمت فراموشیِ خویش است.
در نتیجه، «وفاداری» نه فقط یک منش سیاسی، بلکه یک منش فرهنگی میشود؛ نوعی خودسانسوری تاریخی که در ناخودآگاه جمعی رسوب کرده است.
فرانتس فانون در پوست سیاه، نقاب سفید مینویسد: فرودست، آنگاه که زبانِ ارباب را میآموزد، تنها سخن نمیگوید، بلکه درون او میزیَد.
در لرستان نیز، این زیستِ درونِ مرکز تکرار شده است: در مدرسه، در رسانه، در ارتش، در بوروکراسی که لرها در آن میآموزند چگونه در خدمت نظام باشند، بیآنکه بتوانند نظام را بازتعریف کنند.
به همین دلیل، آسیمیلاسیون نه صرفاً فرهنگی، بلکه سیاسی است؛ زیرا با زدودن امکان گفتوگوی برابر آغاز میشود و به ناتوانی از تخیلِ بدیل» ختم میگردد.
زمانیکە مردم نمیتوانند قدرت را در افق دیگری تصور کنند، ناگزیر همان قدرت موجود را بازتولید میکنند، با زبان خودشان، اما برای دیگری.
به تعبیر فوکو، این همان لحظهای است که قدرت از بدنها به ذهنها کوچ میکند و در ایران، این کوچ، از مرکز به پیرامون به نام وحدت ملی، و به قیمت خاموشیِ تفاوت انجام شد.
خشونت نمادین و درونیسازی تبعیت
پییر بوردیو از خشونت نمادین، فرمی از سلطه سخن میگوید که درونی میشود و از دل پذیرش برمیخیزد.
لرها، طی قرون، وفاداری به دولت را به بخشی از هابیـتوس فرهنگی خود، نوعی منش جمعی بدل کردهاند که در آن «خدمت به کشور» فضیلت است، و «اعتراض به مرکز» نوعی خیانت تلقی میشود. اما آسیمیلاسیون، شکل ظریفتر این خشونت است: نه تنها ساختار قدرت، بلکه معیار داوری دربارهی خود را نیز درونی میکند.
لرها در بسیاری از گفتارهای روزمرهشان، ارزشهای مرکز را معیار عزت و پیشرفت میدانند؛ گویی تنها راه برآمدن، «مرکز شدن» است، نه بازتعریف پیرامون.
در گفتار عمومی لرها، بهندرت صدایی شنیده میشود که بگوید «حق ما کجاست؟». در عوض، گفتار غالب این است: «ما اهل خیانت به وطن نیستیم.»، گویی که اعتراض به حکومت یعنی ضدیت با وطن همین گفتار، نابرابری را طبیعی و خشونت ساختاری را بازتولید میکند. بیآنکه نیازی به اجبار بیرونی باشد.
رضایتِ هژمونیک: همپیمان فرودست
آنتونیو گرامشی از هژمونی رضایتمند سخن میگوید: سازوکاری که در آن، طبقهی فرودست با ارزشهای مسلط یکی میشود و همین رضایت، سلطه را پایدار میکند.
در این چارچوب، لرها به یک طبقهی فرودستِ همپیمان با مرکز بدل شدهاند؛ وفاداریشان مشروعیت دولت را در منطقه تقویت کرده، اما همزمان، دست خودشان را از مطالبهگری جمعی بسته است.
در زبان سیاسی مرکز، این فرودستی در قالب مفاهیمی چون «قوم نجیب»، «مردمان وفادار» و «اهل نظام» بازتاب یافته است، برچسبهایی که در ظاهر ستایشاند، اما در عمل، ابزارهای آسیمیلاسیون فرهنگیاند. مرکز تا زمانی که قومی مطیع است و ضرورتی برای توزیع عادلانهی منابع احساس نمیشود از این وضعیت بهره میبرد.
قدرت بینیاز از زور: کنترل از درون
فوکو در تحلیل خود از قدرت مدرن میگوید که سلطهی پایدار نیازی به سرنیزه ندارد، بلکە از طریق دانش، نهاد و نظارت از درون جامعه عمل میکند. لرستان امروز، مصداق همین منطق است.
بخش بزرگی از نیروهای انتظامی و اداری استان، خود از مردم لر هستند. یعنی نظم و کنترل از درون اعمال میشود. خشونت بیرونی جای خود را به نظم درونیشده داده است، همان چیزی که فوکو قدرت بینیاز از زور مستقیم مینامد.
اما این کنترل درونی، از دل فرآیند آسیمیلاسیون برآمده است. زمانیکە قدرت، زبان و ارزشهای خود را درون نهادهای محلی مینشاند، دیگر نیازی به سرکوب ندارد: مردم، خودْ نقش انضباطدهنده را ایفا میکنند.
هزینهی این وضعیت، از بین رفتن حافظهی سیاسی و تاریخی لرها بوده است. روایتهای مستقل و مردمی جای خود را به روایت رسمی دادهاند. در کتابها و رسانهها، لرها به «مردمی وفادار و خدمتگزار» تقلیل یافتهاند، نه مردمی با تاریخ مقاومت و سیاست خود.
نخبگان محلی و بازتولید تبعیت
اگر مرکز عامل بیرونیِ تبعیت بوده است، نخبگان لر، عامل درونیِ آناند. در هر دورهی تاریخی، بخشی از نخبگان محلی به جای ایفای نقش واسطهی مردم و حکومت، در نقش واسطهی دولت میان مردم ظاهر شدند.
به تعبیر بوردیو، این همان همدستی در بازتولید میدان سلطه است. در دورهی قاجار، خانها با لقب و خراج خریداری شدند؛ در عصر پهلوی، بسیاری از خانوادههای بانفوذ یا با جذب در دستگاه نظامی و اداری، استقلال محلی را با امنیت شخصی معاوضه کردند؛ و در جمهوری اسلامی، همین الگو در قالب بوروکراسی امنیتی تداوم یافته است.
به این ترتیب، نوعی وفاداری نخبگانیِ در ازای سهم فردی شکل گرفت: نخبگان بهجای نمایندگی مردم، نمایندهی دولت در میان مردم و علیه آنها شدند.
طایفهگرایی این وضعیت را تثبیت کرد. هر طایفه، بهجای همگرایی منطقهای، در پی جلب حمایت مرکز برای خود شد. طوری که در مقاطعی از تاریخ، برخی طوایف لر برای سرکوب دیگر طوایف لر با دولت مرکزی همراه میشدند و به مردم خود خیانت کردند.
از همین رو، مرکز نیازی به تفرقهافکنی ندارد، زیرا تفرقه از درون بازتولید میشود. در این ساختار، طایفهگرایی دیگر صرفاً مسئلهای فرهنگی نیست، بلکه به سازوکاری سیاسی برای کنترل بدل شده است: تقسیم قدرت میان طوایف، هر مطالبهی جمعی را خنثی میکند و عدالت منطقهای را ناممکن میسازد.
این همان نقطهای است که تبعیت ساختاری، از رابطهای بیرونی به فرایندی درونیشده و خودکار بدل میشود — یعنی تحقق کامل آسیمیلاسیون سیاسی.
سکوت بهعنوان استراتژی بقا
جیمز اسکات، در پژوهشهایش دربارهی جوامع فرودست، از سیاست سکوت بهعنوان استراتژی بقا یاد میکند. از این منظر، سکوت لرها نه نشانهی ناآگاهی، بلکه راهی برای ادامهی زندگی در میدانی بسته است.
تجربهی سرکوبهای خشن در گذشته، همراه با ساختار ایلی پراکنده، موجب شد که سازش کمهزینه به جای مقاومت پرهزینه انتخاب شود. نتیجه همان چیزی است که بوردیو آن را میدان بستهی سیاسی مینامد که کنشگران، حتی اگر وفادار و فعال باشند، امکان بازتعریف قواعد بازی را ندارند و مهرههایی بیش نیستند.
در همینجا نیز آسیمیلاسیون کارکرد خود را نشان میدهد: سکوت نه فقط نتیجهی ترس، بلکه پیامد درونیسازیِ زبان قدرت است. وقتی مردم خود را در زبان مرکز بازمییابند، دیگر ضرورتِ سخنگفتن مستقل از میان میرود.
تراژدی نیمهپیرامونی و امکان رهایی
در نهایت، لرها به وضعیتی رسیدهاند که میتوان آن را «تراژدی نیمهپیرامونی» نامید: در مرکز قدرت حضور دارند، اما در تعیین سرنوشت غایباند. وفاداری جای عدالت را گرفته، خدمت جای مطالبه را. با اینحال اما، رهایی ممکن است، نه از بالا، که از پایین و درون.
راه نجات، در خودسازماندهی دموکراتیک امکان پذیر است. شکلگیری شوراهای محلی، نهادهای مدنی و جمعیتهای مطالبهگر که از دل مردم برخاستە باشند و نه از انتصابات بالا، چنین امکانی را فراهم می کند.
در کنار آن، بازسازی حافظهی تاریخی و سیاسی ضروری است: روایتگری از خود، احیای چهرههای فراموششده، و آموزش نسلهای جدید دربارهی حقوق فردی و جمعی. و نهایتاً باید سرمایهی اجتماعی (وفاداری و پیوند درونی) را به سرمایهی سیاسی بدل کرد: یعنی توان چانهزنی و مطالبه در سطح ملی و حتی منطقهای.
تا زمانی که لرها از طایفهگرایی عبور نکنند و به یک واحد فرهنگی-اجتماعی منسجم بدل نشوند، در همان موقعیت نیمهپیرامونی باقی میمانند. در قدرت خواهند بود، اما بدون ایفای نقش، خدمت خواهند کرد، اما بدون سهم و وفادار خواهند ماند، اما بیعدالت.
رهایی نه در تقاضا از مرکز، بلکه در بازسازی از درون خود مردم و مقاومت است. همانگونه که فوکو میگوید، قدرت در همهچیز جاری است، و درست به همین دلیل، مقاومت نیز در همهچیز ممکن است.
نسلهای جدید میتوانند با آموزش و احیای حافظهی تاریخی، فرایند آسیمیلاسیون را متوقف کنند و این هویت جمعی مستقل را به سرمایهی سیاسی واقعی بدل نمایند. در نهایت، رهایی لرها، همانگونه که در طول تاریخ تاکنون نشده است، نیازمند بازنگری در هویت، همبستگی و سیاستورزی جمعی است.











