
نتایج جستجو
2109 results found with an empty search
- خامنهای در سایه نقطه جِی
امیر خنجی جمهوری اسلامی ایران به مرحلهای رسیده که نه میتواند گذشته را بازسازی کند و نه آیندهای پایدار بسازد، نقطهای که در نظریهها «نقطه جِی» نام دارد. تحلیل پیشِرو توضیح میدهد چگونه خامنهای ایران را تا آستانه این نقطه سوق داده است؛ جایی که فروپاشی توان حکمرانی با انتظارات انفجاری جامعه تلاقی میکند و راهی جز فرسایش سیستمی باقی نمیگذارد. در نظریههای سیاسی و اقتصادی، «منحنی جِی» استعارهای است برای وضعیتهایی که در آن یک سیستم پس از دورهای نسبی از رشد و ثبات، وارد مرحلهای از سقوط میشود که شدت آن، انتظارات انباشتهشده را در برابر واقعیت فرو میریزد و جامعه یا ساختار سیاسی را به نقطهای میرساند که امکان بازگشت به گذشته از میان میرود. اگر این مدل را به ساختار جمهوری اسلامی ایران و دوران رهبری خامنهای تعمیم دهیم، متوجه میشویم که ایران دقیقاً در مسیر یک منحنی جِی بلندمدت حرکت کرده است. مسیری که اکنون به نقطه حساس و برگشتناپذیر خود رسیده است؛ نقطهای که میتوان آن را «نقطه جیِ خامنهای» نامید. دوران طولانی قدرت خامنهای را نمیتوان یکدست و خطی توصیف کرد. سالهای نخست رهبری او بر بستری از بازسازی پساجنگ، تثبیت قدرتهای موازی، رشد اقتصادی نفتی، گسترش دانشگاهها و دیجیتالیشدن بخشی از زندگی اجتماعی استوار بود. در این دوره، حکومت بهرغم سرکوب سیاسی، بهطور ناخواسته موجب افزایش سطح انتظارات جامعه شد. طبقه متوسط شهری، گسترشیافتهترین طبقه تاریخ معاصر ایران، خواستار آیندهای بهتر، ثبات اقتصادی، مشارکت سیاسی و ارتباط با جهان بود. همین افزایش انتظارات، بخش صعودی منحنی جِی را شکل داد؛ جایی که حکومت میتوانست از ظرفیتهای اقتصادی و امنیتی خود بهره گیرد و نشان دهد که مسیر توسعه هرچند ناقص، اما قابل تصور است. اما این دوره صعودی با فشارهای ساختاری و تصمیمهای سیاسی رهبر به تدریج متوقف شد. از اواخر دهه هشتاد شمسی، نظام وارد مرحلهای شد که نظریه منحنی جِی آن را «شیب سقوط» مینامد؛ مرحلهای که در آن فاصله میان انتظارات و عملکرد حکومت به ناگهان افزایش مییابد. از سرکوب جنبش سبز تا تشدید تحریمهای هستهای، از بحرانهای پیدرپی ارزی تا انهدام طبقه متوسط، و از گسترش فساد ساختاری تا فرسایش امنیت ملی، نشانههای سقوط بهتدریج انباشته شد. این سقوط تنها اقتصادی نبود، بلکه مشروعیت سیاسی و کارآمدی نهادی نیز همراه با آن فرو ریخت. حکومت در حالی به سمت انقباض بیشتر حرکت کرد که جامعه، بهواسطه تجربه سه دهه زندگی مدرنتر، حاضر به کاهش انتظارات خود نبود. این همان شکاف منحنی جِی است: جایی که انتظارات بالا میماند، اما ظرفیت حکومت برای پاسخگویی به آن فرو میریزد. «نقطه جِی خامنهای» دقیقاً جایی است که این شکاف دیگر قابل ترمیم نیست. در این نقطه، فروپاشی توان حکمرانی با افزایش انتظارات جامعه برخورد میکند و حاصل آن، نه بازگشت به وضعیت قبلی است و نه امکان تثبیت مجدد است. خامنهای در مسیر رسیدن به این نقطه، هم توان بازسازی اقتصادی را از دست داده و هم توان بازتعریف مشروعیت سیاسی را دیگر ندارد. بحران جانشینی، ناکارآمدی دستگاههای امنیتی در برابر عملیاتهای اسرائیل، بحران مزمن انرژی و آب، افول طبقه متوسط و بحران زنان نشان میدهد که نظام به نقطهای رسیده که در آن هیچ نسخهای، نه سرکوب بیشتر، نه اصلاحات نمایشی، و نه توافق خارجینمیتواند ساختار را به ثبات گذشته بازگرداند. نقطه جِی در تجربه ایران امروز به معنای ورود به فاز انکار بازگشت است؛ مرحلهای که در آن هر تصمیمی، حتی اگر در ظاهر برای احیا یا ترمیم اتخاذ شود، خود به عاملی برای تشدید سقوط تبدیل میشود. برای مثال، جنگ ۱۲روزه با اسرائیل که قرار بود نمایش قدرت باشد، به مؤثرترین سند برای نشان دادن شکنندگی امنیت ملی تبدیل شد. تنشهای سیاست خارجی که از نظر خامنهای ابزاری برای بازدارندگی بود، امروز به موتور اصلی فرسایش اقتصادی تبدیل شده است. حتی پدیدههایی مانند کنترل فضای مجازی یا محدودیت فرهنگی که زمانی ابزار قدرت نرم حکومت بود، اکنون شکاف میان نسلها و حکومت را عمیقتر میکند. نقطه جِی یعنی لحظهای که ابزارهای قدرت، دیگر قدرتزا نیستند؛ بلکه به نمادهای ضعف ساختاری تبدیل میشوند. این نقطه، در ادبیات انقلابها لحظهای را ترسیم می کند که سیستم از درون تهی میشود؛ یعنی در ظاهر پایدار است، اما در واقعیت از درون توان بازتولید خود را از دست داده است. خامنهای نه توان ساختن یک نظم جدید را دارد و نه امکان ترمیم نظم قدیم را. نزاع جانشینی نیز در همین بستر شکل میگیرد؛ جایی که هر گزینهای برای آیندهاز انتقال قدرت کنترلشده تا جانشینی خانوادگی یا حتی شورایی، بهجای بازگرداندن ثبات، خود عامل تشدید بیثباتی است. زیرا نقطه جِی نشان میدهد که مسئله نه شخص رهبر آینده، بلکه فروپاشی ظرفیت ساختار است. از این منظر، ایران در سال یا شاید روزهای پایانی رهبری خامنهای در همان وضعیتی قرار دارد که منحنی جِی آن را قله بیبازگشت مینامد. جایی که مسیر سقوط پیش از آنکه خامنهای کنار برود، شکل گرفته و تثبیت شده است؛ و هر آنچه پس از او رخ دهد، نه یک انتقال قدرت معمول، بلکه ادامه حرکت یک سیستم از شیب سقوط به سمت نوعی فروپاشی ساختاری است. تفاوت این وضعیت با فروپاشیهای ناگهانی در نظامهای اقتدارگرا در این است که سقوط ایران نه یک واقعه تکانشی، بلکه یک روند طولانیمدت بوده است که اکنون به نقطه شفافیت خود رسیده است؛ لحظهای که همه نشانهها همزمان خبر میدهند که مسیر بازگشت بسته شده است. به این ترتیب، خامنهای و نقطه جِی مفهومی است برای توضیح مرحلهای از تاریخ سیاسی ایران که در آن، انباشت بحرانها به نقطهای رسیده که امکان احیای نظم پیشین ناممکن شده است. این منظر نه ادعای وقوع انقلاب دارد و نه پیشبینی فروپاشی فوری میکند؛ بلکه میگوید ساختار سیاسی از نظر ظرفیت بازگشت به گذشته، به نقطه پایان رسیده است. آنچه رخ میدهد، از این پس میتواند منطق فرسایش سیستمی باشد، منطقی که بارزترین نشانهاش همان است که منحنی جِی سالها پیش توضیح میداد یعنی سقوط پس از صعود، و ناتوانی کامل در رسیدن دوباره به نقطه آغاز.
- نشست دو حزب اصلی اقلیم کردستان بدون توافق نهایی پایان یافت
گفتوگوهای تازه میان حزب دموکرات کردستان و اتحادیه میهنی کردستان بار دیگر شکافهای ساختاری در نظام تقسیم قدرت اقلیم را آشکار کرد. اختلاف بر سر چارچوب مذاکرات، تقدم اقلیم یا بغداد و کنترل نهادهای امنیتی نشان میدهد بنبست کنونی صرفاً تاکتیکی نیست، بلکه ریشه در تعارض منافع نهادی و برداشتهای متفاوت از مشروعیت سیاسی و توازن قوا پس از انتخابات دارد. گفتوگوهای تازه میان حزب دموکرات کردستان (KDP) و اتحادیه میهنی کردستان (PUK) پس از ماهها وقفه، بدون دستیابی به پیشرفت مشخص و بدون توافق بر سر چارچوب اداره اقلیم و سهم مناصب، به پایان رسید. در نشست کوتاه دو هیأت در پیرمام (در نزدیکی اربیل)، اختلاف بر سر نقطه شروع مذاکرات بار دیگر خود را نشان داد. اتحادیه میهنی خواهان ادامه گفتوگوها از جایی بود که پیش از انتخابات متوقف شده بود، اما حزب دموکرات اعلام کرد تفاهمات پیشین اعتبار ندارد و مذاکرات باید از مبنایی جدید آغاز شود. در این جلسه هیچ گفتوگویی درباره تقسیم پستهای اقلیم صورت نگرفت و دو طرف صرفاً توافق کردند از حملات رسانهای متقابل پرهیز کنند. اقلیم کردستان یا بغداد: اولویت مورد مناقشه حزب دموکرات کردستان پیشنهاد دادە است ابتدا کابینه اقلیم کردستان تشکیل شود و سپس درباره مناصب بغداد گفتوگو شود، اما اتحادیه میهنی با استناد به همزمانی روندهای اقلیم و دولت فدرال، خواستار مذاکره همزمان دو مسیر شد. اتحادیه میهنی با اشاره به نهاییشدن سهمیهها میان بلوکهای شیعه و سنی، بر ضرورت تعیین تکلیف سریع ریاستجمهوری عراق تأکید کرد، موضعی که با مخالفت حزب دموکرات روبهرو شد. اظهارات متقابل و خطوط قرمز رزگار حاجی حمه عضو دفتر سیاسی اتحادیه میهنی، پیشرفت نشست را «محدود» توصیف کرد و گفت مطالبات دو طرف به دفاتر سیاسی منتقل شده است. او تأکید کرد که بحثی درباره پستها، از جمله وزارت کشور، مطرح نشده و عرف سیاسی، ریاست اقلیم را سهم اتحادیه میهنی میداند. در مقابل، آری هرسین از حزب دموکرات، خواستار کنا رگذاشتن منطق «۵۰ به ۵۰» از سوی اتحادیه میهنی شد و گفت وزن سیاسی باید بر اساس کرسیها سنجیده شود. او در ادامه با لحنی تند و صریح افزود که کلید تصمیمگیری صددرصدی در اختیار اتحادیه میهنی نیست و این اختیار در دست طرفهای دیگری قرار دارد. حزب دموکرات بر باقیماندن وزارت کشور در اختیار خود تأکید کردە و آن را برای اجرای قانون و کنترل امنیت ضروری قلمداد میکند. همزمان، برخی گزارشهای تأییدنشده، از جمله توسط سایت باورنیوز، حاکی از گفتوگوهایی میان اتحادیه میهنی و جنبش نسل نو است. بر اساس این گزارشها، اتحادیه میهنی در ازای خودداری جنبش نسل نو از پذیرش پیشنهاد حزب دموکرات برای تشکیل کابینه مشترک، شاسوار عبدالواحد، رهبر زندانی این جنبش را آزاد خواهد کرد. در این صورت میتواند حزب دموکرات نخواهد توانست بدون مشارکت اتحادیه میهنی کابینه اقلیم را تشکیل دهد. مسائل امنیتی و حساسیتهای موجود حزب دموکرات کردستان واگذاری وزارت کشور به اتحادیه میهنی را رد کرده و گزینههای امنیتی جایگزین را کماهمیت توصیف کرده است. این حزب مدعی است که در صورت اداره وزارت کشور توسط اتحادیه میهنی، خطر درز اطلاعات حساس به بغداد یا یک نهاد خارجی وجود دارد. به گفته یک منبع آگاه، اتحادیه میهنی کردستان اژی امین را به دلیل دسترسی به اطلاعات حساس، یک تهدید امنیتی میداند. امین، که پیشتر ریاست «آژانس زانیاری» واحد اطلاعات اتحادیه میهنی کردستان را بر عهده داشت، بعدها به اربیل گریخت و اکنون در کانون بحثهای امنیتی میان دو حزب قرار دارد. این منبع در ادامه افزود حزب دموکرات قول داده است پروندههای لاهور شیخ جنگی و اژی امین را در چارچوب تفاهمات با اتحادیه میهنی دوباره بررسی کند. رقابت بر سر ریاستجمهوری عراق از سوی دیگر، هر یک از حزب دموکرات و اتحادیه میهنی کردستان نامزد جداگانهای را برای ریاستجمهوری عراق معرفی کردهاند، حزب دموکرات فؤاد حسین و اتحادیه میهنی نزار آمدی را در نظر دارد. با این وجود مهند عقراوی، عضو اتحادیه میهنی کردستان، گفته است اگر حزب دموکرات با این حزب به توافق نرسد، اتحادیه میهنی با یک نامزد به بغداد خواهد رفت و به او رأی خواهد داد. به گفته منابع، این موضوع در نشست پیرمام مطرح شد اما به توافقی نینجامید، در حالی که نیروهای شیعه نامزدهای نخستوزیری را به سه نفر کاهش دادهاند. چهارده ماه پس از انتخابات پارلمان اقلیم کردستان، هنوز هیأترئیسه پارلمان و کابینه دهم تشکیل نشده است. پارلمان اقلیم ۱۰۰ کرسی دارد. حزب دموکرات با ۳۹ کرسی در رتبه نخست، اتحادیه میهنی با ۲۳ کرسی دوم و جنبش نسل نو با ۱۵ کرسی سوم است. با چنین ترکیبی تشکیل حکوت بهرغم توافق کلی برای اداره مشترک، بر سر توزیع مناصب به بنبست انجامیده است.
- اقتصاد نئولیبرال و بازتولید خشونت ساختاری علیه حقوق بشر
نصرالله لشنی گفتمان حقوق بشر در دوران پس از جنگ جهانی دوم عمدتاً با دغدغه جلوگیری از خشونت مستقیم شکل گرفت. ممنوعیت شکنجه، پایاندادن به کشتار سیاسی، تضمین محاکمه عادلانه، جلوگیری از ناپدیدسازی قهری از جملە این موارد بودند. این چارچوب که بر سنت لیبرالیسم سیاسی متکی بودە است، دولت را عامل اصلی سرکوب میبیند و تمرکز خود را بر آزادیهای مدنی و سیاسی قرار میدهد. اما به موازات تحولات ساختاری در اقتصاد جهانی، بهویژه از دههی ۱۹۸۰ به این سو، این چارچوب دیگر توانایی توضیح بخشی عظیم از رنج و محرومیت انسانی را ندارد. رنجی که ناشی از خشونت ساختاری است؛ یعنی خشونتی غیرشخصی، نامرئی، بوروکراتیک و اقتصادی، در درون نهادهای مالی بینالمللی، سیاستهای ریاضتی، دولتهای نئولیبرال و شرکتهای فراملیتی نهفته است. یوزف گالتونگ، نظریهپرداز صلح، نخستینبار این مفهوم را وارد ادبیات انتقادی کرد و نشان داد که خشونت همیشه با ضربه فیزیکی همراه نیست، گاه خود را در کمبود غذا، فقدان دسترسی به درمان، بیخانمانی، بیکاری ساختاری و نابرابری نهادینهشده نشان میدهد. این شکل از خشونت عامل مرگ میلیونها نفر است، اما چون عامل شخصی ندارد، نامرئی تلقی میشود. در دهههای اخیر جریانهای رادیکالتری در اندیشه سیاسی و اقتصاد سیاسی، از نانسی فریزر تا وندی براون، دیوید هاروی، آمارتیا سن، ژاک رانسییر و توماس پیکتی، نشان دادهاند که چگونه نئولیبرالیسم با کالاییسازی زندگی، خصوصیسازی خدمات ضروری، انضباط بودجهای و جهانیسازی نابرابری، حقوق بشر را از درون تهی کرده و انواع جدیدی از خشونت تولید میکند. نئولیبرالیسم، کالاییسازی زندگی و نامرئیسازی نقض حقوق درباره نئولیبرالیسم دو قرائت وجود دارد: الف) آن را سیاستی اقتصادی برای «بازار آزاد» میدانند؛ ب) آن را پروژهای سیاسی برای بازآرایی روابط قدرت در جوامع سرمایهداری میدانند. دیوید هاروی نئولیبرالیسم را پروژهای میداند که هدف آن بازگرداندن قدرت به طبقات دارا است. از منظر او، خصوصیسازی داراییهای عمومی، تضعیف اتحادیهها، انضباط پولی، و مقرراتزدایی ابزارهایی هستند که طبقات سرمایهدار بهوسیله آنها توان چانهزنی کارگران را تضعیف کردهاند. فردریک هایک و میلتون فریدمن، پدران فکری نئولیبرالیسم، آزادی را به آزادی انتخاب در بازار تقلیل دادند و نقش دولت را به حافظ بازار محدود کردند. در خوانشی رادیکالتر، وندی براون استدلال میکند که نئولیبرالیسم نه صرفاً مجموعهای از سیاستهای بازارمحور، بلکه نوعی عقلانیت سیاسی است که ارزش هر چیز، ازجمله حقوق بشر، را در قالب ارزش بازار، رقابت و سود تعریف میکند. از این منظر، حقوق بشر تنها زمانی محترم است که با منطق سود سازگار باشد، از جملە حق مسکن به بازار مسکن تبدیل میشود و حق سلامت به صنعت سلامت. نانسی فریزر نیز نشان میدهد که نئولیبرالیسم با بهرهگیری از سیاستهای هویتی و زبان عدالت فرهنگی، گسست طبقاتی را پنهان میکند. به بیان دیگر، نیازها و حقوق اجتماعی در این گفتمان به «اولویتهای بودجهای» فروکاسته میشوند نه تعهدات حقوقی. در چنین بستری، محرومیت از خدمات آموزشی، درمانی، شغلی، مسکن و امنیت غذایی نه یک مسئله توسعهای، بلکه نقض صریح مواد ۷، ۹، ۱۱، ۱۲ و ۱۳ میثاق حقوق اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی (ICESCR) است. اما در گفتمان نئولیبرال، این نقضها بهعنوان هزینهی اجتنابناپذیر رشد یا اصلاحات ضروری توجیه میشوند، و به این ترتیب، خشونت ساختاری ناشی از نئولیبرالیسم به شکلی نظاممند نامرئی میشود. نهادهای مالی بینالمللی و ریاضت اقتصادی: اقتصادِ خشونت صندوق بینالمللی پول و بانک جهانی از دهه ۱۹۸۰ در اجرای سیاستهای موسوم به «تعدیل ساختاری» نقش محوری داشتهاند. این سیاستها شامل خصوصیسازی خدمات عمومی، کاهش بودجه رفاه اجتماعی، آزادسازی تجارت، مقرراتزدایی بازار کار، حذف یارانهها، و انضباط شدید مالی بودهاند. استیگلیتز، اقتصاددان برنده نوبل و منتقد سیاستهای نئولیبرال، نشان میدهد که اجرای تعدیل ساختاری در کشورهای آفریقا، آمریکای لاتین و آسیا عملاً منجر به افزایش فقر، نابرابری و تخریب زیرساختهای اجتماعی شده است. در بعضی موارد، این سیاستها موجب کاهش ۵۰٪ بودجه آموزش، ۴۰٪ بودجه سلامت و جهش ناگهانی قیمت مواد غذایی و انرژی شدهاند. نویسندگان رادیکالتری مانند مارک بلیت معتقدند که ریاضت اقتصادی یک «ایدئولوژی» است نه یک ضرورت؛ ابزاریست برای انتقال هزینهی بحران از سرمایهداران به طبقات فرودست. ریاضت اقتصادی دولتها را در ارائه خدمات اساسی ناتوان میکند، درحالیکه همین دولتها مجبورند بدهی خود به بانکها و طلبکاران خصوصی بینالمللی را بهطور کامل بپردازند. از منظر حقوق بشر، پیامدهای سیاستهای نئولیبرالیِ ریاضت اقتصادی نه «اصلاحات مالی»، بلکه نقض مستقیم تعهدات دولتها ذیل میثاق حقوق اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی هستند. به بیان ساده، هر گونەای از سیاست ریاضتی مستقیماً به یک نوع نقض حقوق قابلسنجش تبدیل میشود. ساختار این رابطه را میتوان چنین توضیح داد: نخست، کاهش بودجه سلامت به معنای محدود شدن دسترسی مردم به خدمات درمانی عمومی و پیشگیری است، امری که دولتها را در ایفای تعهد به حق برخورداری از بالاترین استاندارد قابل دستیابی سلامت ناتوان میکند و عملاً ماده ۱۲ میثاق را نقض میکند. دوم، خصوصیسازی آموزش فرصتهای تحصیلی را به توانایی پرداخت وابسته میکند و گروههای کمدرآمد را از آموزش باکیفیت محروم میسازد. هنگامی که آموزش از حق به کالا تبدیل میشود، دولت از اجرای تعهد خود نسبت به ماده ۱۳ بازمیماند. سوم، حذف یارانههای غذایی و افزایش قیمت مواد ضروری، دسترسی طبقات فرودست به خوراک مناسب را کاهش میدهد و امنیت غذایی را تهدید میکند، که مصداق روشن نقض ماده ۱۱ میثاق (حق بر استاندارد مناسب زندگی، شامل خوراک کافی) است. چهارم، انعطافزدایی بازار کار، از جمله رواج قراردادهای موقت، کاهش حمایتهای کارگری، و آسانسازی اخراج، شرایط کاری را ناامن و غیرمنصفانه میکند و دولتها را از تضمین شرایط کاری عادلانه و مطلوب بازمیدارد. این امر نقض مستقیم ماده ۷ است. بحران بدهی یونان یکی از نمونههای مستند خشونت ساختاری نهادهای مالی بینالمللی است. مطالعات کنتیکِلِنیس و همکاران (۲۰۱۴) در نشریه لنست نشان داد که اجرای برنامههای ریاضتی با پیامدهای اجتماعی و سلامتمحور گستردهای همراه بوده است: کاهش ۴۰ درصدی بودجه آموزش، کاهش ۳۰ درصدی دستمزد کارکنان دولت، افزایش ۲۰۰ درصدی موارد ثبتشده ایدز، افزایش ۴۵ درصدی نرخهای ثبتشده مرگومیرهای قابل جلوگیری، تشدید کمبود داروهای اساسی، کاهش ۲۵ درصدی بودجه بیمارستانها و افزایش بروز بیماریهای واگیر قابل پیشگیری. در ادبیات سلامت جهانی، این مجموعه شاخصها مصداق روشن خشونت ساختاری دانسته میشوند، زیرا بخش مهمی از آسیبها و مرگهای غیرضروری نه محصول خودِ بیماری، بلکه نتیجه مستقیم «سیاستهای اقتصادی» بودهاند. در همین راستا، گای استندینگ مفهوم «پرکاریات» (Precariat) را برای توصیف طبقهی نوپای کارگران نامطمئن مطرح کرد. قراردادهای موقت، کار پارهوقت، پیمانکاری، و پلتفرمی (Gig economy) منجر به شکلگیری نسلی شده که فاقد امنیت شغلی، بازنشستگی و بیمه است. این رژیم شغلی، که تحت فشار نئولیبرالیسم شکل گرفته، عملاً ماده ۶ و ۷ میثاق حقوق اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی را نقض میکند. شرکتهای فراملیتی، زنجیره تولید جهانی و بوممرگ اجتماعی شرکتهای فراملیتی در ساختار اقتصاد جهانی به بازیگرانی تعیینکننده تبدیل شدهاند، آنها با تکیه بر زنجیرههای پیچیده تولید، هزینهها را در کشورهای کمدرآمد کاهش میدهند، ارزش افزوده را در مراکز فرماندهی خود در شمال جهانی انباشت میکنند و بخش عمده بار تولید، فرسایش نیروی کار و تخریب محیطزیست را بر دوش جوامعی میگذارند که کمترین سهم را از منافع دارند. منطق انباشت این شرکتها بر سازوکارهایی استوار است که در ادبیات انتقادی، شکلهای متنوع خشونت ساختاری تلقی میشوند: ازجمله استثمار نیروی کار در مناطق آزاد اقتصادی، قراردادهای فاقد بیمه و حمایت اجتماعی، نقض ایمنی محیط کار، آلودگی گسترده زیستمحیطی، انتقال سود بدون مالیات و ایجاد موانع برای تشکلیابی کارگران. فاجعه راناپلازا در بنگلادش (۲۰۱۳) یکی از برجستهترین نمونههای این الگوست؛ حادثهای که در آن صدها کارگر در ساختمانی فروریخته کار میکردند، در حالی که ترکهای سازهای بارها گزارش شده بود و فشار شرکتهای غربی مانند زارا، اچاَنداِم، والمارت و گَپ برای پایین نگهداشتن هزینه تولید بهطور مستقیم در شکلگیری این خطرات نقش داشت. از منظر حقوق بشر، این فاجعه به معنای نقض همزمان حق بر زندگی، حق بر شرایط کار ایمن و حق تشکلیابی بود. فراتر از نیروی کار، منطق سود حداکثری شرکتهای فراملیتی محیطزیست را نیز در معرض تخریب مستمر قرار داده است؛ از دلتاهای نفتی نیجریه تا معادن پرو، کنگو، بولیوی و اکوادور، جوامع محلی سالهاست با آلودگی، تخریب زیستبوم و منازعات منبعمحور دستوپنجه نرم میکنند. راب نیکسن این فرآیند را خشونت کُند مینامد کە شکلی از خشونت تدریجی اما ویرانگر است که نه در لحظه، بلکه طی سالها انباشته میشود و زندگی انسانها و اکوسیستمها را فرسایش میدهد. سلسلهمراتب قربانیان: نژادگرایی گفتمان حقوق بشر ژاک رانسییر نشان میدهد که سیاست جهانی تعیین میکند چه کسانی «قربانیِ قابلشنیدن» هستند. بهطور تاریخی قربانیان خشونت در اروپا و آمریکای شمالی بیشتر دیده شدهاند، درحالیکه قربانیان استثمار اقتصادی یا خشونت سیستماتیک در جنوب جهانی حذفشده از مرزهای شناسایی هستند. اسپایواک در مقاله معروفش «آیا فرودست میتواند سخن بگوید؟» نشان میدهد که سوژههای جنوب جهانی غالباً در گفتارهای رسمی بیصدا هستند. حتی زمانی که قربانی میشوند، دیده نمیشوند مگر آنکه قربانیشدنشان با منافع ژئوپلیتیک قدرتهای جهانی همخوانی داشته باشد. این سلسلهمراتب قربانیان نشان میدهد که گفتمان حقوق بشر عملاً دچار نوعی تبعیض ساختاری و نژادگرایی شده است. حقوقبشر بدون اقتصاد سیاسی ناممکن است نیکولاس روسا و ساموئل موین استدلال کردهاند که گفتمان لیبرالِ حقوق بشر، که محور آن آزادیهای فردی و سیاسی است، بهدلیل ناتوانی در پرداختن به ساختارهای تولیدکننده نابرابری، نهتنها در مهار بحرانهای اجتماعی کارآمد نیست، بلکه در بسیاری موارد خود برآمده از منطق نئولیبرالی و بازتولیدکننده آن است؛ زیرا در این گفتمان، بحرانهای ساختاری به «اولویتهای سیاستگذاری» تقلیل مییابند و نه «نقض حقوق» ناشی از مناسبات اقتصادی. بهاینترتیب، حقوق بشرِ تهیشده از اقتصاد سیاسی عملاً در جهت نئولیبرالیسم عمل میکند و از مواجهه با ریشههای مادی بیعدالتی بازمیماند. برای برونرفت از این بنبست، حقوق بشر باید از چارچوب صرفاً اخلاقی و حقوقی فراتر رود و به پروژهای سیاسی برای عدالت توزیعی بدل شود که شامل ابزارهایی مانند مالیات تصاعدی بر ثروت، نظام سلامت همگانی، دستمزد کافی برای زندگی، تضمینهای شغلی، آموزش رایگان و کنترل دموکراتیک بر شرکتهای فراملیتی است. بدون بازآرایی ساختارهای اقتصادی و بازتوزیع قدرت و منابع، هیچ تحول معناداری در وضعیت حقوق بشر ممکن نخواهد بود. حقوق بشر بهعنوان مبارزه علیه نظم نئولیبرال در پایان میتوان گفت که نئولیبرالیسم صرفاً یک بسته سیاست اقتصادی نیست، بلکه به تعبیر بسیاری از نظریهپردازان انتقادی، شکلی از رژیم تولید خشونت ساختاری است که از رهگذر نهادهای مالی بینالمللی، شرکتهای فراملیتی، ریاضت اقتصادی، کالاییسازی زندگی اجتماعی و انعطافزدایی گسترده بازار کار، بنیانهای حقوق اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی را بهطور سیستماتیک تضعیف و نقض میکند. این نظم اقتصادی جهانی با اولویتبخشیدن به منطق سودآوری و رقابتپذیری، و در حاشیهبردن عدالت اجتماعی و همبستگی جمعی، مجموعهای از محرومیتهای ساختاری را بازتولید میکند که در قالب فقر، ناامنی، محرومیت از خدمات عمومی و از دسترفتن قدرت چانهزنی نیروی کار بروز مییابند. در چنین زمینهای، هر کوششی برای دفاع از حقوق بشر بدون مواجهه مستقیم با سازوکارهای نابرابرساز، از خصوصیسازی و کاهش هزینههای عمومی تا تمرکز ثروت و قدرت در دست شرکتهای جهانی، ناکافی و حتی گمراهکننده خواهد بود. ازاینرو، حقوق بشر بدون نقد اقتصاد سیاسی کور است و گفتمانی که به ریشههای اقتصادی خشونت ساختاری نپردازد، ناگزیر به ابزاری اخلاقی اما بیاثر فروکاسته میشود. اگر حقوق بشر قرار است معنای رهاییبخش خود را بازیابد، باید به پروژهای عدالتمحور و ضدنئولیبرالی تبدیل شود. پروژهای که نه در خدمت دولتها و نهادهای مسلط، بلکه در خدمت مقاومت اجتماعی علیه ساختارهای تولیدکننده نابرابری، فقر و محرومیت باشد. تنها در این صورت است که حقوق بشر میتواند به نیرویی برای بازسازی جهان اجتماعی بر پایه کرامت، توزیع عادلانه منابع و امکانهای برابر زیست بدل شود.
- تلاش اروپا برای میانجیگری میان واشنگتن و کییف و بیاعتمادی مسکو
برلین پایتخت آلمان، طی روزهای گذشته میزبان دور تازهای از مذاکرات سرنوشتساز میان اوکراین، ایالات متحده آمریکا با حضور صدراعظم آلمان و متحدان اروپایی اوکراین بود. این گفتوگوها که دو روز به طول انجامید، با هدف یافتن راهحلی برای پایان دادن به جنگ در شرق اروپا برگزار شد. هرچند جزئیات کامل مذاکرات هنوز منتشر نشده است، اما نشانههایی از پیشرفت در رسیدن طرفین به اجماعی کلی در پرونده اوکراین دیده میشود. ولودمیر زلنسکی رئیسجمهور اوکراین، در این دیدارها، برای اولین بار حاضر شد احتمال چشمپوشی از عضویت کشورش در ناتو را مطرح کند، مشروط بر آنکه آمریکا تضمینهای امنیتی مشابه ماده پنج پیمان ناتو ارائه دهد. این ماده بهطور مستقیم تضمین نظامی اتوماتیک نمیدهد، بلکه در صورت حمله، دیگر اعضا باید تصمیم بگیرند چگونه کمک کنند. زلنسکی تاکید کرده است که هیچ امتیاز سرزمینی به روسیه نخواهد داد و با الحاق منطقه دونباس به روسیه مخالف است. با این حال ایالات متحده آمریکا در طرح ارائه شده و مذاکراتی که با اروپاییها و اوکراین داشته پیشنهاد ایجاد منطقه اقتصادی آزاد در بخشهایی از شرق اوکراین خصوصا منطقه دونباس را ارائه کرده است . آمریکا با ارسال تیمی شامل استیو ویتکاف و جرد کوشنر تلاش کرده است تا با اروپا و اوکراین به یک موقعیت مشترک برسد. دونالد ترامپ، رئیسجمهور آمریکا، در پیامی پس از مذاکرات اعلام کرده که پیشرفتها قابل توجه بوده است و اکنون بیش از هر زمان دیگری به توافق نزدیک شدهاند. وی تاکید کرده است که اروپا بخش مهمی از تضمینهای امنیتی خواهد بود و امیدوار است که روسیه نیز با این طرح همراهی کند. نقش آلمان و اروپا در این مذاکرات از اهمیت ویژهای برخوردار بود. بهنظر میرسد که فدریش مرتس و همکاران اروپاییاش توانستهاند خود را به عنوان میانجی فعال معرفی کنند و با ایجاد هماهنگی میان اوکراین، اروپا و آمریکا، شانس موفقیت مذاکرات را افزایش دهند. این اقدام به ویژه پس از ماهها که اروپا اغلب از ابتکار عمل آمریکا یا روسیه عقب بود، نقطه عطفی برای دیپلماسی اروپایی محسوب میشود. همزمان برنامهریزی برای تامین منابع مالی و تضمین امنیت اوکراین نیز در دستور کار بود، از جمله استفاده از داراییهای مسدودشده روسیه در اتحادیه اروپا برای ارائه وامهای بازسازی به کیف. با این حال کارشناسان روابط بینالملل دیدگاههای متفاوتی درباره نتایج مذاکرات دارند. نیکول دیتلهوف، در گفتگو با Tagesschau ، بر پیشرفت مثبت میان آمریکا، اروپا و اوکراین تاکید کرده و گفته است آن را گامی اساسی برای تقویت موقعیت مشترک و آغاز مذاکرات جدی صلح میداند. در مقابل کلودیا ماژور بر این باور است که توافقهای مطرح شده هنوز تضمین امنیتی واقعی برای اوکراین، مشابه عضویت در ناتو، ارائه نمیدهند و همچنین موفقیت نهایی بستگی به واکنش روسیه دارد که تا کنون نشانهای از تمایل به پذیرش آتشبس نشان نداده است. پیشتر یوری اوشاکوف دستیار رئیسجمهور روسیه اعلام کرده بود که هنوز طرح اصلاح شده را ندیدهاند اما ممکن است مسکو از اصلاحات انجام شده در طرح ترامپ خوشش نیاید. اوشاکوف با اشاره به پیشنهاد ایجاد منطقه اقتصادی در دونباس افزوده که این منطقه قلمرو روسیه است. در کنار مسائل امنیتی و نظامی، ابعاد اقتصادی نیز در مذاکرات مورد توجه بود. اروپا و ایالات متحده آمریکا تلاش کردند با هماهنگی و تامین مالی، شرایط لازم برای بازسازی اوکراین پس از جنگ را فراهم کنند. مرتس تاکید کرده است که هدف از ارائه این وامها نه تداوم جنگ، بلکه پایان سریعتر آن است و این پیام را نیز به ولادیمیر پوتین، رئیسجمهور روسیه منتقل کرده است که ادامه این جنگ برای مسکو بیفایده خواهد بود.
- عملیات نظامی اسرائیل علیه حزبالله لبنان مقدمە مواجهە جدید اسرائیل با ایران است
تحرکات اسرائیل علیه حزبالله لبنان را باید بخشی از یک راهبرد پیشدستانه گستردهتر دانست که هدف آن تضعیف بازوهای منطقهای ایران پیش از هر گونە تقابل مستقیم است. تلآویو میکوشد با پاکسازی محیط پیرامونی خود، هزینه و دامنه واکنش ایران را در صورت حمله احتمالی به زیرساختهای موشکی آن کاهش دهد. منابع سیاسی و امنیتی بر این باورند اسرائیل در آستانه آغاز یک عملیات گسترده علیه حزبالله قرار دارد. هدف این عملیات جلوگیری از تقویت توان نظامی حزبالله، کاهش تهدید علیه مناطق شمالی اسرائیل و خنثی کردن نقش این گروه در حمایت از ایران در صورت حمله به تأسیسات موشکی آن کشور است. بنابە گزارش مرکز مطالعات امنیتی و امور خارجی اسرائیل، و به گفته منابع ارشد، اسرائیل احتمالاً طی ماههای آینده ناچار به انجام عملیاتی بزرگ علیه برنامه موشکهای بالستیک ایران خواهد شد. بنابە این گزارش امنیتی، انتظار می رود این موضوع در دیدار بنیامین نتانیاهو و دونالد ترامپ بررسی شود. در این چارچوب، تضعیف حزبالله بهعنوان مرحلهای ضروری پیش از هر اقدام علیه ایران تلقی میشود. در همین بارە، والاستریت ژورنال نیز گزارش داده است که یک تیم ویژه آمریکایی ماه گذشته یک کشتی حامل تجهیزات نظامی را در مسیر چین به ایران رهگیری کرده است. این محموله برای بازسازی توان موشکی ایران پس از حملات اسرائیل و آمریکا در ماه ژوئن ارسال شده بود. همکاری تهران و پکن در این حوزه، نگرانی جدی اسرائیل و ایالات متحده را برانگیخته است. مقامات اسرائیلی میگویند ایران در تلاش است تهدید راهبردی جدیدی را علیە اسرائیل ایجاد کند کە این موضوع از نظر تلآویو غیرقابلقبول است. از همین رو، گزینه حمله پیشدستانه به مراکز تولید و ذخیره موشکهای ایران مطرح شده است. در این میان، نهادهای امنیتی اسرائیل خواستار اقدام سریع برای تضعیف حزبالله شدهاند. اولتیماتوم آمریکا به دولت لبنان برای خلع سلاح حزبالله نیز تا پایان ماه جاری اعتبار دارد. از همین رو انتظار میرود نتانیاهو در دیدار با ترامپ حمایت نهایی واشنگتن را دریافت کند. در خصوص این تحولات منطقەای، یوسف راجی، وزیر خارجه لبنان نیز اعلام کرده است بیروت درباره احتمال عملیات گسترده اسرائیل هشدار دریافت کرده است. راجی نقش ایران در لبنان را بیثباتکننده قلمداد کردە و اعلام نمودە است کە تلاشها برای متقاعد کردن حزبالله به خلع سلاح نتیجهای نداشته است. در مقابل، گزارشهای امنیتی نشان میدهند حزبالله همچنان به تقویت زیرساختهای نظامی خود ادامه میدهد. این گروه تسلیحات پیشرفته خود را در انبارهای زیرزمینی در ضاحیه بیروت، بقاع و جنوب لبنان پنهان کرده است. ارتش اسرائیل نیز اعلام کردە است نیروهای رضوان در حال بازسازی توان خود و افزایش فعالیتهای اطلاعاتی هستند. با وجود تلاشهای دیپلماتیک و نشستهای نظارتی، ارزیابی اسرائیل این است که عملیات علیه حزبالله اجتنابناپذیر است و در آینده نزدیک آغاز خواهد شد. بە نظر می رسد در صورت تداوم پیشرفت برنامه موشکی ایران و ناکامی مسیرهای بازدارنده دیپلماتیک، احتمال اقدام نظامی محدود اما هدفمند اسرائیل افزایش مییابد. هرگونه حمله آینده بهاحتمال زیاد با هماهنگی ضمنی آمریکا، تمرکز بر ظرفیتهای موشکی و تلاش برای اجتناب از جنگی فراگیر همراه خواهد بود، هرچند خطر گسترش منطقهای جنگ همچنان بالاست.
- منطق تضاد اجتماعی
کریم فاتم در مقالهٔ پیشین ، نقش محوری هنجارها در ساختاربخشی به زندگی اجتماعی بە اختصار بررسی شد و نشان داده شد که فرسایش آنها در ایران چگونه به قطبیسازی فزاینده، تضاد و تعارض در سطح جهان اجتماعی دامن زده است. با این حال، ماهیت دقیق این تضاد – چگونگی شکلگیری و مواجهه با آن، بهطور کافی کاوش نشده است. هدف این نوشتهٔ کوتاه، روشنکردن این پرسشها در سطحی انتزاعیتر است. تضاد، ویژگی فراگیر زندگی اجتماعی است. هرچند واژە تضاد معانی گوناگونی دارد، اما در بنیادیترین معنای خود به اختلال یا فقدان هماهنگی میان کنشهای عاملان یا سوژههای اجتماعی اشاره دارد. در این نوشتار بهطور خاص بر تضاد در شکل اجتماعی آن تمرکز میشود؛ یعنی تضادی که بهعنوان پدیدهای جمعی در درون و میان گروهها، نهادها یا جوامع پدیدار میشود. تضاد اجتماعی از جهات مهمی با تعارض یا تضاد درونی فردی، یعنی هنگامی که فرد میان اصول یا انگیزههای متعارض قرار میگیرد، متفاوت است. هر دو شامل کشمکش میان تعهدات ناسازگارند، اما تضاد اجتماعی ذاتاً به هنجارها مربوط میشود: الگوهای انتظار، معنا و الزاماتی که رفتار ما نسبت به یکدیگر را شکل میدهند. در این دیدگاه، تعارض اجتماعی هنگامی رخ میدهد که هماهنگی از میان برود و منازعهای بر سر هنجارها شکل گیرد. هنجارها، کنش را هدایت میکنند، انتظارات را شکل میدهند و زمینهٔ مشترکی فراهم میآورند که رفتار جمعی هماهنگ را ممکن میسازد. هنگامی که این هماهنگی فرو میپاشد، میتوان گفت هنجارهای مربوط، یا دقیقتر، دلایل و اصولی که آن هنجارها را استوار نگه میدارند، مورد تردید قرار گرفتهاند. در این موقعیت، کنشها دیگر همراستا نیستند، زیرا عاملان درگیر بر اساس پیشفرضهای هنجاری متفاوت عمل میکنند. از این منظر، کنش همیشه رفتاری هنجارمحور است و جایی که هنجارها قدرت الزامآور خود را از دست میدهند، تضاد پدیدار میشود. تضاد بهمثابه فروپاشی اجماع هنجاری با این پیشزمینه کوتاه در مورد تضاد، به این پرسش اصلی میرسیم: تضاد در سطح اجتماعی چگونه پدید میآید؟ در اصل، تضاد نتیجهٔ احساس ستمدیدگی است. یک سوژە اجتماعی یا گروهی از عاملان به این باور میرسند که کنشها، گفتارها یا تصمیمهای یک عامل دیگر، هنجاری را که آنها معتبر میدانند نقض کرده است. تجربه مورد ظلم قرار گرفتن صرفاً روانشناختی نیست؛ پیشفرض آن ادعایی هنجاری است، اینکه عملی نباید انجام میگرفت، انتظاری باید برآورده میشد و اصلی که بهطور متقابل پذیرفته شده بود نقض شده است. پرسش مهم این است: دقیقاً چه چیزی مورد مناقشه است؟ مناقشه صرفاً بر سر هنجار بهعنوان قاعده یا راهنما نیست، بلکه مناقشە بر سر اصل بنیادین، دلیل یا توجیهی است که به آن هنجار مشروعیت میبخشد. هنگامی که تضاد بوجود میآید، نشاندهنده شکاف در اجماع دربارهٔ اصل بنیادینی است کە آن هنجار را معتبر کردە است. بنابراین، وحدت هنجاری زمانی از هم میپاشد که وحدت بر سر دلیل یا دلایل پشت آن از بین برود. گفتن اینکه اصل بنیادین مورد مناقشه است بە این معنی است کە بنیاد مشترک کنش درهم شکسته است. عاملان اجتماعی که پیشتر رفتارشان را بر اساس توجیهی متقابلاً پذیرفتهشده هماهنگ میکردند، اکنون بر اساس چارچوبهای هنجاری متفاوت، و اغلب ناسازگار، عمل میکنند. بە یک معنا، آنها در افقهای معنایی متفاوت سکنی گزیدهاند. همین واگرایی، نه صرف وجود اختلاف نظر، است که تضاد را به معنای واقعی پدید میآورد. بنابراین تضاد نباید صرفاً بهعنوان اصطکاک یا تقابل فهمیده شود، بلکه باید بهعنوان فروپاشی اجماع هنجاری که پیشتر امکان کنش هماهنگ را فراهم میکرد، درک شود. اشارە بە این نکتە مهم است که پدیداری تضاد معمولاً تدریجی است. هماهنگی هنجاری بهندرت یکباره فرو میپاشد. در عوض، موارد کوچک احساس ستمدیدگی انباشته میشوند، تفسیرها بهآرامی از هم فاصله میگیرند و اصول بنیادین بهتدریج خاصیت مشترک خود را از دست میدهند. آنچه پیشتر بدیهی انگاشته میشد، قابل مناقشه میگردد. عاملان درگیر ممکن است در ظاهر طوری رفتار کنند که گویی هنجاری مشترک دارند، اما در زیر سطح، دیگر بنیاد استواری برای آن عمل مشترک وجود ندارد. در واقع، تضاد زمانی بالفعل میشود که این تفاوت نهفته در گفتار، کنش یا رفتار نهادی خود را آشکار کند. اینکە تحولات اجتماعی معمولا بە طور تدریجی اتفاق میافتند، بخشی در این رابطە قابل توضیح است. از فروپاشی هنجار تا بازسازی اجماع اگر تضاد از فروپاشی هماهنگی هنجاری پدید میآید، پرسش طبیعی این است: چگونه میتوان آن را در سطح اجتماعی حل کرد؟ هرچند سازوکارهای بسیاری برای حل تضاد، از اجبار و مذاکره تا مصالحه و مداخلهٔ نهادی، وجود دارد، اما باید توجه داشت که حلوفصل مسئله، در بیشتر موارد، به منابع در دسترس کنشگران اجتماعی و جامعهٔ مورد نظر بستگی دارد. در جوامع مدرن عمدتاً بر گفتوگو و ارتباط بهعنوان ابزار اصلی بازسازی هماهنگی هنجاری تکیه میشود. گفتن اینکه تضاد از طریق گفتوگو حل میشود بە این معنا است کە عاملان اجتماعی میکوشند با بررسی، پرسشگری و در نهایت توجیه هنجارهای مورد مناقشه، اجماع را بازسازی کنند. هدف صرفاً توافق بر سر یک قاعده نیست، بلکه رسیدن به توافق درباره دلایلی است که آن قاعده را معتبر میسازند. از این منظر، گفتوگو صرفاً تبادل نظر نیست، بلکه فرآیندی عقلانی با هدف روشنسازی و واکاوی اصولی است که کنش جمعی را استوار میکنند. این راه حل پیشفرضهایی لازم دارد. وقتی عاملان اجتماعی وارد گفتوگو میشوند، بهطور ضمنی متعهد میشوند که هنجارها نیازمند توجیهاند. آنها میپذیرند که هماهنگی نمیتواند بازسازی شود مگر آنکە دلایل پشت یک هنجار از سوی همهٔ طرفهای ذینفع پذیرفته شود. در این فرآیند، پیشفرضهایی که قبلاً بهطور ضمنی پذیرفته شدهاند بیان میشوند، ارزشهایی که بررسی نشدهاند دوباره مورد بازنگری قرار میگیرند و سوءتفاهمهایی که با گذر زمان ایجاد و انباشت شدهاند مشخص و رفع میشوند. از طریق این فرآیند تأملی و نه از طریق تحمیل، هنجارها میتوانند دوباره نیروی الزامآور خود را باز یابند و مشروعیت خود را از نو بازسازی کنند. حل گفتوگویی تضاد، توافق کامل را تضمین نمیکند. کنشگران ممکن است همچنان درباره هنجارها یا تفسیرهای آن اختلاف نظر داشته باشند. با این حال، گفتوگو چارچوبی فراهم میآورد که از طریق آن میتوان اختلاف نظر را مدیریت کرد بدون اینکه به فروپاشی اجتماعی منجر شود. حتی اجماع جزئی یا موقت نیز میتواند هماهنگی هنجاری کافی برای ادامهٔ زندگی اجتماعی ایجاد کند. مهم آن است که عاملان درگیر دوباره پایهای مشترک دربارهٔ دلایلی که کنشهایشان را هدایت میکند، ایجاد کنند. گفتوگو تنها راه حل تضاد نیست، اما مناسبترین راه برای بازگرداندن مشروعیت هنجارها به شیوهای است که پلورالیزم دیدگاهها و استقلال همهٔ عاملان درگیر را محترم بشمارد. جایی که اجبار یا چانهزنی استراتژیک ممکن است اطاعت موقت ایجاد کند، مشکل زیرین را حل نمیکند: شکاف و تضاد بر سر هنجارهای مشترک. تنها گفتوگو توانایی آن را دارد که با بازسازی پایهٔ توجیهی کنش هماهنگ، به مسئلهٔ تضاد در جوامع مدرن پاسخ دهد. نتیجهگیری تضاد، هنگامی که در شکل اجتماعیاش بررسی میشود، بهتر است بهعنوان فروپاشی هماهنگی هنجاری مشاهدە شود. چنین منازعهای نه تنها بر سر اینکه کدام هنجارها باید کنش را هدایت کنند، بلکه بر سر اصول و دلایلی است که آن هنجارها را توجیه میکنند و به آنها مشروعیت میبخشند. تعارض هنگامی پدید میآید که عاملان اجتماعی احساس ستمدیدگی کنند و بنیادهای مشترکی که پیشتر رفتار هماهنگ را ممکن میساخت، فرو بپاشد. بنابراین تضاد را نمیتوان از ساختار هنجاری زندگی اجتماعی جدا دانست. حل چنین تضادهایی نیازمند فرآیندی گفتوگویی است که از طریق آن عاملان بتوانند اصولی را که انتظارات متقابلشان را شکل میدهند، بررسی، بیان و توجیه کنند. عاملان اجتماعی با استفادە از فرایند ارتباطی بهسوی بازسازی اجماع هنجاری لازم برای کنش هماهنگ میروند. بازسازی چنین اجماعی، خود بازسازی عقلانی نظم اجتماعی است. این یادداشت، بخش دوم از مجموعە یادداشتها با عنوان «آرنای نوشتن» است کە تلاش دارد در رابطە با جهان اجتماعی، حوزە عمومی و چگونگی پیوندهای انسانی، برای درک متقابل در حوزە عمومی بهروز رسانی شود. مخاطبان آرنانیوز نیز دعوت میشوند تا با مشارکت در این پروژه، در ترسیم افقهای انسانیِ زیستپذیر سهیم شوند.
- تلاش آمریکا برای بازگشت به بازار چین، بیمیلی پکن به تراشههای آمریکا
تنش فزاینده آمریکا و چین در حوزه نیمهرساناها نشان میدهد رقابت راهبردی دو قدرت وارد مرحلهای ساختاری شده است. تلاش واشنگتن برای مدیریت صادرات تراشه و همزمان نفوذ به بازار چین، با راهبرد پکن برای خودکفایی فناورانه و حمایت گسترده دولتی خنثی میشود. این روند، نشانه بازآرایی عمیق زنجیرههای تأمین جهانی فناوری است. در حالی که رقابت راهبردی میان ایالات متحده آمریکا و چین از جنگ تعرفهها فراتر رفته و به حوزههای حساس فناوری و زنجیرههای تامین کشیده شده است، تازهترین نشانهها حاکی از آن است که تنشها در بازار نیمهرساناها وارد مرحلهای جدید شده است. مقامهای آمریکایی میگویند پکن در واکنش به سیاست واشنگتن برای محدودسازی و همزمان مدیریت صادرات تراشههای پیشرفته، بهطور فزایندهای بر توسعه توان داخلی خود تمرکز کرده و از پذیرش محصولات کلیدی شرکتهای آمریکایی خودداری میکند. در این بارە، دیوید ساکس، مسئول سیاستگذاری هوش مصنوعی و رمزارز دولت آمریکا، اعلام کرده است که پکن در تلاش است استقلال خود را در حوزه فناوری نیمهرسانا حفظ کند و همین موضوع باعث شده تمایلی به پذیرش تراشههای آمریکایی نشان ندهد. این اظهارات پس از آن مطرح شد که دونالد ترامپ، رئیسجمهور آمریکا، هفته گذشته اعلام کرده بود دولتش ارسال تراشه H200 انویدیا به چین را مجاز خواهد کرد. این تصمیم بخشی از راهبرد واشنگتن برای به چالش کشیدن شرکتهای فناوری چینی مانند هواوی از طریق ورود رقبای آمریکایی به بازار داخلی چین عنوان شده بود. با این حال، ساکس چند روز بعد نسبت به اثربخشی این سیاست ابراز تردید کرد و تصریح کرد که گزارشهایی که مشاهده کرده است نشان میدهد چین عملا در حال رد این تراشههاست. به گفته این مقام آمریکایی دلیل اصلی این رویکرد، تمایل دولت چین به حمایت و یارانهدهی به تولیدکنندگان داخلی نیمهرسانا است. پیشتر فایننشال تایمز گزارش کرده بود که چین ممکن است از طریق یک فرآیند تایید داخلی، دسترسی شرکتها به تراشه H200 را محدود کرده است. این فرآیند خریداران چینی را ملزم میکند ضرورت خرید این تراشهها را توجیه کنند. انویدیا در بیانیهای اعلام کرده که همچنان با دولت آمریکا برای دریافت مجوزهای صادراتی H200 برای مشتریان تاییدشده همکاری میکند و هشدار داده است که کنترلهای گسترده صادراتی طی سه سال گذشته به تقویت رقبا در خارج از آمریکا و تحمیل هزینههای سنگین اقتصادی انجامیده است. در همین حال، سفارت چین در واشنگتن اعلام کرد همکاری فناوری و اقتصادی میان دو کشور در راستای منافع مشترک است و خواستار اقدامهای عملی آمریکا برای حفظ ثبات زنجیرههای تامین جهانی شد. چین در حال بررسی بستهای از مشوقها به ارزش حداکثر ۷۰ میلیارد دلار برای حمایت از صنعت داخلی تراشه است. این اقدام نشاندهنده عزم پکن برای کاهش وابستگی به تامینکنندگان خارجی مانند انویدیاست و بر ادامه حمایت دولت از شرکتهایی مانند هواوی تاکید دارد. تراشه H200 که در سال ۲۰۲۳ معرفی شد، بخشی از نسل هاپر انویدیاست و از نظر فناوری پایینتر از جدیدترین محصولات این شرکت قرار دارد؛ موضوعی که دولت آمریکا آن را یکی از دلایل صدور مجوز صادرات به چین عنوان کرده اس
- پناهندگان افغان، راویان سالها درد و رنج بیپایان
ژیار دستباز پنج دهه جنگ، مداخله خارجی و حاکمیت طالبان، افغانستان را به بزرگترین تولیدکننده پناهجو در جهان بدل کرده است. مهاجرت افغانها انتخاب فردی نیست، بلکه واکنشی ساختاری به فروپاشی امنیت، اقتصاد و دولت است. مسیرهای مرگبار مهاجرت، آوارگی مزمن و تبعیض در کشورهای میزبان، نشان میدهد بحران افغانستان صرفاً انسانی نیست، بلکه نتیجه نظم سیاسیای است که مسئولیت آن میان قدرتهای منطقهای و جهانی تقسیم شده است. تاریخ پنجاه سال اخیر افغانستان با جنگ، ناامنی و آوارگی شهروندانش گره خورده است؛ تا جایی که امروز این کشور با بیشترین جمعیت پناهجو در جهان روبهروست و با تداوم حاکمیت بنیادگرایان طالبان، امیدی به بهبود شرایط دیده نمیشود. در چنین وضعیتی، بسیاری از شهروندان در جستوجوی پناهی امن بودە و روزانه هزاران نفر مسیر پرخطر مهاجرت غیرقانونی به سوی اروپا را در پیش میگیرند که برای بسیاری از آنان به بهای جان تمام میشود. در متن این رویدادها، هزاران روایت تلخ و هولناک نهفته است که تنها خود این افراد عمق آن را درک میکنند؛ از گروگانگیری و اخاذی خانوادهها در ایران و ترکیه، تا تیراندازی نیروهای مرزی، آوارگی، بیخانمانی و مواجهه با نژادپرستی در کشورهای مختلف. اینها تنها بخشی از واقعیت زندگی انسانهایی است که قربانی مداخلات سیاسی کشورهای منطقه و قدرتهای جهانی در سرزمینشان شدهاند. بسیاری از این انسانهایی که تنها در جستجوی مامن امنی بودند، گاهی توسط مرزبانان ایران وترکیه کشته شدند، بسیاری از آنها نیز در آبهای مدیترانه غرق شدند، یا از سرما و گرسنگی جان دادند، وآنهایی هم که زنده ماندند، سهم شان تنها رنج ومرارت بیشتری بود، زیرا بعد از آواره شدن از خانه مادری، روی خوشی را ندیدند این را خالد، پناهنده ٧٢ سالە افغانستانی می گوید که از سن 20 سالگی آوارگی و دربه دری همراه زندگی محنت بارش بوده است. خالد که در حال حاضر در فرانسه زندگی می کند، در کشورهای ایران، ترکیه روسیه، یونان و فرانسه، تجربه زندگی و کارتن خوابی را به مدت طولانی داشته و دو ماه است کە از سوی مسکن اجتماعی فرانسه، آپارتمانی را دریافت کرده است. اما به گفته خودش نوش داروی پس از مرگ سهراب است. خالد در گفتگو با آرنا نیوز می گوید: تنها بیست سالم بود به خاطر جنگ وناامنی، با خانواده از شهر هرات آواره ایران شدیم، فکر میکردیم بعد از چند ماه برمیگردیم اما سالها طول کشید پدر ومادر از غصه فوت کردند، من ده سال بعد به ترکیه رفتم، اما در آنجا دستگیر وزندانی شدم بعد به روسیه و بعد از چند سال به یونان رفتم، سه سال در خیابانهای آنجا کارتن خواب بودم ودرسال ٢٠٢٠ فرانسه آمدم. الان دو ماه است کە خانه اجتماعی به من تعلق گرفته است، اما دیگر دل و دماغی برایم باقی نمانده است، زیرا در این مدت تمامی بلاهایی که ممکن است سر یک پناهنده بیاد، از دیدن مرگ عزیزان وهمراهان غرق شدن دوستان وبازداشت وزندان و کارتن خوابی را تجربه کرده ام. خالد هنوز هم خاطرات زندگی آرام کودکی قبل از آوارگی رهایش نمی کند و به گفته خودش روحش در باغهای دل انگیز هرات به جا مانده است. او میگوید: شاید دلیل زندهماندنم همین خاطرات کودکیام باشد؛ همان زندگی رویایی، بهدور از تنش، و دلخوشی به این امید که شاید روزی اوضاع بهتر شود و بازگردم. امروز دنیا گمان میکند افغانستان از ابتدا ویرانه بوده است، اما آنهایی که همسن مناند میدانند قدرتهای جهانی و منطقهای چه بهشتِ آرامی را از ما گرفتند و چگونه آن را به جهنم بدل کردند. چند خیابان آن طرفتر در پایتخت مد دنیا و فروشگاههای لوکس خیابان شانزه لیزه، که در روزهای پایانی سال هزاران گردشگر ثروتمند را به توریستی ترین پایتخت جهان کشانده است، پناهجویان بی خانمان با تنها داراییشان که چادرهای مسافرتی استم در زیر پلها در سرمای زمستانی پاریس، چشم به راه نهادهای خیریه برای دریافت غذای روزانه شان هستند فاضل یکی از همان افرادی است که ناچار است شبهای سرد را در چادر بگذراند. او اصالتاً پنجشیری و بزرگشده کابل است و پس از بازگشت طالبان به قدرت در سال ۲۰۲۱، در حالی که تنها ۱۹ سال داشت، ناچار به آوارگی شد. یکی از برادرانش در انفجار مین جان باخته و پدرش، که از نظامیان دوران جمهوری بود، به دست طالبان کشته شده است. اکنون فاضل با کار سخت، بار تأمین معاش خانواده را به دوش میکشد. فاضل با وجود آنکه شبها را در چادرهای سرد به صبح میرساند، روزها به کارگری ساختمانی مشغول است. او به آرنا نیوز میگوید به دلیل نداشتن هیچ منبع درآمدی برای خانواده خودش و دو عمویش، ناچار است هر ماه هرچه را به دست میآورد برای آنها بفرستد. او میگوید: در افغانستان فقط درس میخواند، اما به دلیل نبود کار، مجبور شده در اینجا کارگری کند. به گفته او، اگر خانهای اجاره کند دیگر نمیتواند به خانوادهاش کمک کند و به همین دلیل منتظر مسکن اجتماعی مانده است. فاضل از اینکه برخی رفتارهای منفی پناهندگان افغان بیش از حد در رسانهها برجسته میشود، نگران است و میگوید دوستانش در محل کار به او طعنه میزنند. او تأکید میکند همه پناهندگان افغان خشونت را محکوم میکنند و میافزاید در میان افراد هر ملتی ممکن است تبهکاران وجود داشته باشند، اما این دلیل نمیشود یک ملت را با یک نگاه قضاوت کرد. به گفته او، در آمریکا نیز هر روز تیراندازی رخ میدهد، اما در حادثه اخیر، رسانهها بیش از هر چیز بر ملیت مهاجم افغان تمرکز کردند. وضعیت بغرنج ونگران کننده مهاجران افغان در جهان یک روزنامهنگار افغان مقیم فرانسه در گفتوگو با آرنا نیوز میگوید وضعیت مهاجران افغان در پاکستان و ایران بهشدت سخت، نگرانکننده و غیرقابل پیشبینی شده است. به گفته او، دولت پاکستان روزانه بهطور متوسط چهار تا پنج هزار نفر را به افغانستان دیپورت میکند. از ایران نیز صدها مورد اخراج اجباری و داوطلبانه گزارش میشود. چنین روندی در سایه ناامنی، بیکاری و فقر در افغانستان، بحران انسانی را عمیقتر میکند. او با اشاره به حمله به گارد ملی آمریکا در واشنگتن و موج تازه افغانستیزی و مهاجرستیزی در دوران ترامپ میگوید این حادثه تروریستی تکاندهنده و قابل محکومیت بودە و عامل آن باید مجازات شود. اما به باور او، آنچه پس از حادثه رخ داد غمانگیزتر بود، استفاده سیاسی از رنج مردم است. او میگوید: ترامپ و تیمش بهسرعت این حادثه را به ابزار تبلیغاتی انتخاباتی تبدیل کردند و دولت بایدن، دموکراتها و حتی مهاجران افغان را هدف اتهام قرار دادند، در حالی که مردم افغانستان هیچ نقشی در این حمله و حتی در یازده سپتامبر نداشتند. شریف تأکید میکند عاملان یازده سپتامبر از پناهندگان نبودند، بلکه در پاکستان شناسایی شدند و از اعضای بسیاری از خانوادههای ثروتمند و مرتبط با حلقههای قدرت بودند؛ نکتهای که به گفته او در رسانهها نادیده گرفته میشود. این روزنامهنگار میافزاید بعد انسانی و حقوق بشری همواره قربانی میشود. هیچ کس نپرسید بر سر همسر بیسواد و روستایی رحمانالله و پنج فرزندش، زیر فشار رسانهای و اجتماعی، چه آمد. او میگوید این حادثه نه به مهاجرت مربوط است و نه به فقر یا اتنیک خاص، اما پیامدش گرفتار شدن هزاران پناهجوی درمانده، از جمله زنان، کودکان، روزنامهنگاران و فعالان حقوق بشر بود. به گفته او، میلیونها پناهنده افغان امروز همزمان با آوارگی و دوری از وطن، با افول دموکراسی و قدرتگیری جریانهای پوپولیست و راستگرا در کشورهای میزبان روبهرو هستند که زندگی پناهندگی را بیش از پیش دشوار کرده است.
- خامنهای در تلاش برای احیای جسدی است که هنوز گرم است
امیر خنجی در تهران، در میدان انقلاب، مجسمهای تازه از شاپور ساسانی بر اسب نصب شد و امپراتور زانوزده روم در پای او قرار گرفت. تصویری از پیروزی حکشده بر سنگهای نقشرستم به پایتخت منتقل شد تا صحنهای از عظمت ملی ایرانیان بازسازی شود. هزاران نفر در اطراف میدان گرد آمدند و رسانههای حکومتی از غرور ایرانی سخن گفتند و آن را نشانهای از احیای هویت ملی معرفی کردند. این نخستین بار نیست که جمهوری اسلامی ایران به نمادهای ایران باستان پناه میبرد و از میراث ایران باستان برای بازسازی چهره خود بهرەبرداری میکند. اسلام سیاسی شیعی در ایران از آغاز درون خود رگههایی از ناسیونالیسم ایرانی را در خود نهادینە کردە بود و این نگاە از بازخوانی حماسههای ملی در زبان انقلاب تا تصرف مفاهیم تاریخی در قالبی دینی پیش رفت. خامنهای در سالهای گذشته این بُعد ملی را آگاهانه کمرنگ کرد تا ایدئولوژی نظام را یکدستتر نشان دهد، اما اکنون در لحظه فرسایش مشروعیت، دوباره همان مؤلفهها را پررنگ میکند. این بازگشت نه حاصل تحول فکری، بلکه تلاشی برای گرم نگه داشتن جسدی است که هنوز سرد نشده است. این چرخش پیشتر در زبان آیین و مداحی نیز شکل گرفته بود. پس از جنگ دوازدهروزه ایران و اسرائیل، مداحان نزدیک به هسته قدرت سرود ملی «ای ایران» را به نوحهای سوگوار بدل کردند. محمود کریمی آن را در حضور علی خامنهای با لحنی اندوهناک خواند و اندکی بعد سعید حدادیان همان سرود را با دگرگونی در معنا و مضمون به «ای ایران، ای کشور علی» تبدیل کرد و میان خاک و ولایت، میان وطن و امامت پیوند برقرار ساخت. در این روایت، ایران نه سرزمین نیاکان که اقلیم مقدس علی معرفی شد. این دگرگونی فرهنگی نبود و بیشتر تلاشی برای احیای مشروعیت از مسیر احساس و عاطفه به شمار میرفت، زیرا زمانی که زبان سیاست از کار میافتد، قدرت به استعاره، اشک و اسطوره پناه میبرد. شاپور برای میدان انقلاب برپا شد و «ای ایران» در منبرها زمزمه شد و هر دو جلوه تلاشی واحد برای بازگرداندن ایمان به نظمی بودند که دیگر زندگی در آن جریان ندارد. اما بیرون از این صحنه نمایشی، واقعیت کشور سردتر از آن است که با نوحه و مجسمه گرم شود. بحران آب در تهران، هشدارهای رسمی درباره جیرهبندی، خاموشیهای پیاپی، تورم فرساینده و بیاعتمادی عمومی، نشانههایی از فرسودگی و ازکارافتادگی ساختار حکومتی به شمار میآیند. دولت وعده میدهد اما توان اجرای هیچیک را ندارد و تصمیمهایش در مسیر اجرا متوقف میشوند. در چنین صحنهای پرسش اصلی دوباره خود را نشان میدهد و ذهن سیاست را درگیر میکند که آینده جمهوری اسلامی ایران سقوط است یا فروپاشی. در منطق سیاست، سقوط و فروپاشی دو چهره از مرگ قدرت به شمار میآیند اما ریتمی متفاوت دارند. سقوط شتابناک و انفجاری است و فروپاشی آرام و تبخیرگونه پیش میرود. سقوط زمانی رخ میدهد که حادثهای ناگهانی مانند مرگ ناگهانی یا به تعبیری کشتهشدن خامنهای، شورش، کودتا یا حمله خارجی نظم موجود را در یک لحظه در هم بشکند، در حالی که فروپاشی به خاموششدن تدریجی چراغها میماند و صدایی ندارد و تنها زمانی که تاریکی همهجا را فراگرفت میتوان فهمید نوری باقی نمانده است. نمونه کلاسیک این وضعیت اتحاد جماهیر شوروی بود. نه بمبی در کرملین منفجر شد و نه دیواری فرو ریخت و نه انقلابی خیابانها را گرفت. مردم صبح از خواب بیدار شدند و دریافتند آب در لولهها جریان ندارد، فروشگاهها خالی مانده و دولت فرمان میدهد اما هیچکس فرمان را اجرا نمیکند. چنین وضعیتی نشانه فروپاشی است، هنگامی که ساختار هنوز بر جا میماند اما دیگر کار نمیکند. سقوط همان لحظه بعد رخ میدهد، زمانی که این بیعملی عمومی به مرگ رسمی نظام تبدیل میشود. جمهوری اسلامی ایران امروز در مسیری حرکت میکند که شباهتی آشکار به مرحلههای پایانی قدرتهای فرسوده دارد. موتور قدرت از درون از کار افتاده اما بدنه هنوز گرمایی اندک در خود نگه داشته است. تصمیمها صادر میشوند اما به مرحلە اجرا نمیرسند و نهادها فقط پوستهای از گذشتهاند که دیگر توان عمل ندارند. نظام در وضعیتی قرار گرفتە است که میتوان آن را مرحلە پیش از سقوط نامید که فروپاشی به آخرین فصل خود رسیده اما هنوز کسی مرگ را به زبان نیاورده است. آنچه امروز از جمهوری اسلامی ایران دیده میشود دیگر نشانی از یک نظام زنده ندارد و بیشتر به پیکری میماند که هنوز بدنش سرد نشده است. حکومت هنوز سخن میگوید اما پژواکی در جامعه نمییابد و همچنان حرکت میکند اما بیهدف و بیروح. خامنهای میکوشد این بدن نیمهجان را گرم نگه دارد، گاه با مانورهای تاکتیکی، گاه با احیای اسطورههای ایرانی و گاه با وعدههای اصلاحات ظاهری، اما آنچه در جریان است بازسازی حیات سیاسی نیست بلکه تلاشی بیثمر برای به تأخیر انداختن مرگ نظام به شمار میآید. در چنین شرایطی دو تیغه بیرونی میتواند لحظه سقوط را شتاب دهد؛ یکی تغییر حکومت و دیگری حمله خارجی. اگر فروپاشی از درون آغاز شده باشد، تغییر حکومت صرفاً صورت سیاسی همان سقوطی است که مدتها پیش آغاز شده بود و حمله خارجی نه علت مرگ، بلکه آخرین ضربه بر پیکری است که پیش از آن جان خود را از دست داده است. در زبان استعاره، فروپاشی به بیماری مزمن شباهت دارد و سقوط به نفس آخر بیمار. در ایران امروز نشانههای این بیماری در همهجا دیده میشود؛ نهادها فرسودهاند، اعتماد اجتماعی فرو ریخته است، نخبگان مهاجرت میکنند، منابع کشور ناتراز مانده و بوروکراسی دچار ناکارآمدی شدە است. حتی اگر خامنهای هنوز ایستاده باشد، نظام مدتهاست بر تخت مرگ آرمیده است. او فرمان میدهد اما فرمانش اجرا نمیشود، سیاست میسازد اما سیاستش دیگر واقعیت را دگرگون نمیکند. در چنین وضعیتی او بیش از آنکه فرمانده باشد به پزشکی میماند که بر بالین جسد ایستاده است و با شوک الکتریکی میکوشد ضربانی را بازگرداند که دیگر وجود ندارد.
- صلحِ مشروط به حذف: نیمنگاهی به نقش ترکیه در فرآیند حل مساله کُرد در سوریه
شیلان سقزی ترکیه در تلاش است با اعمال فشارهای چندلایه نظامی، دیپلماتیک و اطلاعاتی، تجربه خودگردانی روژآوا را بهعنوان یک تهدید راهبردی از میان برداشتە و آن را در ساختار دولت مرکزی دمشق ادغام کند؛ اما نه بهمنظور دستیابی به صلح، بلکه برای خنثیسازی هرگونه الگوی دگرگونساز سیاسی از پایین. این فشارها، بیش از آنکه در راستای حفظ تمامیت ارضی ادعایی سوریه باشد، در خدمت تثبیت نظم اقتدارگرای منطقهای است که در آن هیچ جایی برای مشارکت واقعی نیروهای بومی و دموکراتیک چون روژآوا متصور نیست. ادغام تحمیلی درواقع تلاشی است برای بازگرداندن وضعیت سابق پیشا-انقلابی، نه تحقق صلحی عادلانه. این یادداشت بهدنبال بررسی اهداف سیاسی و ژئوپولیتیکی ترکیه از فشار بر ساختار خودگردانی روژئاوا و تلاش برای ادغام آن در دولت مرکزی جدید دمشق است. در این راستا این یادداشت بررسی میکند که چگونه این فشارها نه برای ثبات منطقهای، بلکه برای تضعیف الگوهای بدیل دموکراتیک و جلوگیری از گسترش سیاستورزی کُردی طراحی شدهاند. همچنین میکوشد با رویکردی انتقادی، نقش بازیگران بینالمللی، ملاحظات امنیتی منطقهای و تناقضات در گفتار رسمی قدرتهای مداخلهگر را در شکلگیری این وضعیت آشکار سازد. سابقه دشمنی ژئوپلیتیک ترکیه با روژآوا ترکیه از همان آغاز شکلگیری خودمدیریتی شمال-شرق سوریە (روژآوا) دشمنی خود را با این پروژه دموکراتیک ابراز کرده است؛ دشمنیای که ریشه در ترس تاریخی آنکارا از هرگونه تجربه کُردیِ سیاسی موفق دارد، چه در اقلیم کُردستان و چه در روژآوا. درواقع، ترکیه در زمان ظهور داعش و پیش از تثبیت ساختار سیاسی روژآوا، عملاً با تسهیل عبور جهادیها و بسته نگهداشتن مرزها بر روی کُردها، به طور غیرمستقیم در حمله داعش به کوبانی و دیگر مناطق کُردی نقش داشت. پس از شکست داعش توسط نیروهای سوریه دموکراتیک، ترکیه فاز جدیدی از دخالت مستقیم نظامی را آغاز کرد. عملیاتهای نظامی آنکارا، نظیر شاخه زیتون (٢٠١٨، اشغال عفرین) و چشمه صلح (٢٠١٩، اشغال سریکانی و گریسپی) با دلایل صوری «دفاع از امنیت ملی»، در غرب فرات با چراغ سبز روسیه و همپوشانی و سکوت ناتو و در شرق این رود در معامله آشکار با آمریکا انجام شد. هدف این اقدامات خفه کردن تجربه سیاسی کُردی بود.در ادامه با میانجیگری آمریکا و روسیه، طرح ایجاد نوار حائل 30 کیلومتری در امتداد مرزهای ترکیه و روژئاوا پیاده شد؛ شکلی از اشغالِ مستمر و خلع سلاح تدریجی نیرویی که عملاً داعش را شکست داده بود. اما اکنون ترکیه با پشتیبانی کامل از تحریر الشام و نفوذ در ساختارهای اپوزیسیون سوریه، میخواهد در طراحی ساختار سیاسی جدید در شمال سوریه نقش مسلط و اول را ایفا کند؛ پروژهای که آشکارا در راستای حذف هویت کُردی و نابودی مدل اداره دموکراتیک روژئاوا عمل میکند. سیاست کنونی ترکیه در قبال روژآوا بازتولید همان سیاست عداوتگرانهای است که در دهه ٩٠ در قبال باشور در پیش گرفته بود یعنی از تحریک نیروهای نیابتی تا دخالت مستقیم نظامی، از پشتیبانی تروریسم تا دیپلماسی سرکوب در نهادهای بینالمللی. روژآوا، نقطه تعادل قدرت آمریکا در سوریه پس از عقبنشینی نسبی و تاکتیکی آمریکا از برخی مناطق روژئاوا، یکی از مسیرهای جایگزین برای تثبیت موقعیت نیروهای کُرد و جلوگیری از پیشروی بیشتر ترکیه، واسطهگری واشنگتن برای نزدیکی روژئاوا و دمشق بود. این تلاشها در قالب دیدارهای غیررسمی و سپس رسمی، به نقطهای رسید که ژنرال مظلوم کوبانی، فرمانده کل نیروهای سوریه دمکراتیک (SDF)، به دمشق سفر کرد و توافقنامهای با جولانی رئیس موقت حکومت مرکزی سوریه امضا شد. گرچه جزئیات رسمی و مکتوب این پیمان منتشر نشد، اما بهنظر میرسد مفاد آن ناظر بر مواردی چون تقسیم نقش امنیتی در مناطق مرزی، پرهیز از درگیری مستقیم، گفتوگو درباره شکل حاکمیت محلی و پیشنهادهایی برای ادغام تدریجی در ساختار دولتی سوریه بوده است. با این حال، شکاف بنیادین در تعریف مفهوم حاکمیت و خودمدیریتی موجب شد مجادلات سیاسی میان دو طرف ادامه یابد. دمشق همچنان بر بازگشت کامل حاکمیت متمرکز اصرار دارد، در حالی که روژئاوا بر مدل خودمدیریتی دمکراتیک و غیرمتمرکز چند اتنیکی تأکید دارد، مدلی که عملاً یک بدیل سیاسی برای ساختار ملت- دولت تمرکزگرای سوری است. اکنون روابط آمریکا با نیروهای سوریه دموکراتیک وارد مرحلهای استراتژیک شده است؛ واشنگتن از مسیر وزارت جنگ (پنتاگون) حمایت مالی، نظامی و لجستیکی مستقیمی را به این نیروها ارائه میدهد. اختصاص ١٣٠ میلیون دلار در بودجه سال ٢٠٢٦ تنها یکی از نشانههای این همکاری مستمر است. در سالهای اخیر، بهویژه پس از تضعیف ساختار دولت مرکزی سوریه، واشنگتن حضور نظامی خود را در پایگاههایی چون «حریه»، «رمیلان»، «الشدادی» و «دیرالزور» افزایش داده است. حضور مستقیم نیروهای ویژه آمریکا و تجهیزات لجستیکی پیشرفته، نشان میدهد که پنتاگون به روژئاوا نه بهعنوان یک منطقه حاشیهای، بلکه بهعنوان یک قطب حیاتی در معادلات ژئوپلتیک سوریه مینگرد. ترکیه، بهعنوان عضو ناتو، سالهاست تلاش کرده حضور آمریکا در این مناطق را کاهش دهد و نیروهای سوریە دموکراتیک را تهدیدی تروریستی جلوه دهد، اما واشنگتن با حمایت مالی، اطلاعاتی و تسلیحاتی از این نیروها، توازن قدرت را به گونهای چیده که هم داعش تضعیف شود و هم ترکیه مهار. در واقع، روژآوا برای آمریکا چیزی فراتر از یک «شریک زمینی» است؛ این منطقه، خط قرمز استراتژیک آمریکا برای حفظ نفوذ خود در سوریه، جلوگیری از قدرتگیری دوباره ایران در سوریه و به نوعی حفظ امنیت اسرائیل، کنترل نفت شرق و جلوگیری از یکدست شدن نفوذ ترکیه و روسیه است. میتوان گفت تقویت نیروهای سوریە دموکراتیک بخشی از همین معادله بزرگ ژئوپلیتیکی است. سیاست چندلایه اسرائیل در سوریه اسرائیل با نپذیرفتن مشروعیت حکومت جدید دمشق تحت نفوذ ترکیه، سیاستی عریان از تهاجم پیشدستانه را در ۷۲ ساعت نخست فروپاشی بشار اسد اجرا کرد کە بە نابودی زیرساختهای نظامی سوریه، از انبارهای سلاح تا سامانههای هوایی این کشور منجر شد. این اقدام نه صرفاً یک اقدام امنیتی، بلکه اعلام پایان نقش تاریخی سوریه بهعنوان جبهه متقابل نیابتی ایران با اسرائیل بود. این اقدام نظامی شدید، نه علیه اسلامگرایی که علیه بازگشت قدرت مرکزی در سوریه بود. اسرائیل، بر خلاف بازیگران دیگر، پروژهای استراتژیک دارد؛ سوریه باید برای همیشه تجزیهشده، فاقد توان نظامی و تقسیمشده میان نیروهای اقلیت مانند کُردها، دروزیها و علویها باقی بماند، امری که خوشایند ترکیه نیست. در حقیقت اسرائیل گروه تحریر شام را ادامه همان نیروهای اخوانی ترکیه میبیند و اجازه نمیدهد نیروی مذهبی در مرزهایش مستقر شود. بخش بزرگی از ابهام و پیچیدگی تحولات منطقه دقیقا با همین پیچیدگی جدال بین اسرائیل و ترکیه و ماتریس تودرتوی منافع آنها گره خورده وخود اینبه مانعی بر سر راه تحقق نوعی صلح یا توافق بر سر یک مدل سیاسی خاص تبدیل شده است. تیغ دودم: پروسه صلح پکک و ترکیه پروسهی صلح میان دولت ترکیه و پکک یکی از پیچیدهترین و پرهزینهترین روندهای سیاسی تاریخ معاصر خاورمیانه بوده که با فراز و نشیبهای فراوانی همراه بوده است. در آخرین دور از تلاشها برای صلح، نشانههایی از نرمش راهبردی از سوی پکک دیده شد؛ از جمله اعلام خودانحلالی حزب، خلع سلاح نمادین و عقبنشینی از برخی مناطق خاص بهمنظور تسهیل آغاز روند گفتوگو. این اقدامات در چارچوب عقلانیت سیاسی و اعتمادسازی برای گذار از جنگ مزمن به صلحی پایدار صورت گرفته است. در همین چارچوب، در زندان امرالی دیدارهایی میان عبدالله اوجلان و هیئتهایی از دولت و حزب دموکراتیک خلقها (HDP) انجام شد. این دیدارها در دورهای کوتاه امید به حل سیاسی مسئله کُرد در ترکیه را زنده کرد و زمینهساز گفتوگوهای عمومی درباره حقوق فرهنگی، خودگردانی محلی و ترک مخاصمه شد. اما تجربه گذشته، بهویژه در پروسهی شکستخوردهی صلح در سال٢٠١٥، نشان میدهد که در ترکیه، روند صلح اغلب ابزار رقابتهای انتخاباتی بوده تا سیاستگذاری ساختاری و درازمدت. دولت ترکیه در دوره قبلی از آرامسازی فضای کُردستان و رابطه با اوجلان برای تقویت موقعیت انتخاباتی خود استفاده کرد و پس از انتخابات، با چرخشی آشکار، به سرکوب گسترده و جنگ بازگشت. اکنون نیز این نگرانی وجود دارد که پروژه جدید صلح صرفاً ابزاری تاکتیکی برای عبور از بحران انتخاباتی و تحکیم اقتدار اردوغان یا ائتلاف حاکم باشد. در چنین صورتی، این پروژه نهتنها بینتیجه خواهد ماند، بلکه با ایجاد سرخوردگی عمیقتر در میان نیروهای کُرد و جامعه مدنی، هزینههای ژئوپولیتیکی و امنیتی سنگینی برای ترکیه در پی خواهد داشت. واضح است که پایدارسازی صلح نیازمند التزام واقعی به برابری سیاسی، حقوقی و هویتی است نه بازیهای انتخاباتی. تجربه نشان داده سرکوب مضاعف پس از وعدههای صلح، نه تنها مسئله کُرد را خاموش نکرده، بلکه آن را به بُعد منطقهای و بینالمللی کشانده است. ترکیه اگر خواهان صلح واقعی است باید این بار صحنه را نه با تاکتیک، بلکه با پذیرش واقعیت کثرتگرایانه قدرت و هویت درون مرزهایش بیاراید. اما نگاه یا خواست ترکیه نسبت به روژئاوا وضعیت را پیچیده کرده است. پروسه صلح یا ترکیه بدون ترور خود به اندازه کافی ابهام دارد و در میانه اظهارنظرهای دیپلماتیک به نظر میرسد روژئاوا هم جزئی از این پازل است. سیاست ترکیه در برابر روژآوا ترکیه با تهدید خواهان ادغام نیروهای سوریە دموکراتیک در ارتش سوریه است، اما در واقع هدف این کشور خلع سلاح سیاسی کُردها و نابودی زیرساخت خودگردانی روژآوا است. تهدیدهای مکرر آنکارا برای تسلیم SDF به ارتش دولت مرکزی، با تکیه بر توافق ١٠ مارس و احمدشرع، تلاشی است برای تحمیل یک نظم مطیع و خنثیسازی هر نوع اراده مستقل سیاسی کُردها. اما خط قرمز اوجالان که بر خودمختاری و اراده سیاسی کُردها در روژئاوا تاکید دارد، نقطهای استراتژیک در برابر این پروژه است. در اینجا اما و اگرهایی وجود دارد: آیا تهدیدات مستمر ترکیه علیه روژآوا، بازتاب شکست پروژهی صلح پکک با دولت اردوغان است یا بخشی از تضادهای ژئوپلیتیکی گستردهتری است که اکنون در دل نظم درحال فروپاشی خاورمیانه شکل گرفتهاند؟ در سالهای ابتدایی جنگ سوریه هنوز امیدی وجود داشت که روژآوا بهعنوان بخشی از حلوفصل سیاسی مساله کُرد در چهارچوبی منطقهای مدنظر قراربگیرد، اما تداوم سیاستهای امنیتی و تمرکزگرایانه اردوغان نه تنها این پنجره را همچنان بسته نگاە داشتە است، بلکه روژآوا به عنوان تهدیدی ژئوپلیتیکی برای دولت آنکارا معرفی شدە است. ترکیه اکنون تلاش میکند با استفاده از ائتلافهای مقطعی به خودمدیریتی شمال-شرق سوریە فشار بیاورد و از سوی دیگر با اهرمهای دیپلماتیک در غرب، چراغ سبزهای امنیتی برای تحرکات نظامیاش دریافت کند. سفر اخیر اردوغان به آمریکا و تلاش برای ترمیم روابط با ناتو و غرب، ممکن است بخشی از همین بازی باشد، یعنی امتیازدهی دیپلماتیک در ازای انفعال آمریکا در قبال اعمال محدودیت و تنگنای سیاسی بر روژآوا. اما در طرف مقابل، اسناد بودجه دفاعی آمریکا برای سال ٢٠٢٦ و تأکید صریح بر ادامه حمایت از نیروهای کُرد در عراق و سوریه، نشان از تداوم سرمایهگذاری ژئوپلیتیکی ایالات متحده بر پروژه روژآوا دارد. این نه صرفاً حمایت از یک نیروی محلی، بلکه بخشی از پروژه مهار نفوذ ترکیه، ایران و روسیه در سوریه و تضمین کنترل بر منابع و گذرگاههای راهبردی شمال سوریه است. در این میان، گمانههایی دربارهی نقش اسرائیل نیز وارد محاسبات شده است. تلآویو میکوشد از طریق ائتلافهای اقلیتمحور (کُردها، علویها، دروزیها)، نوعی کریدور نفوذ در مرزهای شمالی سوریه و لبنان و عراق ایجاد کند. اگرچه این تحلیلها هنوز در سطح گمانه نی باقی ماندەاند، اما در خاورمیانه هیچ ائتلافی صرفاً نظامی نیست؛ هر ائتلافی ساختاری از بازتوزیع قدرت است. در نهایت، تهدید ترکیه علیه روژآوا تنها یک واکنش نسبت به پروژه کُردی نیست، بلکه تلاقی شکست داخلی در دستیابی بە صلح، رقابت منطقهای با ایران و عربستان و تلاش برای بازتعریف جایگاه خود در نظم پسا-آمریکایی خاورمیانه است.
- اوکراین از هدف پیوستن به ناتو عقبنشینی میکند
ولودیمیر زلنسکی، رئیسجمهور اوکراین، روز یکشنبه در برلین در جریان مذاکرات پنجساعته با نمایندگان آمریکا و با حضور جرد کوشنر و ستیو ویتکوف، فرستاده دونالد ترامپ، اعلام کرد که کشورش مشروط بر دریافت تضمینهای امنیتی از سوی ایالات متحده آمریکا و همپیمانان اروپایی حاضر است از هدف پیوستن به ناتو صرفنظر کند. مذاکرات روز گذشتە و امروز زلنسکی با مقامات آمریکایی و اروپایی در برلین بخشی از تلاشهای تازه برای پایان دادن به جنگی است که از زمان آغاز تهاجم روسیه در فوریه ۲۰۲۲ به یکی از خونینترین درگیریهای اروپا از زمان جنگ جهانی دوم تبدیل شده است. مذاکرات روز دوشنبه با حضور رهبران اروپایی ادامه خواهد یافت، اما جزئیات کامل طرح صلح هنوز منتشر نشده است. ستیو ویتکوف پس از دیدار با زلنسکی اعلام کرد که پیشرفت زیادی حاصل شده است و مذاکرات درباره طرح صلح ۲۰ مادهای، برنامههای اقتصادی و مسائل دیگر ادامه خواهد یافت. طرح مذکور که توسط آمریکا تهیه شده است، شامل واگذاری بخشی از سرزمینها به روسیه و محدودیتهایی برای نیروهای مسلح اوکراین است و به دنبال تضمین امنیتی گسترده برای کییف است. فریدریش مرتس، صدراعظم آلمان، میزبان این دیدارها بود و پیش از ترک جلسه اظهارات کوتاهی داشت و سپس دو طرف را برای مذاکره تنها گذاشت. تضمینهای امنیتی و مصالحه اوکراین زلنسکی در گفتگو با خبرنگاران تأکید کرد که اوکراین به دنبال تضمینهای امنیتی دوجانبه با آمریکا، مشابه ماده ۵ پیمان ناتو، و همچنین تضمینهای امنیتی از کشورهای اروپایی، کانادا و ژاپن است. او این اقدام را مصالحهای از جانب ما خواند و تأکید کرد که تضمینها باید از نظر حقوقی الزامآور باشند. وی همچنین بر تثبیت خطوط فعلی جبهه و محدود کردن حضور نظامی روسیه و اوکراین در مناطقی که هنوز تحت کنترل کییف هستند، تأکید کرد. ولادیمر پوتین، رئیسجمهور روسیه، بارها خواستار آن شده است که اوکراین از پیوستن بە ناتو صرفنظر کند، نیروهایش را از حدود ۱۰ درصد منطقه دونباس خارج کند و کشورش بیطرف باقی بماند. مسکو همچنین خواهان تعهد کتبی غرب است که ناتو به سمت شرق گسترش نیابد و عضویت اوکراین و دیگر جمهوریهای شوروی سابق به رسمیت شناخته نشود. در همین حال، رهبران اروپایی و آمریکا تلاش دارند تضمینهای امنیتی و منابع مالی و نظامی کافی برای حمایت از اوکراین فراهم کنند و در عین حال مصالحهای با روسیه شکل دهند. زلنسکی همچنین در مورد انتخابات آینده گفت که «به صندلی ریاست نچسبیدە» و تأکید کرد که اوکراین باید گزینههای قانونی برگزاری انتخابات در شرایط وضعیت جنگی را آماده کند. وی افزود: از شرکا خواسته است تا امنیت رأیگیری را تضمین کنند و یادآوری کرد که این اقدام بخشی از فشار ترامپ برای برگزاری انتخابات و امضای توافق صلح است. رئیسجمهور اوکراین گفت که مذاکرات برای مصالحه و توقف عملیات نظامی «مثل دویدن در یک ماراتن طولانی است» و نیازمند تلاش مستمر برای دستیابی به راهحل است. بازخورد اروپا و چالشهای عملیاتی در رابطە با مذاکرات جاری، بوریس پیستوريوس، وزیر دفاع آلمان، این مذاکرات را لحظهای سرنوشتساز توصیف کرد و با اشاره به تجربه تلخ اوکراین در دریافت تضمینهای امنیتی پس از کنار گذاشتن تسلیحات هستهای دوران شوروی، بر اهمیت عملی بودن تضمینها تأکید کرد. او هشدار داد که تضمینهای امنیتی بدون مشارکت گسترده آمریکا ارزش چندانی نخواهد داشت و افزود که مسائل سرزمینی و تعهدات روسیه و دیگر کشورها باید مشخص شود. وی همچنین افزود کە همپیمانان اروپایی تلاش دارند با استفاده از داراییهای مسدود شده بانک مرکزی روسیه، بودجه نظامی و غیرنظامی کییف را تأمین کنند و پیشنهادات آمریکا برای مصالحه را اصلاح کنند. طرح صلح ۲۸ مادهای پیشنهادی ترامپ که رسانهها در ۲۰ نوامبر منتشر کردند، از اوکراین میخواهد که وضعیت بیطرفانه خود را در قانون اساسی تثبیت کند و ناتو نیز عضویت آینده اوکراین را رد کند. این یکی از مطالبات اصلی روسیه است و در حال حاضر زلنسکی و رهبران اروپایی در حال بحث درباره اصلاحات پیشنهادی هستند تا توافقی که شامل مصالحههای سرزمینی و امنیتی است، حاصل شود. اقدام اوکراین برای کنار گذاشتن هدف پیوستن به ناتو، چرخشی قابل توجه در موضع کییف محسوب میشود و میتواند نقش کلیدی در پیشرفت مذاکرات صلح و جلوگیری از گسترش جنگ داشته باشد. با این حال، تضمینهای امنیتی حقوقی و مشارکت عملی غرب، نحوه اعمال مصالحههای سرزمینی و برگزاری انتخابات در شرایط جنگی، از جمله چالشهای اصلی پیش روی این فرآیند هستند که میتواند آینده اوکراین را تعیین کند.
- آیا برساخت یک دین مبتنی بر زنانگی امکان پذیر است؟
زنانگی و مردانگی مفاهیمی اجتماعی، فرهنگی و تاریخیاند که با جنسیت زیستی (Sex) تفاوت دارند و هیچ الزام طبیعی برای زن یا مرد بودن افراد ندارند. این مفاهیم محصول ساختارهای نهادی، سیاسی و گفتمانیاند و در طول تاریخ، بهویژه در جوامع مردسالار، تولید و بازتولید شدهاند. به عبارت دیگر، زنانگی و مردانگی نه ویژگیهای ذاتیاند و نه صرفاً نتیجهی زیستشناسی، بلکه بهعنوان سازههای اجتماعی و فرهنگی عمل میکنند که معنا و ارزش آنها توسط جامعه تعیین و بازتولید میشود. نظریه جامعهشناختی بر مفهوم مردانگی مسلط (Hegemonic Masculinity) تاکید دارد. مردانگی مسلط به معنای رایجترین نوع مردانگی نیست؛ بلکه بهعنوان پیکربندی فرهنگی مرجع عمل میکند که شیوه برتر بودن مردان را تعریف میکند و مشروعیت سلطه مردان بر زنان و همچنین سلطه مردان بر دیگر مردان با مردانگیهای زیردست را تثبیت مینماید. این پیکربندی با ویژگیهایی مانند رقابت، استقلال، جاهطلبی، قاطعیت، قدرت اجتماعی و موفقیت فردی شناخته میشود. در سطح ساختاری، مردانگی مسلط مردان را در نقشهای رهبری، تصمیمگیری اقتصادی و انحصار قدرت سیاسی برجسته میسازد. این الگو نهتنها سلسلهمراتب قدرت را بازتولید میکند، بلکه مزیت جنسیتی مردان را در حوزههای عمومی تقویت میکند و محدودیتهایی برای تحقق نقشهای جنسیتی متنوع ایجاد مینماید. در مقابل، زنانگی اغلب بهعنوان مکمل مردانگی مسلط تعریف میشود. این سازه بر ارزشهایی مانند همدلی، مراقبتگری، همکاری، انعطافپذیری و توجه به زندگی جمعی تأکید دارد. در سطح ساختاری، زنانگی نقشهای حمایتی و عاطفی زنان در حوزههای خانوادگی و خصوصی را برجسته میکند و زمینه مراقبت و بازتولید نیروی انسانی را فراهم میسازد. این تخصیص نقشها بهطور مستقیم تقسیم جنسیتی کار را تقویت میکند و ارزش اجتماعی متفاوتی برای کار مراقبتی و کار تولیدی ایجاد مینماید. جنسیت بهعنوان عملکرد و قابلیت بازتعریف تحلیل اجتماعی زنانگی و مردانگی نشان میدهد که این سازهها نه ذاتی و ثابتاند و نه صرفاً ویژگی فردی بە شمار می روند، بلکه محصول جنسیتگرایی تاریخی و مردسالارانه و بازتولید فرهنگیاند. نظریه عملکرد جنسیت (Gender Performance) بر این نکته تاکید دارد که جنسیت چیزی نیست که افراد صرفاً «هستند»، بلکه کاری است که بهطور مداوم انجام میدهند. افراد با تکرار کنشها، گفتارها و رفتارهایی که جامعه آنها را مناسب میداند، جنسیت خود را در تعاملات روزمره بازتولید میکنند. با توجه به این رویکرد، زنانگی و مردانگی قابلیت بازتعریف دارند. تغییر هنجارهای اجتماعی، فشار بر ساختارهای قدرت و مبارزات سیاسی میتواند منجر به شکلگیری معانی نوین از زنانگی و مردانگی و متنوعتر شدن نقشهای جنسیتی شود. این روند باعث ظهور مفاهیمی مانند مردانگیهای مشارکتی (Collaborative Masculinities) و زنانگیهای خودآیین (Autonomous Feminities) میشود که انعطافپذیری بیشتری در تعریف جنسیت فراهم میکنند و محدودیتهای سنتی مردسالارانه را به چالش میکشند. تفاوتهای زنانگی و مردانگی فرهنگی نظریه ابعاد فرهنگی گیرت هافستد (Geert Hofstede) یکی از تاثیرگذارترین چارچوبها برای درک تفاوتهای فرهنگی در سراسر جهان است. بعد زنانگی در مقابل مردانگی در این نظریه، نه به تفاوتهای بیولوژیکی، بلکه به نحوه تخصیص نقشها و ارزشها در یک جامعه میپردازد. این بعد نشان میدهد که آیا جامعه تمایل دارد ارزشهای سنتی مردانه (مانند قاطعیت، رقابت، و کسب درآمد) یا ارزشهای سنتی زنانه (مانند همکاری، فروتنی، توجه به کیفیت زندگی، و مراقبت از دیگران) را بیشتر تقویت و ترغیب کند. در جوامعی که دارای شاخص مردانگی بالا هستند، رقابت و موفقیت فردی ارزشهای محوری محسوب میشوند. از دوران کودکی، افراد به سمت برتر بودن، پیروزی و دستاورد مشهود سوق داده میشوند. این جوامع غالباً به قهرمانان موفق و ثروت مادی ارج مینهند و حتی در محیط کار و آموزش، رویکردی عملکردمحور و تهاجمی بر رویکردی همکارانه برتری دارد. در مقابل، جوامع با شاخص زنانگی بالا، بر همکاری، همدلی و تواضع تاکید میکنند. هدف اصلی، صرفاً برتری بر دیگران نیست، بلکه کیفیت زندگی و ایجاد محیطی گرم و حامیانه برای همه است. این جوامع غالباً از کسانی که ضعیف یا نیازمند هستند مراقبت میکنند و درگیریها اغلب با مذاکره و مصالحه حل میشوند، نه با تقابل و تحمیل قدرت. تمایز بارز دیگر در تعریف نقشهای جنسیتی است. در جوامع مردانه، مرزهای بین نقشهای مردانه و زنانه کاملاً مشخص و سختگیرانه است. انتظار میرود مردان قاطع، قوی، و نانآور باشند، و زنان متواضع، مهربان، و مراقبتکننده باشند. این قطبیسازی نقشها اغلب منجر به این میشود که وظایف مدیریتی و رهبری عمدتاً در اختیار مردان قرار گیرد. اما در جوامع زنانه، نقشهای جنسیتی منعطف و همپوشان هستند. این جوامع بر این باورند که هم مردان و هم زنان میتوانند مهربان و مراقب باشند یا در صورت لزوم قاطع و جاهطلب باشند. تفاوتهای فیزیکی تاثیر کمی بر توزیع نقشها در جامعه دارد؛ به این معنی که هم مردان و هم زنان میتوانند در حوزههای سنتی یکدیگر فعالیت کنند، و کار خانگی یا پرورش فرزند بهعنوان مسئولیتهای مشترک قلمداد میشوند. در جوامع مردانه، ارزش اصلی در دستاورد شخصی، وضعیت اجتماعی و قدرت مادی نهفته است. کار کردن برای زندگی در اولویت قرار دارد و اغلب هویت فرد به موفقیت شغلی او گره خورده است. افزایش دستمزد و ارتقای شغلی انگیزههای اصلی هستند و مدیران غالباً قاطع و نتیجهگرا هستند. در جوامع زنانه، کیفیت زندگی و رفاه جمعی (Well-being) اولویت بالاتری دارند. این جوامع بر زندگی کردن برای کار کردن تاکید دارند، نه برعکس. تعامل انسانی مثبت، فراغت، و رسیدگی به امور شخصی و خانوادگی بسیار مهم تلقی میشوند. در این محیطها، مدیران تمایل دارند همدل، مشارکتجو، و اجماعگرا باشند و توجه به محیط زیست و حمایت اجتماعی اهمیت زیادی دارد. نتیجهگیری هافستد در مورد پیامدهای این تفاوتها در سطح گستردهتر فرهنگی و معنوی بسیار حائز اهمیت است: در جوامع مردانه، به دلیل تاکید بر قاطعیت و برتری، اغلب یک هژمونی مردانه در حوزههای کلیدی اجتماعی، اقتصادی، سیاسی و حتی معنوی تثبیت میشود. این هژمونی منجر به این میشود که رهبری و مرجعیت دینی (مانند پیامبری یا پیشوایی) به طور سنتی و انحصاری در دست مردان باقی بماند. این ساختار، فضایی ایجاد میکند که در آن، قدرتطلبی و تسلط بهعنوان ویژگیهای مشروع برای رهبری در هر زمینهای پذیرفته میشوند. جوامع زنانه، به دلیل تاکید بر انعطافپذیری، همدلی و برابری، فضایی آزادتر را برای بازتعریف نقشهای اجتماعی و معنوی زنان فراهم میکنند. در این جوامع، پذیرش زنان در پستهای مدیریتی، سیاسی، و حتی دینی/معنوی (مانند پذیرش الهیات زنانه، یا رهبری زنان در مجامع دینی) آسانتر است. این فضا امکان میدهد که زنان استقلال و قاطعیت خود را بدون اینکه بهعنوان ویژگیهای «غیرزنانه» طرد شوند، ابراز کنند و به طور موثر در تعیین ارزشها و ساختارهای جامعه نقش داشته باشند. نسبت ادیان ابراهیمی با زنانگی و مردانگی رابطه میان ساختارهای دینی و ابعاد فرهنگی زنانگی در برابر مردانگی که توسط گیرت هافستد تحلیل شده است، یک پیوند عمیق و دوسویه است. دین به عنوان یک نظام فرهنگی غالب، ارزشهای مردانه یا زنانه جامعه را تقویت و تقدیس میکند و در عین حال، این ارزشهای فرهنگی نیز تعیین میکنند که چگونه مفاهیم الوهیت، رهبری و نقشهای جنسیتی در درون آن دین تفسیر و اعمال شوند. جوامع با مردانگی بالا بر ارزشهایی چون قاطعیت، رقابت، جاهطلبی، موفقیت مادی و عملکرد فردی (به خصوص مردان) تاکید دارند. دین در این بستر فرهنگی تمایل دارد ویژگیهای زیر را پیدا کند: الف. تصویر الوهیت قاطع، جنگجو و پدرسالار در تصویری که ارائه میشود تمایل بیشتری برای تمرکز بر وجوه قاهر، قاضی، سختگیر و مقتدر خداوند وجود دارد. الوهیت غالباً به عنوان پدر آسمانی یا پادشاه مسلط تصویر میشود؛ و در حوزهی الهیات بر مفاهیمی چون عدل سفتوسخت، اطاعت بیقیدوشرط و مبارزه (جهاد) با شر و کافران تاکید میشود. در نتیجه، این تصویر از الوهیت، ارزشهای مردانهی قدرت و قاطعیت را در سطحی ماورایی تایید میکند و به سلسله مراتب قدرت در جامعه مشروعیت میبخشد. برای مثال در برخی تفاسیر ادیان ابراهیمی (اسلام، مسیحیت، یهودیت)، تمرکز غالب بر نامها و صفاتی از خداوند است که بر قدرت، انتقام، و سلطه دلالت دارند. مثلاً، تاکید بر جنبههای «خداوند لشکرها» یا «جبار» در مقایسه با جنبههای رحمانی. ب. انحصار رهبری و مرجعیت دینی مردانه در این ساختار به دلیل ارزشگذاری بر برتری مردانه، مرجعیت دینی و رهبری مناسک تقریباً به طور انحصاری در اختیار مردان قرار میگیرد. این انحصار در نقشهایی مانند پیامبری، امامت، کشیشی (در کاتولیک) یا خاخامی (در ارتدوکس) مشاهده میشود. در نتیجه، این وضعیت منجر به تولید تفسیرهای مردانه از متون مقدس میشود که غالباً سلسله مراتب اجتماعی موجود را مشروعیت میبخشند و نقشهای فرعی، خانگی و تبعی را برای زنان تعریف میکنند. مثل ممنوعیت قطعی کشیشی زنان در کلیسای کاتولیک رومی، و عدم پذیرش امام جماعت شدن زنان برای نمازهای جماعت مختلط در اکثر مذاهب اسلامی. ج. تمرکز بر دستاوردهای دینی مشهود و رقابتی در این نوع دینداری، بر اعمال عبادی سختگیرانه، جهاد یا مبارزه، و نشانههای بیرونی تعهد (مانند موفقیت در گسترش دین یا ثروت به عنوان نشانهای از لطف الهی) تاکید میشود. رویکردی که با ارزشهای فرهنگی مردانه در مورد لزوم نمایش موفقیت، برتری و رقابت همخوانی دارد. مثل مفهوم پروتستانتیسم کار سخت و اخلاق سرمایهداری در ایالات متحده (که از نظر هافستد مردانگی بالایی دارد)؛ یا تاکید بر فتح و گسترش ارضی دین در دورههای تاریخی. در عوض، جوامع با زنانگی بالا بر ارزشهایی چون همکاری، فروتنی، مراقبت از دیگران، کیفیت زندگی (نه لزوماً مادی) و همدلی تاکید دارند. دین در این محیطها تمایل دارد که این ارزشها را در ساختار خود منعکس کند: الف. تصویر الوهیت رحیم، مادرگونه و بخشایشگر در این تصویر از الوهیت، تمرکز بیشتری بر وجوه رحمانی، مهربان، بخشنده و عشق بیقید و شرط الوهیت وجود دارد. در این الهیات، مفاهیمی چون آرامش، صلح، و دلسوزی برجسته میشوند. در برخی سنتها یا جنبشهای معنوی، تصاویر مادرگونه (مانند مریم مقدس در برخی فرهنگها) یا الهههای زن نیز مورد احترام قرار میگیرند. در نتیجه، این تصویر از الوهیت، ارزشهای زنانگی مراقبت، ارتباط و همزیستی را تایید میکند. مثل لوترانیسم و کلیسای ملی سوئد و نروژ (کشورهای اسکاندیناوی با زنانگی بالا) که تاکید زیادی بر رابطه شخصی، عشق الهی و عدالت اجتماعی دارند؛ یا سنتهای بودایی ماهایانا که بر مفهوم مهرورزی (Metta) و رحم (Karuna) تاکید میکنند. ب. انعطاف در نقشهای جنسیتی دینی و رهبری فراگیر در این ساختار دینی، به دلیل انعطافپذیری در نقشهای اجتماعی، این جوامع تمایل بیشتری به پذیرش زنان در نقشهای رهبری دینی، تفسیری و مناسکی دارند. زنان میتوانند به عنوان کشیش، اسقف، مربی معنوی یا عالمان دینی مطرح شوند، و ورود صداها و تجارب زنانه به گفتمان دینی، منجر به بازتفسیر متون مقدس برای تاکید بر برابری جنسیتی، عدالت اجتماعی و شفقت میشود. برای نمونه، کشیشی و اسقفی زنان در کلیسای انگلیکن یا برخی شاخههای پروتستان در کانادا و کشورهای اروپای شمالی؛ یا رهبری معنوی زنان در برخی مکاتب صوفی یا جنبشهای نوین معنوی. ج. تمرکز بر اخلاق درونی و کیفیت زندگی جمعی در زنانگی، دین غالباً بر اخلاق درونی، رسیدگی به نیازمندان، حفظ محیط زیست (اکوتئولوژی)، و صلح تاکید دارد. در این رویکرد، هدف اصلی عمل دینی، بهبود کیفیت زندگی جمعی و فردی است، نه صرفاً دستیابی به یک دستاورد مادی یا برتری قاطع. فروتنی و صلحجویی به جای غرور و رقابت، به عنوان بالاترین فضیلتهای معنوی شناخته میشوند. مثل تاکید بر مبارزه علیه فقر و نابرابری توسط کلیساهای فعال در زمینه الهیات آزادیبخش در آمریکای لاتین؛ یا تمرکز بر مدیتیشن و آرامش درونی در بسیاری از سنتهای معنوی آسیایی. تعامل و بازتاب متقابل دین و فرهنگ در نهایت، ادیان و ابعاد فرهنگی یکدیگر را تغذیه میکنند. دین به عنوان یک مرجع والا، ساختارهای قدرت و نقشهای جنسیتی جامعه (مردانه یا زنانه) را تقدس میبخشد. اگر جامعه مردانه باشد، دین با تأکید بر قدرت و سلسله مراتب، این مردانگی را تقویت میکند و بالعکس. تفسیر دین در طول تاریخ، به شدت تحت تاثیر بافت فرهنگی خود قرار داشته است. مثلاً در جوامع مردانه، احکام مربوط به زنان سختگیرانهتر تفسیر شدهاند (مانند حجاب اجباری یا محدودیتهای شدید رفتوآمد در برخی کشورهای با مردانگی بالا)، در حالی که در جوامع زنانه (مانند کشورهای اسکاندیناوی)، این احکام و نقشهای دینی با گذشت زمان به سمت برابری بیشتر و ادغام زنان در تمامی سطوح تحول یافتهاند. بهطور خلاصه، دین آیینهای است که ارزشهای فرهنگی زنانگی یا مردانگی یک جامعه را منعکس میکند و در عین حال به عنوان ابزاری قدرتمند برای حفظ و انتقال این ارزشها به نسلهای آینده عمل میکند. تصویر الوهیت و نقشهای رهبری دینی دو شاخص کلیدی هستند که به وضوح نشان میدهند یک دین تا چه حد بر هژمونی مردانه (قدرت و رقابت) یا بر برابری و همزیستی زنانه (مراقبت و تواضع) تأکید دارد. ضرورت برساخت دینی زنانه مبتنی بر زنانگی: تحول معنوی در عصر مدرن ضرورت برساخت یک معنویت یا با اندکی تسامح، یک دین زنانه (Feminine Spirituality) که بر مبنای ارزشهای زنانگی فرهنگی (شامل همکاری، همدلی، مراقبت، ارتباط و انعطاف) استوار باشد، یک امر حیاتی در عصر مدرن محسوب میشود. این برساخت نه تنها برای زنان، بلکه برای تعادل و تکامل کلیت تجربه دینی و اجتماعی لازم است. برخلاف دیدگاههای سنتی که زنانگی را تنها در نقشهای بیولوژیک و محدودکننده تعریف میکنند، این رویکرد، زنانگی را سازهای فرهنگی، پویا و بازتعریفپذیر میداند که ابزاری قدرتمند برای تحول دینی و معنوی است. بازخوانی انتقادی متون دینی: کشف صداهای پنهان با اذعان به اینکه متون مقدس تقریباً در تمام ادیان بزرگ، در بستر جوامع عمیقاً مردسالار نگاشته، جمعآوری و برای قرنها به صورت انحصاری توسط مفسران مرد تفسیر شدهاند، و در نتیجه، به طور گستردهای مردسالار به نظر میرسند، تلاش برای بازخوانی انتقادی یک ضرورت استراتژیک است، نه یک چشمپوشی سادهانگارانه. این انحصار تفسیری مردانه، دیدگاههای الهی را ناقص کرده و روایتهای مربوط به زنان را به صورت جانبی، ناقص یا ابزاری برای تایید هژمونی مردانه درآورده است. زنان میتوانند با تکیه بر ارزشهای زنانگی فرهنگی (همدلی، مراقبت و ارتباط) به یک بازخوانی انتقادی دست یابند. این رویکرد، نه تنها متون را میخواند، بلکه نحوه تفسیر آنها را زیر سؤال میبرد. استراتژیهای این بازخوانی عبارتند از: تمایز متن از تفسیر: این تلاش بر تفکیک بین جوهر الهی و فراگیر متن (که بر رحمت و عدالت تأکید دارد) و تفسیرهای فقهی و فرهنگی (که محصول زمان و سنت مردانه هستند) تمرکز میکند. کشف صداهای پنهان: بازخوانی انتقادی، روایتهای نادیده گرفته شده یا جانبی را شناسایی و به آنها جایگاه اصلی میدهد. فیلتر اخلاقی زنانگی: تفسیر دوباره احکام دینی با استفاده از معیار عدالت و برابری (که ریشه در رحمت الهی دارد)، به جای اطاعت صرف از احکام سلسلهمراتبی. هر تفسیری که منجر به ستم یا نابرابری شود، به عنوان یک تفسیر تاریخی و فرهنگی طرد میشود. نتیجهی این تلاش، کامل شدن تصویر الوهیت و تجربه نبوت/معنویت از زاویهای است که بر رحمت، بخشش و پرورش تأکید دارد، در مقابل تأکید صرف بر قهر، عدل سخت و قاطعیت مردانه. به این ترتیب، زنان نه تنها دین را از چنگال تفاسیر مردسالارانه رها میکنند، بلکه به منبع رهایی و عدالت تبدیل میکنند. بازتعریف اجراهای جنسیتی و مناسک دینی: محوریت مراقبت و انعطاف مناسک سنتی عمدتاً برای بدن مرد و الگوی زندگی مردانه طراحی شدهاند. بسیاری از مناسک و آیینهای دینی (از نماز و روزه تا حج و غسل) ساختاری سفت و سخت و غیر منعطف دارند که اغلب با دورههای زندگی زنانه (مانند دوران قاعدگی، بارداری، زایمان) تضاد پیدا میکنند یا زن را از مشارکت کامل باز میدارند. زنان میتوانند نقشها، مناسک و رفتارهای دینی را به گونهای اجرا کنند که ارزشهای زنانگی (همدلی، مراقبت، انعطاف) در مرکز قرار گیرد. مثلاً در این رویکرد می توان بر مراقبت تاکید کرد و عبادت فردی را به عمل اجتماعی مراقبتی (مانند ایجاد محفلهای معنوی برای حمایت از مادران یا کمک به نیازمندان به عنوان یک فریضه اصلی) تبدیل نمود، یا به انعطاف در مناسک و تعریف مناسک جایگزین یا تعدیل شده در دورههای خاص زندگی زنان، به جای محرومیت کامل آنها پرداخت. نتیجه فرهنگی این تلاشها ممکن است به ایجاد یک اخلاق مراقبت به عنوان هسته دین منتهی شود، که در تضاد با اخلاق وظیفه و رقابت (که در مردانگی بالا برجسته است) قرار دارد و سلامت روانی و اجتماعی بیشتری را به ارمغان میآورد. نهادسازی معنوی مستقل: تجربه پیامبری و رهبری زنانه ساختارهای نهادی مردسالار مانع از تحقق پتانسیل رهبری زنان شدهاند. در اغلب ادیان، نهادهای رسمی (حوزههای علمیه، کلیساها، مساجد) و عناوین رهبری (مفتی، کشیش، امام) مردانه انحصاری هستند. این ساختارها، پتانسیل رهبری و پیامبری (به معنای درونی و شخصی آن) را در زنان سرکوب میکنند. ایجاد انجمنها، شبکهها و مراکز معنوی مستقل برای زنان، فضایی امن برای توسعه معنوی فراهم میکند. این فضاها به زنان امکان میدهند تا تجربه پیامبری، تفکر و رهبری معنوی را بدون نیاز به تایید ساختارهای مردانه، به صورت فعال تمرین کنند. یکی دیگر از ضرورتهای عملکردی، تولید دانش زنانه است. ایجاد منابع، تفسیرها و متون دینی که مستقیماً از تجربه زیسته زنان نشأت گرفته است موجب درهم شکستن انحصار دانش و مرجعیت دینی و معرفی الگوهای معنوی زنانه جدید برای نسلهای آینده میشود. مقابله انتقادی با ساختارهای قدرت و هنجارهای جنسیتی دین، ابزار اصلی مشروعیتبخشی به نابرابریهای جنسیتی است. ساختارهای قدرت مردسالار اغلب از طریق استناد به متون دینی و تفسیرهای سنتی، نابرابریهای جنسیتی را به عنوان قانون الهی یا طبیعت ثابت مشروعیت میبخشند. زنان اما، میتوانند با نقد هنجارهای جنسیتی و ساختارهای مردسالارانه در قلب سازمانهای دینی، به شکافتن فضا برای دین زنانه بپردازند. برای اینکار، نقد همزمان ساختارهای دینی و ساختارهای اجتماعی سکیولاری که زنان را ابزاری یا جنسیتی میکنند ضروری است. همچنین، به چالش کشیدن مفاهیم سنتی اقتدار و سلسله مراتب در دین، و جایگزینی آن با اقتدار ناشی از مراقبت، همدلی و آگاهی معنوی امری ضروری بە نظر می رسد. با این عملکرد، دین زنانه به یک قدرت رهاییبخش تبدیل میشود که نه تنها نابرابریهای درون دینی را اصلاح میکند، بلکه یک مدل عادلانهتر برای سازماندهی کلیت جامعه ارائه میدهد. درنتیجه، زنانگی فرهنگی نه تنها محدودیتآفرین نیست، بلکه به دلیل تأکید بر ارتباط، انعطاف و مراقبت، ابزار اصلی بازتعریف معنویت و پیامبری در دنیای مدرن است. این برساخت، دین را از یک نظام خشک و سلسلهمراتبی به یک جریان حیاتی و پرورشدهنده تبدیل میکند.












