top of page
Asset 240.png

آخرین خبرها

بیشتر بخوانید

ژینا: نامی که زندگی‌اش هدیه، مرگش فاجعه و میراثش دگرگونی ساختارها بود

4 hours ago
19 min read


رسول شیار

 

چهار سال پس از مرگ ژینا امینی، میراث جنبش ژن، ژیان، آزادی را نمی‌توان تنها با حضور مردم در خیابان‌های پاییز در سال ۱۴۰۱ یا ابعاد سرکوب آن سنجید. اثر ماندگارتر جنبش، جابه‌جایی در زبان و سوژگی سیاسی بود: زن از موضوع کنترل به کنشگر سیاست بدل شد و کردستان، که مطالباتش اغلب در حاشیه روایتها قرار می‌گرفت، این‌بار زبانی سیاسی را به مرکز ایران منتقل کرد. شعار و سپس گفتمان ژن، ژیان، آزادی از کردستان به سراسر ایران و سپس جهان رسید، هرچند جهانی‌شدن آن همواره با بازشناسی خاستگاه تاریخی و سیاسی‌اش همراه نبود. اگرچە خیابان‌ها پس از سرکوب خلوت‌تر شدند، اما آثار جنبش در خیابان متوقف نماند: در نافرمانی زنان از حجاب اجباری، دادخواهی خانواده‌ها، کشمکش بر سر حافظه جان‌باختگان، تداوم فشار بر معترضان و سرانجام اعتصاب روز چهارشنبه در کردستان امتداد یافت. از این منظر، مسالە چهار سال بعد فقط این نیست که این جنبش چه چیزی را تغییر داد، بلکە مسالە این است که کدام تغییرات، با وجود سرکوب، دیگر به نقطه پیش از شهریور ۱۴۰۱ بازنگشته‌اند. شاید مهم‌ترین میراث ژینا نیز همین باشد: جنبشی که نتوانست سرکوب شود.


شب پیش از چهارمین سالگرد مرگ ژینا امینی، مسیر آرامستان آیچی در سقز بار دیگر خبرساز شد. رسانه‌ها با انتشار تصاویر و گزارش‌هایی بخشی از آن را برجسته کرده و بخشی دیگر را کنار گذاشته‌اند. رسانه‌ها نوشتند که نیروهای امنیتی در مسیرهای اصلی منتهی به آرامستان مستقر شده‌اند و آب سد چراغ‌ویس نیز برای سومین سال پیاپی به مسیرهای فرعی آیچی رها شده است تا رفت‌وآمد به آرامستان دشوارتر شود.


چهار سال پیش، صبح ۲۶ شهریور ۱۴۰۱، مردم برای خاک‌سپاری ژینای۲۲ ساله‌ای به همین آرامستان رفته بودند که یک روز قبل در بیمارستان کسری در تهران جان باخته بود.


ژینا سه روز پیش‌تر توسط گشت ارشاد بازداشت شده بود. در مراسم خاک‌سپاری، زنان روسری از سر برداشتند و شعار «ژن، ژیان، ئازادی» در میان جمعیت شنیده شد.


اعتراضات همان روز به خیابان‌های سقز کشیده شد و در روزهای بعد به سنندج و شهرهای دیگر رسید. رویترز، آیچی را یکی از نخستین کانون‌های اعتراضات پس از مرگ ژینا امینی ثبت کرده است.


درباره علت مرگ ژینا، روایت رسمی جمهوری اسلامی ایران با یافته‌های هیات مستقل حقیقت‌یاب سازمان ملل متفاوت است.

مقام‌های ایران یافته‌های این هیات را رد کرده و آن را جانبدارانه خوانده‌اند. هیات حقیقت‌یاب اما اعلام کرده است که ژینا در بازداشت هدف خشونت فیزیکی قرار گرفته، این خشونت به مرگ او انجامیده و دولت ایران در قبال مرگ غیرقانونی او مسئول است.

این هیات شمار قابل اتکای کشته‌شدگان اعتراضات را ۵۵۱ نفر، از جمله ۴۹ زن و ۶۸ کودک اعلام کردە است. در گزارش‌های این هیات همچنین مواردی از بازداشت خودسرانه، شکنجه، تجاوز و دیگر اشکال خشونت جنسی و جنسیتی ثبت شده است.


اما همه آنچه از پاییز ۱۴۰۱ باقی مانده است، در این آمار و پرونده‌ها جا نمی‌شود. بخشی از پروندە و یافتەها در گزارش‌های حقوق بشری و احکام دادگاه‌ها ثبت شده است. بخشی دیگر در خانه‌هایی ماندەاند که فرزندشان از بازداشت آزاد شده‌، اما دیگر مثل گذشته نمی‌خوابد. در خانواده‌هایی که هنوز درباره آنچه بر فرزندشان گذشته حرف نمی‌زنند. در دخترانی که برای شناخته‌نشدن صورتشان را می‌پوشاندند و در مزارهایی که سال‌ها بعد همچنان محل کشمکش بر سر حافظه و روایت‌اند.


در کنار همه این موارد، شعاری نیز همچنان در جریان است که از کردستان نشات گرفت و در تهران و سایر شهرهای ایران طنین انداز شد، تکرار شد و سپس به خیابان‌ها، دانشگاه‌ها و تجمع‌های اعتراضی در نقاط مختلف جهان رسید.


زن در مرکز این اعتراض بود، اما روایت پاییز ۱۴۰۱ به زنان محدود نمی‌شود. مردان نیز کشته، زخمی، بازداشت و زندانی شدند و برخی دیگر حتی دو یا سه سال‌بعد اعدام شدند.


کودکان و نوجوانان هم فقط نظاره‌گر نبودند. تفاوت مهم آن پاییز این بود که زن دیگر در حاشیه یک مطالبه سیاسی قرار نداشت، بلکه «زن» در خودِ شعار قرار گرفته بود.

 

از بیمارستان کسری تا آیچی: نخستین روایت‌ها


نیلوفر حامدی در بیمارستان کسری حضور داشت. الهه محمدی نیز راهی سقز شد تا از خاک‌سپاری ژینا گزارش بدهد.


کمیته حفاظت از روزنامه‌نگاران، حامدی را در شمار نخستین خبرنگارانی آورده است که درباره بستری‌شدن ژینا گزارش دادند و محمدی را از روزنامه‌نگارانی قلمداد کردەاند که مراسم خاک‌سپاری او در سقز را پوشش دادند.


هر دو در همان شهریور ۱۴۰۱ بازداشت شدند. این کمیتە بعدتر اعلام کرد نزدیک به صد روزنامه‌نگار در ارتباط با پوشش اعتراضات بازداشت شده‌اند.

کاوه فاتحی، روزنامه‌نگار، حامدی و محمدی را دو حلقه مهم در زنجیره نخست اطلاع‌رسانی می‌داند، زنجیره‌ای که افراد و شبکه‌های دیگری هم در آن حضور داشتند. به گفته او، اهمیت کار این دو فقط در انتشار خبر مرگ ژینا نبود. در روزهایی که هنوز روایت رسمی فرصت پیدا نکرده بود تنها روایت موجود از ماجرا باشد، یکی از بیمارستان گزارش می‌داد و دیگری از آیچی.

فاتحی در کنار آنها از فعالان سیاسی کردستان ایران، شبکه‌های اجتماعی، احزاب کرد و فعالان ایرانی در دیاسپورا نیز نام می‌برد.


برای فاتحی، زن‌بودن این دو روزنامه‌نگار هم اهمیت دارد. در اعتراضاتی که زنان از همان روزهای نخست در مرکز آن قرار گرفتند، دو زن روزنامه‌نگار نیز از نخستین کسانی بودند که آنچه رخ می‌داد را ثبت و روایت کردند.


از نظر او، بازداشت حامدی و محمدی فقط به سرنوشت دو خبرنگار محدود نمی‌شد؛ برای دیگر روزنامه‌نگاران هم این پیام را داشت که فاصله‌گرفتن از روایت رسمی، حتی در یک گزارش خبری، می‌تواند هزینه داشته باشد.


فشار اما فقط به بازداشت و توقیف محدود نمی‌شد. فاتحی از خودسانسوری هم حرف می‌زند. از جایی که روزنامه‌نگار پیش از هر دستور مستقیمی، خودش می‌داند از کدام خبر، تصویر یا جمله باید عقب بکشد.

رسانه‌های سراسری داخل ایران به بیمارستان، خانواده و فضای تهران دسترسی بیشتری داشتند، اما زیر فشار امنیتی کار می‌کردند. در مقابل، رسانه‌های کردی و روزنامه‌نگاران کرد خارج از ایران بیشتر سراغ خاک‌سپاری، اعتصاب‌ها، واکنش شهرهای کردستان و زمینه سیاسی اعتراضات رفتند.

رسانه‌های فارسی‌زبان خارج از ایران با محدودیت‌های رسانه‌های داخل کشور روبه‌رو نبودند، اما انتخاب‌های تحریریە، رقابت‌های سیاسی و فاصله جغرافیایی بر نوع پوشش آنها هم اثر می‌گذاشت.


فاتحی معتقد است در بخشی از رسانه‌های جریان اصلی فارسی، نگاهی مرکزگرا وجود داشت که گاهی نقش کردستان را کم‌رنگ یا حتی نادیده می‌گرفت. هرچند تاکید می‌کند که نمی‌توان همه این رسانه‌ها را یکسان دید.

شبکه‌های اجتماعی بخشی از این فاصله را کم کردند. فیلمی که در سقز گرفته می‌شد، دیگر لازم نبود برای دیده‌شدن از تحریریه‌ای در تهران عبور کند. با این حال، دیده‌شدن یک تصویر یا خبر لزوماً به این معنا نبود که زمینه و تاریخ پشت آن هم به همان اندازه دیده شود.

فاتحی نقش رسانه‌ها و فعالان دیاسپورا را در جهانی‌شدن نام ژینا و «ژن، ژیان، ئازادی» مهم می‌داند. آنها به رسانه‌های بین‌المللی، نهادهای حقوق بشری و فضای سیاسی کشورهای محل زندگی‌شان دسترسی داشتند و اعتراضات ایران را به مخاطبانی رساندند که بسیاری‌شان پیش از شهریور ۱۴۰۱ حتی نام سقز را نشنیده بودند.به گفته او، در همین مسیر بخشی از گذشته شعار کم‌رنگ شد.

فاتحی ژن، ژیان، آزادی را شعاری نمی‌داند که در شهریور ۱۴۰۱ شکل گرفته باشد. او پیشینه آن را در جنبش زنان کرد، اندیشه‌های عبدالله اوجالان، حضور زنان در جنبش سیاسی کرد و سپس در روژاوا دنبال می‌کند.

به گفته او، کم‌رنگ‌شدن این پیشینه در بخشی از روایت رسانه‌های فارسی و بین‌المللی نوعی پاک‌شدن تاریخی است. نقد او متوجه جهانی‌شدن شعار نیست. مسالە این است که شعار جهانی شد، اما همه تاریخ و زمینه‌اش همراه آن دیده نشد.


این تفاوت را در تصویری که از زنان آن دوره باقی مانده هم می‌توان دید. در رسانه‌های داخلی، رسانه‌های کردی، شبکه‌های فارسی‌زبان خارج از کشور و تصاویر منتشرشده در شبکه‌های اجتماعی، زن هم قربانی حجاب اجباری و سرکوب است و هم کسی که خودش به خیابان آمده، شعار داده، فیلم گرفته و خبر نوشته است.


فاتحی می‌گوید آرشیو کردستان لایه دیگری هم به این تصویر اضافه می‌کند: سابقه مبارزه سیاسی، مسالە هویت و معنایی که «ژن، ژیان، آزادی» پیش از شهریور ۱۴۰۱ داشت. از نگاه او، آنچه از این جنبش باقی مانده فقط آرشیو قربانیان نیست، بلکه آرشیو حضور و کنشگری زنان هم هست.


اما تفاوت میان آنچه از یک جنبش در روایت عمومی باقی می‌ماند و آنچه مردم در شهرهای خود تجربه می‌کنند، فقط به رسانه‌ها مربوط نبود.


در ارومیه، این تفاوت را می‌شد در خود خیابان دید، در رابطه کرد و ترک، در حضور زنان و مردان و در زندگی کسانی که ماه‌ها و حتی سال‌ها بعد هنوز با پیامدهای همان روزها روبه‌رو بودند.

 

ارومیه: چند روز همبستگی، سال‌ها ترس


ژینا نام مستعاری است که این زن ارومیه‌ای خود خواسته است در این گزارش با آن معرفی شود. در پاییز آن سال دانشجوی سال آخر جامعه‌شناسی بود و نام واقعی‌اش به دلیل ملاحظات امنیتی منتشر نمی‌شود.


او می‌گوید آن روزها برای نخستین بار بخشی از چیزهایی را که درباره جامعه، قدرت و شکاف‌های هویتی خوانده بود، نه در کتاب که در خیابان می‌دید. جوانانی که در زندگی روزمره شهر ممکن بود خود را در دو سوی یک اختلاف هویتی ببینند، حالا کنار یکدیگر ایستاده بودند.

برای ژینا، شنیدن بژی آذربایجان از یک سو و یاشاسین کردستان از سوی دیگر، یکی از روشن‌ترین خاطره‌های روزهای نخست اعتراضات است.

در ارومیه، چنین صحنه‌ای معمول نبود. تنش‌ها و رقابت‌های هویتی و سیاسی میان کردها و ترک‌ها پیش از شهریور ۱۴۰۱ هم بخشی از فضای شهر بود. اما در روزهای نخست اعتراضات، دست‌کم برای مدتی، این مرزبندی عقب نشست.


در روایت‌هایی که نویسنده این گزارش در زمان حضورش در ارومیه شنیده بود، معترضان کرد «بژی آذربایجان» سر می‌دادند و معترضان ترک در پاسخ «یاشاسین کردستان» می‌گفتند.


در همان روزها از تبریز نیز ویدیویی منتشر شد که در آن جمعیت شعار می‌داد: «آذربایجان اویاخدی، کوردستانا دایاخدی». آذربایجان بیدار است، پشتیبان کوردستان است.

برای بخشی از جوانان ترک ارومیه، مرگ ژینا امینی اتفاقی متعلق به جامعه‌ای دیگر نبود. آنها هم به خیابان آمدند و بازداشت شدند. بر اساس مشاهدات و پیگیری‌های نویسنده این گزارش در زمان حضورش در ارومیه، شماری از آنها بعدتر زندان را نیز تجربه کردند.

ژینا می‌گوید آنچه پیش‌تر در دانشگاه درباره جامعه، قدرت و شکاف‌های اتنیکی خوانده بود، آن روزها در خیابان شکل دیگری پیدا کرده بود. آدم‌هایی که در فضای عادی شهر بارها در دو سوی یک اختلاف هویتی قرار می‌گرفتند، حالا کنار یکدیگر ایستاده بودند و در شعارهایشان نام یکدیگر را صدا می‌زدند.


این همراهی دوام زیادی نداشت. اما همان چند روز نیز بخشی از خاطره ژینا از پاییز ۱۴۰۱ ارومیه است. روزهایی که برای مدتی، شکافی قدیمی عقب نشست و جوانان کورد و ترک در یک خیابان کنار هم قرار گرفتند.

 

دخترانی که برای شناخته‌نشدن لباس عوض می‌کردند


ژینا می‌گوید حضور زنان در اعتراضات ارومیه بیشتر از چیزی بود که تصاویر باقی‌مانده نشان می‌دهند. بعضی دختران برای رفتن به خیابان لباس پسرانه می‌پوشیدند، موهایشان را می‌پوشاندند، لباس‌های گشاد انتخاب می‌کردند و صورتشان را می‌بستند. ناشناس‌ماندن بخشی از آماده‌شدن برای اعتراض بود.


ترس فقط از بازداشت در همان شب نبود. دوربین‌های خیابان، فیلم‌هایی که با تلفن همراه گرفته می‌شد یا حتی کسی که چهره‌ای را به خاطر می‌سپرد، می‌توانست روزها یا ماه‌ها بعد برایشان دردسر درست کند. به همین دلیل، از حضور بسیاری از زنانی که در اعتراضات بودند تصویر روشنی باقی نمانده است.

ژینا می‌گوید برای زنانی که به خیابان می‌رفتند، موضوع فقط اعتراض به یک اتفاق نبود. حجاب، بدن و نحوه حضور در فضای عمومی سال‌ها بخشی از زندگی روزمره‌شان بود. در پاییز ۱۴۰۱، چیزی که تا آن زمان بیشتر به‌صورت یک اجبار فردی تجربه می‌شد، برای بسیاری از آنها به مساله‌ای جمعی و خیابانی تبدیل شد.

از آن روزها برای ژینا، ترس از شناخته‌شدن هم مانده است. اینکه کدام دوربین چهره‌ای را ثبت کرده، چه کسی فیلم گرفته و آیا ممکن است هفته‌ها یا ماه‌ها بعد کسی سراغش بیاید. به گفته او، برای بعضی از زنانی که در اعتراضات حضور داشتند، این نگرانی مدت‌ها پس از خلوت‌شدن خیابان هم ادامه پیدا کرد.

 

بعد از کشته‌ها، ترس شکل دیگری گرفت


فرجاد درویشی، ۲۳ ساله و اهل روستای بالو، شامگاه ۲۹ شهریور ۱۴۰۱ در جریان اعتراضات شهرک ولیعصر ارومیه کشته شد. نهادهای حقوق‌بشری گزارش داده‌اند که او بر اثر شلیک نیروهای امنیتی جان باخته است.

ژینا می‌گوید با رسیدن خبر کشته‌شدن معترضان، ترس در شهر شکل دیگری پیدا کرد. تا پیش از آن، بازداشت و ضرب‌وشتم از نگرانی‌های اصلی بود. حالا این احتمال هم جدی شده بود که کسی برای اعتراض از خانه بیرون برود و زنده برنگردد. واکنش‌ها یکسان نبود. بعضی‌ها از خیابان فاصله گرفتند و بعضی دیگر با خشم بیشتری برگشتند. اما رسیدن به خانه هم  پایان ترس‌هانبود. چه چیزی باید از تلفن پاک می‌شد؟ آیا دوربینی چهره‌اش را ثبت کرده بود؟ آیا کسی او را شناخته بود؟

ماجرای فرجاد هم به همان شب ختم نشد. صیاد درویشی، برادر او، در آبان ۱۴۰۲ بازداشت شد. کردپا بعدتر گزارش کرد که او پس از نزدیک به دو ماه با وثیقه آزاد شده است.


همین رسانه به نقل از یک منبع مطلع نوشت صیاد در دوره بازداشت تحت شکنجه قرار گرفته و خانواده‌اش نیز برای خودداری از گفت‌وگو با رسانه‌ها تحت فشار بوده‌اند.


اما بخشی از آنچه برای خانواده‌های دیگر اتفاق افتاد، هرگز به خبر تبدیل نشد. یکی از روایت‌های گردآوری‌شده برای این گزارش درباره جوانی است که پس از بازداشت و آنچه خانواده‌اش شکنجه توصیف می‌کند، دیگر نمی‌تواند در تاریکی یا به‌تنهایی بخوابد. چراغ باید روشن بماند و کسی نزدیکش باشد.


بازداشت تمام شده، اما اثرش هنوز هر شب با اوست.یکی از همسایگان نویسنده این گزارش نیز درباره پسر یکی از بستگانش روایت دیگری نقل کرده است.


به گفته او، جوان را یک صبح زود، خون‌آلود و پیچیده در پتو مقابل خانه رها کرده بودند و گوش‌هایش سوراخ شده بود. خانواده بعدتر از قول او گفته بودند که در بازداشت گوش‌هایش را با میخ به دیوار کوبیده‌اند.

 

همبستگی‌ای که دوام نیاورد


ژینا می‌گوید همراهی جوانان کرد و ترک در ارومیه با همان شکل روزهای نخست ادامه پیدا نکرد. به‌تدریج، روایت‌های هویتی و اتنیکی دوباره پررنگ شدند و بخشی از جوانان ترک از خیابان فاصله گرفتند. این تغییر، حضور و هزینه‌ای را که آنها در روزهای نخست داشتند از بین نمی‌برد.

نویسنده این گزارش در همان دوره از یک روزنامه‌نگار ترک در ارومیه شنیده بود که نیروهای امنیتی با برخی خبرنگاران ترک تماس گرفته و از آنها خواسته‌اند اعتراضات را با تاکید بر شکاف‌های اتنیکی روایت کنند. نام این روزنامه‌نگار به دلیل نگرانی‌های امنیتی محفوظ می‌ماند.

در شهری که شکاف‌های هویتی از پیش وجود داشت، تقویت این تصور که اعتراض به یکی از دو جامعه تعلق دارد، می‌توانست همان همراهی اولیه را ضعیف کند.


با این حال، ژینا هنوز روزهای نخست را به یاد دارد. زمانی که جوانان کرد و ترک برای مدتی در یک خیابان ایستادند، نام یکدیگر را در شعارهایشان آوردند و هر دو هزینه دادند.

 

پرونده‌هایی که سال‌ها بعد باز شدند


برای همه، سرکوب با پایان پاییز ۱۴۰۱ تمام نشد. بر اساس روایت‌هایی که برای این گزارش جمع‌آوری شده است، بعضی از جوانان ارومیه همان زمان بازداشت نشدند.


دو یا سه سال بعد سراغشان رفتند و بخشی از اتهام‌ها به فعالیت یا حضورشان در اعتراضات ۱۴۰۱ برمی‌گشت. بعضی از آنها مدتی زندان را تحمل کردند، بی‌آنکه نامشان هیچ‌وقت به رسانه‌ها برسد.

برای کسانی که در اعتراضات حضور داشتند، این بازداشت‌های دیرهنگام یک معنا داشت: تصویری را که دوربینی ثبت کرده یا فیلمی که با تلفن همراه گرفته شده بود، ممکن بود ماه‌ها یا حتی سال‌ها بعد هم برایشان دردسرساز شود. پرونده مهراب عبدالله‌زاده نمونه مستندتری از ادامه همان سرکوب تا سال‌ها بعد است.

محراب، جوان کرد اهل ارومیه، ۳۰ مهر ۱۴۰۱ در محل کارش توسط نیروهای اطلاعات سپاه بازداشت شد. شبکه حقوق بشر کردستان گزارش کرده است که او ۳۸ روز در بازداشتگاه اطلاعات سپاه تحت شکنجه جسمی و روانی قرار گرفت و از دسترسی به وکیل و ملاقات با خانواده محروم بود.


او سپس با اتهام «افساد فی‌الارض» به اعدام محکوم شد و تا پایان، اتهام‌های واردشده را رد می‌کرد. وکیل او نیز از ایرادهای جدی در روند رسیدگی به پرونده گفته بود.


مهراب عبدالله‌زاده ۱۲ اردیبهشت ۱۴۰۵ به‌صورت مخفیانه اعدام شد. بنا بر گزارش شبکه حقوق بشر کردستان، خانواده و وکلای او پیش از اجرای حکم مطلع نشده بودند و پیکرش نیز هرگز به خانواده تحویل داده نشد.

از بازداشت مهر ۱۴۰۱ تا اجرای حکم اعدام در اردیبهشت ۱۴۰۵، بیش از سه سال گذشت. خانواده عبدالله‌زاده در تمام این مدت با بازداشت، پرونده قضایی، حکم اعدام و انتظار اجرای آن زندگی کردند.


آزادی از زندان پایان ماجرا نیست


تجربە جوانی که پس از بازداشت هنوز نمی‌تواند در تاریکی شب بخوابد، بخشی از ماجرا را نشان می‌دهد که معمولا در خبرها دیده نمی‌شود. در پرونده می‌توان نوشت کسی بازداشت و بعد آزاد شده است؛ اما آنچه پس از آزادی در خانه ادامه پیدا می‌کند، ممکن است هیچ‌وقت جایی ثبت نشود.


سیمین روحانی‌زاده، فعال سیاسی و حقوق زنان، می‌گوید سکوت بسیاری از زنانی را که در بازداشت آسیب دیده‌اند نمی‌توان صرفا انتخاب شخصی آنها دانست.


وقتی حرف‌زدن درباره آنچه گذشته می‌تواند برای خود فرد یا خانواده‌اش پیامد امنیتی داشته باشد، آزادی از بازداشت لزوما به معنای پایان فشار نیست. در موارد خشونت جنسی، ترس از قضاوت جامعه هم به این فشار اضافه می‌شود. روحانی‌زاده می‌گوید:

زنی که خشونت دیده ممکن است هم از دستگاه امنیتی بترسد و هم از واکنش اطرافیان. از اینکه خودش زیر سوال برود یا روایتش باور نشود. به گفته او، فشار امنیتی و انگ اجتماعی در کنار هم «دیوار سکوت» می‌سازند.

عفو بین‌الملل تجربه ۴۵ بازداشت‌شده شامل ۱۲ زن، ۲۶مرد و هفت کودک را که مورد تجاوز یا دیگر اشکال خشونت جنسی قرار گرفته بودند مستند کرده است.


این سازمان گزارش دادە است کە ترس از انتقام و انگ اجتماعی از موانع اصلی روایت و ثبت این تجربه‌ها بوده و موارد مستندشده احتمالاً همه آن چیزی نیست که رخ داده است.


هیات حقیقت‌یاب سازمان ملل نیز شکنجه و خشونت جنسی و جنسیتی را در میان موارد نقض حقوق بشر در جریان سرکوب اعتراضات ثبت کرده است.


بخشی از آنچه در بازداشتگاه‌ها گذشته است شاید هیچگاە وارد پرونده، رسانه یا گزارش حقوق بشری نشود و وقتی تجربه‌ای ثبت نمی‌شود، انکار و فراموش‌کردن آن هم آسان‌تر می‌شود.

اما روحانی‌زاده می‌گوید زنان پاییز ۱۴۰۱ را نمی‌توان فقط با سرکوب و آسیب تعریف کرد. زنانی که بازداشت شدند، تحت فشار قرار گرفتند یا بعدتر سکوت کردند، در همان اعتراضات از نیروهای اصلی خیابان هم بودند.

او تغییر پس از شهریور ۱۴۰۱ را هم در زندگی روزمره می‌بیند و هم در سیاست. نافرمانی از حجاب اجباری پیش از آن هم وجود داشت، اما در جریان اعتراضات از تصمیم فردی فراتر رفت و در مقاطعی شکل جمعی پیدا کرد.

زن دیگر فقط کسی نبود که دیگران درباره حقوقش حرف بزنند. خود به خیابان آمده بود، شعار می‌داد، تصمیم می‌گرفت و در شکل‌دادن به اعتراض نقش داشت.

روحانی‌زاده این تغییر را چنین خلاصه می‌کند: زنان از «موضوع کنترل حکومت» به کنشگر سیاسی تبدیل شدند.


پاسخ حکومت هم به خیابان محدود نماند. روحانی‌زاده از بازداشت و پرونده قضایی، فشار بر فعالان و خانواده‌هایشان، محدودیت‌های اجتماعی و اقتصادی و استفاده از ابزارهای نظارتی نام می‌برد.


هیات حقیقت‌یاب سازمان ملل نیز در گزارش‌های بعدی از ادامه فشار بر زنان و دخترانی که در برابر حجاب اجباری مقاومت می‌کنند و استفاده از ابزارهای نظارتی برای شناسایی آنها گزارش داده است.


از نگاه روحانی‌زاده، کم‌شدن تجمع‌های خیابانی به معنای بازگشت زنان به موقعیت پیش از شهریور ۱۴۰۱ نیست. خیابان خلوت‌تر شد، اما آنچه در رابطه زنان با حجاب اجباری، فضای عمومی و سیاست تغییر کرده بود، با پایان تجمع‌ها از بین نرفت. اعتراض هم در خیابان نماند. به مدرسه رسید، وارد خانه‌های خانواده‌های دادخواه شد و حتی مزار کشته‌شدگان را به بخشی از همان کشمکش تبدیل کرد.

 

از مدرسه تا مزار: وقتی اعتراض از خیابان بیرون رفت


از ۵۵۱ نفری که هیات حقیقت‌یاب سازمان ملل کشته‌شدن‌شان در جریان سرکوب اعتراضات را قابل اتکا دانسته است، ۶۸ نفر کودک بودند. در مدارس شعار داده شد، دختران مقنعه از سر برداشتند و دانش‌آموزان در بعضی شهرها به اعتراضات خیابانی پیوستند.


یوسف نوری، وزیر وقت آموزش‌وپرورش، در مهر ۱۴۰۱ تایید کرد شماری از دانش‌آموزان بازداشت‌شده به مراکزی منتقل شده‌اند که او آنها را مراکز روان‌شناختی نامید. گزارشگر ویژه سازمان ملل نیز بعدتر به این اظهارات اشاره کرد.


در تهران نیز گزارش‌هایی از تنش در مدارس منتشر شد. در مهر همان سال، پس از اعتراض دانش‌آموزان یک دبیرستان دخترانه، پدر یکی از دانش‌آموزان از حضور مأموران و بازرسی کیف دختران خبر داد.

آموزش‌وپرورش ورود ماموران به داخل مدرسه را رد کرد و اعلام نمود کە بدحال‌شدن چند دانش‌آموز به حمله پنیک و افت فشار مربوط بوده است. ویدئوهای منتشرشده از همان روز نیز حضور نیروهای امنیتی در اطراف مدرسه و شلیک گاز اشک‌آور در آن محدوده را نشان می‌دادند.

سیمین روحانی‌زاده می‌گوید اگر نوجوانان فقط در جایگاه قربانی دیده شوند، بخش مهمی از آنچه رخ داد، عملا کنار گذاشته می‌شود.


دانش‌آموزی که در مدرسه شعار داده، مقنعه‌اش را برداشته یا به خیابان رفته بود نیز بخشی از اعتراض بوده است. از نظر او، رسیدن اعتراض به مدرسه نشان می‌داد فاصله بخشی از نسل نوجوان با ساختار قدرت جدی‌تر از آن چیزی است که پیش‌تر دیده می‌شد.

چند ماه بعد، گزارش‌های گسترده‌ای از بیمارشدن دانش‌آموزان، عمدتا دختران، در مدارس شهرهای مختلف منتشر شد. هیات حقیقت‌یاب سازمان ملل این پرونده را بررسی و تایید کرد که هزاران دانش‌آموز، به‌ویژه دختران، دچار علائم ناشی از مسمومیت شده‌اند. اما بر اساس اطلاعات موجود نتوانست درباره ماده یا عامل ایجادکننده این علائم به نتیجه قطعی برسد.

برای نویسنده این گزارش، خبررسانی درباره همین اتفاق‌ها هم با فشار همراه بود. در آن دوره، به دلیل انتشار اخبار مربوط به دانش‌آموزان، چند بار از سوی نهادهای امنیتی تهدید و ارعاب شد. این تجربه چیزی درباره علت بیماری دانش‌آموزان ثابت نمی‌کند، فقط نشان می‌دهد پوشش آنچه در مدارس می‌گذشت هم پیامد امنیتی داشت.


اما مدرسه تنها جایی نبود که اعتراض از خیابان به آن رسید. پس از کشته‌شدن معترضان، مزارها و مراسم یادبود هم زیر فشار قرار گرفتند.

عفو بین‌الملل مواردی از تهدید و بازداشت اعضای خانواده‌های جان‌باختگان، محدودکردن مراسم و آسیب‌زدن به مزارها را مستند کرده است. در چنین شرایطی، حتی رفتن بر سر مزار یا برگزاری سالگرد می‌توانست به مساله‌ای امنیتی تبدیل شود.

روحانی‌زاده این برخوردها را فقط ناشی از نگرانی حکومت از تجمع نمی‌داند. به گفته او، بخشی از مساله به این برمی‌گردد که چه کسی روایت مرگ را در اختیار دارد.

حکومت روایت رسمی خود را ارائه می‌کند و خانواده از زندگی، خواسته‌ها و روزهای آخر فرزندش می‌گوید. محدودکردن مراسم هم لزوماً صدای خانواده را خاموش نمی‌کند. نام و روایت فرد می‌تواند در سالگرد، در خانه یا بر سر مزار دوباره به فضای عمومی برگردد.

پرونده مینا سلطانی، معروف به دایه مینا، مادر شهریار محمدی در بوکان، نمونه‌ای از همین وضعیت است.


شهریار محمدی در جریان اعتراضات آبان ۱۴۰۱ در بوکان کشته شد. خانواده او در سال‌های بعد با محدودیت برای حضور بر مزار و برگزاری مراسم روبه‌رو شدند و در آستانه نخستین سالگرد، اسرین محمدی، خواهر شهریار، نیز بازداشت شد.


در آبان ۱۴۰۲، شماری از مادران دادخواه بوکان که امکان برگزاری مراسم بر سر مزار فرزندانشان را نداشتند، در خانه دایه مینا جمع شدند. فشار بر خود دایه مینا هم ادامه پیدا کرد. او در شهریور ۱۴۰۳ بازداشت شد و ۲۱ روز بعد با وثیقه از زندان ارومیه آزاد شد.


چند ماه بعد، دادگاه کیفری بوکان او را به اتهام‌های «تبلیغ علیه نظام» و حضور در فضای عمومی بدون حجاب اجباری به هشت ماه حبس و پرداخت جریمه محکوم کرد. شبکه حقوق بشر کردستان نیز بازداشت و حکم او را گزارش کرده است.

در چنین پرونده‌هایی، خانواده‌ها فقط دنبال نتیجه دادگاه نیستند. برایشان مهم است نام و روایت فرزندشان هم باقی بماند و مرگ او فقط از دریچه روایت رسمی تعریف نشود.

مادران در میان خانواده‌های دادخواه حضور پررنگی پیدا کردند، اما این مسیر به آنها محدود نماند. پدران، خواهران، برادران و دیگر اعضای خانواده هم در سال‌های بعد برای حفظ نام و روایت جان‌باختگان تلاش کردند.

بعضی از مادران نیز از جایگاه کسی که قرار بود فقط سوگوار بماند، بیرون آمدند و به چهره‌هایی عمومی تبدیل شدند که درباره فرزندشان حرف می‌زنند و اجازە نمیدهند نام او از فضای عمومی حذف شود.

روحانی‌زاده این موضوع را به رابطه کوردستان و مرکز پیوند می‌دهد. به این‌که چه کسی زبان سیاسی را شکل می‌دهد و چه موضوعی در فضای سیاسی ایران «ملی» تلقی می‌شود.

 

این‌بار مرکز زبان سیاسی‌اش را از کردستان گرفت


به گفته روحانی‌زاده، پیش از شهریور ۱۴۰۱، مطالباتی که از کردستان و دیگر مناطق بیرون از مرکز مطرح می‌شد، در بخشی از فضای سیاسی با عنوان‌هایی مانند «محلی»، «قومی» یا «منطقه‌ای» توصیف می‌شد، در حالی که همان موضوع اگر در تهران مطرح می‌شد، آسان‌تر در قالب یک مسئله «ملی» قرار می‌گرفت.


او معتقد است در اعتراضات ۱۴۰۱، دست‌کم برای مدتی، این مسیر برعکس شد و این‌بار مرکز نبود که زبان سیاسی خود را به پیرامون صادر کند، بلکه بخشی از جامعه مرکز، زبان سیاسی خود را از کردستان گرفت.


برای او، اهمیت «ژن، ژیان، آزادی» فقط در این نبود که یک شعار کردی در شهرهای مختلف ایران تکرار شد. زن کورد که سال‌ها بیشتر موضوع روایت دیگران بود، این‌بار در شکل‌گیری زبانی نقش داشت که در تهران و شهرهای دیگر هم شنیده شد. در همان دوره، مرز میان آنچه «مساله کردستان» و آنچه «مساله ایران» خوانده می‌شد نیز برای مدتی جابه‌جا شد.


این نگاه با بخشی از حرف‌های کاوه فاتحی به هم می‌رسد. روحانی‌زاده از زبانی می‌گوید که از کردستان به مرکز رفت و فاتحی از بخشی از تاریخ همان زبان می‌گوید که در مسیر فراگیرشدن، در بعضی روایت‌های رسانه‌ای کم‌رنگ شد.

شعار از کردستان سرچشمە گرفت و بە خارج از آن رسید، در شهرهای دیگر ایران تکرار شد و بعد به جهان رسید، اما خاستگاه و پیشینه آن به همان اندازه دیده نشد. این موضوع همان هفته‌های نخست اعتراضات هم محل بحث بود؛ از جمله در مقاله‌ای که کاوه قریشی در آبان ۱۴۰۱ نوشت.

کاوه قریشی اول نوامبر ۲۰۲۲، برابر با ۱۰ آبان ۱۴۰۱، در مقاله‌ای با عنوان Jina Amini und der kurdische Kampf im Iran، «ژینا امینی و مبارزه کردها در ایران»، برای بنیاد هاینریش بل به همین مسئله پرداخته بود. این مقاله نوشته هفته‌های نخست اعتراضات است و باید به‌عنوان تحلیل قریشی در همان مقطع خوانده شود، نه دیدگاه او در سال ۱۴۰۵.


قریشی با آغاز مقاله از نام ژینا، نوشته بود بسیاری از خانواده‌های کرد برای فرزندانشان یک نام رسمی و یک نام مورد استفادە در خانە دارند. برای او، اینکه ژینا» در بخش بزرگی از روایت عمومی خیلی زود جای خود را به مهسا داد، فقط تغییر یک اسم نبود. آن را به موقعیت هویت کردی ژینا در روایت مرگش پیوند می‌داد.



بعد به آرامستان آیچی، به خاک‌سپاری ژینا، برداشتن روسری‌ها، شنیده‌شدن «ژن، ژیان، آزادی»، اعتراضات سقز و سنندج و فراخوان احزاب کرد به اعتصاب عمومی می‌رسید. وی نوشته بود که در همان روزها دانشگاه‌هایی در تهران با کردستان اعلام همبستگی کردند و ترجمه فارسی شعار وارد اعتراضات دانشگاهی شد.

او اعتصاب‌های کردستان را واکنشی چندروزه به مرگ ژینا نمی‌دید و آنها را به سابقه سازمان‌یابی سیاسی و اعتصاب در کردستان پیوند می‌داد. «ژن، ژیان، آزادی» را هم محصول شهریور ۱۴۰۱ نمی‌دانست و برای آن پیشینه‌ای در جنبش زنان و مبارزات سیاسی کردها قائل بود.

اما در بازخوانی این مقاله، بخش پایانی آن اهمیت دیگری دارد. قریشی در آبان ۱۴۰۱ از همبستگی‌ای می‌نوشت که به باور او از مرزهای اتنیکی، مذهبی، اجتماعی، نسلی و جنسیتی عبور کرده بود. او همچنین امیدوار بود تجربه سیاسی کردها در آینده سیاسی ایران به رسمیت شناخته شود.


این نوشته دیدگاه قریشی در همان هفته‌های نخست اعتراضات را نشان می‌دهد و نمی‌توان از آن درباره نگاه امروز او نتیجه‌گیری کرد. اما اهمیت بازتاب آن حاکی از این نکتە است کە از همان آغاز، بحث درباره جایگاه کردستان، پیشینه شعار و سهم تجربه سیاسی کردها در اعتراضات مطرح بود.

زن، زندگی، آزادی در بخشی از حافظه عمومی بیشتر با مخالفت با حجاب اجباری، حضور زنان در فضای عمومی و تغییرات اجتماعی پس از ۱۴۰۱ پیوند خورده است. در کردستان، همین شعار هم‌زمان با زبان، هویت، تبعیض، سازمان‌یابی سیاسی و رابطه با مرکز نیز معنا داشت.

این معناها در تضاد با یکدیگر نیستند، اما آنچه از پاییز ۱۴۰۱ در حافظه عمومی مانده، همه این تجربه‌ها را به یک اندازه بازتاب نمی‌دهد.

 

چهار سال بعد: بازگشت دوباره به آیچی


در روزهای منتهی به چهارمین سالگرد، امجد امینی دوباره برای دخترش نوشت.متن او پیش از هر چیز نوشته یک پدر است درباره دختری که پیش از آنکه نامش به نماد یک جنبش تبدیل شود، فرزند یک خانواده بود. امجد امینی نوشت آنها یک دختر داشتند و او را از دست دادند، اما محبت مردم پس از مرگ ژینا، هزاران فرزند دیگر به خانواده‌شان بخشید.


او همچنین نوشت خانواده باور دارد آنچه درباره ژینا و دیگر جان‌باختگان ناگفته مانده است، برای همیشه پنهان نخواهد ماند.

ائتلاف نیروهای سیاسی کوردستان ایران برای ۲۵ شهریور ۱۴۰۵ فراخوان اعتصاب عمومی در کوردستان داد و بسیاری از جریانات سیاسی دیگر نیز از این فراخوان حمایت کردند.

زینب جلالیان، وریشه مرادی، سکینه پروانه و مطلب احمدیان، چهار زندانی سیاسی کرد در زندان‌های اوین و یزد نیز اعلام کردند در حمایت از این اعتصاب دست به اعتصاب غذا می‌زنند. چهار سال بعد، آثار پاییز ۱۴۰۱ را می‌شود در زندگی آدم‌های مختلف دید:


·        در سرنوشت دو روزنامه‌نگاری که از نخستین روزها خبر را ثبت کردند.

·        زنانی در ارومیه که برای شناخته‌نشدن لباس‌شان را عوض می‌کردند.

·        زنی ارومیه‌ای که در این گزارش با نام مستعار «ژینا» از تجربه آن روزها گفته است.

·        جوانان کرد و ترکی که برای مدتی در یک خیابان کنار هم ایستادند.

·        جوانی که از بازداشت برگشته اما هنوز نمی‌تواند چراغ اتاقش را خاموش کند.

·        خانواده‌هایی که همچنان درباره مرگ فرزندانشان حرف می‌زنند.

·        فعال مدنی که مجبور به خروج از کشور شده است.

·        کسانی مانند مهراب عبدالله‌زاده که پیامد آن اعتراضات برایشان سال‌ها بعد هم ادامه پیدا کرد.

·        و روزنامه‌نگاری که روزی شاهد زنده اعتراضات بود و اکنون مجبور است از آلمان این گزارش را تهیه کند.


شعار و سپس گفتمان ژن، ژیان، آزادی نیز در این چهار سال از کردستان بیرون رفت، در شهرهای دیگر ایران تکرار شد و به زبان‌های مختلف در خیابان‌ها و تجمع‌های خارج از ایران شنیده شد.

چهار سال گذشته است، اما هنوز روایت واحدی از پاییز ۱۴۰۱ وجود ندارد. هر جریان سیاسی و اجتماعی، بخشی از آن را برجسته کرده و بخشی دیگر را کنار گذاشته است. از زن و حجاب اجباری تا کردستان، تبعیض، دادخواهی و سرکوب.

نام ژینا بارها تکرار شده است، اما آنچه این نام در آن روزها با خود آورد هنوز نیز به‌طور کامل فهم نشده است. شاید بتوان گفت چهار سال بعد، اسم رمز «ژینا» هنوز به‌درستی رمزگشایی نشده است.

 
 
bottom of page